
در ادبيات منظوم فارسي يكي از موضوعاتي كه به عنوان
معيار انسانيت مطرح است و با احساس تعهد و مسئوليت
انسان پيوند و ارتباط مي يابد
اصل « درد انساني »
است .
براساس اين اصل
آدمي بايد در حصار تنگ زندگي فردي
نخزد و تنها به خود و منافع خويش نينديشد و همه خوبي ها و
خوشي ها و سلامت زيستي ها را براي خود نخواهد
بلكه سر از
گريبان بالا آورد و پيرامون خويش را نظر گسترد و به نظاره
دردها
ناتواني ها
غم و اندوهها
و فقر و محروميت ها بنشيند و
علاوه بر اينكه خويشتن را در مضايق و تنگناهاي محرومان و
غمگساران
شريك و سهيم سازد
در مسير مرتفع نمودن موانع
زندگي سخت و مرارت بار آنان حركت نمايد و اشكي از گونه ها
بسترد و حزني برطرف نمايد و گرسنه اي سير سازد و برهنه اي
را بپوشاند.
اينكه انسان فقط به خويش بينديشد و خود را ببيند و چاره
كار خويش بسازد
با جايگاه رفيع انسانيت ناسازگار است و
باارزش هاي والاي انساني در تضاد و ستيز مي باشد.
اصل و ارزش « درد انساني » قبل از آن كه در ادبيات منظوم
و منثور ما جاي پايي پيدا كند
در فرهنگ و تفكر اسلامي به
زيبايي هرچه تمامتر مطرح مي شود و آموزه ها و تعاليم ديني با
توصيه هاي مكرر
پيروان اسلام را به احساس درد و مسئوليت
در برابر گرسنگان و تهي دستان و غمگساران فرمان مي دهد.
نه تنها آموزه ها و دستورالعملهاي ديني به احساس درد
انساني و مشاركت در غم و فقر و محروميت اجتماعي ترغيب
مي كنند
بلكه سيره و روش عملي همه پيشوايان دين (ع )
حضور موثر و مستمر در تنگناها و مرارت هاي زندگي محرومان
و مظلومان جامعه و ياري رساني عملي به آنان بود و رسيدگي به
يتيمان
مظلومان
گرفتاران و تهي دستان جامعه از وظايف و
مسئوليتهاي مهم آنان محسوب مي شد و در هيچ شرايطي از آن
غفلت نمي ورزيدند.
امير مومنان حضرت علي (ع ) كه در راس هرم حكومت
اسلامي قرار داشت
به دليل احساس مسئوليت شديد در برابر
دردمندان و بينوايان جامعه
زندگي ساده و فقيرانه اي را
برگزيده بود و از امكانات رفاهي مي گذشت تا مبادا در گوشه اي
از سرزمين اسلامي گرسنه اي سر بر زمين نهد و با رنج فقر و
اندوه تهي دستي به خواب رود.
اين سخن عميق و عبرت زاي آن پيشواي بزرگ الهي
اوج
احساس « درد » و « اندوه » او را نسبت به گرسنگان و تهي دستان
به نمايش مي گذارد و اصل و ارزش « درد انساني » را به عنوان
يكي از مهم ترين موضوعاتي كه در تعاليم حياتبخش اسلام
مورد توجه خاص قرار گرفته است
مطرح مي نمايد :
« اگر بخواهم مي توانم از عسل پالوده و مغز گندم و بافته
ابريشم استفاده كنم . لكن هرگز هواي نفس بر من چيره نخواهد
شد و حرص
مرا به بهره برداري از اين خوراكها نخواهد كشيد.
حال آنكه شايد در حجاز يا يمامه كسي حسرت قرص ناني
ببرد
يا هرگز شكمي سير نخورد
و من سير بخوابم و پيرامونم
شكمهايي باشد از گرسنگي به پشت دوخته
و جگرهايي
سوخته . يا چنان باشم كه گوينده اي سروده : اين درد براي تو
بس كه شب سير بخوابي و پيرامونت جگرهايي باشد در آرزوي
پوست بزغاله .
آيا به اين بسنده كنم كه مرا امير مومنان گويند و در
ناخوشايندي هاي روزگار شريك آنان نباشم يا در سختي هاي
زندگي نمونه اي براي آنان نباشم » (1 )
ادبيات منظوم ما با بهره گيري از سرچشمه هاي جوشان
فرهنگ و تفكر اسلامي و سيره و روش پيامبر اكرم (ص ) و ائمه
اطهار(ع ) اصل و ارزش « دردمندي انسان » در برابر تهي دستان
و گرسنگان را در قالب تمثيل و مواعظ و حكايات مطرح
مي نمايد و جامعه انساني را به اين ارزش والا كه از معيارهاي
انسانيت محسوب مي شود
توجه مي دهد.
لسان « شعر » كه زيباترين لسان است براي نمودار ساختن
ميزان اهميت و منزلت درد و غمخوارگي انسان هاي آگاه و
مسئول در برابر رنجها و مرارت هاي ناتوانان و گرفتاران
به
خدمت گرفته مي شود و آثاري بس زيبا و بديع خلق مي نمايد
كه براي همه عصرها و نسلها راه گشا و كمال آفرين مي باشد.
« مولوي » در اثر ارزشمند خويش « مثنوي » براي نماياندن
جايگاه و اهميت اصل « درد انساني » و بيداري انسانهاي
دردمند در برابر آنچه پيرامون آنان از رنج و فقر و اندوه
مي گذرد
ابتدا از يك تمثيل زيبا استفاده مي كند و « بيماري » و
ارتباط آن با « بيداري » انسان را مطرح مي نمايد.
او به اين واقعيت اشاره مي كند كه وقتي انسان به بيماري
گرفتار مي شود و به حسرت وزاري مي افتد در واقع به يك
بيداري خاصي نيز كه از آثار عبرت آموز آن بيماري و رنج است
نائل مي آيد. اين بيداري باعث مي شود كه او به استغفار و
بازگشت به درگاه الهي روي آورد و با آشكارشدن زشتي هاي
معاصي و عملكردهاي خلافي كه درگذشته داشته است
عزم
خويش را در رهاساختن معاصي و پليدي ها جزم نمايد و به
اصلاح سخن
رفتار
اخلاق و عملكردهاي خويش بپردازد.
چنين حالتي معمولا در هنگامه هاي سختي و رنج و بيماري به
بسياري از انسان ها دست مي دهد. زيرا آدمي به گونه اي است كه
در رفاه و آرامش و آسايش
قدر عافيت نمي داند و از وظايف
خويش در برابر حضرت پروردگار غفلت مي ورزد و چه بسا
ثروت و رفاه و تندرستي و آرامش
گروههايي از آدميان را به
عصيان و سركشي وادارد و به طغيان در برابر اوامر و دستورات
الهي ترغيب نمايد
چنان كه قرآن كريم به زيبايي تمام به اين
واقعيت انكارناپذير اشاره مي نمايد و آدميان را به تامل و تفكر
در مراقبت از خويشتن در شرايط مطلوب اقتصادي و بي نياز ي
و رفاه
ترغيب مي كند :
« ان الانسان ليطغي
ان راه استغني » (2 )
« انسان از آن روبه طغيان و سركشي مي رسد كه خويشتن را غني
و ثروتمند مي بيند » .
مولوي از تمثيل « بيماري » و تاثيرگذاري آن در انسان و به
« بيداري » رساندن او نسبت به انديشه و عمل ناصواب خويش
در گذشته
به اصل « درد انساني » مي رسد و كساني را كه روح و
روان خويش را با ديدن فقر و ناداري ها و غم و مظلوميت ها
رنجه مي دارند و با مشاهده صحنه هاي دلخراش زندگي
محرومان و غمديدگان و غريبان
احساس تعهد و مسئوليت
مي كنند و خود را از خواب و آرامش محروم مي سازند تا راهي
براي رسيدگي به دردمندان و غمگساران بيابند و دردي درمان
كنند و رنجي مرتفع سازند
انسان هاي « آگاه » و « بيدار » و
« دردمند » و دلسوخته اي مي داند كه اين رنجديدگي و دردمندي
براي جامعه انساني در چهره هاي آنان آشكار مي شود.
حسرت و زاري كه در بيماري است
وقت بيماري همه بيداري است
آن زمان كه مي شوي بيمار تو
مي كني از جرم استغفار تو
مي نمايد بر تو زشتي گنه
مي كني نيت كه باز آيم به ره
عهد و پيمان مي كني كه بعد از اين
جز كه طاعت نبودم كاري گزين
پس يقين گشت آن كه بيماري تو را
مي ببخشد هوش و بيداري تو را
پس بدان اين اصل را اي اصل جو
هر كه را درد است او برد است بو
هر كه او بيدارتر
پردردتر
هر كه او آگاه تر
رخ زردتر (3 )
« سعدي » در كتاب « بوستان » براي نماياندن ارزش و
منزلت دردمندي انسان و احساس مسئوليت نسبت به بينوايان
و درماندگان
از حكايت منظوم سود مي جويد و از اين راه تمام
اعضاي جامعه انساني را به پايبندي و تعهد در برابر معيارهاي
انسانيت و اشتراك مساعي براي فريادرسي محرومان و رفع
آلام و دردهاي اجتماعي كه مانع بزرگ آرامش روحي و معيشت
سالم و سعادت آميز محسوب مي شوند
فرامي خواند.
در اين حكايت آموزنده منظوم
سخن از به وجود آمدن
خشكسالي و قحطي در دمشق به ميان مي آيد و آثار و
پي آمدهاي ناگوار آن ترسيم مي شود تا شرايط سخت و رنجزا و
تحمل ناپذير آن براي خواننده ملموس و نمايان گردد. اين آثار
و پي آمدهاي تلخ عبارتند از خشك شدن مزارع
تهي شدن
چشمه سارها
جاري شدن اشك يتيمان
برآمدن آه از گلوي
بيوه زنان
و بي برگ شدن اشجار و درختان و از بين رفتن
سرسبزي دشتها و چمن زارها.
در چنين شرايط رنج آوري
شخصي با يكي از دوستان
خويش مواجه مي شود كه در عين برخورداري از مكنت و
توانگري
چهره اي محزون و رخساري رنگ پريده دارد. از او
مي پرسد كه حال تو چرا چنين است پاسخ مي شنود كه : مگر
نمي نگري كه رنج و غم خشكسالي
دردمندان و بي نوايان را
مي آزارد و لحظات زندگي را بر آنان سخت و تلخ مي نمايد !
آن شخص از شنيدن اين پاسخ به شگفتي مي افتد و
مي پرسد : تو را كه از نعمت و مكنت برخوردار هستي چه باك
و پاسخ مي شنود كه : اگرچه من در « ساحل » هستم
لكن از
مشاهده انسانهاي غريق نمي آسايم و آنچه چهره مرا پريشان و
زرد ساخته است
نه بينوايي
كه « غم بينوايان » است .
چنان قحط سالي شد اندر دمشق
كه ياران فراموش كردند عشق
چنان آسمان بر زمين شد بخيل
كه لب تر نكردند زرع و نخيل
بخوشيد سرچشمه هاي قديم
نماند آب
جز آب چشم يتيم
نبودي به جز آه بيوه زني
اگر برشدي دودي از روزني
چو درويش بي رنگ
ديدم درخت
قوي بازوان
سست و درمانده سخت
نه در كوه سبزي
نه در باغ شخ
ملخ بوستان خورد و مردم ملخ
در آن حال پيش آمدم دوستي
از او مانده بر استخوان پوستي
وگرچه به مكنت قوي حال بود
خداوند جاه و زر و مال بود
بدو گفتم اي يار پاكيزه خوي
چه درماندگي پيشت آمد بگوي
برآشفت بر من كه عقلت كجاست
چو داني و پرسي
سئوالت خطاست
نبيني كه سختي به غايت رسيد
مشقت به حد نهايت رسيد
نه باران همي آيد از آسمان
نه بر مي رود دود فرياد خوان
بدو گفتم آخر تو را باك نيست
كشد زهر جايي كه ترياك نيست
گر از نيستي
ديگري شد هلاك
تو را هست
بط راز طوفان
چه باك
نگه كرد رنجيده در من فقيه
نگه كردن عالم اندر سفيه
كه مرد ارچه بر ساحل است اي رفيق
نياسايد او
دوستانش غريق
من از بينوايي نيم روي زرد
غم بينوايان رخم زرد كرد (4 )
اگرچه در آثار منظوم ما جلوه هاي دردآشنايي انسان و
غمخوارگي او نسبت به محرومان و گرسنگان و درماندگان
فراوان يافت مي شود
لكن به آنچه از نظر گذشت بسنده
مي كنيم . همين دو اثر منظوم
ارواح را به دردمندي مي كشاند و
دلها را مي سوزاند و جگرها را مي گدازد و جانها را تا بلنداي
قله هاي شرف و انسانيت به طيران و پرواز درمي آورد. تا كدام
دل و جان از « ايمان » و « سلامت معنوي » برخوردار باشد و
عشق به ذات مقدس حضرت پروردگار
او را به ميان مردم
رهنمون شود و به دلسوختگي و دردمندي و چاره سازي
سوختگان و دردمندان و بيچارگان مشتاق نمايد.
تا نگردي مرد صاحب درد تو
در صف مردان نباشي مرد تو
هر كه درد عشق دارد
سوز هم
شب كجا يابد قرار و روز هم (5 )
پي نوشتها :
1 ـ نهج البلاغه
نامه 45
2 ـ قرآن كريم
سوره علق
آيات ششم و هفتم
3 ـ مثنوي
دفتر اول
ص 15
4 ـ بوستان سعدي
باب اول
ص 37
5 ـ منطق الطير
عطار نيشابوري
ص 178
اصل و ارزش « درد انساني » قبل از آن كه
در ادبيات منظوم و منثور ما جاي پايي بيابد
در فرهنگ و تفكر اسلامي با زيبايي هرچه
تمامتر به ظهور مي رسد و در واقع اين آثار
ادبي از سرچشمه هاي جوشان معارف الهي
جرعه برمي گيرند.
لسان « شعر » كه زيباترين لسان است
براي نمودار ساختن ميزان و منزلت
« دردمندي » انسانهاي آگاه و مسئول در
برابر رنجها و مرارت هاي ناتوانان و
گرفتاران جوامع انساني
آثاري بديع خلق
مي نمايد كه براي همه عصرها و نسلها راه گشا
و كمال آفرين مي باشد.

*****
شراب ذكر
|
در نماز آموزش « يك » ديدن است
خود نديدن
جملگي « تك » ديدن است
جمع كثرت ها به وحدت ديدن است
هم به وحدت
جمله كثرت ديدن است
هر بت و بتخانه را بشكستن است
از هواي نفس دون بگسستن است
هم بت كبر و حسد را كوفتن
خرمن نام و نشان را سوختن
خود نديدن
در خدا فاني شدن
محو گشتن
با خدا باقي شدن
پر كشيدن از قفس تا او جهاست
در فضاي بيكران پروازهاست
ساقيا جامي زمي سرريز كن
جان ما از عشق خود لبريز كن
در نمازت روحمان بي تاب ساز
از شراب ذكر خود سيراب ساز
روح عاشق را رها زين خاك كن
مرغ جانش را سوي افلاك كن
رضا فتح آبادي

*****
خورشيد عشق
|
دور از تو لاله شوق فريبا شدن نداشت
لبخند گل اميد شكوفا شدن نداشت
دور از تو قطره رخت به دريا نمي كشيد
زيرا توان رفتن و دريا شدن نداشت
فصل بهار فصل حضور سكوت بود
بلبل هواي خواندن و گويا شدن نداشت
از آن سوي تراكم سنگين ابرها
خورشيد عشق فرصت پيدا شدن نداشت
مردابگون به قعر سكون آرميده بود
انديشه اي كه همت پويا شدن نداشت
بال پرنده هاي هنر سالهاي سال
انگار بسته بود و سر واشدن نداشت
سيميندخت وحيدي

*****
ديار محبت
|
خوشتر ز روزگار جنون روزگار نيست
نيكوتر از ديار محبت ديار نيست
آن سر كه نيست در ره پاكان عشق خاك
شايسته نشيمن دامان يار نيست
منصور نيست هر كه چو منصور پاي دار
اندر گذشتن از سرو جان پايدار نيست
سود و زيان عشق بحكم ضرورت است
ما را در اين معامله هيچ اختيار نيست
رودل بعشق ده كه به ويرانگي كشد
شهري كه در قلمرو اين شهريار نيست
آماجگاه تير هلاك ار شود رواست
آن سينه كوزناوك عشقي فكار نيست
عاقل اگرچه عاقبت از جوي بگذرد
اما مسلم است كه ديوانه وار نيست
اسدالله قمشه

| | | |