
ديدگاه هاي امام خميني درباره
جايگاه و نقش فرهنگ
« فرهنگ » هويت اصلي جامعه انساني را تشكيل مي دهد و
حيات و زندگي غيرتمند و پايدار را بنيان مي نهد و بسترساز
همه رشدها و بالندگي ها مي شود.
فرهنگ
درخت تنومند و ريشه داري است كه سياست
اقتصاد
حكومت و قانون و ساير جلوه هاي حيات اجتماعي
ثمرات و ميوه هاي آن محسوب مي شوند
و از همين روست كه
چنانچه ريشه هاي اين درخت رو به فساد و اضمحلال روند و
در معرض آفات مختلف قرار گيرند
حاصل و ميوه هاي آن نيز
فاسد و فاقد بهره برداري مي شوند و تحت تاثير عوارض و
آفاتي كه در « اصل » و « ريشه » پديده آمده است
نقصان و
ضعف مي يابند و آفت زده و پوسيده مي شوند.
به تعبيري ديگر
فرهنگ جامعه همواره « اصل » است و
سياست و اقتصاد و حكومت
« فرع » مي باشند و تابع و برآمده
و مقهور و تاثيرپذير از اصل .
بديهي است كه هر نوع اخلال
ضعف
فساد و تباهي كه در
« اصل » به وجود آيد
در « فرع » تاثيري اجتناب ناپذير خواهد
داشت و به نسبت و ميزان آفت و زيان و تباهي به وجود آمده
در اصل
فروع به آفت و تباهي گرفتار مي آيند.
تعبير سوم در معرفي جايگاه و نقش فرهنگ
تمثيل
« زيربنا » و « روبنا » مي باشد.
فرهنگ جامعه
زيربناست و اقتصاد و سياست روبنا. نكته
اول اين است كه زيربنا هميشه جايگاه و نقش پايه و اساس و
بنيان را دارد
در حالي كه روبنا در نقش شكل دهي و
سازمان دهي چهره مي نمايد.
نكته دوم اين كه اگر زيربنا فرو ريزد
روبنا نيز به تبعيت و
تاثيرپذير از آن فرو مي ريزد و از همين جا اهميت زيربنا به
عنوان « پايه » و « ركن » مشخص مي شود. در حالي كه اگر روبنا
فرو ريزد
زيربنا در جايگاه خود مصون و محفوظ مي باشد.
مسلم است كه روبنا
بدون نقش نمي باشد و فاقد اهميت نيز
نيست
لكن اين نقش
در اساس و بنيان نيست
كه در شكل
دهي ساختاري است كه ركن و پايه اصلي آن را همان « زيربنا »
تشكيل مي دهد.
نكته سوم در تمثيل زيربنا و روبنا اين است كه اگر زيربنا
وجود نداشته باشد
روبنا نيز موجوديت نمي يابد
در حالي كه
چنانچه روبنا نباشد نقشي در موجوديت زيربنا نخواهد داشت
اگر چه روبنا در كنار زيربنا زيباست
لكن در همان نقش روبنا و
نه بيشتر.
حضرت امام خميني براي « فرهنگ » نقش بنيادين و
محوري قائل مي باشند و هويت اصلي جامعه را مولود فرهنگ
صحيح و سالم آن مي دانند
همچنين معتقدند كه ابعاد سياسي
و اقتصادي جامعه در صورتي كه تابع فرهنگ پويا و توانمند
نباشند
از سلامت بي بهره مي مانند و نمي توانند بدون
زيرساخت هاي فرهنگي
در پيشبرد جامعه به سوي اهداف
متعالي نقش آفريني كنند :
« بي شك
بالاترين و والاترين عنصري كه در موجوديت هر
جامعه دخالت اساسي دارد
فرهنگ آن جامعه است . اساسا
فرهنگ هر جامعه هويت و موجوديت آن جامعه را تشكيل
مي دهد و با انحراف فرهنگ
هر چند جامعه در بعدهاي
اقتصادي
سياسي
صنعتي و نظامي قدرتمند و قوي باشد ولي
پوچ و پوك و ميان تهي است . اگر فرهنگ جامعه اي وابسته و
مرتزق از فرهنگ مخالف باشد
ناچار ديگر ابعاد آن جامعه به
جانب مخالف گرايش پيدا مي كند و بالاخره در آن مستهلك
مي شود و موجوديت خود را در تمام ابعاد از دست مي دهد . » (1 )
از ديدگاه حضرت امام خميني
وابستگي اقتصادي و
وابستگي سياسي
معلول وابستگي فرهنگي است و تا زماني كه
فرهنگ جامعه اي در حلقه هاي محاصره استعمار فرهنگي اسير
و مقهور باشد
اسارت و وابستگي اقتصادي و سياسي
امري
است طبيعي و قابل انتظار. بنابراين اگر كشور و جامعه اي
بخواهد آنگونه كه شايسته است به مرز « استقلال » برسد
ابتدا
بايد به « استقلال فرهنگي » دست يابد تا در پرتو آن به ساير
ابعاد استقلال
يعني استقلال سياسي و استقلال اقتصادي نايل
آيد.
به عبارت كوتاه و ژرف حضرت امام در اين موضوع
توجه و تامل مي كنيم :
« استقلال و موجوديت هر جامعه
از استقلال فرهنگ آن
نشات مي گيرد
و ساده انديشي است كه گمان شود با وابستگي
فرهنگي
استقلال در ابعاد ديگر يا يكي از آنها امكان پذير
است . » (2 )
حضرت امام خميني (ره )
هجوم گسترده و برنامه ريزي
شده و دراز مدت استعمارگران به فرهنگ جوامع انساني را
دليل و برهان روشن اهميت فرهنگ و نقش محوري و تعيين
كننده آن مي دانند و معتقدند :
« بي جهت و من باب اتفاق نيست كه هدف اصلي
استعمارگران كه در راس تمام اهداف آنان است
هجوم به
فرهنگ جوامع زير سلطه است . اتفاقي نيست كه مراكز تربيت و
تعليم كشورها و از آن جمله كشور ايران از دبستان تادانشگاه
مورد تاخت و تاز استعمارگران خصوصا غربي ها و اخيرا
آمريكا و شوروي قرار گرفت و زبانها و قلمهاي غربزده گان و
شرق زدگان
آگاهانه يا ناآگاه و اساتيد غربزده و شرق زده
دانشگاه ها در طول ملت تاسيس دانشگاه و خصوصا دهه هاي
اخير(يعني دوران سياه رژيم پهلوي ) اين خدمت بزرگ را براي
غرب و شرق انجام داده اند
هر چند در بين ارباب قلم و زبان و
اساتيد
اشخاص متعهد و متوجهي بودند و هستند كه بر
خلاف آن مسير بودند و مي باشند » (3 )
حضرت امام خميني براي نشان دادن عمق « وابستگي
فرهنگي » و خطرات ناشي از آن و رنج و زمان وسيعي كه براي
مرتفع كردن آن لازم است و مقايسه اين وابستگي با « وابستگي
اقتصادي » به مثال روشن و صريحي تمسك مي جويند. اين
تمثيل
به خوبي مشخص مي كند كه وابستگي فرهنگي كه تا
اعماق وجود بعضي از افراد جامعه ريشه دوانده و با روح و
گوشت و پوست آنان عجين و ممزوج شده است
به سهولت
قابل درمان نيست و زمان و تلاش هاي وسيع و برنامه ريزي
شده اي مي طلبد. اين برنامه ها و تلاش ها بايد متناسب با زمان
گسترده اي كه انسان « از خود بيگانه » و مبتلا به عارضه و
بيماري « غرب زدگي » به گريز از هويت انساني و فرهنگ بومي و
استقلال و اعتلاي سرزمين خود و اطاعت محض وبي چون و
چرا در برابر القائات فرهنگي و سياسي بيگانگان و حركت
مشتاقانه و شتاب آلود تا مرز « جاسوسي » و « خيانت » به وطن و
آب و خاك و مردم خويش مي پردازد
تنظيم گردد تا بدين
وسيله به مرور آثار مخرب و رسوبات برجاي مانده « وابستگي
فرهنگي » از جان و روح وابستگان زدوده شود.
حضرت امام خميني در مثال مورد اشاره
درباره عمق
وابستگي فرهنگي چنين مي فرمايد :
« وابستگي اقتصادي قابل جبران است ... اما وابستگي
روحي و انساني است كه بسيار مشكل است . يك بچه را از آن
بچه كوچكي كه بوده است در دامان مادرش و تا رفته است به
دبستان
تا رفته است به دبيرستان
تا رفته است به دانشگاه
و
هر جا رفته
تبليغات جوري بوده است كه اين را وابسته
بارآورده و اعتقادش اين شده كه به غير ارتباط با خارج
نمي شود كاري كرد
خودمان چيزي نداريم
و حتي گمان اين
است كه خودمان حتي اخلاقمان هم اخلاق صحيح نباشد
اين
است كه مشكل است ترميمش و به اين زودي ها نمي توانيم
ترميم كنيم . » (4 )
اگر چه « فرهنگ » زيربنا و ركن و بنيان محسوب مي شود و
نقش محوري و بنيادين دارد و اقتصاد و سياست بر مدار آن
مي چرخند و از آن مايه مي گيرند و مقهور قدرت تاثيرگذار و
تعيين كننده آن مي باشند
لكن اين واقعيت هرگز به اين مفهوم
نيست كه « اقتصاد » از اهميت برخوردار نمي باشد و بايد نسبت
به برنامه ريزي ها و سامان دهي هاي اقتصادي كم توجه بود.
شكي نيست كه اقتصاد در جايگاه خود از اهميت ويژه اي
برخوردار مي باشد و با آن كه روبناست
در زيربنا يعني فرهنگ
تاثير مي نهد و جلوه هاي حياتي و نقش آفرين فرهنگ
يعني « معنويت » و « اخلاق » و « باورها » و « ارزشها » را تحت
تاثير قرار مي دهد و به سوي خود جلب و جذب مي نمايد.
يعني « فقر » به عنوان يكي از نمودها و جلوه هاي اقتصاد ناسالم
در فرهنگ و معنويت تاثير مي گذارد و باورها را متزلزل مي كند
به ويژه اگر فرهنگ و ارزشها و هنجارها از عمق و مطالعه و
استحكام كافي برخوردار نباشند كه در اين صورت مقاومت در
برابر آثار مخرب فقر
ناممكن است
همچنين « ثروت سرشار و
مهار و كنترل نشده » مي تواند در فرهنگ و معنويت تاثير مخرب
بر جاي نهد و به انحراف و انحطاط اعتقادي و اخلاقي و
آلودگي و فساد و تباهي ختم گردد
مگر آن كه بنيان هاي
اعتقادي و اخلاقي از استواري كامل برخوردار باشند كه در اين
صورت ثروت سرشار نه تنها به تخريب نمي پردازد
بلكه
توسط باورهاي مستحكم و اخلاق ومعنويت پايدار
مهار
مي شود و به بهره برداري هاي صحيح مي رسد.
در تعاليم مقدس اسلام
آموزه هاي بسيار بيدار كننده اي
درباره تاثيرهاي مخرب « فقر » در فرهنگ و باورها مشاهده
مي شود.
رسول گرامي اسلام (ص ) به صراحت اعلام مي نمايد :
« فقر و تهي دستي
از كشته شدن سخت تر است . » (5 )
رسول اكرم (ص ) از آن جهت فقر را به مرگ و كشته شدن
تشبيه مي نمايد كه در مرگ نوعي « تلخي » موج مي زند و هيچ
انساني راضي به نوشيدن شرنگ مرگ و كشته شدن نمي باشد.
در اين تمثيل و تشبيه
فقر به دليل تلخي آن به مرگ همانند
شده است تا بدينوسيله شدت ناگواري آن در ذائقه فقرا و تهي
دستان نمايانده شود.
همچنين در اين سخن تامل برانگيز
علاوه بر تلخي كشته
شدن
سختي و رنج آن نيز مورد نظر مي باشد و فقر و ناداري به
اين دليل به اين نوع مرگ تشبيه مي شود كه همراه با زجر و
مشقت فراوان مي باشد.
حضرت امام جعفر صادق (ع ) مي فرمايد :
« نزديك است كه فقر به كفر انجامد ... » (6 )
مي بينيم كه خطر فقر به حدي است كه انسان هايي را كه از
بنيان هاي مستحكم اعتقادي و پالايش هاي دروني كم بهره اند
متزلزل مي سازد و به كام كفر فرو مي برد.
در تعاليم اسلام همانگونه كه فقر و ناداري
آفت و خطر نام
مي گيرد
ثروت و توانگري بي حد و حصر و نامتوازن نيز به
انحراف انسان هايي كه از چارچوب هاي شرعي و الهي تخطي
مي كنند
منجر مي شود. قرآن كريم مي فرمايد :
« ان الانسان ليطغي ان راه استغني » (7 )
« همانا انسان به طغيان و سركشي مي رسد
آنگاه كه خود را
در ثروت و توانگري سرشار مشاهده نمايد. »
آموزه هاي اسلام با توجه به اهميت اقتصاد ـ در جايگاه و
حد و اندازه خود ـ به منظور جلوگيري از تاثيرات ناگوار فقر و
محروميت
به چاره جويي و ارائه راه حل هاي اساسي پرداخته
است . يعني براي آن كه فقر و محروميت كه يك مشكل بزرگ
اقتصادي است در فرهنگ و معنويت جامعه تاثير مخرب بر
جاي ننهد و ايمان و اخلاق و ارزشها و هنجارهاي الهي را
متزلزل نسازد و در رشد و پويايي جامعه خلا و مانع ايجاد
نكند
بايد معضلات اقتصادي مرتفع شود و با مبارزه عملي با
فقر و محروميت
« رفاه » متوازن و مشروع و معقول پديد آيد.
توصيه هاي مكرر حضرت امام خميني به « فقرزدايي » و
رسيدگي به مضايق و تنگناهاي معيشتي مردم جامعه
ناشي از
ديدگاه جامع و شناخت كامل آن پيشواي الهي نسبت به تعاليم
و قوانين اسلام و پيوند و ارتباط « اقتصاد » با « فرهنگ » جامعه
و ضرورت جلوگيري از تاثيرهاي اقتصاد مخرب بر فرهنگ و
معنويت سالم و بالنده مي باشد. بنابراين ضمن توجه به
واقعيت هاي اقتصادي و پذيرش منطقي ارتباط نزديك اقتصاد
با فرهنگ و تاثير پذيري باورها و ارزشها از نابساماني هاي
اقتصادي و ضرورت رفع مشكلات به وجود آمده از اقتصاد
ناسالم
اين واقعيت به هيچ وجه قابل اغماض و كتمان
نمي باشد كه « فرهنگ »
ركن
زيربنا
اساس و محور اصلي
جامعه اسلامي مي باشد و از همين روست كه استعمارگران در
طول دوره هاي مختلف تاريخي
براي سيطره بر كشورها و به
كنترل در آوردن منابع ثروت آنان
از « فرهنگ » شروع كرده اند و
تمام طرح ها و برنامه ريزي هاي خود را به منظور مستعمره
كردن كشورها
متوجه فرهنگ آن جوامع نموده اند و مهار
فرهنگ ها را زمينه و بستر مساعد براي مهار سياست و اقتصاد
دانسته اند
و با توجه به همين واقعيت انكارناپذير است كه
« استقلال فرهنگي » پيش درآمد همه استقلال ها مي باشد و
ملت ها و كشورها تا به اين استقلال نرسند
در سياست و
اقتصاد به استقلال نخواهند رسيد و « وابستگي » در تمام ابعاد و
جنبه ها
جوامع و ملتهاي اسير در زنجيرهاي
« استعمارفرهنگي » را از رهايي و نجات باز مي دارد.
پاورقي :
1 ـ صحيفه نور
ج 15
ص 160
2 ـ همان مدرك
ص 160
3 ـ در جستجوي راه از كلام امام
دفتر بيست و دوم
فرهنگ و
تعليم و تربيت
ص 158
4 ـ همان مدرك
ص 108
5 ـ بحارالانوار
ج 69
6 ـ سفينه البحار
ج 2
7 ـ قرآن كريم
سوره علق
آيات 6 و 7
حضرت امام خميني براي « فرهنگ » نقش
بنيادين و محوري قائل مي باشند و هويت
اصلي جامعه را مولود فرهنگ صحيح و سالم
مي دانند و معتقدند ابعاد سياسي و اقتصادي
جامعه در صورتي كه تابع فرهنگ پويا و
توانمند نباشند
از سلامت بي بهره
مي مانند.
قدرتهاي استعماري در طول دوره هاي
مختلف تاريخي براي سيطره بر كشورها و به
كنترل درآوردن منابع ثروت آنان
از
« فرهنگ » شروع كرده اند و مهار فرهنگها را
زمينه و بستر مناسب براي مهار « سياست » و
« اقتصاد » دانسته اند.
محور و زيربنا بودن « فرهنگ
نافي
جايگاه و اهميت « اقتصاد » نيست و از ارزش
و ضرورت برنامه ريزي ها و سامان دهي هاي
اقتصادي نمي كاهد و تاثير اقتصاد سالم يا
ناسالم را در فرهنگ و معنويت جامعه نفي
نمي كند.

*****
خورشيد رخشان
|
تو آن سروي كه چون سر بركني سرها بيارايي
و گر سرور شدي آيين سرورها بيارايي
به نقاش ازل ماني كه با نقشي جهان آرد
چمنها با گل و سرو و صنوبرها بيارايي
نه هر كو كاروان راند رموز رهبري داند
تو روح الله رهي داري كه رهبرها بيارايي
بدين شوق شهادتها چه بيم از لشكر كافر
كه هر آني تو آن داني كه لشكرها بيارايي
همان تيغ جهاد و خطبه هاي مسجد كوفه ست
كه رنگين مي كني محراب و منبرها بيارايي
به فرمان تو پاكان با لقاالله پيوستند
چه رنگين حجله ها كز سنگ و سنگرها بيارايي
به روزنهاي چشم و دل همه نور جمال توست
به هر روزن تو منظوري و منظرها بيارايي
تو بودي « آفتاب از مغرب » آنكو در حديث آمد
به كشورها گذر كردي كه كشورها بيارايي
اگر خاور به خورشيدي درخشان مي كند آفاق
تو آن خورشيد رخشاني كه خاورها بيارايي
كجا با مشك و عنبر كلك مشكين تو آرايند
تويي كز خط مشكين مشك و عنبرها بيارايي
دل و جان همه مردم پر از نقش تو جانانه ست
جلو خانها بيفروزي و سر درها بيارايي
من اين يك بيت سعدي با تو اي خواننده مي گويم
مگر گيري قلم در دست و دفترها بيارايي
به زيورها بيارايند مردم گلعذاران را
« تو شاخ گل چنان زيبا » كه زيورها بيارايي
تو هم خود « شهريار » گوهر آرايي و گوهر سنج
به هر گنجت گذار افتاد گوهرها بيارايي
محمدحسين شهريار

*****
پاكتر از آب روان
|
اي كه ايمان تو از آب روان پاكتر است
هودج ياد تو از خاطر من
در گذرست
از تماشاي من سوخته دل
ديده مبند
نه مگر چشم تو سرمايه اهل هنرست
از عبور شب از اين خاك خطر باكي نيست
روشن از ديده بيدار تو
چشم سحرست
تا خدا با تو و تو با من و من با عشقم
حيله حيله گران
صاعقه بي اثرست
همچو خورشيد
سحر با تن خونين آيد
هر كه چونان تو در اين معركه مرد خطرست
باغبان را به فلك مي رسد آوازه شكر
باغ ايثار تو اينگونه كه پر بار و برست
گفت پيغمبر گل
صبح به اصحاب چمن
كه در اين باغ بسي لاله خونين جگرست
گرچه خاموش ترين شاعر شهرم
اما
آتش عشق تو در جان و دلم شعله ورست
جواد محقق

*****
بي جمال تو
|
تيره شد آينه صبح درخشان بي تو
تار شد مشرق روحاني ايمان بي تو
نزهت اين چمن از نكهت انفاس تو بود
زرد شد سبزي احسان بهاران بي تو
جنگل سبز قيام از تو برافراشته بود
مي رود قوت زانوي درختان بي تو
ضجه ها مي زند از داغ جگرسوز فراق
در و ديوار غم آلود جماران بي تو
بي جمال تو دل آينه و آب گرفت
آتشين شد نفس باد پريشان بي تو
پاره شد رشته منظومه نوراني شوق
گشت آفاق همه كلبه احزان بي تو
من چه گويم كه چه سان آينه روز گرفت
رنگ دلگيرترين شام غريبان بي تو
كاش پيش از شب اندوه سفر مي كرديم
تا نبوديم در اين باغ غزلخوان بي تو
زكريا اخلاقي

| | | |