روزنامه جمهوري اسلامي 16/04/1382 صفحه فرهنگ و هنر

  • نقش دوگانه « هنر »
  • عشق جاذبه و گدازش
  • شميم باد
  • كعبه عشق
  • روح سبكبال
  • *****
    نقش دوگانه « هنر »


  • انسان موجودي است « انتخابگر » و رقم زننده سرنوشت خويش در تمام جلوه ها و عرصه هاي حيات فردي و اجتماعي .
    انتخابگري انسان در صورتي به ظهور و عينيت مي رسد كه او « آزاد » باشد. آزاد و مختار بودن انسان لازمه انتخابگري اوست . انسان بايد با اختيار و آزادي كامل بينديشد و انتخاب كند و خويشتن را در مسير « حركت » و « شدن » قرار دهد.
    آزادي و انتخابگري انسان را بايد از زيباترين موهبت هاي الهي و عالي ترين حكمت هاي خالق هستي دانست و در خلقت و آفرينش او « نقطه اوج » به حساب آورد.
    اين موهبت هاي الهي زيرساخت هاي اصلي رشد پويايي بالندگي و كمال يابي انسان محسوب مي شوند به گونه اي كه انسان منهاي آزادي و قدرت انتخابگري را بايد از گستره حيات ارض خارج نمود و انسانش به شمار نياورد كه او در چنين حالتي همچون ساير جانداران فاقد شعور و توان « تفكر » و « انتخاب » و « پرواز » تا بي كران هستي خواهد بود كه بايد در حصارهاي تنگ غرايز اسير و محصور گردد.
    آزادي و انتخابگري انسان دو موهبت و نعمت بزرگ الهي است كه با انگيزه و هدفي ارزشمند و منطبق با طبيعت و سرشت آدمي در نهاد او تعبيه شده است . اين نعمت ها بسترساز اصلي رشد و سعادت و كمال نهايي انسان محسوب مي شوند و بايد او را به بنيان نهادن شخصيت جامع كه همه ابعاد وجودي اش را در كنار هم به اعتلا برساند ياري دهد.
    ترديدي نيست كه در جوامع انساني و نظامهاي مختلف اجتماعي همه ابزارها و اهرمها براي زمينه سازي هاي لازم به منظور حركت و تلاش رشد يابنده انسان با شكوفاساختن استعدادهاي دروني مبتني بر « آزادي » و قدرت « انتخاب » نقش آفريني مي كنند تا تمام عوامل دست به دست هم بدهند و انسان را به « مقصد » برسانند.
    در ميان اين ابزارها و اهرمها « هنر » جايگاهي حائز اهميت و نقشي تعيين كننده دارد و بيش از ساير عوامل و وسايل در بسترسازي هاي لازم در مسير بهره وري هاي گسترده انسان از دو نعمت « آزادي » و « انتخابگري » ايفاي نقش مي نمايد.
    بسترسازي و ايفاي نقش « هنر » چگونه و در چه مسير و چشم اندازي صورت مي گيرد
    آيا هنر انسان را در راهيابي به « حق » ياري مي رساند و افق هاي روشن اميد زيبايي ايمان پاكي و معنويت را در مسير حركتش باز و پر فروغ مي سازد يا او را به « باطل » رهنمون مي شود و در كوره راههاي تنگ و تاريك و پرسنگلاخ به حركت درمي آورد و با نااميدي و بدبيني و گريز از حقيقت مانوس مي سازد
    اينجاست كه نقش دوگانه هنر چهره مي نماياند و اين واقعيت انكارناپذير كه هنر همواره در بستر زمان و در همه اعصار و مكانها داراي دو نقش « سازنده » و « مخرب » است كه يا به « سعادت » انسان رهنمون مي شود و يا به « شقاوت » او مي انجامد آشكار مي شود.
    و از همين جا ماهيت « هنر ديني » و « هنر غيرديني » و رسالت اين دو نوع هنر در پهنه زمان و گستره حيات آدميان مشخص مي گردد.
    هنر ديني به پرورش درون مايه هاي اصلي سرشت و طبيعت انسانها كه « آزادي » و « انتخابگري » از مهم ترين و ارزشمندترين آنهاست مي پردازد. چنين هنري بستر سالم و بالنده اي مي شود براي حركت صحيح انسان و بهره برداري شايسته او از آزادي و قدرت انتخاب به عنوان داده ها و بخشايش هاي عظيم الهي در مسير نيل به « حيات برتر » با مشخصه هاي شناخت نسبت به خالق هستي ايمان و پرستش اميد به آينده روشن طراوت و نشاط عشق پاك در همه جلوه هاي حيات مادي و معنوي و دلبستگي به همه ارزشها و هنجارهاي زندگي ساز و رشدآفرين .
    در نقطه مقابل « هنر غيرديني » انسان را در چنبره ترديد آسيمگي ظلمت نااميدي پوچ گرايي پژمردگي و حركت « سرگردان » در عرصه هاي حيات دنيايي رها مي كند و در گودال هاي مخوف بي هويتي به مرگ تدريجي وامي دارد.
    بين اين دو « هنر » چه فاصله اي مي توان قائل شد
    آيا فاصله « زمين » تا « آسمان » مي تواند گوياي واقعيت باشد

  • *****
    عشق جاذبه و گدازش




  • بي دل و جان بسر شود بي تو بسر نمي شود
    بي دو جهان بسر شود بي تو بسر نمي شود
    بي سرو پا بسر شود بي تن و جان بسر شود
    بي من و ما بسر شود بي تو بسر نمي شود
    « عشق » را « عاشق » مي يابد و مي فهمد و ادراك مي كند كه او در معشوق ازلي محو شده و محبت او در تمام زواياي وجودش راه يافته و همه هستي اش با آن سرشته است .
    او آرام و قرار نمي يابد و زبان حالي سوز ناك دارد و بدون جلوه هاي حضور زيباي يار نمي تواند لحظات عمر را سپري سازد.
    وقتي شراره هاي آتش عشق بر خرمن هستي عاشق فرو ريزد چه انتظاري باقي مي ماند جز اين كه اوست كه مي سوزد و مي گدازد پس هم اوست كه سوزش عشق را در مي يابد و لمس مي نمايد.
    عاشق سوخته و گداخته و همه ذرات جان عاشقش در معرض آتش افروزي و سوز و گداز عاشقانه قرار گرفته را با مدعيان دروغين عشق چسان مي توان مقايسه نمود !
    او كجا و عاشقان زباني و ظاهري و حلاوت و شيريني عشق ناچشيده كجا !
    عاشق خالص و دلباخته و همه هستي درپاي محبوب افكنده بي دل و جان بسر مي كند و بي سر و پا و بي من و ما توان بودن و زيستن دارد لكن بي عشق يار و نظر و محبت او هرگز و هرگز ماندن و زيستن را بر نمي تابد!
    و او هر دو جهان را مي دهد و بدون جلوه هاي زيبا و الوان موهبت ها و نعمت هاي فراوان اين دنيايي و آن جهاني بسر مي كند لكن بدون او هيچ لحظه اي از حيات را نمي خواهد و نمي تواند بسر كند!
    اين كار « عشق » است كه مي سوزاند و مي گدازد و همه « خود » خواستن ها را با تمام نمودهايش در پاي حضرت محبوب مي ريزد و او را نه براي نعمت هاي گذران « دنيا » و بهشت و نعم جاودان « آخرت » كه براي خودش مي خواهد و مي پرستد.
    درد مرا دوا تويي رنج مرا شفا تويي
    تشنه ام و سقا تويي بي تو بسر نمي شود
    در دل و جان من توئي گنج نهان من توئي
    جان و جهان من توئي بي تو بسر نمي شود
    عاشق دلسوخته و سرگشته را دردي است كه دوايش عشق حضرت معشوق مي باشد و رنجي است كه شفايش محبت حضرت محبوب است و اين « درد » و « رنج » مرتفع نمي گردد و التيام نمي يابد جز با مشاهده جلوه جمال ازلي كه همه آرامش ها در پرتو اين شهود به دست مي آيد.
    و نيز عاشق دلباخته تشنه اي است كه سقايش حضرت فياض مطلق است كه از جام خويش شراب طهور عشق در كام جان عاشقان مي ريزد . (1 )
    راستي عاشق سرا پا سوز عشق را چه كس مي تواند يارو غمگسار باشد جز حضرت دوست
    و كدامين قبله مي تواند دل و جانش را به سوي خود جذب نمايد جز قبله جمال معشوق ازلي و ابدي
    و كدامين راز و نياز و زمزمه هاي عاشقانه قادر است از ژرفاي وجودش برخيزد و جان بي قرارش را از عطر دل انگيز محبت و اشتياق سرشار سازد و در طراوت و زيبايي و شور و سوز غرق نمايد جز خلوت هاي عاشقانه با حضرت پروردگار و ذكر و رازگويي هاي پرسوز و گداز
    و از همين جاست كه اركان همه دلبستگي هاي كاذب و وابستگي هاي ناپايدار و زودگذر و فاني فرو مي ريزند و حجابها يكي پس از ديگري مرتفع مي گردند و همه كثرات و صفات بشري رنگ مي بازند و خانه دل عاشق « خود » از دست داده را ترك مي گويند و او را به « وارستگي » و « خدابيني » مي رسانند و نداي « دردل و جان من تويي » و « جان و جهان من تويي » را از ژرفاي وجودش بر زبان و كلامش جاري مي نمايند.
    و از همين جاست كه با تمام ذرات پيكر وجودش درمي يابد كه هر چه هست از « عشق و محبت » است و همه چيز از اين كيمياي وجود بر مي خيزد و آن كس كه به اين مقام و مرتبت رسيد و لذت و حلاوت عشق را چشيد چسان غير محبوب را بطلبد كه او به اصل و سرچشمه همه عشق و محبت ها رسيده است (2 )
    يار من و تبار من مونس غمگسار من
    حاصل كار و بار من بي تو بسر نمي شود
    آب حيات من تويي فوز و نجات من تويي
    صوم و صلات من تويي بي تو بسر نمي شود
    عاشق به عشق راستين و حقيقي رسيده را جز مشاهده جمال و جلال حضرت معشوق و آثار شگفتي زاي اسماي حسناي او در تمام مجالي خلقت و در همه پديده ها و همه چيز و همه كس حاصل و كاري نيست كه حضرت محبوب و فياض مطلق يار و تبار اوست و مونس و همراه او در همه جا و با همه اشيا و ذرات و نمودهاي هستي .
    نه تنها صوم و صلاتش كه همه حركات و رفتار و سلوك و كنشها و عملكردهايش از عشق به حق برمي خيزد و براي حق انجام مي شود و از همه عبادات با تمام ابعاد و گستردگي هايش كه در همه لحظات و عرصه هاي زيست دنيايي اش جاري است تنها او را مي طلبد و تمنا مي نمايد كه اوست همه چيز و غير از او همه هيچ .
    گر ز تو رو كنم به غير ور به تو رو كنم ز غير
    جانب توست هر دو سير بي تو بسر نمي شود
    و چنين است كه عاشق فاني در حضرت معشوق به هر كه رو نمايد و يا از هر كه روي برتابد براي او و در مسير جلب رضاي او و براي پيمودن مراتب قرب اوست كه او نمي انديشد و نمي گويد و نمي بيند و نمي شنود مگر آنگونه كه پروردگارش بخواهد و در تمام عرصه هاي حيات فردي و اجتماعيش و در هر محيط و مكان و زمان تعامل برقرار كردن و پيوند و ارتباط ايجاد نمودن و ننمودن و « اتصال » و « انفصال » در مواجهات و رابطه هايش را منطبق با رضايت محبوبش به ظهور و بروز ميرساند و به همين دليل آنچنان « محو » است و « فاني » و هيچ راهي جز « عشق ورزي » نمي يابد كه به يار و معشوق خويش اعلام مي نمايد :
    گر زبرت جدا شوم يا زغمت رها شوم
    خود تو بگو كجا روم بي تو بسر نمي شود . (3 )

    پاورقي :
    1 ـ اشاره به آيه 21 از سوره دهر است كه مي فرمايد :
    « سقيهم ربهم شرابا طهورا »
    « پروردگارشان از شراب طهور مي نوشاند. »
    2 ـ اشاره به بخشي از دعاي « مناجات المحبين » است كه عاشق غرقه در لذت و حلاوت عشق به حضرت حق اينگونه راز و نياز مي كند :
    « الهي من ذاالذي ذاق حلاوه محبتك فرام منك بدلا »
    « خدايا آن كيست كه شيريني محبتت را چشيد و جز تو كسي را طلب نمود »
    3 ـ ديوان مرحوم ملامحسن فيض كاشاني ص 143 و 144
    عاشق سوخته و گداخته و همه ذرات جان عاشقش در معرض آتش افروزي و سوزو گداز عاشقانه قرار گرفته را با مدعيان دروغين عشق چسان مي توان مقايسه نمود او كجا و عاشقان زباني و ظاهري و حلاوت و شيريني عشق ناچشيده كجا
    اين كار « عشق » است كه مي سوزاند و مي گدازد و همه « خود » خواستن هاي عاشق را با تمام نمودهايش در پاي حضرت محبوب مي ريزد و او را نه براي نعمت هاي « دنيا » و بهشت جاودان « آخرت » كه براي خود او مي خواهد و مي پرستد.

  • *****
    شميم باد


  • همه شب در اين اميدم كه سرآيد اين جدايي
    من و سوز و داغ عشقت چو تو رخ نمي نمايي
    تو عتاب و قهر برگير در مهر و قرب بگشا
    زتو مهر و رافت آيد زمن عذر و بي وفايي
    به كجا نظر نمايم همه جا غريب ماند
    كه در اين جهان خاكي تو برايم آشنايي
    تويي گلشن اميدم ره بوستان چه جويم
    كه تو با شميم يادت دل واله مي ربايي
    من از اين جهان فاني هوسي به سر ندارم
    كه دل شكسته ام را تو به غم كفايت آيي
    برو ناصح دل آزار من و ترك عشق هرگز
    شب تار محفلم را به جز اين چه روشنايي
    رضا فتح آبادي

  • *****
    كعبه عشق


  • چهره گلگون زمي ناب سحر ساخته ايم
    تا به آن نرگس جادودل و جان باخته ايم
    بس كه با تيغ ستم قامت ما را سودند
    خويشتن را به رخ آينه نشناخته ايم
    شب ستيزان بلاييم به ميدان شهود
    پرچم فتح به نام فلق افراخته ايم
    رهرو كعبه عشقيم و منا منزل ماست
    فارغ از خود شده با عشق تو پرداخته ايم
    بي نيازان الستيم به ميقات ازل
    هفت سنگي زپي نفس خود انداخته ايم
    شهر ما مامن دلهاست در اين خانه عشق
    بيرقي بوده به فرزين ستم تاخته ايم
    مذهب عشق عجب مذهب بي رنگ و رياست
    بيدلي نيست در اين زمره كه نشناخته ايم
    رنگ تزوير نگيرد دل آيينه ما
    بنده « صابر » عشقيم و نه چون فاخته ايم
    صابر قره داغلو

  • *****
    روح سبكبال


  • بايد از روح سبكبال سرافراز سرود
    از تب حادثه و لحظه پرواز سرود
    از نفس گيرترين حادثه و آتش ودرد
    با زباني همه ابهام و به ايجاز سرود
    گرچه گفتند و نوشتند و سرودند ولي
    بايد از قامت سبز شهدا باز سرود
    از جگر سوزترين قصه دريا طلبان
    باني مويه و با نوحه و آواز سرود
    رمز آميزه لبخند و بكا شهدا
    بايد اي شعر غزلواره اين راز سرود
    در عزاداري گلهاي بناحق چيده
    با دم گرم نيستان شده دمساز سرود
    آن همه سرو كه آتش زده شد بي پرو بال
    محشري بود كه بايد ز سرآغاز سرود
    اي قلم بارغمي مانده به دوشت سنگين
    بايد از روح سبكبال سرافراز سرود
    غلامرضا كاج