روزنامه جمهوري اسلامي 17/04/1382 صفحه جبهه و جنگ

  • سياه و سفيد
  • بوي تند باروت سوخته
  • *****
    سياه و سفيد


  • خونم با خون يك ايراني در هم آميخته شد
    من دوبار تنهايي را لمس كرده ام . تنهايي در خانواده ام و تنهايي در اسارت در خانواده ام براي اينكه من يك پسر بودم و برادر نداشتم . اين موضوع را كه مطرح مي كنم تعجب نكنيد از خاطرات قبل و بعد از ملحق شدن به خدمت نظام است . وقتي كه به اين خاطرات فكر مي كنم اشك خون از چشمهايم سرازير مي شود چرا كه مي بينم فرزندانم چه غم انگيز با پدر و مادر خواهران و برادران خود وداع مي كنند.
    من پدر و مادر پيري دارم و دختر كوچكم سحر و همسرم كه در روز 1982 4 16 با آنها خداحافظي كردم .
    با وداعي همراه با حسرت داشت افسرده سوار اتوبوس شديم و به شهر خرمشهر رسيديم و هر شب به آسمان نگاه مي كردم و ياد دخترم سحر مي افتادم مثل اينكه با من صحبت مي كرد و به من ميگويد كي مي آيي
    قطرات اشك بر گونه هايم مي غلتد و بر صورتم جاري مي شود مي خوابم با صداي خمپاره از خواب مي پرم اين حالت را ادامه مي دادم تا تاريخ 1982 4 25 روزي كه از همه طرف توسط نيروهاي ايراني محاصره شديم و هيچ چيز برايمان نماند غير از دعا از خداوند آرزو كردم كه مصيبت و دشواري را از من دور كند بحمدالله بخير گذشت و بهمراه چند نفر ديگر اسير شديم و حقيقت را بايد گفت برخورد برادران ايراني با ما خيلي خوب بود به ما غذا و آب و سيگار دادند گفتند مطمئن باشيد كه در همه جا با شما خوب رفتار خواهد شد چونكه شما مسلمانيد و ما هم مسلمان هستيم . خدا را شكر كرديم كه چنين برادراني را ملاقات كرديم . ما را با اتوبوس به محل جمع آوري اسيران عراقي در اردوگاه اهواز منتقل كردند.
    در آنجا يكي از سربازان ايراني بشدت زخمي بود ونياز مبرم به خون داشت از آقايان مسوولين ايراني تقاضا كرديم كه اجازه بدهند تا به او خون بدهيم قبول كردند خون خود را دادم و به او كمك كرديم . و از خداوند متعال عاقبت و سلامت براي او آرزو كرديم . اين مطلب را براي منت گذاشتن ذكر نكردم بلكه از خاطرات زيباي من بود كه هميشه در ذهن مي ماند و خدا شاهد است كه من خوشحالم كه خون ما با خون يك سرباز ايراني در هم آميخته است . ما انسان هستيم و مسلمانيم . حسن ختام اين خاطره را با اين آيه شريفه قرآن مجيد را قرار مي دهم :
    « واعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا »
    اسير علي البديري
    رگ بدون خون !
    يك روز گفتند : « همه بايد آزمايش خون بدهند. » چند دكتر به اردوگاه آمده بودند. از آسايشگاه يك شروع كردند و تا به ما رسيدند چند روز طول كشيد چون ما در آسايشگاه 24 بوديم .
    جلو من برادري بود كه در سال 59 اسير شده بود . نمي دانم باور مي كنيد يا نه اما من خود را موظف مي دانم كه واقعيت را بنويسم . موقعي كه آمپول را در رگ او زدند هر كاري كردند نتوانستند خوني از رگ او بيرون بكشند. آن دكتري كه به او آمپول زده بود دستپاچه شد و به دكتر ديگري كه كنار او بود جريان را گفت . دكتر بعدي هم چند بار آمپول را بيرون آورد و در چند رگ ديگر آن آزاده زد اما از خون خبري نبود كه نبود! يكي از دكترها گفت : « حتي اگر يك قطره هم بتوانيد بگيريد كافي است . »
    فكر مي كنيد چه شد يك قطره فقط يك قطره ـ آن هم با زحمت ـ از او خون گرفتند.
    برادر آزاده حسين دشتي

  • *****
    بوي تند باروت سوخته




  • تقديم به نگاه آسماني مهندس « سيدمحسن صفوي » فرمانده قرارگاه صراط المستقيم سپاه
    اشاره : از مهندس « سيدمحسن صفوي » كم گفته اند. براي چه نمي دانم ! تاكنون از او فقط يك كتاب به نام « شمع صراط » منتشر شده است كه آن هم به همت كنگره بزرگداشت سرداران و 23 هزار شهيد استان اصفهان و همچنين همكاري ستاد فرماندهي لشكر 8 نجف اشرف بوده است كه شامل 69 خاطره كوتاه از زندگي اين شهيد بزرگوار با عنوانهاي مختلف مي باشد كه گاها كليشه ايست و خواننده نمي تواند با مطالعه اين كتاب به شخصيت چند بعدي سردار شهيد صفوي پي ببرد.
    معرفي شخصيت بزرگي چون شهيد « سيدمحسن صفوي » از چند نگاه مورد تامل است 1 ـ نگاه متفكرانه او به جنگ 2 ـ مديريت و فرماندهي والاي او در مهندسي جنگ 3 ـ تاثير روحيات اخلاقي بر روي فرماندهان ياران و همسنگران و نيروهاي تحت امر كه براي هركدام از اين شاخصه ها حرفهاي زيادي وجود دارد كه بايد از سينه گنجينه اي عده اي از ياران استخراج و به نسلهاي آينده انقلاب كه بدون ترديد حس الگوپذيري از مردان ملي و شخصيتهاي مذهبي خاك مقدس خود را دارند منتقل گردد.
    جا داشت در اين زمينه سردار سرلشكر پاسدار حاج سيديحيي صفوي فرمانده محترم كل سپاه نه به عنوان يك برادر بلكه بعنوان يك يار همرزم و همسنگر صديق از آغازين روزهاي تشكيل نهاد مقدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و تجاوز دشمن بعثي به خاكهاي مقدس ميهن اسلامي و به عنوان كسي كه رازهاي نهان اين بزرگوار را از دوران شيرين كودكي نوجواني و جواني در سينه اندوخته است اقداماتي نموده و « سيدمحسن » را به جوانان و نوجوانان نسل امروز و آينده انقلاب كه شايد بخاطر بوقهاي تبليغاتي دشمن قسم خورده انقلاب بي هويت گردنند معرفي نمايد. به اميد آن عصر و آن زماني كه جوانان و نوجوانان ما با مردان مرد جنگ كه از وجب به وجب خاك مقدس ميهن اسلامي دفاع كردند آشنا گردند.
    آنچه در پي مي آيد گوشه هايي از خاطرات سردار شهيد « سيدمحسن صفوي » است كه از نظر شما علاقه مندان به صفحه جبهه و جنگ مي گذرد. اميد آنكه در نظرتان مقبول افتد.
    (1 )
    نگاهش را به در مي دوخت . هر روز نگران تر از روز قبل . منتظر يك جهان ارزش بود. انتظاري كه مي ترسيد هرگز به سرانجام نرسد. چند روزي بود كه مسائل حساس شده بود و نيروهاي سازمان امنيت به دنبال نيروهاي فعال به هر جايي كه به فكرشان مي رسيد و در ذهنشان مشكوك بود سرك مي كشيدند تا شايد بتوانند مويي را از ماست بيرون بكشند.
    « سيدرحيم » همينطور كه به چارچوب در خيره شده بود در ذهنش خود را متقاعد مي كرد كه اتفاقي نيفتاده است و مانند هميشه با خودش گفت : « بايد او را متقاعد كنم كه روشش را تغيير دهد. » اما مي دانست اگر او بيايد مانند هميشه با تبسم زيبايش موضوعي را مطرح مي كند كه جايي براي حرف نمي ماند.
    او در خود فرو رفته بود كه در روي پاشنه اش چرخيد و « سيدمحسن » در قاب در جا گرفت . آمد جلو و او را در آغوش گرفت : « آقا رحيم ! اين راه كه بدنبال امام شروع كرديم راه شهادت است و بس . »
    مي خواست چيزي بگويد كه باز ادامه داد : « راه پيروزي انقلاب از شهادت عبور مي كند. »
    فكرش را خوانده بود و پاسخ دل نگراني چند ساعته اش را در يك حركت فرو نشاند مانند آتش شعله وري كه شعله هايش با آب سرد فرو مي نشيند. سيدمحسن ادامه داد : « بايد خودمان را براي شهادت آماده كنيم . » (1 )
    (2 )
    خانه اش شده بود محلي امن براي مطالعه جديدترين اخبار از حضرت امام (ره ) و اطلاع از گروههاي مبارز داخلي . براي همين هر ده روز يكبار به خانه اش مي رفت و جزوه كتاب و اعلاميه تهيه مي كرد ولي او را هر شش ماه يكبار مي ديد. فكرش را نمي كرد « سيدمحسن » براي خواستگاري اش بيايد. درست مهرماه سال هزارو سيصد و پنجاه و شش به خواستگاري اش رفت .
    با كودكان سروكار داشت يعني در كودكستان تدريس مي كرد و « سيدمحسن » محل كار و محل زندگي اش را مي دانست .
    روز اول كه به خواستگاري رفت خيلي راحت و صميمي مشتاق اما دور از انتظار گفت : « من شهيد مي شوم ! » و بعد سرش را بلند كرد و گفت : « براي همين به شما پيشنهاد ازدواج دادم . من شما را براي زندگي مشترك انتخاب كرده ام . » زن دلش آرام گرفت . اثر كلام « سيدمحسن » در او روحيه اي تازه بوجود آورد. سعي داشت به حريم تفكرش نزديك شود ولي « سيدمحسن » فكرش را بريد : « بعد از شهادتم فقط شما لياقت داريد كه از بچه هاي من نگهداري و مراقبت كنيد. » زن تسليم انديشه « سيدمحسن » شد. انديشه اي كه ژرف مي انديشيد و شايد فراتر از زمان و مكان . خودش را در او ديد و از گذشته اش بريد و آينده اش را در نفوس كلامش يافت . براي هميشه . (2 )
    (3 )
    در اين شهر كسي نيست كه جرات داشته باشد شهرباني را خلع سلاح كند در اين شهر شهرباني مگر چند تا نيرو دارد چرا اختيار شهرتان را بدست طاغوت داده ايد اگر نيروهاي شهرباني بيست نفر باشند حداكثر مي توانند بيست نفر يا بيشتر را به شهادت برسانند. شما چهل هزار نفر نشسته ايد تا آنها شما را اسير كنند و دين و مذهب تان را بگيرند و فرد بي غيرتي را جانشين آن كنند.
    مثل هميشه داغ و مهيج مثل هميشه . از هيچ چيز اباحي نداشت يعني از مرگ نمي ترسيد. نماز مغرب و عشا كه تمام شد رفت كنار منبر و از مردم خواست تا به صحبت هايش گوش بدهند . اول محرم 57 بود و مردم خود را براي عزاداري سالار شهيدان آماده مي كردند. تا سخنراني اش تمام شد دونفر از جمع بلند شدند تا او را بگيرند ولي موفق نشدند.
    چرا! آدرس منزلش را پيدا كردند. اما او در مسير بود در مسير شهرضا به اصفهان . به خانه پدرش مي رفت با دوستانش قرار جلسه گذاشته بود.
    هر دو نگران اوضاع بودند هم « سيدمحسن » و هم زنش . نگاهشان به هم گره خورد « سيد محسن » گفت : « اگر ما را گرفتند شما چكار مي كني »
    و زن خنديد و گفت : « من چه بگويم مي گويم سواد ندارم تا بتوانم از كارهاي او سردربياورم مرا رها كنيد بروم خودتان مي دانيد و آقامحسن ! » او خنديد و زن خوشحال از جوابي كه داده بود. « سيدمحسن » نگاهي به آينه جلويش انداخت و گفت : « فكر نكنم به همين راحتي باشد با اين پرونده اي كه شما در آموزش و پرورش داريد اين حرف شما را قبول نمي كنند. »
    وقتي چشم چرخاند كه به اصفهان رسيده بودند و جلوي در خانه پدر . (3 )
    (4 )
    « بفرمائيد حاج آقا! در خدمت باشيم . »
    خان سميرم بود. دعوتشان كرد تا براي غذاخوردن به داخل چادرش بروند ولي « سيدمحسن » اعتنايي نكرد. كمي جلوتر رفت . 50 قدم . ديد مردي ژنده پوش كناري لم داده و مشغول خوردن نان و پنيرش است . نگاهي به بچه ها كرد و اشاره اي به طرف پيرمرد.
    « بياييد با اين پدر هم سفره شويم . »
    و با نان و پنير و خرمايي كه به همراه داشتند مشغول شدند.
    پيرمرد خوشحال شد. در پوستش نمي گنجيد. مي خواست پرواز كند : « چرا داخل چادرخان نرفتيد »
    « سيدمحسن » كمي جابه جا شد به پيرمرد نزديك شد لب گزيد : « ما مامور طاغوتي نيستيم . سفره رنگين خان از زهر مار براي ما بدتر است . » (4 )
    ث ث ث
    مثل استخواني بود در گلويشان . سد راهشان شده بود. از زماني كه او آمده بود هيچ كاري نتوانستند انجام دهند يعني پايان زورگويي هايشان بود. چاره اي نداشتند بايد كاري مي كردند. با ناصرخان ; بزرگشان در باغ كاشفي سميرم جلسه اي تشكيل دادند. و باز « سيدمحسن » از كارشان سردرآورده بود. رفت تا ببيند كه توطئه اي در كار نباشد. تا رسيد صحنه اي دلش را خراشاند. فردي از عشاير در مقابل ايازخان به خاك افتاده بود. و او طاقت نياورد. بي مقدمه وارد جلسه شان شد و سيلي محكمي به صورت ايازخان زد تا خواست چيزي بگويد امانش نداد : « اولا مي خواستم كبر و غرورت را بشكنم در ثاني به افراد عادي جرات و آگاهي دادم كه ديگر سر تعظيم پيش خان فرود نياوردند و با آسودگي بتوانند شكايت خود را اظهار كنند. » همه اينها سبب شد تا امثال ارژنگ نادري حسين قلي جهانگيري و... از جوانان عشاير به سپاه پيوندند و بعدها در جنگ به شهادت برسند . (5 )
    (5 )
    تهران ـ سمينار مسولان سپاه . سال .1359 بني صدر پشت تريبون قرار گرفت مي خواست صحبتش را آغاز كند. انتظار داشت مورد استقبال گرم فرماندهان قرار گيرد اما انتظارش سرانجام نيافت . عصباني شد و حرفهاي لغوي بر زبانش راند. ناگهان از ميان جمع كسي فرياد زد : « آقاي بني صدر! اين حرفهاي ناروا شايسته اين جمع نيست . چرا شما خسروخان قشقايي را آزاد كرديد! چرا شما آن كار را انجام داديد... »
    بني صدرحرفش را بريد. « اين بي انضباط كيست او را بيرون كنيد. من او را از سپاه بيرون مي كنم . »
    همه سر چرخاندند. درست مي ديدند « سيدمحسن » بود; « سيدمحسن صفوي » . او ادامه داد : « بي انضباط تو هستي كه بايد ساعت دو مي آمدي ولي با دو ساعت تاخير ساعت چهار آمدي . »
    آنكسي كه بايد بيرون مي رفت بني صدر بود و رفت اما با رسوايي . (6 )


    (6 )
    به كيسه شني سنگر تكيه داد. خودكارش را درآورد و روي كاغذي كه از قبل آماده كرده بود مشغول نوشتن شد. به همسرش مي نوشت براي او كه هر آن منتظرش بود
    بسمه تعالي
    سلام عليكم و بما صبرتم زوجه مكرمه
    الحمدالله رب العالمين . هر گاه جهت رضايت حق تعالي احساس تكليف شرعي نمودم از دنيا به معناي اعم مي توانم آزاد شوم . در اين خود رها شدن به جزاي نقش موثر شما باريتعالي اجري عظيم مهيا نموده است .
    البته اميدوارم كه مبناي ازدواج و تشكيل خانواده تسريع در تكامل باشد. البته انتظار دارم عنايتي كه به من نموديد از فرزندان خوبم نيز دريغ نكنيد و آنان را آنقدر به پدر و مادر و به معناي عام « دنيا » مشغول نكنيد. تا ياد خدا را ارجح بدانند و از زندان « خود » رها گشته و تربيت شوند انشاالله .
    امروز سردمداران كفر جهاني بر عليه اين حركت الهي دستهاي ناپاكشان را به هم داده اند. وظيفه شرعي امت اسلامي است كه به آن چه بايد فكر كنند تنها دفاع از حريم اسلام نباشد بلكه با ايثار كامل « شهادت » قيام عظيم و نمادين سرور شهيدان دو عالم امام حسين (ع ) را تداوم بخشند. اين نهال هميشه سبز بايد با خون مومنين آبياري و رشد نمايد.
    به نظر من مومنين آيه شريفه : انالله و انااليه راجعون را بايد الگوي خلقت خويش قرار دهند تا بتوانند آن جهاد عظيم را به ثمر رسانند...
    و زن كاغذ تا شده را از پاكت در آورد و آن را بوئيد. بوي تند باروت سوخته مي داد و بوي عطر گل محمدي . باز كرد و خواند. لبهايش تكان مي خورد و بر دلش مي نشست . احساس سبكي مي كرد. آنقدر كه ا نگار او را در جلوي چشمانش مي ديد.
    (7 )
    آفتاب مي خواست در آن دورها داخل زمين فرو برود. اما آتش ادوات نمي گذاشت . برادران مهندسي سپاه جمع شده بودند در جاده حسينيه نزديك خرمشهر. تير و تركش از زمين و آسمان امانشان را بريده بود ولي بايد كارشان را انجام مي دادند.
    صداي خش خش بي سيم قطع شد و از آن طرف بي سيم « سيدمحسن » را خواستند و او به طرف بي سيم دويد. صداي « آقا رحيم » بود; برادرش . گوشي را به گوش چسباند.
    « بگوشم ! بفرمائيد. »
    « محسن جان ! اگر نيروهاي مهندسي در پنج ضلعي سنگري براي فرماندهان احداث نكنند دشمن با اين حجم آتش سنگين كه تهيه ديده تا فردا تمام برادران را شهيد خواهد كرد. »
    « سيدمحسن » ديگر هيچ نشيند. سريع به طرف بچه ها رفت : « عزيزالله ! سريعا بايد بروي در پنج ضلعي و از برادر وفايي لودر بگيري و جاي دو تا سنگر را آماده كني تا من هم بروم قرارگاه و رينگ بتني برايت بفرستم . »
    تا شب دو سنگر بتني مستحكم براي فرماندهان آماده شده بود در حالي كه « سيدمحسن » با بچه هايش در سنگر نماز صبح مي خواند . (8 )
    (8 )
    « عباس جان ! بايد همديگر را ببينيم . »
    مثل هميشه حرف مي زد. خيلي دوست داشت روبرويش بود و چهره اش را مي ديد.
    اما تازه به منزل رسيده بود . ساعت پنج صبح .
    گوشي را در دستش جا به جا كرد : « من تازه رسيدم شهر رضا! »
    و از آن طرف گوشي شنيد : « فردا قرارگاه باش . ما با هم حرفهايي داريم . به خاطر قولي كه به هم داديم از هم ديگر جدا نشويم حتما بايد شما را ببينم . »
    عباس چيزي نداشت بگويد يعني مانده بود چه بگويد. حرفهاي « سيدمحسن » در نظرش با روزهاي ديگر فرق مي كرد : « چشم ! » ديگر هيچ نگفت . خداحافظي كرد و گوشي را گذاشت .
    فردا صبح نگذاشت سپيده بنشيند. رسيد قرارگاه . تا رسيد گفتند : « سريع برو اميديه . »
    گفت چرا گفتند : « نمي دانيم . »
    با خاتم تماس گرفت . گفتند : « بيا اينجا تلفني نمي شود گفت . »
    وقتي رسيد همه چيز برايش روشن شد. حرفهاي ديروز « سيدمحسن » و حركات امروز بچه ها.
    وقتي چشم باز كرد بالاي جنازه سوخته اش بود. نمي دانست چه بگويد. مانده بود كه آيا او بدقولي كرده است يا « سيدمحسن » . جوابش را نمي دانست . سيدمحمد مهدي سيدسجاد و منصوره سادات به نظرش آمدند و ديگر هيچ . (9 )
    ت حسين ذكريائي
    1 ـ سردار سرلشگر پاسدار سيدرحيم صفوي
    2 ـ همسر سردار شهيد صفوي
    3 ـ همان
    4 ـ برادر اصغر ملجايي
    5 ـ برادر مرتضي مطهر
    6 ـ همان
    7 ـ از اصل نامه
    8 ـ برادر عزيزالله پوركاظم
    9 ـ برادر عباس علي هدي