
انتشارات شاهد و سوره مهر كتاب « پاوه سرخ » را كه
ششمين عنوان از مجموعه قصه فرماندهان مي باشد منتشر
كرده اند. اين كتاب را داوود بختياري دانشور براساس زندگي
شهيد دكتر مصطفي چمران نوشته است . در فهرست كتاب
مذكور عناوين زير مشاهده مي شود : قهرمان
راز يك توماني
كت پشمي
كلاس شبانه
گلوله هاي 16 آذر
دوست خوب من
پاوه سرخ
معجزه و آخرين نگاه . در قسمت پاياني كتاب پاوه
سرخ كه آخرين نگاه نام دارد مي خوانيم :
بعد از شنيدن خبر شهادت « ايرج رستمي » فرمانده ي
منطقه ي « دهلاويه »
رنگم از ترس سبز شد. فكر نمي كردم اين
قدر ترسو باشم . شايد فكر مي كردم كه آدم با دل و جراتي
هستم .
براي اين كه خودم را آرام كنم
مي دوم طرف منبع آب و
سرم را مي گيرم زير شير كج شده اش . حال خيلي غريبي دارم .
برمي گردم و به بچه هايي كه توي سايه ي نخلها دراز كشيده اند
خيره مي شوم .
كاش اين خبر را اول به من نداده بودند.
آب قطره قطره روي شانه هايم مي ريزد و پيراهن
خاكستري ام را كه لايه ي نازك از خاك رويش لميده
خال
خالي مي كند.
چشمانم را مي بندم و سعي مي كنم قيافه دكتر را موقع
شنيدن خبر شهادت رستمي تجسم كنم ولي از ترس
زود
چشم باز مي كنم و خيره مي شوم به نخلهاي سوخته ي روستا.
نسيم برگها را تكان مي دهد و موسيقي خشني در فضا
مي ريزد. انگار نخلها دارند عزاداري مي كنند.
حلقه اشكي توي چشمانم جمع مي شود و بغضي گلويم را
مي فشارد. مي روم جلوي چادر فرماندهي و مي نشينم تو
لندروري كه تحويل « حدادي » است . اين جور وقتها آدم
دوست دارد گوشه ي دنجي پيدا كند و زار بزند.
اسم ايرج رستمي را كه مي آورم لبهايم به آتش كشيده
مي شود.
عنكبوت چاق سياهي
خودش را از سقف لندرور ول
كرده
و در طول تارش سر مي خورد. حوصله گرفتنش را ندارم .
توي آبادي مان كه بودم
گاهي با دوستانم براي تفريح ميان
علفها لانه هاي عنكبوتها را مي جستيم و با تركه ي باريكي آنها
را از سوراخ شان بيرون مي كشيديم و آزارشان مي داديم .
در چادر باز مي شود و حدادي بيرون مي آيد
و بي توجه به
من به طرف منبع آب مي رود.
به سرم مي زند كه به داخل چادر بروم و موضوع شهادت
ايرج رستمي را به دكتر بگويم .
دكتر وسط چادر
خم شده روي نقشه اي كه با ماژيك قرمز
علامت گذاري كرده اند. چهره اش خرد و در هم شكسته و پر
چين است .
چرا نمي آيي تو!
آهسته كنارش مي نشينم . دهنم را وامي كنم تا خبر را بدهم
كه حرف تو گلويم ورم مي كند و مي ماند.
خب
چه خبر
آب دهانم را به زور قورت مي دهم و مي گويم : « شنيده ام
ايرج رستمي زخمي شده . »
دكتر سرش را از روي نقشه برمي دارد و به چشمانم زل
مي زند.
براي چند لحظه ي طولاني سكوت ترس آوري فضاي چادر
را در خود مي فشارد.
از سمت خط صداي انفجار خمپاره اي شنيده مي شود.
حالا كجاست
خبر دادند
مي آورندش عقب .
دكتر چشمانش را تنگ مي كند و دستش را روي شانه ام
مي گذارد و آهسته مي پرسد : « شهيد شده »
عرق روي پيشاني ام مي نشيند و يكهو بغضم
مي تركد.
جنازه ايرج رستمي را كه مي آورند
من همراه حدادي و
« مقدم پور » و دكتر راهي خط مي شويم .
من سرم را به شيشه پنجره مي چسبانم و به ايرج رستمي
فكر مي كنم .
دكتر دفترچه ي يادداشتش را روي زانوانش گذاشته و
چيزي را تند و تند مي نويسد. مقدم پور به بيرون زل زده . حتما
دارد در مورد مسووليت سنگيني كه به عهده اش گذاشته اند فكر
مي كند.
آسمان به خاطر آتش بازي اي كه عراقي ها راه انداخته اند
پر از آتش و دود است . نفس كه مي كشي
دود و گرد و خاك يك
راست تو حلقت پر مي شود و به سرفه مي اندازدت .
زمين به خاطر انفجارهاي شديد
مثل ننوي بچه اي عقب
جلو مي شود. براي اين كه خستگي اي در كرده باشيم
داخل
يكي از سنگرها مي شويم . بوي نم و خاك و خون و دود قاطي
هم شده
و فضاي كوچك سنگر را خفه كرده .
گلوله ها در اطراف سنگر با صداي زنبورهاي درشت هوا را
مي شكافند. دكتر قمقمه ي آبي به دست گرفته و جرعه جرعه از
آن مي خورد. مقدم پور يادداشتي را كه دكتر بهش داده مطالعه
مي كند.
چشمان دكتر كه به بيرون زل زده اند برق مي زنند. انگار
شي زيبايي را نگاه مي كند.
روي خاكريزي كه ايرج رستمي شهيد شده بود مي ايستيم
و به خون لخته شده اي كه در جان خاك فرورفته
خيره
مي شويم .
دكتر بلند و بغض آلود
حمد و سوره اي مي خواند و همراه
حدادي و مقدم پور
براي توجيه منطقه در طول خط به راه
مي افتد.
از صداي وحشتناك انفجار خمپاره اي روي زمين دراز
مي كشم . دود تلخ و تندي مثل خلواره ي آتش از گلويم پايين
مي رود.
دكتر و مقدم پور و حدادي بي توجه به گلوله هاي خمپاره
همچنان در حال صحبت هستند. از اين كه اين قدر ترسيده ام
شرم زده روي زانوهايم مي نشينم . شليك توپ و خمپاره مانند
طپش قلب آدم
ضرب آهنگي منظم گرفته است .
گلوله اي از بالاي سر دكتر مي گذرد و در نقطه ي نامعلومي
فرو مي رود. مي خواهم هوار بكشم كه دكتر نقشه اي را روي
خاكريز پهن مي كند و نقاطي را با انگشت
به مقدم پور نشان
مي دهد.
آب دهانم را قورت مي دهم و به آنها كه زياد هم از من
فاصله ندارند
خيره مي شوم .
يكي از بچه هايي كه روي خاكريز دراز شده و به طرف
دشمن تير در مي كند. با ديدنم لبهاي قاچ قاچ شده اش را كش
مي دهد و لبخندي خسته حواله ام مي كند. در جوابش همان
لبخند را تحويلش مي دهم .
دكتر از جا بلند مي شود و در حالي كه دستش را سايه بان
چشمانش كرده
به خط عراقيها نگاه مي كند. باد زير نقشه اي كه
دست مقدم پور است مي زند و مثل بال پرنده اي آن را تكان
مي دهد. حدادي وسط دكتر و مقدم پور ايستاده و خنده خنده
چيزي مي گويد.
از قمقمه اي كه همراهم آورده ام
جرعه اي آب مي خورم .
گرماي آب مثل گرماي خون تو گلوي خشك شده ام فرو
مي رود.
هنوز جرعه دوم را نخورده ام كه سوت خمپاره اي شنيده
مي شود و درست وسط دكتر و مقدم پور و حدادي منفجر
مي شود.
انگار هزار تا پتك را با هم بلند مي كنند مي كوبند تو سرم
هواركشان از جا كنده مي شوم و مي دوم طرف خاكريزي كه چند
لحظه پيش دكتر و مقدم پور و حدادي آن جا ايستاده بودند.
جسد هر سه نفر روي زمين افتاده و خون مثل جوي آبي از
تن تكه تكه شده شان جاري است .
گريه كنان بالاي سر جنازه ها مي روم . مقدم پور و حدادي در
جا به شهادت رسيده اند. صداي خرخري كه از گلوي دكتر بلند
شده
توجه ام را جلب مي كند. بالاي سر دكتر مي روم . هنوز
زنده است . بغلش مي كنم و فريادكشان بچه ها را خبر مي كنم .
آمبولانس را جلو چشم عراقي ها وسط جاده مي آورند و
دكتر را سوارش مي كنند. من هم همراه دكتر سوار مي شوم .
دلهره و اضطراب تمام وجودم را دربرگرفته . اشك بي اراده
صورتم را به همراه قطرات عرق مي شويد و سرازير مي شود
پايين .
هنوز چند كيلومتري نرفته ايم كه نفسهاي ضعيف دكتر
يكهو قطع مي شود.
با چشمان از حدقه درآمده به امدادگري كه بالاي سر دكتر
نشسته خيره مي شوم . مرد در حالي كه به شدت مي لرزد
به سر
و صورتش مي كوبد. ناخودآگاه من هم همراه مرد به سر و
سينه ام مي كوبم و دكتر را بلند بلند صدا مي زنم و به آخرين نگاه
دكتر كه به من است
خيره مي شوم .
شهيد چمران پرچم تشيع را در خاك لبنان عليه
صهيونيستهاي اشغالگر برافراشت و در جنگ
تحميلي نيز ستاد جنگهاي نامنظم را براي مبارزه با
اشغالگران بعثي تشكيل داد و سرانجام نيز در سنگر
دفاع از ميهن اسلامي به شهادت رسيد.

*****
آقاي شهردار
|

كتاب « آقاي شهردار » اولين جلد از مجموعه قصه
فرماندهان است كه چاپ چهارم آن را نشر سوره و شاهد در
5500 نسخه و 86 صفحه به چاپ رسانده اند . كتاب « شهردار »
را داوود اميريان براساس زندگي سردار شهيد مهدي باكري
نوشته است . در بندهاي پاياني اين كتاب مي خوانيم :
حميد
اولين كسي بود كه در آن شب پرانفجار و خون قدم بر
جزيره مجنون گذاشت . پشت سرش
اسماعيل و بسيجيان لشكر
عاشورا به سنگرهاي دشمن هجوم بردند. حميد
معاون لشكر بود
و جلودار ديگران .
با آمدن نيروهاي تازه نفس
جنگ در ميان جزيره شمالي و
جنوبي شديدتر شد. سرانجام جزيره مجنون آزاد گشت . يكي از
اسرا
سرتيپ درشت اندامي بود كه هنوز مبهوت و متحير
مي نمود. سرتيپ وقتي فهميد حميد باكري
آن جوان تركه اي و
ساده پوش
فرمانده قواي اسلام است
جا خورد. باورش
نمي شد اسير اين جوانان شده باشد. رو به يكي از بسيجيان عرب
زبان گفت « شما چطوري خودتان را به اينجا
رسانديد »
حميد
جدي و محكم گفت : « ما اردن را دور زديم و از طرف
بصره به اينجا رسيديم ! »
پس آن نيروهايي كه از رو به رو مي آيند
چي
حميد خنديد و گفت : « آنها از زمين روييده اند! »
بسيجي ها خنديدند. سرتيپ بعثي هنوز گيج و منگ بود و با
حيرت به آنها نگاه مي كرد.
اما با طلوع آفتاب
دشمن پاتكهايش را براي بازپس گرفتن
جزيره آغاز كرد. عقبه لشكر عاشورا زير آتش شديد دشمن بود.
نيروهاي مدافع در زير آتش شديد دشمن با چنگ و دندان
مقاومت مي كردند. در آن بحبوحه
حميد
آرپي جي به دوش به
استقبال تانكهاي دشمن رفت .
شجاعت حميد
روحيه نيروهايش را صدچندان كرد. با
منهدم شدن چند تانك
اولين پاتك شكست خورد; اما دشمن با
تقويت نيروهايش بارديگر حمله كرد. حميد به همه جا سركشي
مي كرد و نيروهايش را تا رسيدن قواي كمكي
به مقاومت و
ايستادگي فرامي خواند.
در آن لحظه
اسماعيل در نزديكي حميد بود. متوجه شد كه
حميد در حال شليك تيربار
زيرلب نماز مي خواند. ناگهان فرياد
يكي از بچه ها بلند شد.
دارند محاصره مان مي كنند. از اين طرف مي آيند!
حميد
جلوتر از ديگران
به سوي پلي كه دشمن قصد گذر از
آن را داشت هجوم برد.
ساعتي بعد
اسماعيل وقتي به خود آمد كه حميد نبود.
وحشت زده به جست و جويش رفت . سراغش را از اين وآن
گرفت ; اما كسي او را نديده بود.
سرانجام نوجواني زخمي
نقطه اي را نشان اسماعيل داد.
اسماعيل در زير آتش گلوله ها و خمپاره ها به سوي آن نقطه دويد.
حميد را پيدا كرد. حميد
آرام خفته و خون سرخش
خاك
را سيراب كرده بود.
ث
اسماعيل بعدها شنيد كه وقتي خبر شهادت حميد را به
مهدي دادند
او لحظه اي سكوت كرد و بعد زير لب « انالله و
انااليه راجعون » گفت : معاون حميد
پشت بيسيم به مهدي گفته
بود كه مي خواهند بروند حميد را بياورند. مهدي گفته بود :
« حميد و ديگر شهدا »
امكانش نيست ديگران را بياوريم . حميد را مي آوريم .
يا همه شهدا را بياوريد يا هيچ كدام . حميد با ديگر شهدا باشد
بهتر است .
حميد در جزيره ماند; نگيني در ميان حلقه شهيدان
عاشورالله

*****
تاريخ معاصر ايران
|

شماره 24 فصلنامه تخصصي « تاريخ معاصر ايران » از
سوي موسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران در 465 صفحه
منتشر شده است . اين فصلنامه داراي سه بخش زير است :
مقالات
گفتگو و خاطرات و اسناد.
عناويني كه در فهرست فصلنامه تاريخ معاصر ايران
مشاهده مي شود
چنين است : انفجار يك مقاله و پس لرزه هاي
آن (بررسي مقاله اي كه در 17 دي 1356 در روزنامه اطلاعات
بر ضد امام خميني نوشته شد)
علل انحطاط و فروپاشي
عثماني
انهدام و غارت انجمن اخوت
نظر اجمالي به حكمت
معنوي تاريخ و فلسفه تاريخ روشنگري
تاريخ آينده و اسناد
رجال پهلوي
ساختار ارتش و ساواك و ناكارآمدي رژيم
پهلوي از زبان احسان نراقي
اسناد مطبوعات در دوره پهلوي
معرفي نسخه هاي خطي تاريخ و محرم از نگاه تصوير.
انديشه حوزه
شماره 38 و 39 دو ماهنامه فرهنگي
سياسي و اجتماعي
« انديشه حوزه » ويژه بازشناسي عاشورا از سوي دانشگاه علوم
اسلامي رضوي منتشر شده است . در فهرست شماره 38 و 39
مجله انديشه عناوين زير ديده مي شود : نهضت عاشورا در نگاه
امام خميني
تحليل جامعه شناختي از نهضت عاشورا و نگاهي
به فلسفه قدرت
مباني فقهي و سياسي نهضت عاشورا
جستارهاي انسان شناختي در نهضت عاشورا
عقلانيت نهضت
اباعبدالله
روكردي هدف شناختي به نهضت عاشورا
ماهيت شناسي قيام عاشورا
جلوه اي از دستاوردهاي نهضت
عاشورا
نقش عاشورا در بين ملت هاي جهان
احياگري و
جنبش احياگرانه امام حسين عليه السلام و عناوين ديگر.
ميراث جاويدان
شماره 39 و 40 فصلنامه فرهنگي
تحقيقي
اجتماعي و
تاريخي « ميراث جاويدان » از سوي سازمان اوقاف و امور
خيريه منتشر شده است . در فهرست فصلنامه مذكور عناوين
زير ديده مي شود : وقف و نقش آن در توسعه اقتصادي و
اجتماعي
سيري در سوگندهاي قرآن
جلوه هاي هنر در تخت
فولاد اصفهان
وقف در سيره پيامبر(ص ) و امامان شيعه (ع )
توسعه وقف و ماهيت حقوقي آن
ايدئولوژي اسلامي و محيط
زيست
عمارت قيصريه اصفهان و ملاحظات وقف
وقف نامه
غازي اورخان بيگ
ملاحظات اجتماعي و انساني در متن
وقف نامه هاي كردستان ايران
شيعيان زنگبار و مراسم اربعين و
عناوين ديگر.

*****
شمع سحر
|

موسسه تحقيقاتي و انتشاراتي فيض كاشاني كتاب « شمع
سحر » را كه پيرامون نماز شب مي باشد در 64 صفحه منتشر
كرده است . اين كتاب نوشته سيداحمد فهري
مي باشد.
انسان آميزه اي است از جهان مادي و معنوي و به تعبير
قرآن مجيد از نطفه ي امشاج (آميخته ) آفريده شده است .
جان گشايد سوي بالا بالها
در زده تن در زمين چنگالها
تكامل يك انسان در آن است كه نسبت به همه ي ابعاد او
توجه شود و هر يك از دو جهت مادي و معنوي در خدمت
ديگري قرار بگيرد. تكامل يك بعد بدون آن كه در خدمت بعد
ديگر باشد نه تنها تكامل نيست
بلكه فاجعه آفرين
است .
مفاسد و خطرهاي تكامل بعد مادي به تنهايي و بدون
توجه به معنويات روشن است و نيازي به توضيح ندارد.
صفحات تاريخ بشر از ثبت جنايتهايي كه نتيجه ي اين چنين
تكامل مي باشد
مملو و سياه است . در صورتي كه اگر همين
تكامل در خدمت بعد معنوي انسان قرار گيرد
مايه ي سعادت
است و فوز به نعمت هاي ابدي الهي .
مال را كز بهر دين باشي حمول
نعم مال صالح گفت آن رسول
كوزه ي سربسته اندرآب رفت
از دل پر باد فوق آب رفت
باد درويشي چو در باطن بود
بر سر آب جهان ساكن بود
همچنان كه پرداختن به تكميل بعد معنوي و رهاساختن
جهات مادي ويرانگر مزرعه ي آخرت و نتيجه اش كسادي
متجر(1 ) اوليا است .
به عنوان مثل هرگاه انساني از نظر قلب كه مبدا حيات و
در خدمت ساير اعضا است بزرگ شود; ولي ديگر اعضاي بدن
به همان حال باقي بماند. مسير اين موجود فنا و نابودي خواهد
بود.
انقلاب شكوهمند و شكوفاي اسلامي ما در حالي كه بعدي
از ابعاد روان اسلامي ما را تكميل كرد; ولي در همين حال بايد
توجه كرد كه تداوم اين انقلاب و پيروزي نهايي آن
نيازمند آن
است كه داراي زيربناي الهي باشد
چنان چه رهبر آگاه و بيدار
انقلاب
امام خميني دام ظله بارها و بارها در رهنمودهاي
حيات بخش و سرنوشت ساز خودشان اين نكته را متذكر شده
بود كه : جهاد ظاهري و نبرد با امپرياليسم بايد همراه با جهاد
نفس و تزكيه جان و پاكيزگي روح باشد و در حقيقت انقلابي
باشد جوشان از يك روح خروشان نسبت به معارف و اخلاق .
آنان كه تصور مي كنند تنها جهاد ظاهري و مقاومت در
رويارويي با دشمن جهانخوار
جهاد است بايد متوجه باشند
كه جهاد هنگامي رنگ اسلامي به خود مي گيرد كه كوششي در
راه خدا باشد و در غير اين صورت كوششي مادي بوده و اثرات
اسلامي نخواهد داشت .
به هر حال
كتاب شمع سحر كه شامل سه فصل است
پيرامون يكي از راه هاي مهم جهاد با نفس و تزكيه جان و
پاكيزگي روح بحث مي كند.
جهاد با استكبار بايد همراه با جهاد نفس و تزكيه
جان و پاكيزگي روح باشد تا رنگ اسلامي به خود
بگيرد.

| | | |