روزنامه جمهوري اسلامي 23/04/1382 صفحه كتاب و كتابخواني

  • يك سبد گل محمدي
  • سيد موسي صدر
  • يادش
  • شاهنامه وقتي كوچك بود
  • فانوس
  • *****
    يك سبد گل محمدي




  • دوازدهمين عنوان از عناوين « كتاب دانشجو » كه « يك سبد گل محمدي » نام دارد و گوشه اي از زندگي رهبر معظم انقلاب را نشان مي دهد توسط نشر ميعاد و با مشاركت نهاد نمايندگي رهبر معظم انقلاب در دانشگاه شهيد بهشتي منتشر شده است . چند خاطره از خاطرات مندرج در اين كتاب به شرح زير مي باشد :
    خانواده مسيحي
    به مجيديه (يكي از مناطق تهران ) براي ديدار خانواده هاي شهدا رفته بوديم . پس از بازديد از چند خانه از ما پرسيدند : آيا خانه ديگري هم براي ملاقات مانده است گفتيم : البته يك خانواده ديگر مانده . يك خانواده مسيحي آيا به خانه شان مي رويد
    آقا سري تكان داد و به راه افتاديم . خانواده مسيحي با ديدن رئيس جمهور از خوشحالي نمي دانستند چه بكنند. حتي يكي از آنها با شنيدن خبر ورود ما از حال رفته بود كه سريع بردندش بيمارستان . خانم هاي خانه هم سراسميه به دنبال پوششي براي حجابشان مي گشتند. ديدار عجيبي بود.
    كدام دانشگاه
    بعد از قبول قطعنامه 598 از سوي سازمان ملل خاوير پرز دكوئيار دبير كل سازمان ملل متحد براي رايزني هاي لازم به ايران آمده بود. بعد از ملاقات با رئيس جمهور در حاليكه خيلي شگفت زده شده بود از من پرسيد : « اين آقا از كدام دانشگاه علوم سياسي فارغ التحصيل شده است ! »
    خورشيد
    شنيدم آقا آمده اند براي عيادت آيت الله بها الديني وقتي به منزلشان رسيديم از ايشان پرسيدم آيا آقا ديروز اينجا بودند نگاهي به من كرد لبخندي زد و بعد گفت :
    بله ! ديروز چند دقيقه اي خورشيد اينجا تابيد و رفت .
    سرباز رهبر
    اولين جلسه كنفرانس بين المللي حمايت از انتفاضه بود. پس از سخنراني هنگاميكه آقا در حال عبور از سالن كنفرانس بود سيد حسن خودش را به آقا رساند و دست ايشان را بوسيد. برايم كمي تامل برانگيز بود. دو روز بعد كه به ديدار سيد حسن نصرالله رفتيم قضيه را پرسيدم . سيد حسن گفت : « امسال رسانه هاي جهاني مرا به عنوان « مرد سال » ناميده اند و در كشورهاي عربي نيز عنوان « موفق ترين رهبر جهان عرب » را به من داده اند. ديروز چون مراسم به طور مستقيم در جهان پخش مي شد مناسب ديدم به همه بگويم كه من سرباز رهبر انقلابم . »
    ايستاده !
    خانواده سرداران شهيد به ديدار آمده بودند. تك تك خانواده ها مي آمدند حرفهايشان را مي گفتند و مي رفتند. با ديدن هر خانواده خاطرات گذشته آقا با آن سردار ذكر مي شد. ملاقات زيبايي بود. گاهي مي شد كه فردي بعد از اينكه نوبتش تمام مي شد دقايقي بعد مي آمد و مي گفت نكته اي را فراموش كردم ! مي رفت و دوباره شروع به حرف زدن مي كرد. ديدار دو ساعتي طول كشيد تمام اين مدت هم آقا ايستاده بود ايستاده !
    حتي چاي
    وقتي در را باز كردم نمي دانستم چطور سلام كنم آقا آمده بود منزل ما. خانمم هم از خوشحالي شوكه شده بود. نيم ساعتي منزل ما بودند.
    موقع رفتن گفتند : « اجازه مي خواهيم برويم ! »
    گفتم : اجازه ما هم دست شماست . تا اين را گفتم تازه يادم افتاد پذيرايي نكرديم . به كل يادمان رفته بود حتي چاي هم .. با خجالت عذرخواهي كردم خنديد و گفت : چه اشكالي دارد
    مهمان عزيز
    وقتي رسيديم ديديم عده زيادي براي استقبال آمده اند.
    چه كسي اين جمعيت را مطلع كرده است قرار نبود مزاحمت براي كسي فراهم شود.
    آقا خيلي ناراحت شده بودند پدر شهيد كه متوجه ناراحتي آقا شده بود كنار آقا نشست و گفت :
    « نگران نباشيد از دفتر شما كسي ما را مطلع نكرده است . من ديشب خواب ديدم . خواب امام و عليرضا فرزند شهيدم را. هر دو خبر آمدن شما را به من دادند. گفتند : فردا شب مهمان عزيزي داري ! خوب از مهمانت پذيرايي كن ! پرسيدم آن مهمان كيست امام فرمودند : رهبر شما! »
    شناسايي
    ماموريت شناسايي داشتيم . كانالي بود معروف به جوي سيد حسن دو طرف آن كانال را درخت پوشانده بود به نحوي كه آن طرف را اصلا نمي شد ديد. با حالت آماده باش حركت مي كرديم . ناگهان سرو صدايي شنيديم خيلي آرام حركت كرديم و يكباره از پشت درخت ها بيرون پريديم . اسلحه هاشان طرف ما بود. ما هم همينطور شانس آورديم كه نه ما تيراندازي كرديم و نه آنها. بعد از چند لحظه صداي خنده بلند شد. از تعجب نزديك بود شاخ دربياوريم . با چند نفر ديگر آمده بود براي شناسايي . زودتر ازما رفته بودند و داشتند برمي گشتند. نماينده امام در شوراي عالي دفاع رفته بود شناسايي منطقه . با تك تك مان دست داد و ما را بوسيد.

  • *****
    سيد موسي صدر




  • يازدهمين عنوان از عناوين « كتاب دانشجو » كه « سيد موسي صدر » نام دارد و نگاهي به زندگي و مبارزات امام موسي صدر است توسط نشر ميعاد و با مشاركت نهاد نمايندگي رهبر انقلاب در دانشگاه شهيد بهشتي منتشر شده است . اين كتاب نوشته و ترجمه فرشته مرادي است و 72 صفحه دارد . در فهرست كتاب « سيد موسي صدر » مي خوانيم : خانداني به نام صدر باشگاه بزرگ فرهنگي گدايي ممنوع زنان گران قيمت ولي تهي مغز جبل عامل خون بس مجلس اعلا جنوب لبنان چراگاه اسرائيل نيست حركت المحرومين مبارزه منفي امل مسيح مسلمان فلسطين يا تقسيم لبنان رجعت ما اصلا خواب هستيم و....
    در بخش پاياني كتاب مذكور گزيده يكي از سخنراني هاي امام موسي صدر درج شده است . در بخشي از اين سخنراني مي خوانيم :
    اين يك حقيقت است كه مربوط به بنده نيست . مربوط به آن دين مطهري است كه مي گويد : اگر زراعت بكني عبادت و سجود خداست . اگر با زنت حسن معامله كني عبادت و سجود است . اگر در بازار خوب تجارت بكني عبادت و سجود است . آن ديني كه مي خواهد هميشه درهمه جا و در همه وضع انسان به ياد خدا باشد و هيچ چيز را با ذكر خدا و ياد او منافي نمي داند. و در مقابل اين دين مسيحي ها هستند كه اصلا عبادت را جز در كليسا و جز در شرايطي خاص ممكن نمي دانند!
    يك كشيش تازه اي هست به نام « فيلاردو شارمان » كه او هم از علماي بزرگ است . اين كشيش آمد و عنوان نمود كه عبادت تنها اين نيست كه در شب عيد كريسمس و ولادت حضرت مسيح (ع ) آن خمير مخصوص را با آب مخصوص مخلوط كنيد و بخوريد! عبادت تنها اين نيست ! گفته است كه شما حتي اگر سنگي را برداريد و جاده اي را صاف كنيد اين عبادت است . وقتي وي اين حرف را زد كتاب هايش تحريم گرديد و تا مدت ها خوانده نشد. رنگ كفر حالا تازه آهسته آهسته دارد از روي فيلارود شارمان كشيش زدوده مي شود! اين در حالي است كه هزار و سيصد سال پيش پيغمبر ما به ابوذر مي گويد حتي در خواب و خوراك قصد قربت كن ! دين ما اصلا براي زندگي است . دين ما در كارخانه در مدرسه در بيمارستان در زمين كشاورزي در بازار و در همه جا همراه ماست . اين دين است كه مي تواند زندگي كند. حتي عبادات ما چنين سمت و سويي دارند. سخني را نقل مي كنم كه متعلق به بنده نيست بلكه مال شخصي اطريشي به نام « محمد اسد » است كه سي چهل سال پيش مسلمان شده و فعلا در شهر « طنجه » در كشور « مغرب » ساكن است . حرف هاي خيلي خوبي دارد. او مي گويد : « در عبادت هاي اسلامي از قبيل نماز و حج سعي شده است تا هر دو جنبه دنيا و آخرت و جسم و روح با هم توام شوند. » وي مثلا مي گويد كه ممكن بود در مورد نماز به ما بگويند. همين طور تكيه دهيد و توجه قلبيتان به خدا باشد. اما نگفته اند! به جاي آن در حالي كه قلبت پيش خداست ركوع مي كني ! سجود مي كني ! تكبير مي گويي ! يعني هم بدنت كار مي كند و هم قلب وروحت كار مي كند! قلبت متوجه خداست اما همزمان با آن اعمالي از تو صادر مي شود! تا عادت كني كه حتي در عين عمل خارجي هم متوجه خدا باشي تا بتواني در بازار هم كه هستي متوجه خدا باشي مقصود آن است كه دين ما دين زندگي است . دين ما دين سلامتي و صلح و صفاست . اگر از نظر شكلي و از نظر تنظيمي وضع خودمان را مرتب كنيم هزارها هزار اميد است .
    اميدوارم به بركت حقانيت اين دين و صفا و خلوص قلوب اين برادران عزيز كه با اين روح پاك و مطهر از همه چيز اين دنيا گذشته اند بتوانيم اين حقيقت را با شكلي منظم و موزون به دنيا عرضه بداريم تا در ظرف مدتي كوتاه اين عقب ماندگي چهار صد پانصد ساله را جبران كنيم .
    امام موسي صدر : دين ما اصلا براي زندگي است . دين ما در كارخانه در مدرسه در بيمارستان در زمين كشاورزي در بازار و در همه جا همراه ما مي باشد

  • *****
    يادش




  • كتاب « يادش » را مهدي قزلي نوشته و موسسه فرهنگي آرمان و سازمان بسيج دانشجويي آن را در 100 صفحه منتشر كرده است . اين كتاب حاوي خاطراتي است درباره مرحوم حجت الاسلام دكتر اسكندري .
    نويسنده در ابتداي كتاب مذكور نوشته است :
    هر روز هزاران نفر با صداي گريه پا به اين عالم خاكي مي گذارند و هزاران نفر همراه با صداي گريه ديگران از اين دنيا مي روند.
    معمولا هم نه اثري از خود باقي مي گذارند و نه در يادها مي مانند. پس چطور مي شود بعضي ها حتي وقتي مي روند موثر هستند و مي مانند.
    وقتي كار بازنويسي را انجام مي دادم بارها ياد اين حرف امام (ره ) افتادم هنر آنست كه بي هياهوهاي سياسي و خودنمايي هاي شيطاني در راه خدا به جهاد برخيزيد و خود را فداي هدف كنيد نه هوي »
    هر چند قبل از اين كتاب كارهاي حرفه اي متعددي انجام داده بودم ولي دور از انصاف است كه در ابتدا از تاثيري كه اين كار روي خودم گذاشت نگويم و آرزوي انتقال اين تاثير را روي شماي مخاطب نداشته باشم .
    برخي از خاطرات مندرج در كتاب « يادش » چنين مي باشد :
    اواخر جنگ بود. از اهواز مي رفتيم دزفول خانه خواهرم . توي راه كنار زميني ايستاديم . سير كاشته بودند چه سير خوبي هم بود.
    وقتي رسيديم بعد از سلام و حال و احوال خواهرم كه فهميد سير آورده ام خوشحال شد و گفت با نهار خيلي خوب مي شود.
    حاج آقا كه فهميد سير را از سرزمين آورده ام پايش را كرد توي يك كفش كه برگرديم و برگردانيم هر چه گفتيم اشكال نداره و سر راهي بوده و معلوم نيست زمين كشاورزي باشد و ... به خرجش نرفت .
    سي ـ چهل كيلومتر به سمت اهواز برگشتيم . صاحب زمين وقتي فهميد گفت اصلا همه زمين را مي برديد فقط براي همين يك جمله تا آنجا آمديم و برگشتيم دزفول . البته نهار خيلي چسبيد مخصوصا با سير.
    ث ث ث
    بعد از قبول قطعنامه عراق حمله گسترده اي به مرزها كرد و تا نزديكي هاي اهواز جلو آمد آمده بود تا اگر كار به ميز مذاكره كشيده شد چيزي توي دستش باشد.
    همه اهواز شده بود صف پمپ بنزين . همه مي خواستند باكشان را پر كنند و بارشان را بزنند و بروند. آنهايي هم كه وسيله نداشتند پياده راه افتاده بودند. فضاي شهر را ترس گرفته بود.
    حاج آقا تمام نيروهاي بهداري جنوب را بسيج كرد. خودش هم لباس رزم پوشيد هر كسي را كه مي شد سوار ماشين كرد و با كاميون ها و آيفاها و بقيه خودروها رژه اي دست و پا شكسته توي اهواز ترتيب داد. خودش هم بالاي كاميون اول نشسته بود. با عمامه و مسلسل
    صف پمپ بنزين ها كم و كمتر شد. ديگر هيچ كس حرص نمي زد كه باك ماشينش را پر كند و بارش را بزند.
    پياده ها رفتند خانه هاشان فضاي شهر را اميد گرفته بود.
    ث ث ث
    در زدم و بعد داخل شدم چند برگ نامه را جلوي حاج آقا گذاشتم براي امضا. نامه ها را نگاه مي كرد و بعد امضا نمي خواندشان فقط نگاه مي كرد.
    وسط كار دست كشيد و گفت : « من اين نامه رو قبلا امضا كردم . » . خنديدم و گفتم حاج آقا شما كه نامه ها رو نمي خوانيد عوضش ما مي خوانيم امضا نكرديد. آن نامه را امضا نكرد و گفت : « نمي خونم ولي مي دونم امضا كردم برو توي نامه هات نگاه كن »
    توي سوابق گشتم حاج آقا درست مي گفت حافظه نبود كه كامپيوتر بود.
    ث ث ث
    هوا تاريك بود زن گريه مي كرد سنگ كوچكي برداشته بود و روي سنگ قبر مي زد قبر چند شهيد گمنام هم همانجا بود ولي نشسته بود سر قبر حاج آقا و شكوه مي كرد :
    ديگه خسته شدم ديگه ذله شدم دوباره دختر و دامادم دعواشون شده . الان چند روزه دخترم پيش منه . حاج آقا اگه زنده بودي كه ديگه مشكل نداشتم اگر شما يه كلام باهاشون حرف مي زديد آدم مي شدن .
    هوا تاريك بود. پسر و دختري سرقبر حاج آقا نشسته بودند و فاتحه مي خواندند. پسر به دختر گفت بيا به حاج آقا قول بدهيم با هم دعوا نكنيم . با هم به حاج آقا قول دادند.
    ث ث ث
    سرباز دژبان جلوي حاج آقا را گرفت و كارت خواست . ما جلو رفتيم كه بگوييم ايشان رئيس اداره فرهنگي است ولي حاج آقا اجازه نداد. بعد كارتش را نشان داد و گفت : « برادر سلام حالتون خوبه ان شا الله يك كارت كافيه » بعد دومي و سومي را نشان داد و رد شديم .
    بار سومي بود كه اين سرباز جلوي حاج آقا را مي گرفت : با اين كه او را شناخته بود ولي هر دفعه تكرار مي كرد حاج آقا هم اجازه برخورد به ما نمي داد. تصميم گرفتيم حاج آقا كه رفت سرباز را ادب كنيم .
    حاج آقا رفت جلو رفتم و گفتم : « سركار شما مرضي چيزي داريد جلوي حاج آقا را مي گيريد »
    سرباز گفت : « از بس با امثال شما برخورد داشتيم خسته شديم يك نفر پيدا شده كه احوالپرسي مي كند چرا جلويش را نگيريم . »
    ث ث ث
    تعجب كرده بود به من گفت : « اين رئيسه شما خيلي با هوشه از مهندسي عمران چيزي مي دونه » گفتم نه دروس حوزوي خوانده و دكتراي علوم استراتژيك داره چي شده مگه گفت : « يك ايرادهايي از نقشه ها گرفت كه ما خودمون نفهميده بوديم عين مهندس ها حرف مي زنه » خنديدم فقط خنديدم وقتي به خودم مسلط شدم گفتم : « تازه كجاش رو ديديد! »
    ث ث ث
    هميشه مي گفت « خدايا مرا با شهادت ببر » نسبت به برنامه شهدا خيلي حساس و مقيد بود روزي هم كه براي هميشه رفت از سخنراني توي تشييع چند شهيد گمنام برمي گشت . شهادت آرزويش بود فكر كنم به آرزويش رسيد.
    ث ث ث
    كربلاي چهار بود. توي آن همه گل و لاي راه رفتن خالي آدم را از پا درمي آورد چه برسد به دنبال كارها دويدن . بيست و چهار ساعتي بود كه نخوابيده بودم حاج آقا يك روز بيشتر لباسهايمان خيس و پاهايمان گلي و سنگين شده بود. توي تاريكي نيمه شب كمي عقب تر آمديم جاي امني كه پيدا شد افتادم در ميان همان گل و لاي هاي سر را زمين گذاشتم كه بخوابم . هنوز پلكهايم كامل بسته نشده بود كه غير از صداي انفجار و تيراندازي صداي ديگري شنيدم صداي دعا يا صداي نيايش سرم را به زور بلند كردم . حاج آقا حتي آنجا هم نماز شبش را رها نكرده بود در ميان همان گل و لاي ها.

  • *****
    شاهنامه وقتي كوچك بود




  • ششمين عنوان « كتاب دانشجو » با نام « شاهنامه وقتي كوچك بود » توسط نشر بامداد كتاب و با طرح و اجراي كتاب دانشجو منتشر شده است . نويسنده اين كتاب محمد رشيدي مي باشد. كتاب مذكور نسخه دانشجويي شاهنامه مي باشد و شامل 72 صفحه است .

  • *****
    فانوس




  • نمايشنامه فانوس را رضا رسولي نوشته و با مداد كتاب آن را در 46 صفحه منتشر كرده است . اين كتاب با طرح و اجراي كتاب دانشجويي و با مشاركت موسسه فرهنگي شهيد اسكندري مي باشد. نمايشنامه فانوس در پنجمين دوره مسابقات سراسري قرآن و عترت (ع ) رتبه سوم را كسب كرده است .

  • *****