« پرسمان » نشريه اي است فرهنگي
اجتماعي و دانشجويي
كه از سوي مركز فرهنگي نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در
دانشگاهها
منتشر مي شود.
پرسمان به عنوان يك رسانه مكتوب در عرصه پرسش و
پاسخ با توجه به فراواني پرسش ها وخواست عمومي دانشجويان
فرهيخته زاده شد تا پاسخ بخشي از پرسش هايشان را در آن
بيابند. اين نشريه متعهد شده است كه روايتگر پرسش
دانشجويان و در يافتن پاسخ آن
تلاش كند. عرصه گفت و گو و
مشاوره آنان با ارباب خرد و اهل نظر را فراهم سازد و آيينه
ديدگاهها و انديشه هاي آنان باشد.
نهمين شماره از اين ماهنامه با مطالب متنوع منتشر شده
است : ... « او فراتر از زمان بود »
آيا مي توان برنامه هاي زندگي را
برنامه ريزي كرد »
« چگونه با نشاط زندگي كنيم » گفت و گوي
تنهايي من » و « ويژه نامه ازدواج در دوران دانشجويي
چرا و
چگونه » از جمله مطالب شماره خرداد مي باشد.

*****
رهايي از خود
|
اشاره : چندسالي است كه در تابستان ها فرصتي پيش
مي آيد تا تعدادي از دانشجويان دختر و پسر از تعطيلات خود
در جهت سفر به كوي دوست و حريم يار استفاده كرده و در
كاروان هاي دانشجويي به زيارت قبر پيامبراسلام (ص ) و ائمه
مدفون در بقيع حضور يافته و به دور از منيت ها
خودخواهي
به دور كعبه دل طواف كرده و اعمال عمره مفرده را به جا آورند.
در تابستان سال جاري نيز تعداد 14 هزار دانشجوي دختر
و پسر در قالب چند كاروان عازم سفر زيارتي حرمين شريفين
هستند. ضمن آرزوي توفيق هر چه بيشتر براي اين عزيزان
قطعه اي را كه يكي از دانشجويان بنام خانم فاطمه شهيدي در
اين رابطه نگاشته است
در ذيل مي آوريم .
فكر كن از اين ديوارها خسته شده باشي
از اين كه مدام
سرت مي خورد به محدوده هاي تنگ خودت . به ديوارهايي كه
گاهي خشت هايش را خودت آورده اي .
فكر كن دلت هواي آزادي كرده باشد
نه آن آزادي كه فقط
مجسمه اي است و به درد سخنراني و شعار و بيانيه مي خورد.
يك جور آزادي بي حدوحصر
كه بتواني دست هات را از دو
طرف باز بازكني
سرت را بگيري بالاي بالا و با هيچ سقفي
تصادم نكني . پاهات در بي وزني روي سيالي قرار بگيرند نه
زمين سخت و غيرقابل گذر
رهاي رها.
نه اصلا به يك چيز ديگر فكر كن .
فكر كن دلت از رنگها گرفته باشد
از رياها
تظاهرها
چهره هاي پشت رنگها. دلت بي رنگي بخواهد
فضاي شفاف
سفيد يا بي رنگ .
فكركن يك حال غيرمنطقي بهت دست داده باشد كه هر
استدلالي حوصله ات را سر ببرد. دلت بخواهد مثل بچه ها پات
را بزني زمين و داد بزني كه من « اين » را مي خواهم . و منظورت
از « اين » خدايي باشد كه همين نزديكي است . يكدفعه ميانه ات
با خداي دور استدلاليون بهم خورده باشد.
آن ها به تو مي گويند « عزيزم ! ببين ! همان طور كه اين پنكه كار
مي كند
يعني نيرويي هست كه اين پره ها را مي چرخاند. پس
ببين جهان به اين بزرگي ...
پس حتما خدايي ... » فكر كن يك
جورهايي حوصله ات از اين حرفها سر رفته باشد. دلت بخواهد
لمسش كني . مثل بچه هايي كه دوست دارند برق توي سيم را
هم تجربه كنند. دلت هواي خدايي را كرده باشد كه مي شود
سرگذاشت روي شانه اش و غربت سالهاي هبوط را گريست .
خدايي كه بشود چنگ زد به لباسش و التماس كرد. خدايي كه
بغل باز مي كند تا در آغوشت بگيرد. حتي صدايت مي كند
« سارعواالي مغفره من ربكم ... » خدايي كه مي شود دورش
چرخيد و مثل چوپان داستان موسي و شبان بهش گفت « الهي
دورت بگردم »
بابا زور كه نيست ! من الان يك جوري ام كه دلم نمي خواهد
خدايم پشت سلسله علت و معلولها
ته يك رشته دور و دراز
ايستاده باشد. مي خواهم همين كنار باشد. دم دست .
نمي خواهم اول به يك عالمه كهكشان و منظومه و آسمان فكر
كنم و بعد نتيجه بگيرم كه او بالاي سر همه اشان ايستاده . خدا
به آن دوري براي استدلال خوب است . من الان تو حال
ضداستدلالم . خوب حالا همه اين ها را فكر كردي . حالا فكر كن
خدا روي زمين خانه دارد.
خدا روي زمين خانه دارد و خانه اش از جنس ديوار نيست .
از جنس فضاي باز و پاك است . بيت عتيق . سرزمين آزادي .
تجربه نوعي رهايي كه هيچ وقت نداشته اي حتي رهايي از
خودت .
خدا روي زمين خانه دارد. يك خانه ساده مكعبي . با
هندسه اي ساده و عجيب . مي شود سرگذاشت روي شانه هاي
سنگي آن خانه و گريست . حسن كرد كه صاحب خانه نزديك
است . مي شود پرده خانه را گرفت
جوري كه انگار دامنش را
گرفته اي .
خانه بي رنگي
خانه آزاد
خانه نزديك
بيت الله . حتي
حسرتش هم شيرين است .

| |