روزنامه جمهوري اسلامي 22/03/1382 صفحه جبهه و جنگ

  • اين فصل را با من بخوان
  • « خداداد » با پاهاي برهنه در كربلايي ديگر
  • سياه و سفيد
  • *****
    اين فصل را با من بخوان




  • نهضت خدمت رساني به مردم در كلام شهيدان
    از تمام اقشار ملت اعم از كسبه اطبا مهندسين علما و سپاهيان به عنوان يك فرد از اجتماع كه حق بر گردنش هست تشكر مي كنم و عرض مي دارم كه هر كدام از شما ممكن است در كار خود كمبودهايي حس كنيد و مشكلاتي براي شما باشد اينجانب خواهشمند است كه موقعيت اسلام و انقلاب و كشور را در نظر گرفته و صبر پيشه بكنيد و توجه داشته باشيد كه در مشكلات است كه انسانها آزمايش مي شوند. كاري نكنيد كه خداي نخواسته در مقابل شهدا و خانواده محترمشان جوابي نداشته باشيد كه بدهيد.
    ديگر از مسوولين محترم و مردم حزب الله مي خواهم كه در مقابل آن افراديكه نتوانستند از طريق عقيده مردم را از انقلاب دور و منحرف كنند و الان در كشور دست به مبارزه ديگري از طريق اشاعه فساد و فحشا و بي حجابي و.... زدند در مقابل اينها ايستادگي كنند و با جديت هر چه تمامتر جلوي اين فسادها را بگيرند.
    سردار سرلشگر پاسدار حاج حسين خرازي
    فرمانده لشكر 14 امام حسين (ع )

  • *****
    « خداداد » با پاهاي برهنه در كربلايي ديگر




  • براي سردار شهيد « سبزعلي خداداد » فرمانده گردانهاي انصارالحسين (ع ) لشكر ويژه 25 كربلا
    اشاره : سردار شهيد « سبزعلي خداداد » در دومين روز از ماه فروردين سال 1338 هـ . ش در روستاي هكته پشت از توابع شهرستان بابل به دنيا آمد و 27 سال بعد در حالي كه فرماندهي گردانهاي انصارالحسين (ع ) (1 ) و (2 ) از لشكر ويژه 25 كربلا را به عهده داشت به فيض عظيم شهادت نائل آمد.
    آنچه مي خوانيد خاطرات كوتاهي است از زندگي ايشان كه در نشستي صميمانه با خانواده همرزمان و همسنگران ايشان بازگو شده است اميد آنكه نظر شما خوانندگان عزيز را جلب نمايد.
    « جبهه و جنگ »
    مهربان و دوست داشتني
    زماني كه « سبزعلي » به دنيا آمد وضعيت اقتصادي ما معمولي بود. آنقدر درمي آورديم كه زندگي را سر مي كرديم . كار من هم كشاورزي بود و شالي مي كاشتم . او را در دوران كودكي به هيچ جا نفرستاديم و بيشتر او را در خانه نگه مي داشتيم . او بازي با يك توپ را به ديگر بازيها ترجيح مي داد و اگر توپ نبود. خودش را به چيز ديگري مشغول مي كرد. او در سنين كودكي و خردسالي به پدر بزرگش علاقه زيادي نشان مي داد و اين علاقه متقابل بود. در دوران دبستان بسيار مهربان و دوست داشتني برخورد مي كرد و بهمين خاطر دردل همه جا باز كرده بود.
    راوي : پدر سردار شهيد « خداداد »
    همراه با انقلاب
    « سبزعلي » در دوران كودكي بسيار دلسوز و مهربان بود و اگر چيزي داشت با ديگران تقسيم مي كرد منظورم دوران مدرسه است معمولا بچه ها همراهشان خوراكي مي آورند تا وقتي گرسنه شان شد بخورند و رفع گرسنگي نمايند.
    خيلي دوست داشت به ديگران احترام بگذارد بخاطر همين همه از او راضي و خشنود بودند. درسش هم خوب بود عموما با هم درس مي خوانديم . اگر مشكل درسي داشت چون من از او 4 سال بزرگتر بودم از من سوال مي كرد من هم به او ياد مي دادم و مشكلش را رفع مي كردم .
    او در سالهاي 56 ـ 55 با شركت در جلسات مذهبي روحاني شهيد « بزاز » وارد تشكيلات انقلاب شد و فعاليتش را گسترده كرد. در پخش اعلاميه هاي حضرت امام (ره ) نيز فعال بود و در راهپيمايي ها و تظاهرات و همچنين در مبارزه با چماقداران شركت مي كرد.
    راوي : برادر حضرت قلي خداداد
    مديون او
    چون در محله مان دبيرستان نداشتيم او را براي ادامه تحصيل به بابل مي فرستاديم . او در دبيرستان امام خميني (ره ) شاهپور سابق درس مي خواند و از نظر درسي مشكلي نداشت و به اندازه يك شاگرد متوسط نمره اش را مي آورد. در كنار درس گاهي بنايي و گاهي هم در كارگاه موزائيك سازي كار مي كرد.
    « سبزعلي » در اين دوران رابطه دوستانه و نزديكي با روحاني بزرگوار شهيد « ابوالقاسم بزاز » برقرار كرده بود و اين سبب شد تا روحيه سياسي و انقلابي قوي در او ايجاد شود. بطوريكه خودش مي گفت : « من فعاليت هاي وسيع انقلابي خودم را مديون (شهيد) بزاز هستم . »
    كم كم كه گزارشهاي قيام مردم از گوشه و كنار مي رسيد آنها شبها تا صبح به روستاهاي مجاور مي رفتند و شعارهايي عليه طاغوت مي نوشتند و اعلاميه هاي حضرت امام (ره ) را پخش مي كردند. ما هم از راه و هدف او راضي بوديم و خوشحال كه فرزندمان در اين راه قدم برمي دارد.
    راوي : پدر سردار شهيد « خداداد »
    اهل مشورت
    « سبزعلي » در دوران دبيرستان هنگام گرفتاري با من و پدرش مسائل و مشكلات را در ميان مي گذاشت اگر ما مي توانستيم حل كنيم حل مي كرديم و اگر نمي توانستيم با عموها و دوستانش مشورت مي كرد چون اهل مشورت بود. اخلاقش هم در اين دوران زبانزد بود و با متانت خاصي رفتار مي كرد. خاطره اي از آن زمان بگويم شبي مريض بودم و در بستر. او آمد بالاي سرم و به من گفت : « مادرجان ! شما استراحت كنيد. » بعد به خواهر و برادر كوچكش شام داد و آنها را خواباند و بعد از آن تا صبح بالاي سرم نشست و مراقب من بود كه حالم بدتر نشود.
    راوي : مادر سردار شهيد « خداداد »
    در محاصره
    ما به همراه برادر « خداداد » جز اولين نيروهايي بوديم كه براي مبارزه با حزب دمكرات از بابل به منطقه كردستان مناطق سنندج سقز بانه و سردشت اعزام شديم . او در آنجا فرمانده تپه اي كه بين سردشت و تپه كله قندي قرار داشت بود. در همان زمان وقتي ما از بانه براي پاكسازي سردشت حركت كرده بوديم در محاصره كومله و نيروهاي دموكرات قرار گرفتيم كه برادر « خداداد » رشادتهاي زيادي براي شكستن محاصره در آنجا از خود نشان داد كه هيچگاه براي من فراموش شدني نيست .
    راوي : رمضان ميرزاپور شفيعي (همرزم )
    عروسي ساده
    « سبزعلي » ابتدا به كمك يكي از دوستان پاسدارش كه خانم او دوست صميمي من بود از دور با من آشنا شد. بعد از آن پدر و مادرش براي خواستگاري به منزل ما آمدند. من هم بخاطر اخلاق و خصوصيات حسنه اي كه در مورد ايشان شنيده بودم پاسخ مثبت دادم و بعد از خواندن عقد توسط مرحوم حضرت آيت الله روحاني (نماينده ولي فقيه در استان مازندران ) و مراسم عروسي ساده زندگي مشتركمان را در منزل اجاره اي كه صاحب منزل هم يك پاسدار بود شروع كرديم . خرج زندگي مان هم از حقوقي كه سبزعلي از سپاه مي گرفت تامين مي شد.
    اخلاقش هم در منزل خيلي خوب بود و هر روز شاهد تحولي در اخلاق و رفتارش بودم مخصوصا تواضع ايشان كه خيلي براي من قابل تحسين بود و هست .
    راوي : همسر سردار شهيد « خداداد »
    الجار ثم الدار
    با اينكه در سپاه مشغول بود و گاه به ماموريت مي رفت ولي به پدرش در امر كشاورزي كمك مي كرد و اگر كسي ديگر نياز به كمك داشت به ياري او مي شتافت . روزي در شاليزارمان مشغول جمع كردن شالي بوديم كه براي همسايه ما مشكلي پيش آمد و نمي توانست كار كند. وقتي « سبزعلي » از اين موضوع با خبر شد به پدرش گفت : اگر اجازه بدهيد من بروم شالي او را جمع كنم و بعد بيايم شالي خودمان را جمع كنم . وقتي پدرش اجازه داد خيلي خوشحال شد و رفت شالي آن پيرمرد را جمع كرد و بعد از آن آمد و در زمين خودمان مشغول بكار شد.
    راوي : مادر سردار شهيد « خداداد »
    صلاه الليل
    زماني كه ما در اهواز « پايگاه شهيد بهشتي » زندگي مي كرديم منزل ما فقط يك اطاق و يك آشپزخانه داشت « سبزعلي » شبها وقتي از خط برمي گشت براي اينكه من از نماز شب خواندش بيدار نشوم به داخل آشپزخانه مي رفت و در را به روي خودش مي بست و نماز شب مي خواند و با خداي خودش راز و نياز مي كرد.
    راوي : همسر سردار شهيد « خداداد »
    پاهاي برهنه
    عمليات كربلاي يك بود ديدم سردار « خداداد » با پاي برهنه در حال هدايت نيروهاست . رفتم كنارش و گفتم : « آقاي خداداد! چرا پابرهنه هستيد. اينجا زمين داغ و پر از تيغ و سنگ است اگر كفش بپوشيد بهتر است » ايشان گفت : « من كه از اصحاب امام حسين (ع ) بالاتر نيستم . آنها در روز عاشورا پابرهنه بودند من مي خواهم با پاي برهنه به ملاقات امام حسين (ع ) بروم . »
    راوي : يكي از همرزمان سردار « خداداد »
    مصلحتي براي پرواز
    قبل از عمليات كربلاي چهار به همراه سردار شهيد « سبزعلي خداداد » و عده اي از فرماندهان گردانهاي لشكر بوسيله وانت تويوتايي در حال آمدن به شمال بوديم كه ناگهان از بيني سردار « خداداد » خون جاري شد و ايشان بدون هيچ مقدمه اي گفت : « مثل اينكه قسمت نيست به شمال بيايم . مصلحت اين است كه بايد به منطقه برگردم » .
    لذا ما ايشان را دوباره به قرارگاه رسانديم و خودمان به طرف شمال حركت كرديم ايشان به محض ورودشان به قرارگاه سريعا براي شناسايي منطقه عملياتي كربلاي 4 رفتند و بعد از مدتي به ما خبر دادند كه سردار « خداداد » به شهادت رسيد و همانطوري كه خود سردار اشاره كرده بودند. جاري شدن خون از بيني ايشان مصلحتي بود تا در منطقه بماند و به سوي آسمانها پرواز نمايد.
    راوي : برادر « جواد ظهيرنژاد » همرزم
    تهيه و تنظيم : حسين ذكريائي

  • *****
    سياه و سفيد


  • ماسك ضدشيميائي
    و اما رفتار مسئولين با ما رفتار آنها با ما خيلي خوب بود متوجه شدم كه سربازان ايراني تركي صحبت مي كردند و چون من هم ترك هستم يعني زبان تركي بلدم به آنها سلام دادم آنها به من خيلي احترام گذاشتند مقداري پسته به من دادند حتي ماسك ضدشيميايي در بين راه به ما دادند چونكه منطقه آلوده به مواد شيميايي بود ماسك براي ما لازم بود و ما را از مرگ نجات مي داد با خود گفتم چند ساعت پيش من با اينها مي جنگيدم و حالا به من ماسك مي دهند كه من از مرگ نجات پيدا كنم .
    اسير جعفر الموسوي
    بي آبي
    در چهار روز اول اسارت نه آبي به ما دادند و نه غذايي . ضعف و تشنگي فراواني به جانم چنگ انداخته بود. اگر بي غذايي را مي توانستم تحمل كنم تحمل بي آبي برايم بسيار مشكل بود.
    عطش زياد مجبورم كرد كه از ادرارم براي برطرف كردن تشنگي استفاده كنم .
    برادر آزده حسن علي قاسمعلي ـ تهران
    احساس پدرانه
    در سال 1991 (1371 هـ . ش ) وقتي از بيمارستان حشمتيه عازم اردوگاه ميانه بودم دو عمل روي من انجام شده بود و حال عمومي من خوب نبود با دشواري سوار اتومبيل شدم در خودرويي كه سوار شدم يك استوار ايراني به نام (سروري ) وقتي حال من را ديد بلافاصله به سرباز ايراني گفت صندلي عقب را آماده كنيد كه اين اسير بتواند در آنجا راحت بنشيند و يا بخوابد من به صندلي عقب رفتم . روي صندلي خوابيدم اوركت خود را در آورد و روي من كشيد. احساس كردم كه پدرم اين محبت را بمن ميكند. خداوند متعال را شكر كردم و براي اين انسان خوب دعاي خير و سلامتي كردم و از خداوند متعال خواستار شدم كه اين استوار هيچوقت در زندگي خود با بلا و مصيبتي مواجه نشود.
    اسير عبدالرسول الدليمي
    نقيب عباس
    فرمانده اردوگاه ما يك سرگرد بود كه به او « نقيب عباس » مي گفتند. نقيب دستور داده بود كه ما هيچ نوع مراسمي براي دوست آزاده شهيدمان ـ پير آينده ـ برگزار نكنيم . ما با او صحبت كرديم كه چرا بايد براي شهيد مراسم برگزار كرد و به سينه زني و نوحه خواني پرداخت . انگار او روحي تشنه داشت و قلبش هماهنگ با دوستان نظامي بي رحمش نمي زد. سوالاتي كرد از مراسم تشييع راه و رسم آن علت برپايي مراسم و... و برادران ما جواب مي دادند.
    وقتي ديديم كه او در مراسم شهادت آن دوست خوبمان شركت كرد و قرآن خواند دانستيم كه فطرتي پاك دارد و بعد اثر اين فطرت پاك و خدايي را در تغيير رفتار و اخلاقش ديديم و به آن يقين كرديم .
    برادر آزاده محمد پيرخاني ـ ابهر