روزنامه جمهوري اسلامي 05/04/1382 صفحه جبهه و جنگ

  • « بهشتي » شميم عطرآگين امام در جبهه « دارخوين »
  • سياه و سفيد
  • *****
    « بهشتي » شميم عطرآگين امام در جبهه « دارخوين »




  • روايتي از حضور شهيد بهشتي بيست روز قبل از شهادت در جبهه « دارخوين »
    اشاره :
    گاهي وقتي قصد مي كنم در مورد شهيد بهشتي چيزي بنگارم به خود نهيب مي زنم : فلاني در مورد شهيد بهشتي چه مي خواهي بنگاري اصلا چه مي تواني بنگاري واقعا همينگونه است . آن كساني كه شهيد بهشتي را درك كرده اند نمي توانند در مورد اين شخصيت بزرگ چيزي بگويند چه رسد به ما كه ...
    به نظر من تنها چيزي كه در مورد اين مرد آهنين و صبور مي توان گفت همان جمله حضرت امام (ره ) است كه به نظر اين حقير ايشان حق مطلب را در مورد شهيد بهشتي ادا كرده اند كه : « بهشتي مظلوم زيست مظلوم مرد و خاري در چشم دشمنان بود. »
    آنچه پيش روي شماست روايتي است از حضور شهيد بهشتي قبل از عمليات « فرمانده كل قوا خميني روح خدا » در جمع رزمندگان جبهه دارخوين بيست روز قبل از پروازشان به ملكوت كه به مناسبت سالگرد فاجعه هفت تير و شهادت آيت الله دكتر بهشتي و 72 تن از ياران و اصحاب آن بزرگوار كه از نظر شما خوانندگان و ارادتمندان به اين چهره مظلوم انقلاب مي گذرانيم .
    « جبهه و جنگ »
    در حالي كه نيروهاي بسيجي مراحل تكميلي آمادگي رزم در عمليات « فرمانده كل قوا خميني روح خدا » را پشت سر مي گذاشتند بعد عرفاني و معنوي آنها به خاطر خودسازي و شب زنده داري و حضور چندين ماهه در فضايي دور از هر نوع گناه و معصيت به ملكوت رسيده بود. در يك تقسيم بندي شايد بتوان گفت كه بيست درصد فعاليت آمادگي نظامي بود و هشتاد درصد آن كار روي شخصيت انساني و اسلامي كه البته متولي اصلي آن خود افراد بودند و اين امر بديهي بود زيرا ريشه فكري نيروهاي دارخوين و ديگر جبهه ها متكي بر دين باوري بود كه اكنون به خودباوري و خداباوري رسيده بودند.
    در آن زمان جبهه حزب الله در ميان انصار و اصحاب امام (ره ) و انقلاب بيش از هر كس ديگري تحت تاثير شخصيت « آيت الله دكترمحمدحسيني بهشتي » بود كه حملات ناجوانمردانه ضدانقلاب با حمايت و هدايت و مركزيت سازمان منافقين كه اين روزها با عنايت خداوند متعال به دام بلا گرفتار شده اند بر ترور شخصيت والاي ايشان متمركز شده بود. در لحظات حساسي كه به اجراي عمليات آفندي در جبهه نزديك مي شديم و بحران داخلي مخصوصا در تهران به اوج خود رسيده بود حضور آيت الله بهشتي در دارخوين جلوه اي ديگر داشت و آن از الطاف و هداياي خداوند به رزمندگان بود.
    برادر جانباز « سيدعلي بني لوحي » از رزمندگان استان قهرمان پرور اصفهان در مورد دعوت از شهيد بهشتي قبل از عمليات فرمانده كل قوا براي حضور در منطقه دارخوين مي گويد : « فهميدم كه آقاي بهشتي در اهواز هستند. با (شهيد) مصطفي رداني پور (1 ) براي ديدار و دعوت از ايشان راه افتاديم . با هر دردسري بود آقاي بهشتي را در يك ساختمان قديمي پيدا كرديم كه پس از كارهاي روزانه ساعتي در آنجا مستقر شده بودند. برادران وقتي فهميدند از دار خوين آمده ايم سخت نگرفتند و ما وارد اتاقي شديم اتاق كوچكي در انتهاي يك راهرو. آقاي بهشتي با پيراهن سفيد بلندي در كنار اتاق دراز كشيده و در حالي كه سر را روي بازوي خود گذاشته بودند استراحت مي كردند. با ورود ما كه با سروصدا همراه بود ايشان از خواب بيدار شدند. ما از اين كه در اين حالت مزاحم شده بوديم خجالت كشيديم اما رسيده و نرسيده محو جمال دوست داشتني اين روحاني بزرگ شديم اولين نگاه ما محبت و لبخندي بر لب هاي مبارك همراه بود. پشت سر ما چند خبرنگار و عكاس هم وارد اتاق شدند. آقا با همان لبخند و برخورد خوش گفتند : خواهش مي كنم عكس نيندازيد تا من لباس بپوشم . قبا و عمامه چهره مظلوم انقلاب را براي ما آشناتر كرد. « مصطفي رداني پور » را از قم مي شناختند و به واسطه او مرا هم تحويل گرفتند. آن چنان سلام و احوالپرسي مي كردند كه انگار سالهاست ما را مي شناسند و از نزديك ارتباط داريم . مصطفي توضيح داد كه عملياتي در دارخوين انجام خواهد شد و شما تشريف بياوريد و براي بچه ها صحبت كنيد. آقاي بهشتي گفتند : وقت من پر است و بايد براي امور قضايي به شهر بهبهان بروم ولي علي رغم اين كه مقيد به نظم هستم چاره اي ندارم جز اينكه همه كارها و برنامه ها را تغيير بدهم و به دارخوين بيايم . باور كردني نبود. يعني به همين راحتي پذيرفتند. آقاي بهشتي از جاي برخاستند. مصطفي پيش دستي كرد و عباي ايشان را برداشت . آقاي بهشتي بدون تعارف اجازه دادند آقا مصطفي عبا را بر شانه هاي ايشان بيندازد. آيت الله بهشتي به طرف در اتاق حركت كردند مثل اين كه زمين زيرگام هاي استوار آن روحاني بزرگ مي لرزيد. قامتي بلند و سيمايي نوراني داشت كه همه از ديدنش به وجد آمده بودند. دقايقي بعد با جيپ آهويي كه داشتيم روي جاده دارخوين بوديم ... » (2 )
    در اوج بحران داخلي كه بني صدر و منافقين اتحاد خود را علني كرده بودند و عليه حزب الله وارد عمل مي شدند حضور شهيد بهشتي به عنوان محور اصلي جبهه حزب الله در دارخوين بسيار مبارك بود. بني صدر تضاد فكري خود را بيش از هركس با شهيد بهشتي علني كرده بود. در معناي بهتر بهشتي خود را سپر امام قرار داده و دشمنان كه نمي توانستند تضادهاي خود را با امام علني كنند به ايشان مي تاختند. اكنون بهشتي در حالي به دارخوين قدم مي نهاد كه بني صدر فرمانده كل قوا بود و وقايع سياسي در كشور بر لبه تيغ بود و اخلاص حرف آخر را مي زد.


    سردار سرلشكر پاسدار سيديحيي (رحيم ) صفوي فرمانده كل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي كه آن زمان فرماندهي عمليات منطقه جنوب را به عهده داشت حضور شهيد بهشتي در منطقه عملياتي را اينگونه روايت مي كند : « شهيد بهشتي به انرژي اتمي در منطقه دارخوين آمدند. بچه ها دوروبراشان جمع مي شوند. جمعي دوستانه و صميمي و شهيد بهشتي صحبت بسيار تقويت كننده اي مي كنند از جمله فرموده بودند : « اول كه ما آمديم جنوب نااميدي حاكم بود ولي اكنون اميد حاكم است . » آن جمعي كه اطراف شهيد بهشتي بودند 120 نفرشان دو سه روز بعد به شهادت رسيدند و كسي نمي دانست ايشان هم دو هفته بعد به شهادت مي رسند . » (3 )
    جمع بسيار خوبي بود. نزديك شدن به عملياتي كه نيروها ماه ها منتظر آن بودند حال و هواي خوبي به آنها داده بود. حاكم شدن اميد در جبهه خودي پس از ناچار كردن دشمن به توقف در خارج از دروازه هاي شهرهاي مهمي چون آبادان اهواز و دزفول مي توانست در نهمين ماه از شروع جنگ شكست هاي پي درپي را به جبهه دشمن تحميل نمايد و در چهره آقاي بهشتي آرامشي حاكم بود كه نشان دهنده علاقه ايشان به كساني بود كه با يكديگر سنخيت فكري و روحي داشتند و روح هاي بزرگي كه اهل عبادت و بندگي خداوند و مقيد به خواندن نوافل بودند و گذشت زمان آنها را به سرعت به سوي معبود مي برد. چند ساعتي كه شهيد بهشتي ميهمان بچه ها بودند (شهيد) مصطفي رداني پور گزارشي از وضع منطقه عملياتي دارخوين و آمادگي نيروها براي عمليات و نقاط ضعف دشمن ارائه داد و (شهيد) علي نوري هم شعري زيبا در محضر ايشان قرائت كرد. سخنان شهيد بهشتي نوراميدي كه در دل « ياران امام » ايجاد شده بود را شعله ور كرد تا لحظه وداع فرا رسيد و باز هم برادر جانباز « سيدعلي بني لوحي » از اين لحظات عرفاني روايت مي كند : « بهشتي قامتي بلند و رشيد و هيبتي خدايي داشت . با محاسني كه به سفيدي گرائيده بود و نوري در چهره معصوم كه نشان از تعبد و ولايت پذيري او داشت . رزمندگان عاشق امام خود بودند و اكنون آن عشق را در دوستي و ابراز محبت به بهشتي ابراز مي كردند.
    هر طور بود آقاي بهشتي را سوار ماشين كرديم . بچه ها حال خود را نمي فهميدند و گريه كنان پشت شيشه ماشين دست بيعت مي دادند. اشك شوق قطع نمي شد. ماشين يواش يواش راه افتاد و چند متري كه رفت رزمندگان از جاي كنده شدند و بي اختيار شروع به دويدن كردند. جلوي ماشين روي كاپوت كنار شيشه الله اكبر گويان قيامتي به پا شده بود. نيروها همه مسلح بودند و مهمات و نارنجك مانند نقل و نبات در سالن و كنار ديوارها ريخته بود و در آن شرايط براي جان شهيد بهشتي احساس خطر هم مي شد. خودرو چند متري رفت و حال و هواي بچه ها كه از كنترلشان خارج شده بود ادامه داشت . ما هم كه مسئوليتي در قبال آقاي بهشتي داشتيم تلاش مي كرديم زودتر موضوع فيصله پيدا كند. آقاي بهشتي از بچه ها چشم برنمي داشت و اشك شوق در چشمانش حلقه زده بود. بالاخره دستور دادند ماشين ايستاد و پياده شدند. آرام و متين و با همان لبخندي كه در اين چند ساعته هنوز قطع نشده بود چون كوهي استوار به ميان رزمندگان برگشتند و دقايقي ايستادند تا همه نيروها با ايشان مصافحه كردند. لحظات پربركتي بود. صحنه وداع صحنه اي كه براي بسياري از آنها وداع آخر با دنياي مادي ما بود . » (4 )
    آيت الله « سيدمحمد حسيني بهشتي » كه خود بيست روز بعد به شهادت رسيد در حالي جبهه دارخوين را ترك مي كرد كه براي رزمندگان « شميم عطرآگين امام » را به ارمغان آورده بود و « ياران انقلاب » با اميدي بسيار رهسپار تهاجم عليه دشمن شدند.
    پي نوشت :
    (1 ) سردار شهيد حجت الاسلام مصطفي رداني پورـ فرمانده قرارگاه فتح سپاه
    (2 ) سند شماره 453 498 مركز تحقيقات و مطالعات جنگ سپاه
    (3 ) سند شماره 453 497 همان
    (4 ) سند شماره 453 498 همان
    ما وارد اتاق شديم اتاق كوچكي در انتهاي يك راهرو. آقاي بهشتي با پيراهن سفيد بلندي در كنار اتاق دراز كشيده و در حالي كه سر را روي بازوي خود گذاشته بودند استراحت مي كردند.
    در اوج بحران داخلي كه بني صدر و منافقين اتحاد خود را علني كرده بودند و عليه حزب الله وارد عمل مي شدند حضور شهيد بهشتي به عنوان محور اصلي جبهه حزب الله در دارخوين بسيار مبارك بود.
    آن جمعي كه اطراف شهيد بهشتي بودند 120 نفرشان دو سه روز بعد به شهادت رسيدند و كسي نمي دانست ايشان هم دو هفته بعد به شهادت مي رسند.

  • *****
    سياه و سفيد




  • شركت در مراسم كليسا
    من از اسراي مسيحي هستم آنچه كه من لمس كردم اين بود كه به ما و مراسم مذهبي ما از طرف مسئولين جمهوري اسلامي ايران توجه كافي مي شد هر سال دو بار به كليسا مي رفتيم اين كليسا در شهر تهران بود كه ما براي فرائض مذهبي به آنجا مي رفتيم و بدون هيچ مشكلي در آنجا با ديگر اسرا ملاقاتهايي انجام مي داديم از مسئولين جمهوري اسلامي خصوصا امير عبدالله نجفي و برادر حاج آقا روحنواز متشكرم
    كتاب مقدس
    در مدرسه اي كه در اردوگاه وجود داشت علاوه بر تدريس قرآن كريم عقايد اسلامي و اخلاق و معارف اسلامي به اقليت مسيحي هم توجه شده بود بطوريكه كتاب مقدس « انجيل » به سه زبان در اختيار مابود و علاوه بر آن از كتابها و مجله هاي فرهنگي وعلمي كه در كتابخانه اردوگاه بود استفاده مي كرديم .
    اسيرمسعود قيقو كوركيس
    اعجاز قرآن
    باوجود آنكه ممنوع بود با صداي بلند و به سبك « عبدالباسط » شروع كردم به خواندن قرآن يكي از نگهبانها كه صدايم را شنيد وارد آسايشگاه شد و با لحني تعجب گونه گفت : « چه مي خواني ! »
    قرآن .
    از چشمان برق گرفته و آن دهان باز شده پيدا بود كه خيلي تعجب كرده است . شايد براي شما عادي باشد اگر بخوانيد كه ما را كافر معرفي كرده بودند و حتي تا اين حد جلو رفته بودند كه مي گفتند اعمال مذهبي ما را به خاطر تظاهرات است ! تعجبش با ناباوري گره خورده بود. گفت : « اگر واقعا مي تواني قرآن بخواني براي من هم بخوان ! »
    سپيده اي از اميد روي پرده قلبم نشست و شروع كردم به خواندن سوره مبارك « الرحمن » . هنگام خواندن او را نگاه مي كردم و همه بهت و حيرتش را به نظاره نشسته بودم . بعد از تمام شدن قرائت خواهش كرد كه با او به اتاق نگهباني بروم . اين مرا نگران كرد. اما وقتي در راه گفت كه : « تو به مكتب رفته اي كه اين قدر زيبا مي خواني » قدري آرام شدم . و آن حس كرخت كه تصوير كابل و باتوم را در آيينه چشمهايم مجسم كرده بود به احساسي ملايم و فرحبخش مبدل شد.
    نه . من مكتب نرفته ام . قرآن را در خانه از پدرم ياد گرفته ام . در ايران بچه ها قرآن مي خوانند و حتي بعضي از آنها حافظ قرآنند.
    به اتاق نگهباني كه رسيدم از من خواست كه همان سوره الرحمن را براي دوستانش نيز بخوانم . من مي خواندم و چشمهاي باز و نگاههاي تعجب آميز آنها را به هم مي ديدم
    اسدالله خاوري ـ قم