روزنامه جمهوري اسلامي 08/03/1382 صفحه جبهه و جنگ

  • سياه و سفيد
  • سرو تناور
  • فرمانده جوان
  • *****
    سياه و سفيد




  • تصور اتم غلط بود
    در سال آخر جنگ از محور عملياتي جنوب به محور عملياتي شمال منتقل شدم و در يك منطقه كوهستاني در شمال عراق مستقر شديم منطقه اي كه در طول زندگي آن رانديده بودم . يك روز آنجا مانديم . در شب روز دوم يك عمليات گسترده عليه ما شروع شد در جايي كه ما بوديم و هوا خيلي تاريك بود. بعد از ساعاتي من اطراف خود را نديدم تعدادي زخمي شدند و تعدادي نيز فرار كردند فقط چند نفر مانديم كه نزديك طلوع آفتاب توسط نيروهاي جمهوري اسلامي ايران محاصره شديم . بعد از اسارت از سربازان سپاه پاسداران چيزي كه توقع آن را نداشتيم ديديم . آنها با اخلاق عالي با ما رفتار كردند با ما احوالپرسي و روبوسي كردند و به ما شيريني دادند. زخميهاي ما را مداوا كردند با ديدن اين رفتار تصوراتي كه از سربازان ايراني در ذهنم وجود داشت عوض شد تا اينكه وارد اردوگاه شدم تعجبم بيشتر شد چونكه آنجا را مثل حوزه علميه ديدم . با هركدام از اسرا كه صحبت مي كردم احساس مي كردم كه با يك روحاني صحبت مي كنم چرا كه اكثر آنها اطلاعات مذهبي زيادي در آنجا كسب كرده بودند و اين در حالي بود كه بيشتر آنها مي گفتند ما حتي يك وضو گرفتن ساده را هم نمي دانستيم و براي من فرصت خوب و مناسبي بود كه هر چه نماز و روزه قضا داشتم انجام دهم .
    اسير هادي الطفيلي
    مسئول كارهاي داخلي
    در اولين روز ورود به اردوگاه ما بوديم و تونل وحشت . بچه ها به شكل ايستادن سربازان عراقي كه روبه روي هم مي ايستادند و با كابل و باتوم از هر كس كه از بين آنها رد مي شد پذيرايي مي كردند تونل وحشت مي گفتند. قبل از اينكه به تونل وحشت برسيم يك سرباز چاق و تپل عراقي كه سبيلهاي بلند و چهره اي خشن نيز داشت جلو در اتوبوس بود براي خوشامدگويي و پذيرايي مقدماتي ! او با مشت و لگد ما را نيمه جان مي كرد و به پايين مي فرستاد. بچه ها به او مي گفتند : « مسئول كارهاي داخلي نظير فك پياده كردن شكم دريدن و... » .
    وقتي از دست او رها مي شديم تازه اول كار بود; يعني رد شدن از آن تونل وحشت كه اگر شانس مي آورديم و نيمه جان از آن بيرون مي آمديم بايد خدا را شكر مي كرديم !
    برادر آزاده جهانبخش شاكري

  • *****
    سرو تناور




  • براي خلبان شهيد سرهنگ « حسين قاسمي »
    در زندان باز شد و مردي به داخل افتاد. زندانبان صدايش را بلند كرد « فعلا برو تو! چند روز كه اينجا ماندي پرواز كردن يادت مي رود » .
    وقتي قامت كشيد. سرو تناوري را با سينه هاي ستبر ديدم . در زير گرد و خاك نشسته بر صورتش و در ميان سرخي خون گونه هايش هاله اي از نور به چشم مي خورد وقتي سئوالش را پرسيد فهميدم از خطه شمال است .
    ساعت چنده
    وقتي شنيد زمان را گم كرده ايم به گوشه اي رفت و سر در چاك گريبان فرو برد همه منتظر مانديم تا حرفي بزند لحظه اي بعد دستي به صورت خيس اشكش كشيد و گفت : « ببخشيد يادم رفت سلام كنم » جوابش را داديم .
    اسم من حسين قاسمي است .
    ناهار را كه مشتي نخود و نان خشك بود خورديم از تنها پنجره كوچك زندان نگاهي به بيرون انداخت و سپس به سوي در رفت چند ضربه اي به روي آن نواخت زندانبان فرياد كشيد « چيه سير شديد »
    مي خواهم وضو بگيرم نماز بخوانم .
    تن هاي شلاق خورده ما لرزيد صداي آن سوي ديوار هم لرزيد.
    در با ناله اي خشك اما شتابزده به روي پاشنه چرخيد نور تا انتهاي اتاق پيش رفت .
    تو غلط مي كني هر وقت ديدي اينها نماز خواندند تو هم بخوان .
    نور سايه شومش را به بيرون كشيد اما حسين به اميد باز شدن در هنوز هم ايستاده بود.
    اينجا اجازه نمي دهند كسي نماز بخواند.
    شما هم نمي خوانيد
    چرا وقت نماز يكي نگهبان مي ايستد.
    صدايش تار و پود كهنه دلهاي ما را به خروش در آورد و دستها را محكم به روي زمين كوبيد و به صورت كشيد و سپس استوار رو به قبله ايستاد زمزمه اش تا ابديت وجودمان دويد.
    اولين ركعت شوق ديدار بود. در دومين وصل يار و سومين هجرت جان . هنوز ركعت چهارم را آغاز نكرده بود كه در باز شد هر كدام به سويي رفتيم دو مرد مسلح يكي از چپ و ديگري از راست به سويش هجوم بردند. حسين براي ركوع سر فرود آورد. صداي ضربه اي مهلك فريادمان را تا انتهاي حلقوم ترسيده مان پايين كشيد بدنبال راهي بوديم تا نجاتش دهيم . غافل از اينكه ما دربند بوديم و او رها.
    صورتش از شدت درد سياه بود.
    دستي بر پهلوي پر دردش كشيد.
    احساس كردم جان مي دهد. اما نفسي عميق كشيد در زير ضربات لگد سفاكان با ترنم شعر الهي به روي زمين غلطيد. هنوز از درد ضربات فرو نشسته بر پيكرش مي ناليد كه دوباره به نماز ايستاد اما قامت راست نكرد و همانجا كه خفته بود شعر دوم عشق را زمزمه كرد.
    روزهايمان را با تلاوت قرآن و شبهايمان را با نماز جماعت گرمي مي بخشيد. امام جماعتمان بود. پيرو مقتدايي كه بي هيچ ترسي از زندانبان سر بر سجده شكر مي سائيد و دژخيم راحتش نمي گذاشت . هر روز به بهانه اي او را مي آزرد و به شكنجه اش مي كشيد و حسين بي آنكه ذره اي از قامت رعنايش خم گردد حتي هنگام حضور در كلاسهاي سياسي شان سينه سپر مي كرد و فرياد مي كشيد « من مقلد خميني ام » .
    صبح دمي بود سياه كه افق را خون گرفته بود چهار نفر بوديم . به بهانه تبادل اسرا از زندان بيرون آمديم يك سپاهي يك سرباز من و حسين همه يك نام داشتيم و جوياي صاحب اسم بوديم كه حسين بن علي شهيد سرخ كربلا بود.
    نيمه راه به خواست نگهبانان به روي دو زانو نشستيم و چشم بندها از چهره ها باز شد در روبرويمان هنوز ستارگان مي درخشيدند. پشت سر برق سلاح كافران سوسويي در صبحدم ظلماني داشت . صدايي برخاست .
    به حكم دادگاه كومله شما به اعدام محكوم هستيد.
    و سپس رگبار گلوله ها آغاز شد. تنها شنيدم كه حسين قاسمي فرياد كشيد « يا ابوالفضل » و بعد بوسه بر خاك زد.
    شهيد حسين قاسمي يكي از استاد خلبانان مركز آموزش هوانيروز بود كه در يكي از عملياتهاي غرب كشور پس از سقوط بال گردش به اسارت گروهك ضدانقلاب كومله در آمد. وي پس از تحمل 9 ماه اسارت و شكنجه هاي طاقت فرسا و به دليل اقامه نماز در زندان و طرفداري از انقلاب اسلامي توسط حزب منحله كومله به شهادت رسيدند.
    در بين اين چهار تن يك نفر بنام حسين امير خليلي با توجه به اصابت گلوله به شقيقه اش زنده ماند از آن چه در زندانهاي ملحدين گذشته بود برايمان گفت .
    برگرفته از ويژه نامه هوانيروز

  • *****
    فرمانده جوان




  • نگاهي به زندگي سردار شهيد « محمد تيموريان »
    صداي تنك برخورد باران با شيرواني حلبي و پنجره ي مه گرفته و اتاق دم كرده از هرم بخاري هيزمي سرخ شده و ابر خوش بويي كه از قابلمه برمي خواست پلك ها را به بسته شدن ترغيب مي كرد. ولي اضطراب تولد كودك همه را هوشيار نگاه داشته بود. صداي قوقولي قوقوي خروس بي محل چرت همه را پاره كرد. ولي از آن مهم تر صداي گريه هايي بود كه خود را از در اتاق مجاور بيرون كشيد و به گوش مردها و زن ها رساند. شوق زندگي خانه را پركرد و پدر براي اين كه آن را با هواي بيرون ماه فروردين سال 1345 آمل پيوند بزند پنجره را باز كرد.

    لباس هاي مرتب و تميز را يكي يكي برداشت و پوشيد. با آن سر تراشيده اش بزرگ تر به نظر مي رسيد. شوق مدرسه در چشم هايش موج مي زد. به درب مدرسه كه رسيد از اين همه ازدحام مبهوت شد. كمي مكث كرد و تمام جراتش را به خدمت گرفت و با يك قدم بلند به داخل حياط رفت .


    باورش نمي شد حالا بايد از اين دبستان دل مي كند. خاطره ي روز اول صحنه به صحنه در ذهنش تداعي شد. مدرسه راهنمايي تحصيلي هم خيلي با دبستان فرق نمي كرد ولي فهم سال هاي نوجواني به او اجازه مي داد تا كتاب هاي مذهبي را بخواند و بفهمد و طعم شيرين جلسات قرآن و كلاس هاي مذهبي شبانه ي كودكي اش را درك كند.
    سال دوم راهنمايي مصادف با شروع انقلاب شد و صداي گلوله هاي پراكنده و فريادهاي مبهمي كه از دور شنيده مي شد فضا را پركرده بود. بوي سوختگي لاستيك ها و گازاشك آور بيشتر نفس محمد را بند مي آورد. نفس نفس زنان سعي مي كرد تا گام هايش كند نشود. سركوچه هاي خاورمحله كه رسيد احساس كرد كسي پشت سر او مي دود. روكه برگرداند ديد سربازيست . خشكش زد. سرباز سريع رو زانو نشست و نشانه گرفت . انگار زمان متوقف شده بود نوري از لوله ي تفنگ مشاهده شد و بعد صداي مبهمي به گوش رسيد. محمد چشم هايش را بست و منتظره شد تا گلوله قلب و يا مغزش را از حركت بياندازد ولي انگار گلوله بايد خطا مي رفت چيزي با شتاب از كنار گوشش گذشت و به ديوار روبرو اصابت كرد و صداي كمانه كردنش در كوچه ي باريك پيچيد. محمد چشم هايش را گشود و به چشم سرباز مبهوت خيره ماند اما انگار چيزي او را به حركت درآورد و چند ثانيه بعد او در خم كوچه ناپديد شد . سال 58 پر بود از غرور آموزش هاي سخت نظامي در كوه و جنگل پنجه هاي كه رنگ مردي گرفته بود و قبضه ي سنگين برنو و ام يك و ژ3 را در خود مي فشرد و سينه ي ستبر و مردانه اي كه با خار و كلوخ سنگ و زمين همدم شده بود . نظام جمع ها و خيزهاي 5 ثانيه 3 ثانيه و تيراندازي به سبيل مقابل و سنگرگرفتن و مانور دادن همه و همه لذت هاي وصف نشدني جواني بود و سال 59 سختي نشاط آور آموزشي هاي سنگين ويژه . صداي جنگ كه آمد او با حرم امام رضا عجين شده بود ولي از او دل كند و به آمل آمد دوستان را جمع كرد و به سوي جبهه شتافت . حملات رمضان و بعد محرم ! و بعد از آن هم والفجر 4 و ... او را با جنگ پيوندي هماره زد و در شامگاه 1363 12 21 عمليات بدر پروازي عاشقانه از ميان ني هاي سوخته به آسمان آبي كرد.

    هميشه بعد از هر عمليات به مشهد مي رفت . اين بار هم رفت با اين كه شهيد شده بود روح مشتاقش راضي نشد كه دل بكند. دست تقدير وي را در يك اشتباه به همراه شهداي مشهد به حرم مطهر رضوي كشاند تا يك بار ديگر هم شده به آقايش سلام كند.
    حسين نادعلي زاده
    به نقل از سبز سرخ