گفتم به مهدي بر من عاشق نظر كن
گفتا تو هم از معصيت صرف نظر كن
گفتم به نام نامي ات هر دم بنازم
گفتا كه از اعمال نيكت سرفرازم
گفتم كه ديدار تو باشد آرزويم
گفتا كه در كوي عمل كن جستجويم
گفتم بيا جانم پر از شهد صفا كن
گفتا به عهد بندگي با حق وفا كن
گفتم به مهدي بر من دلخسته رو كن
گفتا ز تقوي كسب عز و آبرو كن
گفتم دلم با نور ايمان منجلي كن
گفتا تمسك بر كتاب و هم علي كن
گفتم ز حق دارم تمناي سكينه
گفتا بشوي از دل غبار حقد و كينه
گفتم رخت را از من واله مگردان
گفتا دلي را با ستم از خود مرنجان
گفتم ز هجران تو قلبي تنگ دارم
گفتا ز قول بي عمل من ننگ دارم
گفتم دمي با من ز رافت گفتگو كن
گفتا به آب ديده دل را شستشو كن
گفتم دلم از بند غم آزاد گردان
گفتا كه دل با ياد حق آباد گردان
گفتم كه شام تار دلها را سحر كن
گفتا دعا همواره با اشك بصر كن
گفتم به جان مادرت من را دعا كن
گفتا كه جانت پاك از بهر خدا كن
گفتم كه از هجران رويت بيقرارم
گفتم كه روز وصل را در انتظارم
ثشهيد ابوذر نيكنام

*****
سياه و سفيد
|
انسانيت نمرده است
در يكي از اردوگاههاي استان خراسان بوديم
يكي از
اسيران به نام جاسم افتاد و بيهوش شد. بلافاصله دكتر
فرستاديم (دكتر از اسيران بود) از جاسم معاينه كرد
او را به
بيمارستان مشهد اعزام كرد. نيمه شب به آنجا رسيديم
جاسم
براي گرفتن عكس به اطاق راديولوژي رفت
پس از ديدن
عكس و معاينات ديگر
پزشك معالج گفت : جاسم بايد به اطاق
عمل برود. دكتر متخصص گفت : براي عمل جراحي اين اسير
دو كسيه خون نياز است
دنبال كسي بودند كه بتواند به اسير
خون بدهد و داوطلب هم باشد
چند بار اين خواسته تكرار شد
تا اينكه يكي از سربازان ايراني كه انتظامات آنجا بود داوطلب
اهدا خون به اين اسير شد. خون مورد نياز تهيه و عمل جراحي
با موفقيت كامل انجام شد. پس از به هوش آمدن اين اسير دكتر
جراح به بالين او آمد و احوالپرسي كرد
اسير از دكتر جراح و
كاركنان بيمارستان تشكر كرد و پرسيد : چه كسي به من خون
داده است آقاي دكتر آن سرباز را صدا كرد و گفت : اين سرباز
به شما خون داده است . جاسم از سرباز تشكر كرد و روي او را
بوسيد و به او گفت : لطف و محبت شما را فراموش نخواهم
كرد
و هر وقت نزد خانواده ام برگردم اين محبت شما را براي
آنها تعريف مي كنم و از شما دعوت مي كنم كه عراق بيايي و در
پيشگاه حضرت علي (ع ) و امام حسين براي تو دعا و آرزوي
موفقيت مي كنم . سرباز هم گفت : تنها آرزوي من اينست كه
بتوانم به زيارت عتبات عاليات بروم . اگر شما زودتر رفتيد دعا
كنيد كه اين آرزوي من برآورده شود و نايب الزياره من در مرقد
مبارك آن ائمه بزرگوار باشيد.
اسير غازي الزبيدي
يك سرباز با ايمان
در يكي از آسايشگاهها كه چند نفر از آزادگان قهرمان
بودند
منافقي نيز بود. آن آسايشگاه پنجره اي داشت كه يك
توري كهنه و آب و رنگ رفته روي آن نصب شده بود. آن منافق
با يك چوب كبريت روي آن شعاري عليه امام نوشت : « در حين
نوشتن
يك سرباز عراقي متوجه شد و آمد داخل آسايشگاه .
پرسيد : « چه كسي اين شعار را نوشت »
آن منافق سينه اش را جلو انداخت و با خوشحالي تمام
گفت : « من
من اين شعار را نوشتم . »
ما برخلاف انتظارمان ديديم كه چهره آن سرباز سرخ شد و
خطاب به آن مرد دورو گفت : « تو امام را نشناخته اي
تو قدر او
را نمي داني . » و بعد رو كرد به ما و با صدايي كه با حزن آميخته
شده بود
ادامه داد : « قدر امامتان را بدانيد! او مولاي ما است .
او سيد ما است . او اميد ما است . ما منتظر هستيم كه ان شاالله
روزي او و سپاهش بيايد و ما را از زير ظلم نجات دهد! » و بعد
شروع كرد به خواندن سوره فتح : « اذا جا نصرالله ... »
مي خواند و گريه مي كرد.
برادر آزاده اروجعلي ذوقي ـ قم

*****
حاج احمد
فرمانده نيلوفران
آبي
|

مروري كوتاه بر زندگي و خاطرات سردار شهيد
« حاج احمد اميني » فرمانده گردان 410 خاتم الانبيا
از لشكر 41 ثارالله
اشاره :
« احمد اميني » در اولين روز شهريور ماه 1342 در روستاي محمدآباد
سفلي در دوازده كيلومتري رفسنجان بدنيا آمد. پدرش كشاورز بود و تحصيلات
ابتدايي را در روستاي لاهيجان بپايان رساند و سپس به همراه برادر دو قلويش
محمود به رفسنجان آمد. تحصيل او همزمان با اوج گيري انقلاب شد. مردي
آمد و زنجيرها را گسست ! احمد نيز دل به او داد. اول بار
همزمان با عمليات
فتح المبين به جبهه رفت و مجروح برگشت . از آن پس
عملياتي نبود كه حاج
احمد نشاني از آن در بدن نداشته باشد. كم كم آوازه شجاعتش در لشكر پيچيد
و همزمان با مرحله دوم عمليات والفجر چهار به فرماندهي يكي از گردانهاي
لشكر 41 ثارالله انتخاب شد . عمليات والفجر هشت نقطه اوج اين مرد بزرگ بود .
گردان 410 خاتم الانبيا(ص ) به فرماندهي او از اروندرود وحشي گذشت و پا به
خاك دشمن گذاشت . گردان غواص موج اول حمله به شمار مي رفت . حاج احمد
اميني
اولين شهيد اين گردان بود كه قطره هاي خون پاكش ساحل خيس اروند
را زينت داد. آنچه كه در ذيل از نظر خوانندگان گرامي ميگذرد خاطراتي از
اين شهيد بزرگوار مي باشد كه برگرفته از كتاب پل چوبي است .
مركز شجاعان لشكر 41
يكي از خصوصيات بارز « حاج احمد » اين بود كه وقتي
كاري به او محول مي شد
خودكار و خودجوش مي رفت و برنامه
آموزشي را تنظيم مي كرد. يكي ديگر از ويژگيهاي خاص حاج
احمد
انتخاب نيروهاي خاص بود. مي رفت توي همه
معاونتهاي لشكر جستجو مي كرد و نيروهايش را برمي گزيد.
مي ديدي يك نيرو از مخابرات گرفته
يك نيرو از پرسنلي
يكي
از تداركات و.... حتي سه چهار تا از بچه هاي اصفهان را جذب
كرد. همه نيروهايش داراي روح معنوي بالا و شجاعت ويژه اي
بودند به راستي كه اين گردان مركز شجاعان لشكر شده بود و همه
نيروهايش اهل گريه بودند در كنار شجاعت
اهل استغاثه و
دعا.
راوي : سردار حاج قاسم سليماني
شب وداع
يك شب در جبهه شب وداع گرفتند. احمد شروع به صحبت
كرد آرام آرام اشك مي ريخت و مي گفت : من ميخواهم امشب با
همه تان بيعت كنم . شما هم بايد با من بيعت كنيد. شما انسانهايي
هستيد با تقوا
جنگجو
استوار و محكم . امشب مي گويم اگر
ديديد در حين عمليات زانوهاي احمد اميني شل شد
توقعم
اينست كه زير كولم را بگيريد و حركتم بدهيد. كاري كنيد كه من
سست نشوم . اما من هم با شما بيعت مي كنم پيمان مي بندم كه در
ميدان جنگ تنهايتان نگذارم و مردانه در كنارتان بجنگم .
راوي : برادر شهيد (محمود اميني )
تاكيد بر نماز شب در جبهه
دعا و زيارت و نماز شب برنامه اصلي كارمان بود. وقتمان را
با نماز اول وقت تنظيم مي كرديم . بعد از نماز صبح براي آموزش
غواصي مي رفتيم توي آب تا نماز ظهر
بعد از ناهار مجددا
مي رفتيم تا قبل از نماز مغرب
بعد از شام هم مي رفتيم تا يك
ساعت قبل از نماز صبح
وقت اداي نماز شب .

حاج احمد روي نماز شب نيروها حساس بود. افتخار
ميكرد كه همه گردانش نماز شب خوان باشند. خودش هم مقيد
بود مي گفت : اگر فرماندهان گردان اهل توسل و دعا باشند نيروها
هم خواهند بود. كلاسي برگزار نشد كه اول آن قرآن خوانده
نشود. از وقت دريا و غواصي مي زد تا نيروها بتوانند در كلاس
قرآن و جمع خواني حاضر شوند.
راوي ـ محمد كاظمي همرزم شهيد
چون علي اكبر
وقتي خبر شهادت حاج احمد را به مادرم داديم دستش را
بالا گرفت و گفت : « مادر! خدا تو را رحمت كند. شيرت حلال
رفتي و به آرزويت رسيدي ! فداي يك تار موي علي اكبر(ع ). » او
مي گفت : « من كه از ام ليلا عزيزتر نيستم . »
در تمام مراسم نديدم كه يك قطره اشك بريزد. فقط وقتي
مصيبت حضرت علي اكبر(ع ) خوانده مي شد
هاي هاي
مي گريست وقتي هم مي رفتيم سر مزار
گريه نمي كرد. مي گفت :
« شايد خدا قهرش بيايد. »
راوي : خواهر شهيد
جذبه حاج احمد
روزهاي مدينه روزهاي خوبي بود. بايد حسيني و حاج
احمد و ديگران مي رفتيم و جاهاي مختلف را مي ديديم . جاهايي
كه توي كتابها از آنها خوانده بوديم و مي دانستيم كه قدمگاه
پيغمبر است . آنجاها حاج احمد با كف هر دو دست صورتش را
مي پوشاند و آرام آرام گريه مي كرد. بعد از آن
حركتمان دادند
بسوي مكه . تنها خاطراتم از حاج احمد در آن روزها گريه هايش
است عجيب گريه ميكرد. مامورين سعودي روي حجاج ايراني
حساسيت بيشتري داشتند وقتي مي خواستيم وارد خانه خدا
شويم همه را تفتيش مي كردند اما در آن مدت حتي يكبار هم
حاج احمد را نگشتند. مي رسيديم دم در و تا مامور سعودي
مي خواست دست دراز كند حاج احمد با ضرب
دستش را پس
مي زد و چنان با جذبه و خشن نگاهش مي كرد كه رنگش مي پريد
بعدش هم مي رفت تو.
راوي : سردار حاج مرتضي حاج باقري
پخش اعلاميه در مراسم حج
خدا قسمت كرد من و همسرم در يك سال با احمد به حج
مشرف شويم يكروز كه براي زيارت خانه خدا مي رفتيم احمد و
دوستانش جلوتر از ما بودند. ديدم هشت نفر از شرطهها دنبال
احمد هستند. چهار نفرشان را گم مي كند و مي رود داخل
جمعيت وقتي كنجكاوي كردم متوجه شدم كه احمد توي خانه
خدا اعلاميه پخش مي كرده و جالبتر اينكه يكي از اعلاميه ها را
هم مي چسباند پشت يكي از شرطهها. آنقدر دور خانه خدا
طواف مي كند كه شرطهها از پا مي افتند و او از گيرشان خلاص
مي شود.
راوي : پدر شهيد
تهيه و تنظيم : دفتر سرپرستي روزنامه جمهوري اسلامي استان
كرمان ـ همتي

| | |