
يكي از رنج ها و مشقت هاي پايدار و تدريجي كه دامنگير
جوامع و كشورهاي جوياي هويت انساني و تلاش كننده در
مسير دست يابي به « استقلال » و « آزادي » مي باشد
تعدي و
تجاوزگري قدرت هاي استعماري به منظور سيطره بر منابع
ثروت دنيا و گسترش مستعمرات با روي كار آوردن
حكومت هاي دست نشانده است .
طبيعي است كه ملت ها كه پشتوانه اصلي دولت ها و
نظامهاي سياسي و حكومتي محسوب مي شوند
مانع اول براي
گسترش خوي تجاوز و سلطه گري قدرتهاي جهاني هستند.
مقاومت و پايداري ملتها در برابر تعدي و سيطره
متجاوزان با مقابله صريح و دلاورانه آنان با ستم و تعدي ميسر
مي گردد. اين مقابله چه با بيگانگان تجاوزگر
و چه با حاكمان
ستمگر داخلي كه مهره هاي دست نشانده دشمنان خارجي
مي باشند
در صورتي تحقق مي يابد كه پشتوانه هاي فكري و
فرهنگي لازم به عنوان ذخيره هاي تحرك و تقابل با جور و ستم
در جان و روح توده هاي مردم ريشه بدواند و نهال « ستم
ستيزي » در سرزمين باورها و تفكراتشان بارور شود.
در ميان افراد جوامع مختلف انساني
كساني مي توانند به
بارورسازي نهال ستم ستيزي در سرزمين انديشه و تفكرات
توده هاي مردم توفيق حاصل نمايند كه در عرصه هاي فرهنگ و
هنر جامعه به فعاليت اشتغال دارند و به وسيله جلوه هاي
گوناگون هنر ارزش گرا و تعهدخيز كه در آثار فكري و قلمي و
تجسمي آنان به ظهور مي رسد
ملت ها را در برابر جور و تعدي
به سلاح ستم ستيزي مجهز نمايند.
در سرزمين ما ـ كه مهد فرهنگ و هنر متعهد است ـ همواره
دركنار ظهور جريان هاي هنري ناسالم وابسته به بيگانه كه در
نقش ستون پنجم دشمن ايفاي نقش كرده و مي كنند
هنرمندان
ارزش مدار و دردآشنا و جريان هاي هنري سالم و پويا و بالنده
را در تكاپو براي بسترسازي هاي لازم به منظور رشد و
نقش آفريني انسانهاي آزاده و استقلال طلب براي مقابله با ظلم
و ستم مشاهده مي كنيم .
هنر و ادبيات اصيل و متعهد
در كنار فعاليت هاي سالم
متكي بر باورها و ارزش هاي تضمين كننده حيات پويا و بالنده
« ستم ستيزي » با قدرت هاي ظلم گستر و حاكمان جنايت پيشه
را به عنوان يك اصل و ارزش والا و تعيين كننده در آثار منظوم
و منثور به ظهور و تجلي مي رساند و بدين وسيله بشريت تشنه
حقيقت و جوياي معنويت و رهايي از زنجيرهاي ثقيل اسارت
قدرتها و حاكمان ظالم و فاسد را به آزادي و سعادت ناشي از
نفي سلطه ستمگران و جنايت پيشگان
بشارت مي دهد.
اگر به نظاره ظهور جلوه هاي ستم ستيزي ادبيات متعهد و
حقيقت گرا در بعضي از آثار ادبي منظوم و منثور بنشينيم
به
وضوح درمي يابيم كه تقيد و پايبندي به اصل ستم ستيزي در
كنار ساير اصول و ارزشهايي كه تكيه گاه حيات سالم و عزتمند
انسان مي باشد
بسيار مشهود است :
1 ـ يكي از حاكمان ستمگر دست تعدي و تطاول به مال
مردم مي گشايد و در آزار و جور چنان شتاب مي گيرد كه مردم
از مكايد و عملكردهاي ضدانساني او پراكنده مي شوند و راه
غربت درپيش مي گيرند.
وقتي مردم به تفرق مي گرايند
آرام آرام خزانه از اموال
تهي مي شود و دشمنان به قدرت مي رسند.
هركه فرياد رس روز مصيبت خواهد
گو در ايام سلامت به جوانمردي كوش
بنده حلقه به گوش ارننوازي
برود
لطف كن لطف
كه بيگانه شود حلقه به گوش
در مجلس حاكم ستمگر
درباره زوال قدرت ضحاك و
حاكميت فريدون سخن مي رانند. وزير حاكم ستم پيشه از روي
كياست خطاب به او مي گويد : هيچ مي داني كه فريدون كه گنج و
حكومت و لشكري نداشت چه سان به قدرت و حكومت
رسيد آيا جز اين است كه توده هاي مردم به گرد او فراهم
آمدند و به تقويت او همت گماشتند تا سرانجام به قدرت و
حكومت دست يافت حال كه چنين است چرا اي حاكم
مردم
را از خود مي رنجاني و پريشان و متفرق مي كني آيا انديشه
حكومت و قدرت در سرنمي پروراني
حاكم از وزير پرسيد : موجب گردآمدن سپاه و مردم
چيست
وزير پاسخ مي دهد : موجب اول كرم و بخشش است تا
مردم به گرد تو درآيند و موجب دوم رحمت است تا در پناه
دولتت به ايمني رسند و اين دو هيچ كدام در تو نيست .
نكند جود پيشه سلطاني
كه نيايد زگرگ چوپاني
پادشاهي كه طرح ظلم افكند
پاي ديوار ملك خويش بكند
حاكم ستمگر موعظه و نصيحت وزير خيرخواه را
برنمي تابد و به خشم از او روي برمي گرداند و به زندانش
مي افكند.
ديري نپائيد كه اقوام حاكم ستمگر با او به منازعه
پرداختند و به مقاومت لشكر آراستند و ملك پدر طلب نمودند.
درچنين شرايط حساسي مردمي كه از ستم و تعدي حاكم به
جان آمده و پراكنده شده بودند فرصت را غنيمت شمرده و به
گرد مخالفان او فراهم گشتند و به ياري و تقويت او اهتمام
ورزيدند و سرانجام قدرت و حكومت از كف حاكم ستمگر
خارج شد و به دست مخالفان افتاد.
پادشاهي كوروا دارد ستم بر زير دست
دوستدارش روز سختي دشمن زورآور است
با رعيت صلح كن
وزجنگ خصم ايمن نشين
زانكه شاهنشاه عادل را رعيت لشكر است . (1 )
2 ـ يكي از حكمرانان ظلم پيشه به انسان پارسائي مي رسد .
از او مي پرسد : از عبادت ها كدام افضل است
در پاسخ مي شنود : تو را خواب نيمروز
تا بدين وسيله
لحظه اي مردم را نيازاري .
ظالمي را خفته ديدم نيمه روز
گفتم اين فتنه است
خوابش برده به
وانكه خوابش بهتر از بيداري است
آن چنان بد زندگاني
مرده به (2 )
3 ـ انسان پارسا و وارسته اي در گوشه اي نشسته بود كه
پادشاهي بر او مي گذرد. او سربرنمي آورد و التفات نمي كند.
سلطان به سختي مي رنجد و پارسا را حيوان و فاقد اهليت
مي داند. وزير سلطان به نزد پارسا مي رود و مي گويد : اي
جوانمرد
سلطان روي زمين بر تو گذر كرد
چرا
خدمتي نكردي و شرط ادب به جا نياوردي
گفت : سلطان را بگوي توقع خدمت از كسي دار كه توقع
نعمت از تو دارد
و ديگر بدان كه ملوك از بهر پاس رعيت اند
نه رعيت از بهر طاعت ملوك .
پادشه
پاسبان درويش است
گر چه نعمت به فر دولت اوست
گوسپند از براي چوپان نيست
بلكه چوپان براي خدمت اوست
يكي امروز كامران بيني
ديگري را دل از مجاهده ريش
روزكي چند باش تا بخورد
خاك
مغز سر خيال انديش
فرق شاهي و بندگي برخاست
چون قضاي نبشته آمد پيش
گر كسي خاك مرده باز كند
نشناسد توانگر از درويش (3 )
4 ـ حاكم ستمگري به كشتن بي گناهي فرمان راند . بي گناه
گفت : اي حاكم
به موجب خشمي كه بر من داري
زيان خود
مپسند
كه اين عقوبت بر من به يك نفس به سر آيد و بزه وگناه
آن بر تو جاويد بماند.
دوران بقا چو باد صحرا بگذشت
تلخي و خوشي و زشت و زيبا بگذشت
پنداشت ستمگر كه جفا بر ما كرد
در گردن او بماند و بر ما بگذشت
حاكم ستمگر از موعظه بي گناه تكان خورد و تحت تاثير
قرار گرفت و از خون او بگذشت (4 )
5 ـ وزير غافلي خانه رعيت خراب مي نمايد تا خزانه سلطان
آباد كند
بي خبر از قول حكيمان كه گفته اند : هر كه خدا را
ناخشنود سازد تا دل خلقي به دست آرد
خداوند تعالي همان
خلق را بر او بگمارد تا دمار از روزگارش برآرد.
رئيس همه حيوانات « شير » است و كمترين جانوران
« خر » . ولي خري كه بار مي برد از شيري كه مردم مي درد
بهتر
است .
مسكين خر اگر چه بي تميز است
چون بار همي برد
عزيز است
گاوان و خران بار بردار
به ز آدميان مردم آزار
سرانجام
بدكرداري و خلافكاري و آزار و اذيت هاي وزير
ستمكار افشا مي شود و در همان دستگاه حكومت بر او سخت
مي گيرند و به جرم تباهكاري هايش به عقوبت كشيده مي شود و
در نهايت به قتل مي رسد.
يكي از ستمديدگان بر سر او مي گذرد و بر تباهي حالش
نظر مي گسترد و مي گويد :
نه هر كه قوت بازوي و منصبي دارد
به سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف
توان به حلق فرو بردن استخوان درشت
ولي شكم بدرد چون بگيرد اندر ناف (5 )
آنچه از نظر گذشت
نمونه هايي است از تلاش اديبان فكور
و متعهدي كه نمي توانستند از كار صحنه هاي ظلم و ستم
نظامهاي حكومتي فاسد بگذرند و مهر سكوت بر لب بزنند و
انديشه و زبان و قلم خويش را به جاي خدمت به مظلومان و
ستمديدگان
به كرنش و خاكساري در برابر ظالمان و فسادگران
بيفكنند.
اين اديبان و شاعران ارزش گرا
نه تنها خودسر تسليم در
برابر ظلم و جور فرود نمي آوردند و با حكام جور در
دست يازي به جان و مال و ناموس مردم به اتحاد و همياري
نمي رسيدند
بلكه يكي از مسئوليت هاي سنگين خود را آگاه
سازي توده هاي مردم و ترويج اصل « ستم ستيزي » و مقابله
فكري و عملي با همه جلوه هاي ظلم و جور
مي دانستند.
ظهور و تجلي اصل ستم ستيزي در آثار برتر اديبان و
شاعران متعهد ما يكي از نقاط قوت و ارزشمند و موجب
بالندگي و كمال آفريني ادبيات منظوم و منثور ما محسوب
مي شود و طبيعي است كه جريان هاي فرهنگي غرب گرا كه به
تبعيت از مكتب هاي ادبي غرب طرفدار هنر غير متعهد
مي باشند
از ادبيات بالنده و ارزشمدار ما روي برمي تابند.
نبايد فراموش كرد كه ارواح حقير و جانهاي ذليل اين
هنرمندان
با حق گريزي و خروج از مدار ارزشهاي الهي و
حركت در خلاف مسير سعادت و رستگاري جوامع انساني
انس و الفت گرفته و سر در آخور دنياي ستمكاران بردن و ستم
پذيري و استقلال ستيزي و وطن فروشي با روح و گوشت و
پوست آنان عجين شده است و در چنين وضعيت اسفباري چه
جاي انتظار عزت نفس و حق گرايي و ستم ستيزي !
پي نوشت ها :
1 ـ كليات سعدي
گلستان
باب اول : ص 21 و 22
2 ـ همان مدرك
ص 25
3 ـ همان مدرك
ص 43 و 44
4 ـ همان مدرك
ص 45
5 ـ همان مدرك
ص 35 و 36
بارور شدن نهال « ستم ستيزي » در
سرزمين انديشه و تفكر مردم وامدار
جلوه هاي گوناگون هنر ارزش گرا و تعهدخيز
است كه در آثار فكري و قلمي و تجسمي
هنرمندان و اديبان مسلمان به ظهور
مي رسد.
مقاومت و پايداري ملتها در برابر تعدي و
سيطره متجاوزان در صورتي تحقق مي يابد
كه پشتوانه هاي فكري و فرهنگي لازم به
عنوان ذخيره هاي تحرك و تقابل با جور و
ستم
در جان و روح توده هاي مردم ريشه
بدواند.
ستم پذيري
استقلال ستيزي و
وطن فروشي
از مشخصه هاي جريانهاي
فرهنگي غرب گراست كه به تبعيت از
مكتبهاي ادبي غرب
طرفدار هنر
غيرمتعهد! مي باشند.

*****
جانان
|
خوشا دردي كه درمانش تو باشي
خوشا راهي كه پايانش تو باشي
خوشا چشمي كه رخسار تو بيند
خوشا ملكي كه سلطانش تو باشي
خوشا آن دل كه دلدارش تو گردي
خوشا جاني كه جانانش تو باشي
خوشي و خرمي و كامراني
كسي دارد كه خواهانش تو باشي
همه شادي و عشرت باشد
اي دوست
در آن خانه كه مهمانش تو باشي
چه باك آيد زكس
آنرا كه او را
نگهدار و نگهبانش تو باشي
عراقي

*****
شاهد روحاني
|
درخلوت دل بنشين
اي شاهد روحاني
تا شعله ي آهم را بنشيني و بنشاني
بر لوح ضمير دوست
نقشي كه دل انگيزد
جز نقش محبت نيست
مي دانم و مي داني
برچشم و دل عاشق
منظوري و مستوري
چون عارض مهرويان پيدايي و پنهاني
در آينه ي هستي
بي واهمه ي مستي
من نقش ترا مانم
تو شوق مرا ماني
گفتي سر و سامان را در پاي تو ريزد دل
دل در طلبت خون شد در بي سر و ساماني
مجموع دل و دين را در پاي تو مي ريزم
تا دست مرا گيري
هنگام پريشاني
من رشته الفت را
تو بزم محبت را
بگسستن و پيوستن
نتوانم و بتواني
اوصاف جلال تو در وصف نمي گنجد
چندانكه تو بر هستي هم نوري و هم جاني
« حامي » چو غزل گويي در وصف غزالي گو
كو جلوه دهد جان را درگاه غزلخواني
سيدرضا مير جعفري « حامي »

*****
دوست
|
خواند مرا سوي دوست
نفخه گلبوي دوست
گفت چه خواهي زدوست
گفتمش اي دوست
دوست
ديد مرا برملا
آن مه برج ولا
گفت چه خواهي زما
گفتمش اي دوست
دوست
طلعت آن گلعذار
برد زجانم قرار
گفت چه خواهي زيار
گفتمش اي دوست
دوست
آن صنم دلنواز
در به رخم كرد باز
گفت چه داري نياز
گفتمش اي دوست
دوست
گفت بگو كيستي
اهل دل ار نيستي
در طلب چيستي گفتمش اي دوست
دوست
گفت طلب كن زدوست
هرچه تو را آرزوست
چون همه هستي از اوست
گفتمش اي دوست
دوست
گفت در اين كارزار
طالب رخساريار
كيست بگو غم مدار
گفتمش اي دوست
دوست
گفت كه « مردانيا » چيست تو را مدعا
از در اهل ولا
گفتمش اي دوست
دوست
محمدعلي مرداني

| | | |