مرثيه اي در چهاردهمين سالگرد ارتحال حضرت
امام خميني (ره )
راست راه مي رفتي
خشك و بي روح
موهايش پريشان بود
و درهم . سرتا پاگلي بودي و خاكي
خون از پاهايت نشت
مي كرد! خودت نبودي
اما مصمم بودي كه مسير را طي كني . تا
پياده شويم
منتظر نماندي
معطل صف و نظم بچه ها نشدي .
حتي منتظر من هم نشدي . مي ديديمت كه هر لحظه آب
مي شوي
ذوب مي شوي . ترسيدم با تو حرفي بزنم . همه
دلسوخته بودند و عزادار
اما تو طور ديگري بودي . شايد هم
صاحب عزاي اصلي تو بودي
بسيجي !
تو مست بودي . پر بودي از « تنفس صبح » و داشتي به سوي
« خلاصه ي خوبيها » مي رفتي . اول دو دل بودم كه بيايم
اما
آنقدر شتاب كردي
كه مرا هم دنبال خودت كشاندي
من از
بغض مردم حيرت زده شدم . اينجا جماران بود و عمق فاجعه
بيشتر نمايان مي گشت . در اوج مصيبت
مردم فرياد مي زدند :
« ما اهل كوفه نيستيم ... »
شايد كمتر كسي
محبت بي نهايت مردم با امام را درك
مي كرد. عشق و دلدادگي بي مثال شمع و پروانه
اينجا عينيت
پيدا مي كند.
كداميك در معركه ي عشق پيشتر است
شمع كه قطره قطره
مي سوزد و سياهي ظلمت را مي شكند
يا پروانه كه در طواف
قامت دوست
آنقدر بال مي زند تا چهره ي معشوق را در كالبد
خود گيرد. شايد تفسير اين سوختن و آن حماسه ي شاعرانه
اينجا معنا پيدا مي كند.
هرم خورشيد مي سوخت و تو داشتي فنا مي شدي . داشتي
بال مي زدي . درست مثل شبهاي عمليات
يادت هست
بچه هايي كه همه بيشتر
زير آتش دشمن شوخي مي كردند
عطر
مي زدند
در آن باران سرب
هزار جور براي جلب نظر معشوق
جلوه مي دادند
بال مي گشودند
مي شكفتند و مي رفتند.
دريا دريا آدم بود و امواج سياهپوش و بهت زده اي
كه از
حسرت عروج روح خدا
ديوانه وار
خود را به ديوارها
مي كوبيدند. درياي متلاطم انسان بهت زده چه ديدني
بود!
درختان سربه فلك كشيده
در گوش هم به اين تماشا
رشك مي بردند. تكان مي خوردند و خود را در انبوه غم
شقايقها و لاله ها و پروانه ها
شريك مي دانستند. تو بودي و
تنهايي . تو بودي و « دو چشم بي سو » . سيل جمعيت در حركت
بود و تو هم ...
آنها كه مي رفتند
هنوز در ته چشمان به گود نشسته شان
اميدي بود. تند مي رفتند عجله داشتند
شايد مي خواستند
يقين پيدا كنند كه تمام اين صحنه ها
يك خواب وحشتناك
است
يك كابوس
اما نه !
بوي گل ياس در فضا پخش بود. معلوم بود كه به خودت
نيستي ! اصلا توجهي به اطراف نداشتي . نگاهت به بالا بود. به
روي ديوار
به شاخه هاي درختان
به آسمان و به خانه هاي
تودر توي محله جماران نگاهت
دامن افق را مي شكافت
چهره ات
دهان نيمه بازت
تاثر نگاهت
توجه همه را به
خويش جلب كرد. همچون طفلي بودي
كه در بازار
مادرش را
گم كرده باشد
همه ي رهگذران
با تالم و تاثر
به تو نگاه
مي كردند. نگاه مردم
روي من ـ كه دنبالت مي آمدم ـ سنگيني
مي كرد. اينجا نبودي . هميشه گفته ام در موقع خطر و بروز
مشكلات
تو جور ديگري مي شوي . طوري ديگر
نمونه اي
ديگر
و كالبدي ديگر
خيلي دلم مي خواست مثل تو باشم
اما
افسوس ...
انگار خبري شده مردم از حركت ايستاده اند
آن جلو چه
شده
هر لحظه
ازدحام مردم بيشتر مي شود سعي مي كنم
اطلاعاتي كسب كنم . وسط كوچه را با طناب بسته اند
تا بتوانند
مردم را كنترل كنند.
براي عبور و مرور اين همه آدم
كميته و سپاه
با همكاري
يكديگر سعي مي كنند مشكلي براي مردم پيش نيايد. گفتم حتما
پشت طناب ها خواهي ايستاد
اما تو مسير را ادامه دادي و از
همه موانع رد شدي
ياد موقعي افتادم كه در عمليات از ميدان
مين و موانع خورشيدي عبور كردي و گفتي : بزن به خط كه
عشقه !
دويدم . صدايت كردم هر چه داد زدم :
« عبدالله
صبر كن
اينطور نمي شود ادامه بدهي ! » تو اصلا
صدايم را نمي شنيدي
تشويش قلبم را فرا گرفت .
تو كسي نبودي كه بشود در اين جور مواقع
راهت را سد
نمود. يك بار در عمليات « خيبر » ديدم كه بچه ها در محاصره ي
دشمن گير افتاده اند
دستور عقب نشيني صادر شده بود
و تو
پشت خاكريز هلالي
دندانهايت روي هم قفل شده
بود.
بيسيم مرتب صدا مي زد : فورا نيروها را عقب بكشيد! »
دشمن داشت كل مي زد
داشت پايكوبي مي كرد و تو نقض
دستور مي كردي .
فرمانده مافوق
اسلحه را روي سينه ات گذاشت
تهديد
كرد كه برگردي . توپ و تشر زد ولي تو خالي از احساس
اطاعت پذيري بودي .
داد زدي : « من بدون بچه ها
عقب نمي آيم . بدون زخميها
بدون شهدا
عقب نمي آيم »
فريادت چون رعد در خاكريز پيچيد :
« بزن
شليك كن
معطل چه هستي تكليفت را انجام بده .
اين وظيفه است
شليك كن ! » و سكوت .
خم شدي و خيلي سريع پاي فرمانده ات را بوسيدي . يا
علي (ع ) گفتي و از خاكريز هلالي گذشتي . بچه ها تكبير گفتند و
پشت سرت
به سوي كانال دويدند. آنقدر آرپي جي زدي و
آنقدر دويدي
تا آخر زخمي شدي . همه را عقب فرستادي و
خودت به دفاع از غيرت و مردانگي ماندي .
از لحن كلام و بلند صدايم
مردم متوجه بحث و جدل من
با تو شدند. جمعيت براي عبورت
راه را باز كردند.
خجالت زده و شرمنده
پشت سرت پناه گرفتم . تو در عالم
خودت
سير مي كردي و من در تكاپوي كشف تو
دست و پا
مي زدم . داشتم زير بار نگاههاي مردم
له مي شدم
اگر قوت
فرار داشتم
شايد دست به فرار مي زدم . حالم منقلب شده بود.
طاقت نگاههاي ديگران را نداشتم . حس مي كردم من و تو را
يك طور نگاه مي كنند. از خودم ناراحت بودم . قداست تو
باعث شرمندگي من شد.
چه چيز تو را مدهوش كرده چه بويي تو را مست كرده
آن بالا چه بود
كه قاب چشمان و دلت را
فريفته
بود
عبور كه كردي . راحت شدم
دلم قرار گرفت
اما نه
دل كه
نداشتم
اهل دل نبودم
اگر اهل دل بودم
كه مي بايست حداقل
تو را درك كنم . قدمهايت تند شد
از حالت شتاب
به دويدن
افتادي . داشتي بالا مي پريدي
مثل كسي كه دنبال چيزي بدود.
مي دويدي . چطور بگويم
هوا داشت عوض مي شد. كه به درب
حسينيه جماران رسيديم .
در پي تو
وارد صحن حسينيه شدم .
همه چيز با بيرون فرق مي كرد
گريه ها
ناله ها
آدمها
و
اشك ها چون چشمه مي جوشيد. انتظار انفجار درونت را
مي كشيدم . منتظر رهاشدن ناله هاي در گلو مانده ات بودم .
منتظر بغض در سينه مانده ات بودم . اما تو بي تكلم
بي توجه به
قيامت جماران
راست رفتي گوشه ي ديوار ايستادي
روبروي
صندلي خالي امام ! تبسمي بر لبانت هويدا شد
پلك به هم
نمي زدي تصويري از صندلي امام را در چشمانت جا دادي
تبسم از لبانت فاصله نمي گرفت . همه تا سرحد مرگ سينه
مي زدند
ضجه مي كردند
اما تو آرام آن گوشه به تماشا ايستاده
بودي . بچه هاي سپاه
مردم را به زور از جماران بيرون
مي كردند. همه را هل مي دادند
مجبور بودند. اگر كه
مي گذاشتند احدي حاضر نبود زمين جماران را ترك كند. تو
همدست با ديگران
و جمعيت را به زور بيرون مي كردي
مرا
هم هل دادي ! گفتم : « عبدالله
منم سعيد! »
اما تو محل نگذاشتي
فقط مي خواستي كسي در حسينيه
نباشد. من فهميدم كه داغي از درونت فرياد مي كشد. اين از
حالت چشمان و لبانت هويدا بود. داشتم همراه مردم بيرون
مي آمدم . دستانت كه مرتب مرا هل مي داد
از كار ايستاد
برگشتم
ديدم
سرگردان و حيران
روي بالكن را نگاه مي كني .
لرزش شانه هايت
را ديدم متحير بودم كه چه كنم در
يخبندان ترديد گير افتادم و تو دويدي . بال زدي
رفتي روي
بالكن و صندلي امام را
محكم بغل زدي
صداي شكستن
سكوتت
تا آن سوي جماران رفت .فريادهايت
تمام جمعيت
را ـ كه اينك در كوچه بودند ـ به داخل كشاند.
پاسدارها ميخكوب شدند. تلاشي در خور ستايش
اما
ناكام !
مردم بال درآوردند. ملافه ي روي صندلي
در هوا رها شد
آسمان پر شد از پروانه ها
پروانه ها بال مي زدند و ملافه هزار
تكه شد و به تبرك
روي قلبها جا مي گرفت . دوتا از بچه هاي
سپاه آمدند روي بالكن
تو را به زور از صندلي امام جدا كردند.
در هوا ول شدي و افتادي پايين !
عقده هايي كه چهل روز بود حبس كرده بودي
رها شدند
مرواريد اشكهايت
زنجيري بين چهره ات و زمين
به وجود
آورده بودند. با زور
از حسينيه بيرونمان كردند. حال نداشتي
من هم
دست كمي از تو نداشتم
اما تو دست به ديوار راه
مي رفتي . داشتي فنا مي شدي
داشتي در خودت متلاشي
مي شدي
تازه باور كردي
كه پدر نيست
كه رهبر نيست
امام
نيست و فرمانده نيست ! باورت شده بود
واقعا يتيم شده ايم
از روبه رو
انبوه جمعيت سيل آسا مي آمدند
با خروش و ولوله
بودند
همه به سروسينه مي زدند
شعار مي دادند. شعارها تازگي
داشت : طراوت داشت
عكس امام و آقاي خامنه اي
روي
دست مردم تكان مي خورد. تصويري كه ادامه دهنده بود.
آغازگر بود. خواستم كمكت كنم
كه زير دست و پا نروي
آمدم
دستت را بگيرم
كه گم نشوي
تو دستم را گرفتي و داد زدي :
« سعيد! خورشيد. آفتاب
. سعيد! بدو كه جا نمانيم .
مي خواهيم برويم براي بيعت »
ث ث ث
كاروان از كوچه هاي جماران به راه افتاد
به كجا به
حسينيه امام ! خنكي مطبوعي
همه جا را فرا گرفت
بوي
شكوفه هاي نارنج و عطر درختان زيتون خيابان فلسطين همه را
به هوش آورده بود.
... مجنون وار
به دور معشوق طواف مي كرديم و مي گفتيم :
« روح خدا در دل ماست
خامنه اي رهبر ماست » .
وقت
وقت بيعت بود : بيعت با « آقا » .
كانون فرهنگي هنري غدير انديمشك

*****
به ياد يار سفر كرده
|

به مناسبت 12 خرداد سالگرد ارتحال حاج آقا ابوترابي
در زندگي گاه با انسانهايي روبرو مي شويم كه داراي
شخصيتي عجيب هستند و شناخت رموز و پيچيدگي هاي
شخصيت آنان بسيار دشوار است و گاهي كاملا " شناخته
نمي شوند
مگر زماني كه ديگر در قيد حيات نيستند و جامعه از
فيض حضورشان بي بهره مي ماند.
اين چنين انسانهايي هميشه در مصائب و مشكلات تكيه گاه
مردم مي شوند و زندگي خود را وقف خدمت به همنوعان
مي كنند. آنچنان صميمي اند كه هر كس به راحتي مي تواند با آنان
ارتباط برقرار كند. حضورشان اميدآفرين و ديدارشان لذت بخش
است . با اطمينان سخن مي گويند كلامشان نافذ و شنونده با تمام
وجود خود بوي صداقت از گفتارشان مي شنود. آنان عزمي راسخ
دارند و در رويارويي با مشكلات هراسي به دل راه نمي دهند و از
ميدان بدر نمي روند. به مقام به ديده مسئوليت مي نگرند و به قول
شهيد مظلوم بهشتي شيفته خدمتند نه تشنه قدرت . همه مزاياي
قدرت را صرف رفع حوائج نيازمندان مي كنند و...
يك نمونه از چنين انسانهايي مرحوم حاج آقا ابوترابي بود.
اين روحاني بزرگ در عرصه خدمتگزاري الگوي بارزي براي
نسل حاضر و آيندگان به شمار مي آيد اگر به درستي شناخته شود
او در سراسر عمر پربركتش تجسم عيني يك انسان خدا مقصد
بود كه هرگز زمان و مكان براي او در خدمت به مردم و طاعت
حق مطرح نبود. اراده استوار او كوه مشكلات را متلاشي مي كرد
و كوير سوزان نااميدي را به گلستان شور و نشاط و اميد مبدل
مي ساخت . در انديشه والاي او ياس راهي نداشت هميشه به
انتهاي راه مي نگريست و به سختي هاي مسير توجه نمي كرد.
انديشه اش روشن
قلبش مطمئن و گام هايش در طي طريق
استوار بود. او راهنمايي دلسوز
تكيه گاهي مطمئن و محرم اسرار
همسفران خود بود. با حضورش واژه غربت معنايي نداشت . نگاه
مهربانش گرمابخش بود. اگر او را پدر آزادگان بناميم
سخني به
گزاف نگفته ايم زيرا در تمام دوران اسارت و پس از آن همانند
پدري خيرخواه و مشفق در حق فرزندانش از هيچ كوششي دريغ
نورزيد.
او زماني قدم در محيط زندانهاي مخوف رژيم پليد صدام
گذاشت كه سنگيني بار مصيبتها توان همه را فرسوده بود. هنر
بزرگ ابوترابي اين بود كه واژه اسارت و غل و زنجير و زندان را
نه به معناي تسليم و پذيرش ذلت و حقارت در برابر دشمن بلكه
به معناي فرصتي براي عروج روح و كسب فضيلت و شرافت و
سرفرازي تفسير كرد و با اين تفسير حكيمانه خود چنان انقلابي
در جمع هم بندان خود
ايجاد كرد كه در خيزش طوفان آن دشمن
بعثي تن به شكست داد و حقيرانه عقب نشيني كرد بعد از آن كه
محاصره و همجمه هاي پياپيش براي تسخير روح اسرا همه را به
ستوه آورده بود.
آري هنر ابوترابي اين بود كه در شكنجه گاه درنده خوترين
دشمن دين و بشريت ثابت كرد با جسم در زنجير هم مي توان تا
بي نهايت پرواز كرد و به مرتبه اولياالله رسيد و چنين بود كه با
اتصال به ذات اقدس حق و با استعانت از قادر متعال و توسل به
ائمه اطهار و نيز ايمان شگرف و اخلاق حسنه خود اسرا را به
اوج آزادگي رساند و آنان را كه در زندانهاي صدام قواي شان رو
به تحليل مي رفت به جايگاهي ارتقا داد كه به فرموده رهبر
محبوب انقلاب « ذخيره انقلاب گرديدند »
بدون شك ابوترابي نمونه بارز يك خدمتگزار مخلص بود كه
با تاسي به پيشوايان دين هرگز از بندگان خدا فاصله نگرفت و
پيوسته در ميان آنان زندگي كرد و خدمت به آنها را افتخار بزرگي
براي خود مي دانست . او با همه مشغله ها از سركشي به محرومان
و نيازمندان غافل نشد و در انجام اين وظيفه خطير حتي تا
دورترين نقاط كشور دريغ نورزيد. دغدغه هميشگي اش تلاش
براي خدمت هر چه بيشتر به مردم و تقويت نظام مقدس
جمهوري اسلامي و پيوند مستحكم با ولي امر مسلمين بود.
و ختم كلام اينكه ابوترابي نمونه اي عيني از نقش آفريني و
تاثيرگذاري عميق روحانيت متعهد در جامعه و دست پرورده
مكتب شريف ولايت فقيه بود كه با خصلتهاي والاي مكتبي و
داشتن پيوند عميق با مردم و روحيه خدمتگذاري خالصانه نام
خود را در تاريخ اين مرز و بوم به نيكويي ثبت كرد. او حق بزرگي
بر گردن ما دارد و بر ماست كه ياد و نام او را پيوسته زنده نگاه
داريم . حماسه پرشكوهش جاويدان و راهش پر رهرو باد.
آزاده بيژن كياني

*****
آئينه استقامت
|
تقديم به سردار آزادگان
مرحوم حجت الاسلام « سيد علي
اكبر ابوترابي »
ديروز با زخمي از دون
از عشق زيبا سرودي
آري ! تو عاشق تريني
مجنون و شيدا سرودي
امروز عصري غريب است
تصويري از درد مبهم
سردار آزادگاني
روزي كه تنها سرودي
ديدم چه زيبا گسستي در بند
بند اسارت
با يك تبسم صبوري
عشقي مصفا سرودي
در نيمه گاه خرداد
تا بارگاه كبوتر
در كوچه هاي غريبي
سرالرضا را سرودي
گفتم غزل داغدار
ابيات در هم شكسته است
ياد و غمي مانده در دل
چون در ديبا سرودي
خوش مي روي بوترابي
عاشق ترين زخمي سال
در ساحل سبز يادم
افتادگي را سرودي
در محفل انس ياران
از شبنم و گل شنيدي
با سفره اي از صداقت
بوي مسيحا سرودي
اي شانه هاي صبورت
آيينه استقامت
عاشق ترين لحظه ها را
بر موج دريا سرودي
جام سبو سركشيدي
ديروز با قامتي سبز
يك ركعت از سادگي را
در فصل فردا سرودي
ث اسماعيل يكتايي لنگرودي

*****
خاطره
غم انگيزترين خاطره دوران اسارتم
|
عم انگيزترين دوران اسارتم لحظه اي بود كه خبر ارتحال
امام خميني (ره ) را شنيدم اين خاطره براي همه برادران اسيرم
سخت غم انگيز بود
چرا كه ايشان ما را ميهمان جمهوري
اسلامي خوانده بودند و همه ما احساس مي كرديم كه حضرت
امام (رحمه الله عليه ) براي اسرا و براي همه مستضعفان جهان
پدر
معلم
رهبر و يار بود.
اسير عراقي : خالدالهماوندي

| | | |