« سلام من الحي الذي لا يموت الي الحي الذي لايموت »
سلام از دل خسته من
به روي چو گلدسته ي تو
پيش از اين
ياران شهيد را با برگزيده ترين واژه ها سروده
بودم
واژه ها
اما به پايان رسيدند و سرود من تازه در آغاز
خويش بود
مي سرودم اما ديگر كلامي باقي نمانده بود تا در
تنگناي حجم خويش
پذيراي شكوه احساس من باشد! قلم را
بوسيدم و كنار گذاشتم .
اينك اما چه بگويم در اين حال بيخويشي دوباره قلم
مهمان ناخوانده دستهاي من شده است
از من چه مي خواهد
بگو تا مرا بحال خود بگذارد
مي دانم از درد لبريز است
غريو
شيونش را مي شنوم مي دانم سرشار از زيباترين غزلهاي ناب
است مي دانم « حرفي براي گفتن » دارد
مي دانم تمامي واژه ها
را مي خواهد فرياد كند
مي دانم آتش جانسوز جدائي
شريانهايش را آنچنان از درد آكنده است كه اينك ميل رقصيدن
در ميان انگشتان من دارد تا از رد پايش شعري برتراود كه بوي
آشناي تو را داشته باشد
مي دانم .... اما نمي توانم
بگو تا مرا
بحال خود بگذارد. واژه هايم پيش از اين به پايان رسيده اند و
من در انبوه ستاره هاي مكرر به انتظار ظهور ستاره اي ديگر
نشسته ام تا جنين واژه اي ديگر را
ماوراي واژه هاي زميني
تازه و زلال
در زهدان قلب من بنشاند و من در اشراقي لاهوتي
آن واژه را بر بستر پريشان اوراق به ميلاد وادارم تا تنها از تو
بگويم با زباني كه گوئي زبان خداست
بگو تا مرا بحال خود
بگذارد...
تا بانگ رحلتت برخاست
دل در ميان سينه ام سخت
لرزيد
رنگش پريد
ماتش برد و تمام طپشهاي ملتهب خويش
را به مدفن خاموشي سپرد.
باور كن من شاهد گريه هاي پنهاني قلبم بودم و ديدم در
جويبار شريانهايم تنها اشك غم جاريست . دل
بيقرار قلم را
به دستم سپرد تا در سوگت شعري بگويد با واژه هاي اشك
اما
قلم ناتوان درماند و « چون به عشق آمد به خود شكافت » . قلبم
گريست !
ديگر چه بگويم دروازه هاي بلند شهر پر آشوب شعر را
اينك برمي بندم و مي دانم كه تو از هر سرودي والاتري و در هيچ
كلامي نمي گنجي .
بعد از تو ديگر كلمات هيچ معنايي را تداعي نمي كنند
بعد
از تو فضاي فصل واژه ها سرد است
بعد از تو ديگر واژه ها يك
بعدي اند
بي بعداند
بعد از تو ديگر هيچ غزلي طراوت ندارد و
ايجاز و استعاره و تشبيه بي رنگ است
تو تمامي لطافت
كلمات را تسخير كردي و با خود بردي !
بعد از تو در جام دلم خونابه جوشيد
گل بي تو حتي جرعه اي باران ننوشيد
اينك نمي خواند دگر حلق قناري
ديگر نميپرد فراز دشت قمري
شعرم تكرار واژه هاي كهنه است كه پيش از اين بارها به
همسرائيشان فراخوانده ام اما اينك ترا اي خورشيد يكتا چسان
بسرايم كه تو عين حرفهاي ناگفتني هستي و من ديگر سرودن
نمي دانم ! قلمها ديشب به خيابانهاي سرد و ساكت و خاموش
ريختند و در دسته هاي عظيم با نواي دلگداز « عزا عزاست » بر
سر كوفتند و روح تمامي واژه ها را
چون ورقي سپيد بر امواج
دستهاي برافراشته تشييع كردند : سحرگاه
قلمهاي عزادار به
بهشت رفتند تا بر خاك افلاكيت
غمناك بوسه زنند و آنگاه سر
به بيابان بگذارند.
قلبم هواي پرواز دارد
دست اندوه
با پنجه هاي مرگزاي
خويش گلويم را مي فشارد بغضي كه توان تركيدنش نيست
شريانهاي قلبم را به هم گره مي زند.
باور كن من بي تو زيستن نميدانم
نمي توانم . چه سهمگين
است زيستني اينچنين به اجبار بي نور حضور تو! چه سهمگين
است .... « اي پيك مرگ كجائي اينك اولين باري است كه
آرزوي حضور تو را دارم
زودتر بيا مرا درياب
كه من بي او
زيستن نمي دانم
مرا ببر
مرا ببر. ديگر تحمل خويش را ندارم
تحمل اين جسم بي جان را
كه او تمامي جان من بود! »
قلب ملتهبم را سر سرودن غزلي است با واژه هاي سبز
باران
غزلي عاشقانه
غزلي عارفانه
باور كن من مدح ترا
نمي توانم گفت اما غزلي خواهم سرود در مدح قلب خويش
قلبي كه اينچنين بر تو عشق مي ورزد و عشق بي پايان تو
چه
بي نظير
تالارهاي وسيع درونش را از روشنائي نور عرفان لبريز
كرده است . ترا توان ستودنم نيست اما چشمان خويش را
مي ستايم كه يك روز در ضيافت زيارت تو
در ميكده جماران
نگاهش در نگاه بيكران تو گره خورد ـ گرهي تا ابد ناگشودني ـ
و در آن حضور مقدس آذرخش نافذ ديدگانت
چشمانم را
شعله ور كرد و شعله ها تا خرمن گندمزار سينه ام دامن كشيدند و
در آتشكده قلبم نشستند. توان ستودن ترا ندارم
من خودم را
مي ستايم و مي دانم كه اين ستايش
ستايش توست
كه ما فاني
عشق توايم ! ترا سرودن خطاست كه تو برتر از هر واژه اي
از
هر مفهومي والاتري
تفسير معنائي
معناي تفسيري ! ترا به چه
تشبيه كنم وقتي درياها تنها
نم قطره اي گم
فاني در اقيانوس
بي ساحل وجود تواند و خورشيد و آبشار و جنگل و ستاره و
ماه ...
چه تصويرهاي ضعيفي
چه تعبيرهاي بي رنگي ! هيهات كه
تو از تمام جلوه هاي اين جهان برتري و هستي عصاره وجود
توست
تو مجموعه وجودي و يك جز را چگونه توان تفسير
كل است !
اينك در مسيل وسيع سينه ام
سيلابي از غزل جاريست كه
از ميان نرگس زار عشقي ملكوتي مي گذرد
بگذار بگذرد. بگذار
نغمه خوان
تا فراخناي آفاق بي غايت چشمانت
امواج آبي
خويش را در تن نسيم بيشه زار مژگانت جاري كند
بگذار
بگذرد.
دلم مي خواست اينك از آسمان غزلي در رثاي تو نازل
مي شدـ به لطافت سوره رحمان ـ كه فرشتگان جبروت در
لابلاي واژگان آن موج مي زند
مطلعش خدا
مقطعش خدا
و
شاه بيتش بالهاي بلند جبرئيل ... چه مي گويم

نمي دانم ! مرا شكيبي نيست كه اينجا دل تنگم هر چه
مي خواهد مي گويد و من جلودارش نيستم ! نظمي در كلام
نمي جويم
هذيان را دوست مي دارم كه سرشار از بكرترين
احساسات نهفته است . شايد كلامم كفر باشد از آنرو كه « به كفر
گيسوان تو آويخته ام » ! تو الفباي نوشتن را از يادمان برده اي بعد
از تو پرستوها زندگي را برخود حرام كردند
بعد از تو قمريها
« كوكوكنان » خود را به آتش فكندند و خاكستر خويش را بر باد
دادند
بعد از تو عشق هم كوله بار خويش را بربست و از سراي
سينه ها هجرت كرد بعد از تو « خرداد » به ماههاي زمستان
پيوست و فردا « تير » برقلبمان خواهد نشست
« مرداد » ما را
بسوي شراب مرگ خواهد چشاند
شهريور همزاد محرم
خواهد شد و زمان به انتها خواهد رسيد كه فقدان « ماه مهر »
طاقت عبور ثانيه ها را بريده است و ديگر بي مهر نتوان
زيست .امسال محرم را عاشورائي ديگر است عاشورائي محشر
در عزاي رحلت مكرر حسين (ع ).
پيمانه ها شكسته است
ميخانه ها بر باد رفته است ! مستان
چون پروانه هاي پريشان
سرگردانند! اي واي من مگر قيامت
است اين صداي ضجه كيست كه اينچنين مخوف بند دل را
پاره مي كند
اينك كدام دردي كش است كه اينچنين جانكاه درد
مي كشد! باور كن ايوب هم اگر در اينجا بود ديگر اسطوره صبر
نبود كه شعله هاي فراقت
چنان جانش را به كام مي كشيد و
شيونش چنان بر مي خواست كه از آن پس اسطوره بيقراري و
بي صبري مي شد!
مستان را چاره چيست وقتي ساقي ـ در بدرقه چشمهاي
ناباورـ از ميكده جماران رفته است
ديگرـ مي دانم ـ در دل زلال هيچ پيمانه اي شراب
« مردافكن » به جوشش نخواهد نشست وقتي در مي سراي
سينه ها جامهاي بلورين دلها با هجوم سنگهاي بلا شكسته
است ! درهاي بلند ميخانه جماران را بسته اند! چه سكوت
دردناكي !
مستان با دلي شكسته بر مي گردند
بر جاي پاي تو بوسه
مي زنند
سينه مي درند
خاك غم بر سر مي پاشند و بيهوش
مي شوند! هردم مستي از هوش رفته ـ بر موج دستهاي عزادار ـ
تا انتهاي افق ساحل دستها
دست به دست مي گردد! جماران
هر شب
بي تو غمسراي عاشقانست
ميكده اي نشسته در
هاله ي حضور غم !
امشب مستان
دل به دريا مي زنند
سر به كوه مي گذارند و
در خلوت دره هاي خموش ـ زاري كنان ـ سرهاي خويش را بر
صخره هاي ستبر مي زنند و در رقصي خونين
سبوي تشنه دلها
را بر سنگ مي كوبند و خون دل را با دستهاي تمنا بر صورت
ستاره ها مي پاشندـ چه صحنه پر شكوهي است .
صوفيان را بگو : اينجا سماعي ديگر است ! آه از اين
نغمه هاي اناالحق !
من از اغراق بيزارم و آنچه مي گويم كشفي است در آئينه
تابناك قلبم كه تو بر من خواسته اي ! باور كن
سياره ها تاكنون از
عشق حضور تو در مدار هميشه خويش چرخيده اند
هنوز اما
توفان
خبر فراق ترا به افلاك نبرده است و مي دانم اگر آواي
كوچ تو در گوش فلك طنين يابد « سقف بشكافد و طرحي ديگر
در اندازد » و در آن هنگامه سياره ها بند مدار خويش را بگسلند
از طواف خويش ببرند و سرگردان در فضاي بي انتها
در پي
آفتاب مهاجر روحت به جستجوئي ابدي برخيزند تا برگرد
چهره تو
مداري به لطافت نور ترسيم كنند
به تو دل بندند و
در گردشي ديگر به طوافي برتر برخيزند. اينك مي دانم
زمين
در سوگ تو از حركت ايستاده است و خورشيد سوگند سكون
خويش را شكسته و بر گرد زمين مي چرخد و در طلوعي
هميشه
هر پگاه
غنچه هاي شكفته بهشت زهرايت را گلبوسه
مي زند. اينك زمين محور گردش تمام ستاره هاست
به شهيدان غبطه مي خورم
غبطه نه
كه به آنان حسادت
مي كنم
كه در زمان حضور تو رفتند و اينك ظهورت را در هاله
حضوري برتر به شادي نشسته اند و هرگز لحظه اي داغ هجرانت
را تجربه نكردند! اما واي بر ما كه در آزموني طاقت شكن
مستوجب عذابي چنين جانفرسائيم كه لحظه هاي دردناك بي تو
بودن را تحمل كنيم و نميريم ! « اي پيك مرگ كجائي ... كه من
بي او زيستن نمي توانم » ... چه كسي كوس مرگ را اينچنين
سهمناك نواخت كه تار و پود هستي ما را از هم گسيخت و
طنين طبل تندر
استخوانهاي ما را از هم پاشيد بعد از تو هيچ
قامتي ياراي راست شدن ندارد. هجران تو پشت تمام
سپيداران بلند را شكست و آنان را از فراز به فرود خواند. چه
كسي طبل مرگ را كوبيد ! بعد از تو زندگي مرگي است در
هيئت زيستن ! اي چشمهاي من ! باورم نبود كه اينگونه تاب
بياوريد و پيكر مقدس « روح خدا » را با بدرقه نگاه تشييع كنيد!
من چشمهايم را نفرين مي كنم كه هنوز در بند ديدنند و
آنچه را كه من با ديدگان دلم ديده ام آنها نديده اند. كدامين
دست را جرات بود كه بر مرواريد تابان قامتت خاك بپاشد و بر
خاك خوشبويت ضريحي بر پاكند از جنس صدفهاي اقيانوس
عشق
اما جايگاه ضريح تو در قلبهاست
تو در خاك نيستي
جسم تو گر لحظه اي در خاك بودسينه دلدادگانت چاك بود!
خاك مگر مي تواند ملكوت را در بطن خويش بگنجاند
اگر
زمين گهواره پيكر تو بود به يقين از هم مي پاشيد و هزار پاره
مي شد
تو در خاك نيستي من خود با چشم دل ديدم كه همگام
سيمرغ روحت
خدا
پيكرت را در شميم گلهاي بهشت
بر
سرير بال ملائك نشاند و تا قاف قله لاهوت بالا برد... من خود
با چشم دل ديدم ...!
اينك گرد ضريح مقدس حرمت
پروانه ها هم احرام
بسته اند و كبوترهاي سيه پوش به طواف مشغولند! چه بوي
خوشي جهان را آكنده است !
حرمت اينك حرمسراي عشقست ! نسيم نجواها در روح
آسمان جاريست ! اينجا لبريز از عطر حضور توست
بهشت
چه عطر دل انگيزي دارد.!
اينجا تصوير تو در تن گلبرگها جاريست ! اينجا سرزمين
بيداريست !
تو خواب را از چشم تمام قمريها ربوده اي و آنان را تا ابد
به شب زنده داري وا داشته اي ! هر شب گرد حرمت مراسم
احيا برپاست اينجا هر شب
شب قدر است .
امشب ملائك و روح چنان فرود آمده اند كه در حجم
وسيع ضريحت جاي سوزن انداختن نيست
صداي بهم
خوردن بال جبرئيل مي آيد!
آشيان زيباي حرمت چه گرم و صميمي است
مي دانم
ديگر هيچ پرنده اي در جهان بي مامن نمي ماند و هيچ مرغي
سرگردان نمي شود اينك تمامي مرغان مهاجر سرودخوان از
كرانه هاي دور
عزم آشيانه تو را دارند! ديشب چكاووكي نفس
زنان سر به گوش پرستو مي گفت : « رسيديم ! اينجا حرم امام
است
سرزميني در فراز كوه قاف ! بنگر سيمرغ آنجاست ! » فغاني
ناگهان برخاست
قمري بود كه مي گفت « هد هد پابه ضريح
گذارد
مدهوش شد و ناگهان با آتشي ناپيدا سراسر هستي اش
را به آتش كشيد و حتي از او خاكستري بر جاي نماند! » قناري
فرياد زد : « مرشد را اقتدا بايد! آي مرغان به ضريح مي رويم ! ما
را هواي فناست ! » صداي مرغان دريائي مي آيد : « پرده ها را
براندازيد
فصل عشقبازي است . »
امشب تمام پرندگان بر اوج گنبدت در جابجاي كنگره هاي
عرش تخم مي گذارند و فردا سراسر جهان
ناگهان
پر از پرنده
خواهد شد و جرگه ي آسمان آبي را جولانگاه پرواز بلند
خويش خواهند كرد و ناگهان زمين با دو بال تازه از عشق
تنها
سياره پرنده اي خواهد بود كه تا ستيغ كهكشانهاي هفت آسمان
عروج خواهد كرد و از سرزمين جبروت خواهد گذشت و بر
قلمرو لاهوت ـ مركز امپراطوري عشق ـ فرود خواهد آمد و
تمامي طپشهاي قلب ملتهب خويش را به معشوق هديه خواهد
كرد : « اي يار اين قلب منست
اين حرم توست
اين بارگاه
توست ! اين ضريح مطهر عشقست ! اين بارگاه امام است ! »
و فردا ... بيش از اين نمي گويم ! مرا به حال خود بگذار!
مي خواهم سر به بيابان بگذارم ! آي ابديت ! من مي آيم !
تهران 68
3
16
فرشاد فرشته حكمت

*****
من ميگويم شما بگرييد
|
اي قوم در اين عزا بگرييد
بر كشته كربلا بگرييد
با اين دل مرده خنده تا كي
امروز در ين عزا بگرييد
از خون جگر سرشك سازيد
بهر دل مصطفا بگرييد
وز معدن دل به اشك چون در
بر گوهر مرتضا بگرييد
دل خسته ماتم حسينيد
اي خسته دلان هلا بگرييد
در ماتم او خمش مباشيد
يا نعره زنيد يا بگرييد
تا روح كه متصل به جسم است
از تن نشود جدا بگرييد
در گريه سخن نكو نيايد
من مي گويم
شما بگرييد
اشك از پي چيست تا بريزيد
چشم از پي چيست تا بگرييد
در گريه به صد زبان بناليد
در پرده بصد نوا بگرييد
تا شسته شود كدورت دل
يكدم نرسد صفا بگرييد
سيف فرغاني
اماميه
خون مي گريست
بي آنكه خود بداند
و شانه هاي صبوريش
بي آنكه هيچ بلرزند
فرو مي ريخت
او مي گريست
ث
وقتي كه چهره ات تابيد
قاري
به آوازي بلند خواند :
تبارك الله احسن الخالقين
و او غرور خدا را ديد
و بر خويش ترسيد
شوق پروازت
ايهامي سوزان بود
خدايت مي خواست
يا تو ...
ث
او خون تمام شهيدان را
گريست
شايد تو ...!
اينك
جسم تو نيست
اما
با ياد تو
رگهاي ميهنم
سرشار خون تازه عشق است
ث
و چشمهاي ميهنم
همواره برايت سرخ خواهد بود!
عبدالله گيويان

|