ششمين شماره از نشريه « طراوت » ماهنامه فرهنگي
اجتماعي كنگره بزرگداشت سرداران و 23 هزار شهيد استان
اصفهان منتشر شد.
اين نشريه كه با هدف حفظ و احيا ياد و نام شهدا و
ارزشهاي دفاع مقدس در پايان هر ماه منتشر مي شود داراي
شمارگان 3000 نسخه بوده و در قطع ويژه خشتي در پيشخوان
روزنامه فروشي ها قرار مي گيرد.
در اين شماره از « طراوت » غير از مطالبي چون : جنگ ما
اميد به آينده اي روشن
بمب مادر! همين هفتصد نفر
فاصله ما و
خدا
ولگرد خيابان ابونواس
لحظه هايي كه در بهشت بودم !
فيلم برداري
آقاي گل ...!
اخبار
پنجره
شعر و ادب
جنگ
ويتنام در سينماي آمريكا
با صلوات وارد شويد
كوچه هاي
خرمشهر و نوشته هاي روي ماسه
ويژه نامه اي تحت عنوان
« وقايع نگاري يك جنگ از پيش تمام شده » گنجانده شده است .
علاقمندان جهت تهيه اين نشريه مي توانند به نشاني :
اصفهان ـ خيابان چهارباغ پائين ـ ساختمان شهيد قوچاني ـ
صندوق پستي 668 ـ 81395 ـ دفتر نشريه طراوت مكاتبه و يا با
شماره تلفن 4466003 ـ 0311 تماس حاصل نمايند .

*****
از خنده او سپيده خيزد
|

مروري كوتاه بر زندگي و خاطرات سردار شهيد
قربانعلي عرب از فرماندهان لشكر 14
امام حسين (ع )
1
« آقا يواشتر
چه خبرته
مگه سر مي بري »
مسافري كه
جلو نشسته بود مي گفت . گرماي تيرماه با جاده هاي ناهموار و
خاكي محلات زينبيه اصفهان حس طلبكاري راننده تا كسي را
دوچندان كرده بود. « برو بابا دلت خوشه ! مگه اين روزا آدم دل
و دماغ اين رو داره كه تو اين خيابونا با اين مردم تو اين آهن پاره
بگرده والله اگه اين چندر غاز پول نبود
يك دقيقه هم طاقت
نمي آورديم ... »
موهاش را دائم توي آئينه صاف مي كرد. سيگارش را
تندتند مي كشيد و دائم دودش روبيرون مي ريخت . انگار
مي خواست مردم را يكي يكي بگيره و خفه كند. دائم غر مي زد.
« مردم عقل از سرشان پريده
داشتند زندگي مي كردند
با هزار
تومن خونه مي خريدند حال يك كيلو گوشت ... جنگ هم كه
قوز بالا قوز... »
صداي نه چندان نخراشيده راننده
مسافر صندلي عقب را
كه آرام و صبور در خودش غوطه ور بود را به خود آورد. از
ماشين كه پياده شد
سرش را از شيشه جلو داخل كرد :
« آقاي گل ! ناراحتي ـ مشكلي داري »
همه مسافرين پياده شده بودند
كسي آن دور و اطراف
نبود
راننده حس خوبي بين خودش و آن غريبه مسافر ديد
درد دلش باز شد
جنگ زده بود و آواره
سمكن و ماوايي
نداشت . مسافر دوباره سوار شد و با انگشت كوچه اي را نشان
راننده داد.
ث
« من كه منطقه مي رم
شماها هم بريد خانه پدري
بنده
خداها سرپناه ندارند » . همسر و سه فرزندش را خطاب مي داد.
چاره اي نبود مگر مي شد با آن جذبه كسي روي حرفش حرف
بزند.
ث
چهره آقاي عرب
قبل از عمليات بدر
ديدني بود
خودش
مي گفت چند سالي است كه براي سرپناه خانواده اش نگراني
داشته
بحمدالله اخيرا مشكل حل شده و حالا آماده است .
صد درصد آماده ...
ث
بعد از شهادت آقاي عرب
همان راننده تاكسي
عجيب
ضجه مي زد
مي گفت : « تا به حال شنيده بودم
ولي اكنون با
چشم خود و در عمل ديدم . با زبان نمي شود همه چيز را
گفت ... »
2
شهيد قربانعلي عرب در سال 1336 در قريه ماركده از توابع
شهركرد در خانواده اي كشاورز و مذهبي چشم به جهان گشود.
او از آغاز با رنج و زحمت و كار آشنا شد. هنوز پنج سال از
زندگيش سپري نشده بود كه پدرش را از دست داد و تحت
سرپرستي برادر بزرگش قرار گرفت . و پس از مدتي به همراه
خانواده راهي اصفهان شدند. هنوز تحصيلات ابتدائي او تمام
نشده بود كه به علت فقر و تنگدستي مجبور به ترك تحصيل و
مشغول به كار شد. با شروع انقلاب اسلامي اين شهيد بزرگوار
كه خود يكي از مظلومان تحت ستم رژيم بود به طور فعال در
راهپيمائيها و تظاهرات ضدشاهي همراه با امت حزب الله
شركت داشت . با شروع جنگ تحميلي از طريق مسجد انقلاب
اصفهان طي يك دوره آموزش نظامي به كردستان اعزام شد و
سپس به جنوب . در تمامي عمليات ها از فرماندهي كل قوا در
دارخوئين گرفته تا بدر شركت داشته و در اكثر آنها زخم هاي
زيادي را به يادگار گرفت . اخلاص وي زبانزد همه بود با وجود
اينكه از همان ابتداي جنگ داراي مسئوليت بود كسي متوجه
نبود كه وي چه كاره است .
3
وقتي آقاي عرب رانندگي مي كرد خيلي آرام حركت مي كرد
و رانندگي او با بقيه خيلي فرق مي كرد. از اردوگاه كه بيرون
آمديم
در بين راه هر بسيجي كه ايستاده يا در حال حركت بود
را سوار و در مقر بعدي كه شايد چند كيلومتر بيشتر نبود
پياده
مي كرد. هيچ وقت نشد از يك بسيجي عبور كند و او را سوار
نكند. ما با هم از نظر شغل (در و پنجره سازي ) همكار بوديم
روبه من كرد. گفت : « عباس مي خواهم ترا نصيحت كنم » گفتم :
« هرچه مي خواهي بگو
من گوش مي كنم . » گفت : « اين بسيجيها
را دوست بدار و تا توان داري كمكشان كن
تا مي تواني
مشكلاتشان را حل كن شايد نداني چقدر اينها دوست داشتني
هستند » . رفتيم تا به دارخوين رسيديم . لشگر يك نانوايي در
دارخوين داشت كه برادر او آنجا كار مي كرد. ولي موقعي كه
رسيديم آنجا نبود. ظهر شده بود و اذان مي گفتند. وضو گرفتيم
و جهت خواندن نماز وارد مسجد كوچكي شديم كه در نزديكي
نانوايي بود. در آنجا يك جوان بسيجي مشغول خواندن نماز
بود. آقاي عرب جلو رفت و بدون اينكه آن بسيجي را بشناسد
به او اقتدا كرد. بدون آنكه خود آن بسيجي هم متوجه شود
نمازش را خواند. اين حركت مبين خصوصياتي چون صداقت
پاكي و بي آلايشي اوست . خودش يك بسيجي بود و به صفاي
دل بسيجي ها احترام مي گذاشت يا در بين راه كه بچه ها را سوار
مي كرد
توجهي نداشت كه اين بنده خدا چه كسي است همين
كه بسيجي بود
كفايت مي كرد و حتي خيلي از بچه ها هم كه
سوار مي شدند نمي دانستند كه ايشان آقاي عرب هستند.
4
بعد از عمليات بدر من در سنگر تسليحات لشگر ايستاده
بودم كه شخصي به طرف سنگر آمد و گفت : « يك اسلحه
مي خواهم . » گفتم : « نيروي كدام گردان هستيد. » مكثي كرد و
گفت : « نيروي گردان امير(ع ) »
گفتم : « برويد ـ برگه اي از
فرمانده گردان بياور تا اسلحه تحويل شما بدهم . » چند
لحظه اي تامل كرد و سرش را زير انداخت و رفت . خيلي عجله
داشت
مي خواست هرچه زودتر به خط مقدم برود. چيزي
نگذشت كه آمد و گفت : « فرمانده گردان نبود اگر مي شود يك
اسلحه به من بدهيد. » گفتم : « من بدون برگه نمي توانم به تو
سلاح بدهم . » پرسيدم : « شما نيروي كادر هستيد يا عادي » .
گفت : « نيروي عادي هستم . » در آن زمان به علت اينكه
كلاشينكف قنداق تاشو كم داشتيم فقط به كادر مي داديم . براي
همين گفتم : « فقط كلاش قنداق بلند داريم و براي آن هم بايد
برگه بياوريد. » دوباره آنجا را ترك كرد. يك نفر از دوستانم
رسيد و گفت : « او را مي شناسي » گفتم : « مي گويد از نيروهاي
گردان امير(ع ) هستم ولي اسمش را نمي دانم . » با تعجب گفت :
« نه بابا اين آقاي عرب است . » من باور نكردم ولي او قسم
خورد. هنوز برنگشته بود. زودتر رفتم يك كلاشينكف تاشو
فراهم كردم . به محض اينكه آمد. كلاش را تحويل دادم و گفتم :
« آقاي عرب مرا ببخشيد كه شما را نشناختم . » او نيز در جواب
گفت : حالا اگر اسلحه كلاشينكف قنداق بلند هم باشد فرقي
نمي كند » . سرم را زير انداخته و گفتم : « فكر كردم شما جدي
نيروي عادي گردان هستيد » گفت : « خوب نيروي عادي هم
هستم . من كسي نيستم . » وقتي سلاح را تحويل گرفت خجالت
كشيدم از او امضا بگيرم ولي خود او گفت : « دفتر امضا را
بياور. »
5
نقل مي كنند وقتي « آقاي عرب » در بيمارستان شهيد
صدوقي بستري بوده از صداوسيما براي مصاحبه به نزد ايشان
رفته بودند و قصد تهيه گزارش داشتند دركنار تخت او يك
نوجوان بسيجي كه زخمي شده بود نيز بستري بود. ايشان
هميشه اعتقاد داشت كه كار را همين نوجوانها و بسيجي ها
انجام مي دهند و او هيچكاره است . لذا با دست نوجوان بسيجي
را نشان مي دهد و مي گويد : « با او مصاحبه كنيد » آنها هم مجبور
مي شوند با آن بسيجي گفتگو كنند. يكي از سوالات اين بوده كه
آيا شما « آقاي عرب » را مي شناسي بسيجي مي گويد : او يكي از
فرماندهان لشگر است و من او را به اسم مي شناسم ولي قيافه
او را نديده ام . « آقاي عرب » را به او نشان مي دهند و بسيجي
شرمنده و سرافكنده مي شود. زيرا اين آقاي عرب بوده كه بيشتر
كارهاي شخصي او را از موقع بستري شدن انجام مي داده است .
6
« آقاي گل » تكيه كلام هميشگي او خطاب به بسيجي ها و هر
شخص ناشناس بود
شهيد بزرگوار خرازي در اين خصوص
مي گويد : « آقاي گل تكيه كلام ايشان در صداكردن افراد بود
من
باب مثال يك بسيجي را مي خواست صدا بزند
يا هر كس را كه
مي خواست صدا بزند و اسمش را نمي دانست يا اگر هم
مي دانست مي گفت آقاي گل ! »
م
محمد زماني

*****
سياه و سفيد
|

دوست من ; يك كودك گل ايراني
با تلاش پزشكان ايراني خصوصا دكتر طباطبائي
بيماري
من كه سل بود بهبود يافت . بعد از عمل جراحي در بيمارستان
بستري شدم . يك روز كه خوابيده بودم يك مرتبه از خواب
پريدم
احساس كردم كسي انگشت پايم را لمس كرد. از نگهبان
پرسيدم : چه كسي به پاي من دست زد او خنديد و جواب
نداد. بار دوم پرسيدم
اشاره كرد به بالاي سرم كنار تخت
ديدم
يك كودك گل كنار تخت ايستاده بلافاصله روي تخت نشست و
با هم دوست شديم .
با خودم گفتم خداوند اين پسر را فرستاده جاي پسرم
(علا) را برايم پركند. خيلي با هم دوست شديم
او به من
فارسي ياد مي داد و من به او عربي ياد مي دادم . ما در اين كودك
در بيمارستان كارگر بود
هر وقت پسرش را گم مي كرد پيش من
پيدايش مي كرد. رابطه ما يك رابطه پدر و فرزند شده بود
اما
اين ارتباط زيبا زياد طول نكشيد كه من مرخص شدم . روز
مرخصي من
اين پسر دنبال آمبولانس مي دويد و با من صحبت
مي كرد كه تعريف و توصيف آن لحظه برايم سخت است . چه
كنم كه من اسير بودم و بايد از او جدا مي شدم .
اسير عباس اللامي
دو كودك عراقي
به كربلا كه رفتيم
ناهار را در سالن غذاخوري كه در جنب
حرم و در طبقه فوقاني بود
خورديم . تعدادي كه من هم با آنها
بودم
پنجره هاي سالن را باز كردند و شروع كردند به گفتن :
« الله اكبر و لااله الا الله » .
بعثيها كه وحشت زده شده بودند
براي شناسايي ما آمدند
داخل سالن
يادم مي آيد كه در همان لحظه
دو كودك زيبا و
آراسته كه در مقابل پنجره
در خيابان ايستاده بودند
براي ما
دست تكان مي دادند. يكي از آنها تقريبا پنج ساله و يكي هفت
ساله بود. ما هم به احساسات آنها جواب داديم .
در حال تكان دادن دستهايمان بوديم كه ديديم آن دو
كودك ناگهان دستشان را انداختند.آنها متوجه شده بودندكه
دو سرباز عراقي به طرفشان مي آيند. وقتي آن سربازها از
كنارشان رد شدند
آن كودك كوچكتر همزمان با اشاره به
سربازان
انگشت كوچك خود را به زير گلويش كشيد.
آن كودك
با آن سن كم
مي خواست ثابت كند كه در
كشورش سايه ظلم چنان گسترده است كه حتي دوران طلايي
زندگي او را نيز سياه كرده است .
برادر آزاده بهمن عباسي ـ تهران

| | |