روزنامه جمهوري اسلامي 27/03/1382 صفحه سياسي
*****
زمامداران پشت صحنه آمريكا چه كساني هستند




  • به گفته برخي كارشناسان با روي كار آمدن محافظه كاران جديد در آمريكا و يا گروه « نئو كنسرواتيست ها » عصر جديدي از سياست جهاني آغاز شده است .
    از سوي ديگر جنگ افغانستان و بحران عراق و بدنبال آن تلاش براي تغيير نقشه خاورميانه همگان را به اين انديشه واداشته است كه مردان پشت پرده سياست بوش چه كساني هستند و سردمداران كاخ سفيد از كدام آبشخور سيراب مي شوند.
    دور نماي سياست خارجي بوش نشان مي دهد كه اين سياست در دست مردان وزارت خارجه نبوده بلكه در دست عقابهاي پنتاگون و موسسه آمريكايي « اينترپرايز » طراحي مي شود. بوش چني رامسفلد پاول و « كاندوليزارايس » در نظر افكار عمومي جهان به عنوان تصميم گيران اصلي معرفي شده اند ولي حقيقت ماجرا آنست كه اين افراد تنها مجريان سياست هايي هستند كه در پشت صحنه طراحي مي شود. جنگ عراق سبب شد تا برخي از افراد پشت صحنه اين سياست ها گاه چهره نمايي كنند و افكار عمومي دنيا بدانند كه جداي از افراد نامبرده نامهايي چون « ولفوويتز » « پرل » « كريستول » « پودورتز » « دانلي » « لدين » « موراوچيك » « پلتكا » « گافني » و « كاگان » نيز دست اندركار سياست جنگي آمريكا هستند. اين افراد در حقيقت نسل جديد تصميم گيران سياست آمريكا به شمار مي روند. برخي روشنفكران نيز چون « هانتيگتون » و « فوكوياما » نظريه پردازان دانشگاهي اين جريان به حساب آمده اند.
    برخي محافل و منابع ازجمله نشريه « نوول ابزرواتور » فرانسه ريشه تفكرات اين جريان را « لو اشتراوس » فيلسوف سياسي معاصر و متوفاي آمريكا عنوان مي كند.
    « اشتراوس » كه به همراه برخي از چهره هاي مطرح جامعه فكري و يهودي آلمان چون « نويمان » « آرنت » و « ماركوز » در جريان ظلم آلمان هيتلري به خارج گريخت پس از اقامتي كوتاه در انگلستان راهي آمريكا شد. وي كه كتب متعددي در زمينه فلسفه سياسي نگاشته است در سال 1899 و در خانواده اي يهودي و متعصب متولد شد. وي پس از مهاجرت به آمريكا به همراه « هانا آرنت » يكي از قوي ترين حلقه هاي انديشه سياسي جهان را در دانشگاه شيكاگوي آمريكا تشكيل داد.
    شاگردان « اشتراوس » كه پس از مرگ وي در سال 1973 حلقه اشتراوسي را تشكيل دادند از با نفوذترين اساتيد كنوني علوم و انديشه سياسي در آمريكا به شمار مي روند. انديشه هاي اشتراوس مبتني بر بازگشت به انديشه هاي يونان باستان و تقسيم ارزشها به خيروشر است . وي در بيشتر كتابهايي كه تاكنون از خود بجا گذاشته اين اصالت باستان را ارج نهاده و نسبيت گرايي را تحقير كرده است . وي با انديشه هاي دوره روشنگري در اروپا سر سازگاري نداشت و محصول دمكراسي لرزان آن را در ظهور حكومت مستبد استالين مي دانست .
    به اعتقاد اشتراوس دمكراسي غربي ضعيف به درد نمي خورد و بكارگيري زور براي بقاي دمكراسي ازجمله نگرش هاي اوست . وي معتقد بود « اگر دمكراسي هاي غربي قرار است قوي و پايدار بمانند بايد اين دمكراسي را به همه دنيا گسترش داد » .!
    گروه « محافظه كاران جديد » در آمريكا در واقع از آبشخور افكار اشتراوس سيراب مي شوند و يا به تعبير دقيق تر مي توان گفت آنها بدجنس ترين شاگردان « اشتراوس » به شمار مي روند. آنها به تعبير « نوول ابزرواتور » عاشق دمكراسي نظم و ارتش هستند. اين محافظه كاران متاثر از كتاب « در باب استبداد » اشتراوس تصميم دارند تمامي نظامهاي استبدادي دنيا را به زير كشند. رسالت تاريخي آنها « ارزشهاي مطلق جهاني » است كه امروز زمان تحقق آنهاست . آنها مي دانند كه به دليل ماهيت افكار انقلابيشان نمي توانند مدت زيادي دوام بياورند ماهيت افكار انقلابي پايدار نيست و اگر در مدت زماني به محافظه كاري متعادل و معقول بدل نشود افول خواهد كرد. بدين سبب تلاش مي كنند در كوتاه ترين زمان به اهداف جهاني خود دست يابند.
    در عين حال اگر جهان بتواند با « زمان » يعني كليدي ترين عنصر استراتژيك اين گروه بازي كند رگ خواب آنها را يافته است .
    محافظه كاران جديد به حزب خاصي تعلق ندارند و در هر دو حزب « دمكرات » و « جمهوريخواه » آمريكا ديده مي شوند. اين افراد بطور عمده در جريانهاي روشنفكري و ضد شوروي سابق دهه هفتاد آمريكا ريشه دارند. آنها معتقدند « دنيا دو راه بيشتر ندارد يا تحت سيطره كامل آمريكا قرار خواهد گرفت و يا دچار هرج و مرج و آشوب خواهد شد » . ارزشهاي جهاني در نظر اين گروه همان منافع آمريكاست و بايد براي حفظ اين منافع از آن ارزشها دفاع كرد.
    به نظر اين گروه سياستهاي كلينتون كارتر و امثال آنها و يا شيوه هاي ديپلماتيك كساني چون كسينجر فقط به درد اتلاف وقت مي خورد و نمي تواند منافع آمريكا را حفظ كند. در مقابل سياست افرادي چون ريگان كه زمان را از دست نمي دادند و با هر وسيله حتي جنگ از منافع آمريكا دفاع مي كردند قابل پيروي است .
    « جهان چند قطبي » در نگاه اين افراد جايگاهي نداشته و ارزشهاي بين المللي نيز مفهومي ندارد. در يك سوي اين ماجرا آمريكا با ارزشهايي جهاني و در ديگر سو جهاني خطرناك و فاسد است . در نگاه اين گروه همه چيز به دو بخش « خير » و « شر » تقسيم مي شود زماني كه واشنگتن سمبل و نمونه « خير مطلق » است سوي ديگر آن « شرمطلق » است و نسبيتي در اين ميانه نيست . به اعتقاد اين افراد وضع كنوني قابل دوام نيست و اگر آمريكا نجنبد غافلگير مي شود.
    « دانلي » يكي از اعضاي اين گروه مي گويد : اگر زماني را در نظر بگيريد كه آمريكا نتواند از قدرتش استفاده كند پس چه كسي كره شمالي را سر جايش بنشاند چه كسي از تايوان دمكراتيك در برابر چين ديكتاتوري دفاع خواهد كرد و چه كسي از هرج و مرج بالكان جلوگيري كند
    اين عده كه خاطرات سرنگوني رژيمهاي آمريكاي مركزي در دهه هشتاد و اروپاي شرقي دهه نود را به عنوان موفقيت هاي آمريكا مدام مرور مي كنند معتقدند كه آمريكا به هر جا كه گام نهاده خوشبختي آورده است . پشيماني در قاموس اين گروه معنايي ندارد.
    « دانلي » در جاي ديگري مي افزايد : ارزشهاي آمريكايي جهاني و براي همه مردم دنيا مفيدند دين و لاييسيته ما به همراه قدرت سياسي و نظاميمان براي تمام كره زمين مفيد است .
    اين گروه همچنين معتقد است كه برخي از كشورها همچون فرانسه درباره نفوذ آنها مبالغه مي كنند و برخي از اعضاي گروه براي مقابله با اين شايعات اظهار مي دارند كه از زمان رياست جمهوري جورج بوش كمترين ملاقاتي با وي نداشته اند و گاه حتي مورد انتقاد وي نيز بوده اند.
    « كريستول » كه نشريه مهم « ويكلي استاندارد » را براي انتشار نظريات تيم خود و دادن راهبرد و رهنمود به رهبران آمريكا هدايت مي كند نقش خود و تيمش را به نظريه پردازي محدود كرده و ارتباطش را با رهبران آمريكا در حد انتشار مقالات آنان مي داند. وي كه به همراه همكار خود « كاگان » يك لابي قوي با عنوان « طرحي براي قرن آمريكاي نوين » در سال 1997 راه اندازي كرده است از طريق شبكه « فاكس نيوز » و نشريه « ويكلي استاندارد » ايده هاي خود را انتشار مي دهد.
    « گري اشميت » هم كه سمت معاون اجرايي كريستول را دارد به خبرنگار « نوول ابزرواتور » فرانسه گفت : قصد اين بوده است تا مجموعه اي كوچك از اين متفكرين رهنمودهاي لازم در مورد داغ ترين حوادث جهان را در يك برگ به طور مرتب به دوهزار مدير مهم آمريكايي بفرستند.
    اين گروه معتقدند كه حادثه 11 سپتامبر بهترين فرصت را فراهم كرد تا ايده هاي آنان شكوفا شده و مقبول واقع شود. آنها كه مدت زمان زيادي براي ترويج ايده هاي خود صرف كرده بودند با وقوع حادثه 11 سپتامبر فرصت يافتند تا به بوش كه در پي يك ديپلماسي جديد براي برخورد با جهان بود ياري رسانند. در واقع پيش از اين تاريخ از اين گروه به عنوان محققيني تندرو ياد مي شد كه كمتر كسي به آنها مي پرداخت ولي 11 سپتامبر كه اين افراد از آن به عنوان « تقدير » ياد مي كنند همه نگاهها را متوجه آنان كرد و آنها توانستند ارزش نظريات خود را به سردمداران آمريكا يادآور شوند.
    ملت آمريكا از نظر اين گروه يك ملت استثنايي بوده كه رسالت تاريخي دارد و رسالت اين ملت « سيطره خير » در جهان است . آنان معتقدند كه براي تحقق اين امر مي بايست سه اقدام مهم شامل تسليح دوباره آمريكا جلوگيري از رقابت ديگر كشورها و مقابله با آنان و شكار رژيمهاي ديكتاتوري در جهان انجام گيرد. اين گروه همچنين بر اين باورند كه براي قانع كردن افكار عمومي جهان مدام بايد نسبت به خطرهاي در كمين هشدار داد و مردم جهان را نسبت خطرات در كمين آگاه كرد. در حقيقت 11 سپتامبر نمونه عملي اين هشدارها بود كه اين گروه را در استراتژي خود راسخ تر كرد.
    « مايكل لدين » يكي از افراد اين گروه مي گويد : دشمنان هميشه در بهترين اوقات به ما ضربه مي زنند. مورد روزولت و ضربه هاي پرل هاربر حركات استالين در اروپاي شرقي و سرانجام عمليات 11 سپتامبر هشدار و بيدار باشي به آمريكا بود .
    « محافظه كاران جديد » هميشه در ترس بسر مي برند ترسي مبهم از اينكه مبادا مورد حمله قرار گيرند. اصولا از اين منطق استراتژي اين گروه تغذيه مي شود. گاه ترس از اروپاي غربي و شرقي از كشورهاي شر تمدنهاي رقيب قدرتهاي اقتصادي و سرانجام ترس از همه چيز و همه اشخاص مي تواند تئوري اين گروه را مدام تغذيه كند.
    « ژاكوب هلبران » روزنامه نگار روزنامه « لس آنجلس تايمز » كه در حال تهيه كتابي در مورد اين گروه است معتقد است : ترس در درون اعضاي اين گروه كه يهودي نيز در ميان آنان كم ديده نمي شود نسبت به تكرار خاطره كشتار يهوديان در آلمان نازي لانه كرده است .
    « ريچارد پرل » مشاور وزير دفاع آمريكا و از سران اين گروه در زمان آمادگي آمريكا براي حمله به عراق بااشاره به مطلب فوق گفته بود : تظاهرات شش ميليون نفر مخالف جنگ در خيابانها دقيقا معادل يهودياني است كه در سلطه آلمان نازي نابود شدند!
    به اعتقاداين گروه دمكراسي آمريكايي كه معادل خير مطلق ! محسوب مي شود هميشه در معرض آسيب و حمله است زماني اتحاد جماهير شوروي دشمن اين خير محسوب مي شده و امروز اسلام بنياد گرا و فردا ممكن است اروپاي غربي قدرتمند اساس اين خير را مورد تهديد قرار دهد.
    « نورمن پودورتز » از سران اين گروه مي گويد : ما در زمان حاكميت اتحاد جماهير شوروي مخالف ديپلماسي « رئال پليتيك » كسينجر بوديم و براين اعتقاد بوديم كه بايد با شوروي برخورد كرد و تنش زدايي مفيد فايده نيست . به همين جهت بسياري از ما از حزب دمكرات آمريكا به حزب جمهوريخواه مايل شدند چرا كه سياست ريگان درپي سازش با مسكو يا آرام كردن آن نبود بلكه قصد رويارويي با اين قدرت در حال رشد را داشت .
    در دهه نود و با نابودي اتحاد جماهير شوروي سابق اين گروه خطر چين را جايگزين خطر سابق كرد و بر اين باور بود كه چين در حال رشد همان خطري را براي آمريكا دارد كه شوروي سابق داشت .
    زماني كه هواپيماي جاسوسي آمريكايي ناچار به فرود در جزيره « هاينان » چين شد هفته نامه « ويكلي استاندارد » اين گروه حركت چين را به عنوان تحقير و توهيني ملي به آمريكاييها تلقي كرد و واكنش بوش را نسبت به اين اقدام چين نپسنديد.
    محافظه كاران جديد آمريكايي اصولا به « فرهنگ مدارا » اعتقادي ندارند و معتقدند كه جواب اشرار كوبيدن آنهاست و بجاي نوازش « ديو » بايد آن را نابود كرد.
    « كريستول » مدير هفته نامه « ويكلي استاندارد » مي گويد : ما نابودي و تغيير رژيمها را در دستور كار ديپلماسي رييس جمهوري بوش قرار داديم برخي رژيمهاي كليدي در جهان فقط بايد نابود و تعويض شوند و اين تحولي در انديشه استراتژيك است .
    « جوشوا موراوچيك » يكي ديگر از نظريه پردازان اين گروه نيز معتقد است : شيوه اي كه ريگان در برابر اتحاد جماهير شوروي سابق بكار گرفت بهترين شيوه بود او با بكارگيري زور شوروي سابق را به رقابت تسليحاتي انداخت و همين رقابت امپراتوري سرخ را از پاي در آورد اين استراتژي زور را در برخورد با ديگر رژيمها نيز بايد بكار گرفت .
    امنيت منطقه خليج فارس براي تامين منافع ايالات متحده از اولويت هاي استراتژيك اين گروه پس از جنگ عراق است . كساني چون « كاپلان » از ميان آنها معتقد است كه به مدد آمريكا بايد در اين منطقه نسيمي از دمكراسي شروع به وزيدن كند تا منافع آمريكا بتواند در آن رشد و پرورش يابد. به اعتقاد اين گروه در اين جنگ خير و شر و با نام مبارزه اي مقدس با تروريسم آمريكا براي نابودي برخي رژيمها بايد از ابزار سياسي و نظامي توامان استفاه كند.
    پس از 11 سپتامبر « اسلام مبارزه جو » در نظر اين گروه جايگزين شوروي سابق و چين شده است . تعبير « اسلام مبارزه جو » را اين گروه بر واژه « تروريسم » ترجيح مي دهد.
    « كوهن » يكي ديگر از اين نوع محافظه كاران كه در حوزه استراتژي نظامي نيز استاد شناخته شده اي است براي اولين بار پس از 11 سپتامبر عبارت « جنگ چهارم جهاني » را بكار برد . به نظر وي جنگ سوم جهاني همان جنگ سرد است كه با پيروزي آمريكا پايان يافت و جنگ چهارم جنگ آمريكا و متحدين آن با « اسلام » است . اين جنگ كه همان جنگ اديان است در واقع دور نمايي « هانتينگتوني » از فرداي جهان تصوير مي كند.
    در نظر افرادي چون « وولسي » رييس پيشين سازمان سيا كه به اين گروه تعلق دارد نيز جنگ چهارم با جنگ عراق شروع شده است و در واقع تسخير بغداد آغازي بر اين سلسله درگيريها در جنگ چهارم جهاني است . به اعتقاد وي در اين جنگ برخي رژيمهاي عربي را بايد در منطقه خشكانيد تا « اسلام » نتواند در آنها مجال رشد و نمو بيابد. در اين ميان عراق نه بدترين رژيم بوده است و نه بيشترين حمايت را از تروريسم بعمل آورده است عراق ساده ترين هدف در اين ميان بود.
    اين گروه خطرناك در مركز تصميم گيري آمريكا معتقد است كه زمان سرنوشت سازي براي تعيين تكليف دنيا فرا رسيده است و نبايد آن را از دست داد . امروز دنيا وضعيتي مشابه سال 1914 جنگ جهاني اول يا 1947 پايان جنگ جهاني دوم را پيدا كرده است .
    از سوي ديگر كريستول مي گويد : وقتي پس از بيست سال ديگر به عقب نگاه كنيم حق خواهيم داد كه جنگ افغانستان و عراق فقط يك آغاز بوده است . به اعتقاد اين استراتژيست دنياي كنوني بسيار دنياي بي ثباتي است و بايد از فرصتها سود جست . وي مي افزايد : چه كسي در سال 1987 و در آغاز « پرستروييكاي » گورباچف باور مي كرد كه چهار سال بعد آلمان وحدت خود را باز يابد و شوروي سابق به پانزده جمهوري مجزا تقسيم شود.
    به نظر اين گروه « سازمان ملل » تنها اميد جهان امروز است سازمان مللي كه فقط بدرد اقدامات نوعدوستانه چون صليب سرخ مي خورد و شوراي امنيت آن نيز اندك اندك رنگ خواهد باخت . اصولا از نظر اين گروه « شوراي امنيت » دليل وجودي ندارد چين از نظر آنان عضو ديكتاتور شوراي امنيت است روسيه خود مسئله دار بوده و فرانسه نيز قادر نيست مشكلات بزرگ جهاني را پاسخگو باشد. آنان معتقدند : سازمان ملل مترسكي است كه در دنياي امروز نمي تواند نقش موثر داشته باشد همچون ماجراي رواندا يا بالكان كه در آنها نتوانست نقش ايفا كند. پس بايد هر چه زودتر از دست سازمان ملل راحت شد.
    ايراد جديد اين محافظه كاران به فرانسويها نيز اين است كه چندان رو راست و صادق با سازمان ملل نيز نبوده اند و بسيار محتاطانه به نفع منافع خود عمل كرده اند. به نظر آنان اصولا براي سازمانهاي بين المللي بايد تعريف ديگري قايل شد جهان امروز جهان ديروز نيست و بايد سازمانهايي بر آن حاكم شود تا بتواند منطبق با شرايط نوين جهان كار كرد داشته باشد و اين البته مستلزم زمان و كار زيادي است . آنها فرانسويان را نماينده نظم قديم جهان مي دانند و توصيه مي كنند تا شيراك نيز همچون فيلسوف و آمريكا شناس فرانسوي « توكويل » بجاي لجبازي و صرف وقت نظم نوين جهان را به رسميت شناخته و آن را درك كند.
    محافظه كاران جديد تز پاريس در دفاع از دنياي چند قطبي را به ريشخند مي گيرند و با استهزا مي پرسند كه فرانسه كدام دنياي چند قطبي را مد نظر دارد آنها ضمن تاكيد بر ريشه هاي مشترك فرهنگ و تمدن آمريكا با فرانسه به فرانسويان توصيه مي كنند دست از اين رويا بردارند.
    محافظه كاران جديد به فرانسويان كه آنان را « نئوكون » يا « احمق هاي جديد » مي خوانند نصيحت مي كنند كه بياييد با دنيا و قرن جديد هماهنگ شويد و قرن آمريكايي را بپذيريد در غير اين صورت در اوهام خود گيج و گم خواهيد ماند. فرانسويان نيز آنان را به ريشخند مي گيرند و معتقدند كه اگر اينطور پيش روند حتما فردا چشم به فتح پاريس نيز خواهند دوخت و بنا بر اين در انتها ملتي جز ملت آمريكا در روي زمين نخواهد ماند. بسياري از اعضاي گروه محافظه كاران جديد يهودي هستند و به نظر مي رسد دفاع از منافع اسراييل اولين وظيفه اين گروه كوچك ولي پرقدرت باشد. آنها از بيم اينكه اتهام دفاع از منافع يهوديان به آنها بچسبد تكرار مي كنند كه منافع اسراييل را بر منافع آمريكا برتري نخواهند داد. نوع گرايشهاي آنها نشان مي دهد كه تعلقات آنها به حزب « ليكود » اسراييل غالب است و در مورد حل مسايل خاورميانه همان شيوه هايي را پيشنهاد مي كنند كه اين حزب مدنظر دارد ولي حتي گرايش شاخص ترين آنها مثل « وولفوويتز » مشاور ارشد پنتاگون كه « معمار جنگ عراق » نيز لقب گرفته است نشانه اي از دفاع افراطي از اسراييل را ندارد.
    « وولفو ويتز » در سال 1976 ميلادي كميته اي با عنوان « خطر حاضر » تاسيس كرد و در سال 1980 زمان ريگان و سال 2000 اين عبارت در قالب مقالات و كتاب منتشر شده و بكار رفت . « پل وولفوويتز » وهمكارانش در زمان ريگان با بزرگ نمايي خطر نظامي شوروي سابق رييس جمهور وقت را به نظامي گري مشغول داشته و رقم بودجه نظامي آمريكا را نجومي كردند. همين زيركي آنها باعث شد كه ريگان دوبار در كاخ سفيد اقامت كند.
    به هر تقدير امروز اين معماران سياست خارجي آمريكا هنوز به خام كردن هيات حاكمه اين كشور به نفع منافع تل آويو مشغولند به گونه اي كه جورج بوش پسر رييس جمهوري كنوني در زمان بازديد از موسسه وي « آمريكن اينتر پرايز » گفت : « شما از بهترين مغزهاي كشور هستيد و دولت من مفتخر است كه 20 نفر همكار از ميان شما دارد » .
    پاريس ـ خبرگزاري جمهوري اسلامي
    وولسي رئيس پيشين « سيا » : زمان آن فرارسيده كه ريشه حيات و تحرك برخي كشورهاي عربي را در منطقه خشكاند تا « اسلام » نتواند در آنها مجال رشد پيدا كند
    بسياري از اعضاي شبكه گردانندگان سياست خارجي آمريكا يهودي هستند و به نظر مي رسد دفاع از منافع اسرائيل اولين وظيفه اين شبكه است
    دورنماي سياست خارجي بوش نشان مي دهد كه اين سياست در دست مردان وزارت خارجه نبوده بلكه بوسيله عقابهاي پنتاگون و موسسه آمريكايي « اينترپرايز » طراحي مي شود
    افرادي چون بوش چني رامسفلد پاول و كاندوليزا رايس تنها مجريان سياستهايي هستند كه طراحي آنها در پشت صحنه انجام مي شود