
اطلس راهنماي « دشت آزادگان » در جنگ عنوان چهارمين
اطلس راهنمايي است كه در مورد شهرهاي مواجه با جنگ
توسط مركز مطالعات و تحقيقات جنگ سپاه تهيه و به چاپ
رسيده است .
اين كتاب كه در 138 صفحه قطع خشتي در اختيار
علاقمندان قرار گرفته است شهرستان دشت آزادگان را از آغاز
تا پايان جنگ مورد بررسي قرار داده است و از چگونگي
مقاومت و دفاع اين خطه و بخصوص رزمندگان اسلام كه در
اين منطقه به شهادت رسيده اند
سخن به ميان آورده است .
« دشت آزادگان در جنگ » با طرح و نظارت « محسن رشيد »
و تاليف « ابوالقاسم حبيبي » در بخشهايي تحت عنوان مقدمه ـ
پيشگفتار ـ جغرافياي دشت آزادگان ـ دشت آزادگان در بحران
هجوم ارتش عراق ـ اشغال و آزاد سازي بستان و سوسنگرد
اشغال دوم بستان و محاصره ناموفق سوسنگرد ـ عمليات
نصرـ اشغال هويزه ـ پيشروي گام به گام براي آزادسازي ـ
آزادسازي بستان و هويزه ـ نبردهاي هورالهويزه و پايان جنگ
به بازار نشر دفاع مقدس عرضه گرديده است .
علاقمندان جهت تهيه اين اطلس مي توانند با شماره
تلفنهاي 6495572 و 6497234 تماس حاصل نمايند .

*****
« اقارب پرست » چون « صياد » بسيجي
|

براي امير سرلشكر بسيجي « حسن اقارب پرست »
قائم مقام لشكر 92 زرهي اهواز ـ ارتش
اشاره : اولين بار عكس كوچكش را در جمع عكس
سرداران شهيد اصفهان ديدم . مظلوميت وبي ريايي از چهره اش
هويدا بود
بدون اغراق مي گويم احساس من اين بود در آن
لحظه نمي دانستم چقدر حسم راست مي گويد. چيزي در
موردش نمي دانستم بعدها فهميدم قائم مقام لشكر 92 زرهي
اهواز بود كه به شهادت رسيد. دوست داشتم از او بيشتر بدانم
خيلي تلاش كردم و لي كم بدست آوردم . يك روز در فلكه اول
تهرانپارس عكس بزرگش را ديدم زيرش نگاشته شده بود « امير
سرلشكر شهيد حسن اقارب پرست » با چهره اي خندان و پر از
حرف . رغبتم بيشتر شد. بيشتر دويدم و بيشتر به دست آوردم .
زيباترينش مقاومتش در خرمشهر و آبادان است در اوج
گمنامي
شما هم بخوانيد. احساس مي كنم به درد
هم بخورد
حتي مسوولين امروز كه مي خواهند در سال خدمت رساني به
مردم خدمت كنند. انشاالله .
جبهه و جنگ
با آغاز جنگ تحميلي امير سرلشكر شهيد « حسن اقارب
پرست » كه معاونت اداره دوم ستاد مشترك ارتش جمهوري
اسلامي را به عهده داشت داوطلبانه راهي جبهه ها شد و در
جبهه خرمشهر مشغول نبرد با متجاوزين گرديد. آن روزها در
خرمشهر نيروي نظامي وجود نداشت و مدافعين غيرنظامي با
اصول نظاميگري آشنا نبودند. شهيد اقارب پرست با كمك امير
شريف النسب در آن لحظات حساس هرچه داشتند در طبق
اخلاص گذاشته و در كنار رزمندگان بومي شروع به دفاع از
شهر مظلوم خرمشهر نمودند.
اميراقارب پرست در خرمشهر از هيچ كوششي دريغ
نمي كرد. او وقتي لازم مي شد كيسه هاي گوني را بدوش
مي گرفت و براي رزمندگان سنگر درست مي كرد. وقتي لازم بود
براي آنها سخنراني مي كرد و در هر صورت اسلحه به دست با
دشمن تا دندان مسلح مي جنگيد.
يكي از بسيجيان در مورد شهيد اقارب پرست چنين
مي گويد : « براي كمك به رزمنده ها به منطقه خرمشهر رفتم . از
گوشه اي صداي مسلسل مي آمد به طرف صدا رفتم
ديدم
مردي با لباس معمولي پشت تيربار نشسته و مشغول تيراندازي
است . لحظاتي بعد او يك نفر ديگر را صدا كرد كه پشت
مسلسل بنشيند و خودش بلند شد و شروع به دستور دادن به
بچه هاي مدافع خرمشهر كرد.
شما برو آنطرف ـ شما برويد سر آن كوچه و خودش با
اسلحه به سمتي دويد. او قامتي بلند و ريش و سبيلي كوتاه و
چهره اي معصوم داشت . فكر كردم از نيروهاي مردمي است .
دشمن از سمت چهل متري و كشتارگاه به داخل نفوذ كرده بود
و او مي خواست راه نفوذ آنها را ببندد و به همين خاطر به
هركس دستوري مي داد. به من هم كه رسيد دستور داد كه به
كمك عده اي از دوستان بروم . من به محل درگيري رسيدم . او
هم بلافاصله به ما ملحق شد و در كنار ما شروع به دفاع از شهر
نمود . او بچه ها را به گروههاي 5 نفري تقسيم مي نمود و هر
گروه را به محلي مي فرستاد.
در اين حال يك نفر به سراغ او آمد و گفت : « جناب
سرگرد
جناب سرگرد! اجازه بده من هم با اين گروه بروم و
جناب سرگرد ( كه تازه فهميده بودم سرگرد است ) با
خوشرويي
او را همراه دوستانش فرستاد.
در حين اينكه با شدت با عراقي ها درگير بودم از يكي از
همرزمانم پرسيدم
ايشان سرگرد هستند و او گفت : « بله ! او
سرگرد است
سرگرد اقارب پرست را نمي شناسي »
از همانجا مهرش را به دل گرفتم و عاشق معرفت و ظاهر
بي ريايش شدم . روز بعد دوتن از مدافعان شهر شهيد شدند.
سرگرد اقارب پرست جنازه ها را به عقب كشيد و با امامت
خودش بر آن شهدا نماز ميت خوانديم
« براي من تعجب آور
بود كه ببينم يك سرگرد نماز ميت بلد است و اين قدر به مسائل
مذهبي آشناست . »
روزها به جنگ و گريز مي گذشت تا بالاخره يك قسمت از
شهر سقوط كرد و ما به آن طرف شهر رفتيم . ديگر همه خسته و
كوفته بودند و افكار همه مغشوش بود.
سقوط خرمشهر همه را كسل كرده بود و هركس در اين
مورد چيزي مي گفت . تنها كسي كه هرگز نشاني از ياس در
چهره اش نبود شهيد اقارب پرست بود. او حتي يكبار بچه ها را
زير پل جمع كرد و با سخنان اميدوار كننده
از نبرد و ايثار امام
حسين (ع ) و يارانش سخن گفت و به همه روحيه داد.
او گفت : « ما بخاطرخدا مي جنگيم و هرگز شكست
نخواهيم خورد
سعي كنيد هر قدم كه برمي داريد به ياد خدا
باشيد
توكل به خدا كنيد. مي دانم خسته هستيد
بدنهايتان
كوفته و بي رمق شده است . بي خوابي زيادي كشيده ايد.
اما الان وقت استراحت نيست . اگر دير بجنبيم دشمن به اين
طرف خرمشهر هم رخنه مي كند. امشب بايد تا صبح كار كنيم و
سنگر بسازيم . »
اقارب پرست روح تازه اي ]امير[ما با شنيدن سخنان
گرفتيم و تا صبح شروع به ساختن سنگر نموديم . خود سرگرد
هم دوشادوش بقيه كار مي كرد و گوني هاي ماسه را به كول
مي گرفت و به ما مي رساند كه سنگر بسازيم .
همان شب خمپاره اي در نزديكي او به زمين خورد كه يك
نفر از مدافعان شهيد شد و فرمانده اقارب پرست هم پايش
تركش خورد ولي زخم او خيلي عميق نبود و او همچنان به كار
خود ادامه داد.
چند روز بعد آنها به آبادان رفتند و ستاد مقاومتي تشكيل
دادند. ما هم پس از مدتي به آنجا رفتيم و وقتي من بعد از چند
روز با سرگرد اقارب پرست برخورد كردم پس از سلام و تعارف
به شوخي گفتم :
جناب ! ما بسيجي ها را فراموش كرده ايد
و او با لبخند گفت : من به بندگان مخلص خدا ارادت دارم .
وقتي شما بسيجي ها را مي بينم دلم شاد مي شود.
در آبادان ماموريت ما اين بود كه جلوي نفوذ دشمن را در
منطقه ذوالفقاري و بهمنشير سد بكنيم . اين در حالي بود كه ما
هيچ گونه امكاناتي هم نداشتيم . سرگرد اقارب پرست از ارتش
لباس و پوتين و اسلحه گرفت و در اختيار نيروهاي مدافع
آبادان قرار داد.
پس از مدتي به فكر بازسازي تانك ها و ادوات زرهي
ايراني و عراقي كه در آبادان بود افتاد و با زحمت زياد و كمك
نيروهاي ارتشي و متخصصين
آنها را راه اندازي كرد و گردان
زرهي المهدي (عج ) راتشكيل داد و اولين يگان زرهي ارتش در
مقابل ارتش عراق شكل گرفت .
باتشكيل گردان زرهي المهدي (عج ) روحيه بچه ها بالا
رفت و از لاك دفاعي خارج شديم و حملات ايذائي خود را
عليه ارتش منظم عراق آغاز كرديم . در يكي از حملات ما
تيري به گلوي سرگرد اقارب پرست خورد و با عنايت خدا اين
تير درست به سيبك گلوي او خورد و در همانجا گير كرد.
او بدون توجه به اين زخم در حالي كه ديگر نمي توانست
حرف بزند سوار يكي از تانكهاي غنيمتي عراق شد و شروع به
تيراندازي به مواضع آنها نمود من به كمك او رفتم و گلويش را
پانسمان كردم و از او خواستم كه به پشت جبهه تخليه شود
ولي او با اشاره مرا متقاعد كرد كه بايد دفاع كند و مدت زيادي
تيراندازي نمود. آخرالامر از شدت خونريزي بي رمق و بي حال
شد و به بيمارستان منتقل گرديد.
چندي بعد دوباره او را در جبهه آبادان ديدم . او هنوز
نمي توانست حرف بزند و آثار كسالت در صورتش هويدا بود. با
آن حال از جبهه غافل نبود و بجاي استراحت در منزل به جبهه
برگشته بود كه كاري انجام دهد.
چندي بعد عمليات غرور آفرين ثامن الائمه انجام شد و
حصر آبادان شكسته شد و اولين شكست بر پيكر ارتش عراق
وارد گرديد. امير سرلشكر شهيد حسن اقارب پرست پس از
مدتي معاونت لشكر 92 زرهي اهواز را به عهده گرفت و در
حين بازديد از جزاير مجنون به همراه تعدادي از فرماندهان
يگانهاي لشكر به درجه رفيع شهادت نائل آمد.
روحش شاد ـ راهش پررهرو باد
در آبادان ماموريت ما اين بود كه جلوي نفوذ
دشمن را در منطقه ذوالفقاري و بهمنشير سد كنيم .
اين در حالي بود كه ما هيچ گونه امكاناتي نداشتيم .
سرگرد اقارب پرست از ارتش لباس و پوتين و اسلحه
گرفت و در اختيار مدافعان آبادان قرار داد.
در يكي از حملات ما
تيري به گلوي سرگرد اقارب
پرست خورد و با عنايت خدا اين تير درست به سيبك
گلوي او خورد و همانجا گير كرد.
سقوط خرمشهر همه را كسل كرده بود و هركس در
اين مورد چيزي مي گفت . تنها كسي كه هرگز نشاني
از ياس در چهره اش نبود
اقارب پرست بود. او
حتي يكبار بچه ها را زير پل جمع كرد و با سخنانش
... به همه بچه ها روحيه داد.

*****
سياه و سفيد
|

معلم كلاس درس بيسوادان
در سال 1979 در مركز تربيت معلم در شهر بغداد قبول شدم
و مدت دو سال دوره آن مركز را تمام كردم و مدت سه سال معلم
مدرسه ابتدايي بودم . در سن 18 سالگي با يك خانم تبعه سوريه
ازدواج كردم . شش فرزند داشتم
خدا را شكر كه در سال 1983
به خدمت سربازي احضار شدم و در مورخه 1988 در محور
عملياتي حلبچه اسير شدم و پس از مدتي به تهران پايتخت
جمهوري اسلامي ايران منتقل شدم كه از بناها و ساختمانهاي
زيبا
خيابانها و پاركها و جاهاي تفريحي اش خوشم آمد.
در تهران در اردوگاه تختي مستقر شديم اين اردوگاه بزرگ و
داراي هزاران كتاب بود
كتابهاي اسلامي و تفسير قرآن كريم و
فقه اسلامي و عقيدتي
اخلاقي
نهج البلاغه و مفاهيم اسلامي
بود و همچنين روزنامه و نشريات در اختيارمان بود. براي اين
موضوعات كادر علمي از خود اسرا تشكيل داده بودند كه من به
عنوان معلم كلاس بيسوادان بودم . دوره هاي زيادي براي
بيسوادان تدريس كردم و به آنها خواندن و نوشتن ياد دادم به
خاطر اين فعاليتها چند بار توسط مسئولين ايراني به من هدايايي
اهدا شد. حقيقتا اسرا زنداني نبودند آنگونه كه بعضي ها گمان
مي كنند بلكه مدرسه اي بود اسلامي به تمام معني . علاوه بر
فعاليتهاي فرهنگي
فعاليتهاي ورزشي هم براي اسرا وجود
داشت و تيمهايي از مسئولين اردوگاه و مهمانان تشكيل شده بود
كه با هم مسابقه مي دادند و يك فضاي كاملا دوستانه و برادرانه
بود.
اسير خليل العبيري
سوادآموزي
اسارت چيزي نبود غير از درد و رنج و غم
ولي اسارت به
همت انسانهاي مومن خدا
با بركت هم مي شود. من اين بركت را
لمس كردم و ثمره آن را اكنون در وجودم مي يابم .
قبل از اسير شدن سواد نداشتم . در آن سالهاي اندوه و
حرمان و شكنجه
با كمك برادران با سواد
توانستم خواندن و
نوشتن را بياموزم و به خواندن قرآن مسلط شوم . من حتي
مي توانم آيات قرآن را ترجمه كنم و اين همان بركتي است كه
اسارت برايم داشته است .
برادر آزاده فرج يارمحمدي ـ ايلام (اركو از ملكشاهي )

| | |