روزنامه جمهوري اسلامي 01/04/1382 صفحه جبهه و جنگ

  • سياه و سفيد
  • از موج تا اوج
  • بوي گلهاي بهشتي
  • *****
    سياه و سفيد




  • اتفاقي كه هرگز به فكرم خطور نمي كرد
    در سال 1989 در يكي از بيمارستانهاي تهران بستري بودم در اطاقي كه من بودم اسير ديگر عراقي هم روي تخت كنار تخت من بستري بود شبها با هم صحبت مي كرديم . من كه اهل بصره هستم از بصره مي گفتم او كه اهل العماره بود از آن شهر صحبت مي كرد خاطرات قبل از جنگ و قبل از اسارتمان را تعريف مي كرديم از اشخاص و بستگاني كه در آن دو شهر داشتيم صحبت مي كرديم و از اين صحبتها دلخوش و شاد بوديم تا اينكه در حين اين گفتگو متوجه شدم كه او پسر خاله من است و اسم او جعفر است اسم او را شنيده بودم اما از كودكي او را نديده بودم چونكه مدت زيادي بود كه آنها به شهر العماره رفته بودند و به بصره نيامده بودند. با اين آشنايي آن شادي و خنده به گريه تبديل شد كه اين گريه ما هم از خوشحالي بود گريه مشترك ما نظر پيرزني را كه در بيمارستان كار مي كرد جلب كرد. سئوال كرد : چرا گريه مي كنيد و ما جريان را به او گفتيم او هم به پزشك و ديگر كاركنان بخش گفت . همه تعجب كردند و از ما دلجويي كردند و من بيش از بيش به مقدرات الهي پي بردم كه در دست ما نيست و ما اطلاعي از سرنوشت خود نداريم .
    اسير قيس المندخوري
    دو برادر
    يكي از بهترين خاطره هايم كه هم خوشحالي دارد و هم غم در ارتباط با دو برادري است كه پس از سالها همديگر را پيدا كردند. اين دو در دو عمليات جداگانه اسير مي شوند برادر بزرگتر در 67 4 31 و برادر كوچكتر در 67 6 1 يكي را به اردوگاه شماره 15 و ديگري را به اردوگاه شماره 16 در پادگان صلاح الدين شهر تكريت مي برند. بعد از مدتي هر دو به اسهال خوني مبتلا شده به بيمارستان منتقل مي شوند و به علت كمبود تخت هر دو را روي يك تخت مي خوابانند.
    آن دو برادر پنج روز كنار هم مي مانند اما به خاطر شدت درد و ضعف نتوانسته بودند با هم صحبت كنند. بعد از بهبود نسبي شروع مي كنند به احوالپرسي و از شهر و ديار و خانه و زندگي هم پرسيدن . وقتي مي بينند كه نام پدر مادر خواهر و برادرانشان با هم يكي است دست در گردن هم انداخته غرق شادي و شعف و سرور مي شوند.
    كاركنان بيمارستان نيز كه از اين جريان آگاه مي شوند اشك شوق مي ريزند. آنها وقتي اين ماجرا را براي ما تعريف كردند روي لبمان گل خنده نشست و دور چشمهايمان حلقه اشك .
    برادر آزاده ميرزا علي ولي زاده ـ خرم آباد

  • *****
    از موج تا اوج


  • تقديم به شهداي نيروي دريائي ارتش جمهوري اسلامي ايران
    اگر از دريا گفتن آسان است . از دريادل نوشتن سخت است و دشوار; چرا كه هيچ قطره اي وصف دريا نمي تواند بكند و هيچ بي دلي نمي تواند آينه دار دريادلي باشد.
    آري ! قلم با مركب سياهش چگونه از لباس سفيد و هدف سپيدتر و جامه سرخ رنگتان كه عطر شهادت داشت دم بزند آنگونه كه دريا در انگشتانه نمي گنجد وصف دريادلان شهيد در مشت كوچك واژه ها قرار نمي گيرد شهيداني كه « اوج » را بر « موج » نوشتند و در ميان آن همه آب در آتش عشق سوختند و در زندگي چون موج خروشان بودند و ناآرام و دلشان به وسعت دريا بود. سفيدپوشان سپيددل حديث سرخ شهادت را بر صفحه آبي آب نوشتند و خروش خونشان دريا را مواج كرد و هنوز آواي عارفانه و عاشقانه شان در موسيقي ملايم موج به گوش اهل دل مي رسد و امروز مشت موجها چنان بر طبل ساحل مي كوبد كه از آن بيدارباش « ساحل نشينان را مي طلبد تا در خواب غفلت و مستي شهوت نمانند و بي خوابي ها و بي تابي هاي مرزداران را به ياد آورند و اين حقيقت تلخ را آويزه گوش دل خود كنند كه دريادلان بدون خاكريز و سنگر سينه هاي خود را در برابر دشمن سپر كردند تا سكان كشتي اين ملت به دست بيگانه نباشد و دشمن با ديدن اين حماسه ها دندان طمع خويش را از بيخ و بن بركند.
    اي پرندگان سبكبال و سوخته دريا! اي سفيدپوشان عاشقي كه زير پرچم سبز ولايت لباس سرخ شهادت را بر تن كرده و آبي خليج فارس را عطر شهادت داديد. اي ستاره هاي سفيد آسمان آبي زمين ; دريا موج از اوج عارفانه تان مبهوت است و دريا به شما انسانهاي اهل زمين مي انديشد كه اين سان آسماني شديد. براي اولين بار دريابا چشم آبي و قشنگ خود پرواز سرخ شما را به نظاره نشست و ديد كه شهاب نه تنها از آسمان به زمين مي آيد بلكه شهابهاي ماندگار و نوراني از آسمان زمين و دريا به اوج آسمان پر مي كشند و با خط سرخ خود مشق سياه تجاوز و تعدي را خط مي زنند و به جاي ساختن با دشمن سوختن در راه دوست را برمي گزينند.
    آري ! رفتيد و در ميان آن همه آب سوختيد و دل آب را آتش زديد اما آتش فراق خود را با آب زلال وصال از دل نشانديد پرندگان دريا هنوز شعر باغ گلهاي محمدي برپاست و هنوز عطر بهشتي خونتان سرمست است و امروز از عرصه شهادتتان باغ گلهاي محمدي برپاست و هنوز عطر بهشتي خونتان كه بر جسم نرم و پيراهن آبي دريا آغشته ايد مشام دل همرزمانتان را مي نوازد و به فرد فرد ايراني مسلمان و مرزداران مشتاق و عاشق درس مقاومت ايثار و ايستادگي مي دهد چون همرزمانتان در مرزهاي آبي دريا دلشان به اقيانوس ايمان متصل است و سكاندار دلشان خداي سبحان مي باشد و با سلاح و صلاح از نام و ناموس و دين و آئين اين كشور اسلامي و شكوه و شوكت شهيدان پاسداري مي كنند انشاالله تعالي
    حسين صنعت پوراميري

  • *****
    بوي گلهاي بهشتي




  • خاطراتي كوتاه از شهيدان
    دلاور جوان
    مقر نظامي ما منطقه اي در پشت بصره بود. روبروي ما پاسگاه « كردسواري » و در قسمت جنوب غربي آن كارخانه پتروشيمي قرار داشت و دشمن بعد از عمليات « رمضان » به خاطر جلوگيري از پيشروي رزمندگان اسلام با جاري كردن آب منطقه را باتلاقي كرده بود و همين مسئله باعث شده بود كه تحركات نظامي به كندي صورت گيرد.
    من در مرداد ماه 62 گروهبان دسته يكم از گروهان دوم گردان 136 پياده « لشگر هفتاد و هفت پيروز خراسان » در آن منطقه بودم و برادر بيژن سليماني جمعي اين گروهان بود. ما وظيفه داشتيم كه از مواضع پدافندي آنجا حفاظت و نگهباني كنيم .
    عصر يكي از روزهاي مرداد ماه سال 61 بود . از طريق گردان به ما و ساير نيروهاي مستقر در خط اعلام آماده باش دادند و پس از حدود ساعت دوازده شب بود كه از محور سمت چپ به مواضع يگانهاي ما حمله شد و در پي آن از ما درخواست شد كه اقدام به اعزام نيروهاي كمكي كنيم . هنوز سپيده نزده بود كه به همراه يك گروه سرباز داوطلب راهي آن منطقه شديم . به آنجا كه رسيديم در اولين برخورد برادر سليماني را ديدم پشت خاكريز كف دستش را به گوشش گرفته و مي فشارد. هر چه صدا كردم متوجه نشد. نزديك او كه شدم گفت :
    « سيد! تا حالا پنجاه گلوله آرپي چي شليك كرده ام . در اثر شدت صوت گوشهايم صدمه ديده و احتمال مي دهم كه پرده هايش پاره شده باشد. »
    گفتم :
    « نگران نباش به زودي رفع مي شود. »
    آنگاه دوش به دوش او و همرزمانش شروع به تيراندازي كرديم . نيروهاي كماندويي دشمن كه از ورزيده ترين نيروهاي ارتش هاي سودان اردن و مصر بودند با تمام امكانات وارد عمليات شده بودند. هلي كوپترهاي نظامي هم مثل ملخ در آسمان بصره به پرواز درآمده بودند. يكي از هلي كوپترها دست بردار نبود و مدام به روي مواضع ما بمب مي ريخت . حسابي كلافه شده بوديم .
    من با تفنگ و سرهنگ محمد علي ايراني فرمانده تيپ با شليك چند گلوله كلت كمري براي مدتي توانستيم هلي كوپتر را از دور و برمان دور كنيم . درگيري همچنان ادامه داشت كه اطلاع دادند سرباز بيژن سليماني در حال شليك گلوله آرپي چي مورد اصابت تير مستقيم دشمن قرار گرفته و به شهادت رسيده است .
    خودم را نيم خيز به اور ساندم پاهايش لخت بود و از شدت حرارت شن هاي داغ تاول زده بود. چشم هايش را بسته بود و صداي هيچ كس را نمي شنيد. انگار از همان اول گوشش را به نغمه هاي آسمان سپرده بود.
    برخاستم نمي توانستم آرپي چي اش را سرد بر زمين رها كنم ....
    چيزي نگذشت كه گروه گروه از نيروهاي دشمن خودشان را به حالت تسليم به نيروهاي ما رساندند و من با خود مي گفتم : « اين از بركت خون شهيدان سليماني و همبالان اوست . »
    راوي : سيد علي حسيني
    بوي گلهاي بهشتي
    در واحد « اطلاعات و عمليات » لشگر 25 كربلا در خوزستان كه بودم و برادران مهدي نصيرائي حميد اصفهاني داودي طوسي و بسياري ديگر از بچه هاي مخلص نيز با من بودند. هنوز چند روز به عمليات « والفجر هشت » مانده بود كه برادر مهدي با يك وانت پر از وسايل اهدائي مردم بابل از راه رسيد و با خنده گفت :
    « برادران ! ديگر من با حضرت فاطمه زهرا(س ) محرم شدم چرا كه با يك دختر سيده ازدواج كرده ام يعني حتما بايد

    در عملياتي كه در پيش است به آرزوي ديرينه ام برسم . »
    عمليات كه شروع شد به همراه يكي از برادران به عنوان بلدچي وارد يكي از گردانها شديم چند روز بعد از آن به عقبه برگشتيم . هنوز وارد سنگر نشده بودم كه چشمم به مهدي افتاد پرسيدم :
    « اينجا چه مي كني »
    در حالي كه چشم هايش از گريه سرخ شده بود گفت :
    « كاظم آقا! ما كجا و لياقت شهادت ! خوبان آنها بودند كه رفتند. مائيم كه از قبيله جا مانده ايم و بايد غبار روزگار را در چشم هايمان فرو ببريم . »
    حرفهاي مهدي خيلي متاثرم كرد. گفتم :
    « مهم اين است كه سربار جامعه نباشيم . همينقدر كه پا به اين اقليم گذاشتيم خود گام بزرگي است »
    آفتاب سايه اش را برمي چيد كه پيكي از راه رسيد و گفت كه به چند نفر نيروي داوطلب نيازمنديم هر كس مايل است بارش را ببندد و راه بيفتد.
    همينكه پيام را شنيد به طرفم آمد و از من خواست كه بادگير چكمه و كليه لوازمي را كه با خود در عمليات به همراه داشتم به اوبدهم .
    گفتم :
    « آقا مهدي ! اينقدر زود حضورت را از ما دريغ نكن . اجازه بده خستگي مان را در كنيم . بعدا با هم در عمليات شركت خواهيم كرد. »
    هر چه اصرار كردم بي فايده بود. عزمش را جزم كرده بود كه برود. روي همديگر را كه بوسيديم از من جدا شد.

    نزديك ظهر فردا بود كه خبر شهادتش همه جا پيچيد
    خبري كه بوي گلهاي بهشتي را به همراه داشت .
    راوي : محمد كاظم كهنوجي
    ماهي
    اوايل جنگ بود. من و شهيد ابوالفضل فتحعلي نژاد در منطقه « روانسر » كرمانشاه خدمت مي كرديم . من مسئول امور دفتري گردان زرهي بودم و او خدمه تانك . از كنار مقر رشته رودي مي گذشت كه اكثر مواقع نيروهاي نظامي براي ماهيگيري و آبتني به آنجا مي رفتند. من و ابوالفضل هم كه در واقع بچه آب بوديم خلوت هايمان را در آنجا پر مي كرديم . در بعد از ظهر يك روز گرم تابستاني به ما اطلاع دادند كه سراسر رودخانه را داروي مسموم كننده ماهي ريخته اند و مردم فوج فوج به طرف رودخانه هجوم مي برند. چيزي نگذشت كه مقر پر شد از كيسه هاي ماهي .
    من كه از آغاز در جريان موضوع نبودم فريب بچه هاي مهاجر را خوردم و براي چند وعده غذا ماهي خريدم اما همينكه چشمم به انبوه ماهيهاي مسموم افتاد حالم بهم خورد و همه را يكجا به رودخانه ريختم .
    ابوالفضل روحيه حساسي داشت . خيلي دلش براي ماهيهاي زبان بسته سوخت . به همين خاطر سراغ يكي از ماهي فروشان كه به مقر آمده بود رفت و با تندي از او خواست تا عاملان اين عمل زشت و غيرانساني را به او معرفي كند. آن مرد نيز كه خود از طبقه فقير و مظلوم جامعه بود ما را به طرف رودخانه هدايت كرد. سراسر رودخانه پر بود از غلغله زن و مردي كه به قصد جمع آوري ماهي آمده بودند.
    چندي نگذشت كه گروهي از ژاندارمري آمدند و تعدادي از مردم را جمع كردند و با خود بردند. ما هم به دنبال آنها سوار يك تويوتا شديم و به آنجا رفتيم . بازجويي تا اواخر شب ادامه داشت . ما ناچار بايد برمي گشتيم . به پايگاه كه رسيديم هيچ اثري از ماهي نبود. فرمانده دستور داده بود كه همه را به رودخانه بريزند.
    فردا صبح كه به رودخانه رفتيم ساحل پر بود از لاشه ماهياني كه زندگي در آب را از آنها دريغ كرده بودند.
    راوي : حسين الموتي
    قبله گاه عاشقان
    تازه وارد منزل شده بوديم كه گفتند جواني در به در دنبال قدرت الله مي گردد. محله و بازار را زير پا گذشته اما موفق به ديدار شما نشده است . ظاهرا كار واجبي دارد. نشاني اش را كه پرسيدم گفتند ... است . كمي به خودمان آمديم و گفتيم :
    « چكار ممكن است با ما داشته باشد »
    آواي ملكوتي اذان مغرب كه طنين افكن شد زنگ در به صدا درآمد .فهميديم اوست . به قدرت الله گفتم : « من در را باز مي كنم . »
    گفت :
    « نه با من كار دارد. »
    گفتم :
    « پس با هم مي رويم »
    در را كه گشوديم چهره او در مقابل ما نقش بست . به منزل تعارفش كرديم نپذيرفت و گفت : « صحبت محرمانه اي با شما دارم . » آنگاه با هم درگوشه حياط پشت درخت هاي مركبات رفتيم تا بتواند دور از چشم خانواده حرف هايش را با ما در ميان بگذارد. من ابتدا نمي خواستم خودم را وارد مباحث خصوصي آنها كنم . اما خودش اصرار كرد كه حضور داشته باشم . هنوز لب به سخن نگشوده بود كه خوشه هاي اشك مثل قنديل هاي يخ بر گونه هايش آويخته شد. قدرت الله دستي به شانه اش كشيد و گفت :
    « چه شده ... چه چيزي باعث آزارت شده است »
    جوان گفت :
    « اقا قدرت ! من ديگر جوان ديروز نيستم . چشم هايم به حقايق گشوده شده است .. من الان به دركي نسبت به انقلاب رسيده ام كه ديروز از آن بيگانه بودم و دلم مي خواهد كه گذشته را جبران كنم . اما هيچ كس باورم ندارد و هر در را كه مي كوبم به رويم بسته است . بيائيد و جوانمردي كنيد و معرف من شويد تا بتوانم در جبهه ها حضور پيدا كنم و دينم را نسبت به انقلاب و امام ادا كنم . »
    قدرت كه هميشه در امور خير پيشگام بود گفت : « ديگران كه اند كه تصميم بر سرنوشت انسان بگيرند تنها خداست كه حالات را مي شناسد و مقلب القلوب است » آنگاه پاي درخواست او گواهي كرد و رفت . هنوز يك ماه نگذشته بود كه خبر شهادت او در منطقه پيچيد و همه را متاثر كرد. خانواده اش نزد قدرت الله آمدند و گفتند : « تو باعث تحول روحي او بودي از اين رو همانطور كه او را راهي جبهه ها كردي بايد به خانواده اش باز گرداني . »
    حرفهاي آن مادر شهيد دگرگوني عجيبي در روحيه اش بوجود آورده بود. نمي توانست طاقت بياورد. چيزي نگذشت كه بدون خداحافظي با خانواده و حتي همرزمانش پا به اقليم نور گذاشت و در جستجوي شهيد در پشت تپه هاي « شياكوه » گم شد.
    راوي : علي انديشه