روزنامه جمهوري اسلامي 18/03/1382 صفحه جبهه و جنگ

  • مقاومت و پيروزي
    آنگاه كه مسجد جامع پيش روي ما قرار گرفت !

  • شايد آن گلوله فرشته نجاتم بود
  • سياه و سفيد
  • *****
    مقاومت و پيروزي
    آنگاه كه مسجد جامع پيش روي ما قرار گرفت !




  • چگونگي لحظات آزاد سازي خرمشهر در خاطرات سردار فضلي
    اشاره : از سوم خرداد و آزادسازي خرمشهر و نبرد الي بيت المقدس هرچه حرف گفته و نگاشته شود بازهم كم است از رشادتهاي بچه ها و دلاوران اين مرز و بوم هم . دلاوراني كه به دو دسته تقسيم شدند. دسته اي رفتند و در جنت الهي ماوي گرفتند و دسته اي ماندند و گنجينه اسرار آنها را از صندوقچه خاطرات درآورده و به نسل دوم انقلاب منتقل كردند. « حاج علي فضلي » فرمانده شجاع و جانباز لشگر 10 سيدالشهدا (ع ) در زمان جنگ از دسته دوم است كه با حضورش در هر جا خاطرات را زنده مي كند و چشمان را اشكبار.
    آنچه در پي مي آيد گوشه اي از خاطرات عمليات بيت المقدس است كه در اولين پادگان اعزامي رزمندگان اسلام شهرستان كرج (پادگان شهيد بهشتي ) مورخه 82 2 25 بيان گرديده كه از نظر شما مي گذرانيم .
    در جنگ نيروهاي بسيجي با موانع و كمبودهاي بسياري مواجه بودند به طوري كه وقتي مي خواستيم به همراه شهيد كلهر از رودخانه بهمن شير عبوركنيم هيچ تجهيزاتي نظير قايق و لوازم ديگر وجود نداشت و ما مجبور شديم چند بشكه 200 ليتري را به هم وصل كنيم تا بتوانيم از رودخانه رد شويم .
    واگذاري عمليات بيت المقدس به دست نيروهاي بسيج سبب شد تا دشمن غافلگير شود چون آنها هرگز تصور نمي كردند كه بچه هاي ما بتوانند از موانعي كه سر راهشان وجود داشت عبور كنند عراقي ها تصور مي كردند با وجود موانع طبيعي نظير هورالهويزه و همچنين وجود 7 لشگر از نيروهاي عراقي ونزديك به 50 % كل تجهيزات نيروهاي بعث عراقي موفق به شكست قطعي رزمندگان اسلام خواهند شد اما وقتي فضل خداوند شامل حال ما شد و اراده بچه ها بر انجام عمليات و آزادسازي خرمشهر از دست نيروهاي بعثي شد تمام پيش فرضهاي دشمن بهم ريخت .
    ابتدا بايد به مرز مي رسيديم و ارتباط بصره و خرمشهر را قطع مي كرديم . در فكه عمليات پشتيباني انجام شد تا فشار از روي نيروها كم شود و بتوانند از رودخانه كارون عبور كنند. و همزمان با عمليات مشترك سپاه و ارتش و قرارگاههاي فجر و فتح و قدس عمليات پشتيباني شد آرزوي همه رزمندگان اين بود تا يك سنگر از جاده اهوازـ خرمشهر تصرف شود. بعد از سه شبانه روز جنگ پشت جاده اهواز ـ خرمشهر شهيد حاج احمد متوسليان فرمانده تيپ حضرت رسول (ص ) خبر داد كه يك سنگر در جاده به تصرف درآمد. شور و حال خاصي بين ما ايجاد شد . ساعت 9 صبح شهيد بقايي به من گفت : امشب بايد وارد مرز شويد وخط را به ارتش تحويل دهيد. عصر بود كه به دارخوين رسيديم در همان شب 3 گردان در كنار تيپ عاشورا براي تصرف مرز وارد عمل شدند 31 ارديبهشت بود و توان يگانها به حداقل رسيده بود بايد از كنار پل نور عبور مي كرديم و جاده شلمچه را قطع مي كرديم . اينقدر سرعت عمل بچه ها بالابود كه وقتي بالاي پل رسيديم گفتند ديگر تيراندازي نكنيد بچه هاي خودمان بالاي پل هستند. قبل از اذان صبح جاده شلمچه به تصرف ما درآمد ساعت 7 صبح بود كه ماموريت آزادسازي خرمشهر به ما ابلاغ شد. ديگر فرصت جلسه رسمي و هماهنگي نبود به گردانها همزمان دستور حركت داده شد. كنار جاده خرمشهر به اهواز جلسه توجيهي برقرار شد. مقرر گرديد تا با وضع موجود به پادگان دژ حمله شود. عراقي ها فوگازهاي زيادي كار گذاشته بودند تا هنگام حمله از آنها استفاده كنند. اما سرعت برادران رزمنده آنقدر بالا بود كه تمامي سيمهاي مگناتورهاي فوگاز را بچه ها قطع كردند و عمليات شروع شد.
    شهيد « كلهر » بعد از مدتي خبر داد كه فرماندهي پادگان دژ تصرف شد. و اينقدر به فضل خداوند بچه ها سريع عمل كردند كه فرمانده پادگان دژ حتي فرصت پيدا نكرده بود تا چاي خودش را بخورد.
    حوالي ساعت 11 شهيد « شرع پسند » اعلام كرد كه مسجد جامع پيش روي ما قرار دارد. بعداز لحظاتي خبر داد كه رزمندگان سرافراز اسلام وارد مسجد شدند و بعد از مدتي گفت پرچم جمهوري اسلامي ايران بالاي مسجد جامع به اهتزار درآمد و نزديك به 11 هزار نيروي عراقي به اسارت سپاه اسلام درآمدند.
    كرج ـ خبرنگار روزنامه جمهوري اسلامي

  • *****
    شايد آن گلوله فرشته نجاتم بود




  • خاطره اي به قلم سردار شهيد « سيدصادق شفيعي »
    اشاره : سردار شهيد « سيدصادق شفيعي » به سال 1339 هـ.ش در محل « نوچو » از توابع شهرستان رودبار مطابق با سالروز ولادت مولاي متقيان حضرت علي (ع ) پاي به عرصه خاكي نهاد و بيست و شش سال بعد در اول شهريور ماه سال 1365 هـ . ش در حالي كه مسئوليت فرماندهي تيپ الحديد لشكر ويژه 25 كربلا را برعهده داشت رهسپار ديار ملكوت شد .
    وي كه در سال 1360 هـ . ش به عضويت سپاه درآمده بود تا روز شهادت در ميدان جهاد و شهادت قدم برمي داشت و در اكثر عملياتهايي كه توسط لشكر هميشه پيروز 25 كربلا انجام مي شد در مسئوليت هاي مختلف فرماندهي از جمله مسئول واحد 106 مسئول محور ادوات لشگر معاون گردان ادوات و در نهايت فرماندهي تيپ ادوات شركت داشت .
    آنچه در پي مي آيد خاطره اي است كه به قلم خود ايشان از عمليات والفجر شش نگاشته شده است . اميد آنكه با اعمال صحيح خود عطر حضور شهيدان را در فضاي اطراف خودمان حس كنيم . انشاالله
    عمليات والفجر 6 . منطقه دهلران چيلات عراق :
    چهارم اسفند ماه سال 1362 هجري شمسي غروب روز پنجشنبه بود. قرار بود آن شب به عراق حمله كنيم . دوگردان براي انجام عمليات آماده شده بودند. اين دو گردان با استفاده از تاريكي شب و شيارهاي موجود در منطقه خود را به محلي رسانده بودند كه تقريبا پشت قسمتي از نيروهاي عراقي قرار داشت .
    قبلا منطقه را با برادر نجفي شناسائي كرده و مراتب را به مسئولين لشگر گفته بوديم . آنها هم موافقت كرده بودند و قرار شده بود ساعت 9 شب بطرف نيروهاي عراقي حركت كنيم .
    بنا بود من و برادر نجفي يك گردان را بطرف قله وگردان ديگر را بطرف دشت ببريم . گرداني كه من راهنمايي آنرا بعهده داشتم « محمدباقر(ع ) » نام داشت . قبل از حركت برادران فرماندهان جمع شدند و با آنها درباره نحوه انجام عمليات صحبت هاي لازم را كرديم . آنگاه با ياد خدا و با توكل بر او به راه افتاديم . برادر علي اسدزاده هم كه از قبل با ما در واحد توپ 106 بود و منطقه را مي شناخت همراهمان بود .
    من و علي با خود نارنجك و يك قطب نما برداشتيم و در پيشاپيش ستون بحركت درآمديم . بعلت تاريكي چند متر بيشتر ديد نداشتيم . پشت سر ما به ترتيب برادران اطلاعات و عمليات و تخريب بي سيم چي و بقيه نيروها در يك ستون حركت مي كردند. حركت خود را از جاده اي خاكي كه بطرف ارتفاع مي رفت ادامه داديم . با استفاده از قطب نما ستاره قطبي و ديگر ستارگان مسير را مشخص مي كرديم و به پيش مي رفتيم . در تمام راه تنها به موفقيت عمليات مي انديشيدم و براي آن دعا مي كردم .
    تقريبا پس از يك ساعت راه رفتن به اولين كمين دشمن رسيديم ظاهرا عراقي ها روز قبل از مكالمات بي سيم هاي ما متوجه شده بودند كه قصد حمله داريم و به همين خاطر كمين گذاشته بودند. همان طور كه در حال حركت بوديم از بالاي تپه سر و صدايي بلند شد. مثل اينكه چيزي ديده بودند. يكي از نيروهاي عراقي با اين تصور كه ممكن است پايين تپه نيروهاي خودشان باشند ما را به سوي خود مي خواند. بلافاصله تمام گردان روي زمين خوابيدند. نيروهاي عراقي كه داخل سنگر كمين كرده بودند پس از اينكه پاسخي نشنيدند با شليك چند گلوله كلاشينكف تقاضاي گلوله منور كردند . چند لحظه بعد آسمان منطقه با منورهاي نيروهاي عراقي روشن شد. ما پائين قله در دشت و در فاصله كمي از آنها قرار داشتيم و عراقي ها به راحتي مي توانستند از آن بالا با دوربين ديد در شب ما را كه سيصد تا سيصد پنجاه نفر بوديم ببينند.
    فاصله ما با نيروهاي عراقي به قدري كم بود كه سر و صداي آنها را بخوبي مي شنيديم . ولي به خواست خدا آنها ما را نديدند و اين واقعا يك معجزه بود. اگر ديده مي شديم وضع خيلي ناجوري پيش مي آمد.
    پس از مقداري راه رفتن به نزديك موضع دشمن رسيديم . حالا تقريبا در بلندي قرار داشتيم . در دو طرف جاده دره بود. اگر گردان بسوي دره كشيده مي شد و نيروهاي عراقي ما را مي ديدند مي توانستند همه ما را قتل عام كنند. ولي گردان بدون اينكه دشمن متوجه شود تا بالاي ارتفاع آمده بود. در اينجا نيروهاي عراقي متوجه ما شدند. پس از آنكه چند بار ما را صدا كردند و جواب نشنيدند مطمئن شدند كه ما نيروهاي ايراني هستيم . براي عبور چاره اي جز درگير شدن نداشتيم .
    در حالي كه كمتر از ده متر با عراقي ها فاصله داشتيم ضامن اولين نارنجك را كشيده و به طرف دو تن از آنها پرتاب كردم . نارنجك با كمي تاخير منفجر شد و يكي را هلاك كرد. دومي به طرف من آمد و از چند قدمي با كلاشينكف بطرف من آتش گشود. گلوله به پايم اصابت كرد. من كه اسلحه نداشتم بي درنگ به طرفش دويدم و با او درگير شده و هلاكش كردم .
    گلوله به ران چپم خورده بود و بشدت از آن خون مي رفت . ولي فرصت فكر كردن به آن نبود زيرا قبل از هر كار بايد گردان را رد مي كرديم . گردان را عبور داديم و درگيري شروع شد.
    در تاريكي شب بانگ « الله اكبر » برادران منطقه را پر كرده فضاي عجيبي را بوجود آورده بود. برادران در حالي كه بر روي دشمن آتش گشوده بودند پيش مي رفتند.
    پس از مدتي يكي از برادران به كمكم آمد. زخم پايم را موقتي بست و مرا به داخل يكي از شيارها انتقال داد. مدتي آنجا بودم . ولي خونريزي از پايم همچنان ادامه داشت خونريزي به حدي بود كه گرمكن و كفش و جورابم پر از خون شده بود . بر اثر خون زيادي كه از بدنم رفته بود شديدا احساس سرما و تشنگي و ضعف مي كردم . كفش و جورابم را كندم . تمام قوايم را جمع كردم و سعي كردم هر طور شده خود را به عقب برسانم . ولي نمي توانستم . با زحمت زياد خود را نزديك جنازه يكي از عراقي رساندم تا شايد از آب قمقمه اش استفاده كنم . اما قمقمه خالي بود. دوباره خود را به شيار رساندم . سرم را در شيب شيار قرار دادم تا خون به مغزم برسد چفيه و فانوسقه ام را باز كردم و به پايم بستم تا بلكه از شدت خونريزي بكاهم و در همان حال باقي ماندم .
    آتش دشمن با شدت تمام ادامه داشت و گلوله هاي منور تمام منطقه را روشن كرده بود. زمين از شدت انفجار گلوله ها دائما مي لرزيد و تركشهاي داغ در كنارم فرود مي آمد. ولي حتي يك از تركش ها به من اصابت نكرد.
    اصلا قدرت حركت نداشتم . لذا شهادتين را خواندم و به انتظار سرنوشت ماندم .
    صداي يكي از برادران را كه بالاي تپه مجروح شده بود مي شنيدم . وي با شور و حال وصف ناپذيري مشغول راز و نياز با پروردگار بود. فكر كردم كه لحظه هاي آخرش است . هر چند بعدها فهميدم نجات يافته است .
    سعي كردم خودم را به طرف قبله بكشانم . ولي رمقي نداشتم و كوچكترين حركتي نمي توانستم بكنم .
    ... چند ساعتي گذشت . در آن ساعات توسلم به حضرت زهرا(س ) بود و فقط او را مي خواندم . قبلا نيز وقتي كه در پاسگاه زيد واقع در منطقه جنوب در مخمصه اي افتاده بودم با توسل به آن حضرت نجات پيدا كردم .
    يا زهرا يا زهرا مي گفتم و استغفار مي كردم . كم كم چشمهايم بسته مي شد و نمي توانستم آنها را باز نگه دارم . فكر كردم كه دارم مي ميرم . اما نه تنها كوچكترين احساس ترس نگراني و ناراحتي نداشتم بلكه خيلي هم خوشحال بودم و در حالي كه لبخند بر لب داشتم بي هوش شدم . نمي دانم چه مدت بي هوش بودم . با شنيدن صداي ناشي از گلوله توپ يا خمپاره اي در كنارم منفجر شده بود دوباره به هوش آمدم شايد آن گلوله دشمن فرشته نجاتم بود. چند لحظه بعد از به هوش آمدن برادران را كه پس از انجام عمليات باز مي گشتند مشاهده كردم . صدايشان زدم . آن برادري كه مرا به اين محل آورده بود و جايم را مي دانست به سراغم آمد مرا بوسيد و به دوش گرفت تا با كمك ديگر برادران به عقب انتقال دهد. گويي خداوند عمري دوباره به من داده بود فرصتي براي جبران اعمال گذشته .
    مرا سوار بر جيپ كردند. براي رسيدن به اورژانس بايد از يك ميدان مين كه تازه باز شده بود عبور مي كرديم .
    در بين راه داخل اتومبيل دوباره بي هوش شدم تا اينكه همراه با شنيدن صداي انفجار مهيبي محكم به زمين خوردم و به هوش آمدم . بله خودروي ما روي مين رفته بود. اين بار پاي راستم از زانو به پايين تقريبا خرد شده بود و ماهيچه و استخوان از زير پوست بيرون زده بود. مدتي هم آنجا افتاده بودم تا اينكه بعدا يك برانكارد دستي به يك آمبولانس وسپس بوسيله آن به اورژانس به انديمشك و دزفول و از آنجا به شيراز انتقال داده شدم .
    ... الاذن كه مشغول نوشتن هستم تقريبا پنج ماه از آن واقعه مي گذرد. پاي چپم كه تير خورده بود خوب شده ولي پاي راستم هنوز در گچ است . از خداي بزرگ به خاطر آن همه لطفي كه در حق من كرده سپاسگزارم و براي بازگشت به جبهه لحظه شماري مي كنم .
    باتشكر از ستاد كنگره بزرگداشت سرداران و هشت هزار شهيداستان گيلان
    ...چند ساعتي گذشت . در آن ساعات توسلم به حضرت زهرا(س ) بود و فقط او را مي خواندم قبلا نيز وقتي كه در پاسگاه زيد واقع در منطقه جنوب در مخمصه اي افتاده بودم با توسل به آن حضرت نجات پيدا كردم .
    در تاريكي شب بانگ « الله اكبر » برادران منطقه را پر كرده (و) فضاي عجيبي را بوجود آورده بود. برادران در حالي كه بر روي دشمن آتش گشوده بودند پيش مي رفتند.

  • *****
    سياه و سفيد


  • ديدار با حاج آقا نظران
    در اردوگاه تختي بوديم كه از شانس ما يك روز حاج آقا نظران به ديدن ما آمدند ايشان گفتند همه مي توانند به خانواده هاي خود نامه بنويسند و قول دادند كه نامه ها را خواهند رساند نامه ها به خانواده ها رسيد و جواب آن را دريافت كرديم عكس اعضا خانواده هم همراه نامه بود. يك عكس از پدرم بود در حالي كه پسرم را بغل كرده بود پشت عكس نوشته بود اين كه در بغل من است پسر شماست من خوشحال شدم باور نمي كردم پدر شدم .
    اسير محمد الخليفاوي
    اسهال خوني
    نبود بهداشت غذاي كم ونامطلوب كم آبي و ... بسياري از اسرا را به بيماري اسهال خوني كشانده بود. اين بيماري چترش را روي هيكل خودم نيز پهن كرد.
    در زمستان چراغي نداشتيم تا آسايشگاه گرم شود تنها پتوي خود را به دورمان مي پيچيديم تا شايد گرم شويم
    از سيم خاردار سوزن درست كرده بوديم . با آن لباسهاي پاره شده را مي دوختيم . در زمستانها از نخ پتو و گوني جوراب مي بافتيم .
    عراقيها كه از شكنجه كردن چيزي كم نمي آوردند لباس زمستاني اسارت را در تابستان و لباس تابستاني را در زمستان تحويل مي دادند!
    برادر آزاده رضا قلي نگين تاجي ـ نورآباد ممسني
    حقيقت را بايد گفت
    از خاطرات خوب من در اسارت اين بود كه در اردوگاه ما يك موسسه علمي اسلامي افتتاح شد و دروس مختلف از جمله اخلاق تفسير قرآن كريم و معارف اسلامي در آن موسسه تدريس مي شد و ما دوره هاي متعددي در اين موسسه ديديم و درسهاي مختلفي آموختيم . حقيقت را بايد گفت كه من قبل از اين كلاسها درك هستي و روابط اجتماعي بر مبناي رهنمودهاي اسلامي نداشتم اما خدا را شكر در اين كشور اسلامي با تهيه امكانات لازم مطالب زيادي از معارف دين اسلام ياد گرفتيم كه در زندگي اجتماعي آينده خود مي توانيم از اين معارف استفاده كنم . وظيفه ديني و اجتماعي خود را بهتر انجام دهم .
    اسيرغازي الزبيدي
    گچ
    روزهاي اول اسارت هيچ چيز در اختيارمان نگذاشته بودند نه كتابهاي درسي و نه غير آن . خواندن قرآن هم ممنوع بود. ما با كندن گچ ديوار آن چيزهايي كه مي خواستيم ياد بگيريم روي كف آسايشگاه مي نوشتيم .
    دنياي كمبود و محدود اسارت به ما فهماند كه بايد از حداقل امكانات حداكثر استفاده را كرد.
    برادر آزاده محرم رشيدي نياـ تهران