نهضت خدمت رساني در نگاه شهيدان
دست از شيطنت برداريد
در ميان شما مسئولين عده اي انگشت شمار هستند كه
مي خواهند مردم را از دستگاه قضاوت
مسئولين كشور
ناراحت و ناراضي كنند.
دست از شيطنت برداريد و مردم مستضعف را به خاطر
يك مساله كوچك به اين طرف و آن طرف نفرستيد (چرا) شما
كارهاي يك سرمايه دار و در خط خود را شخصا و فوري
پي گيري مي كنيد در كار مستضعفين ضوابط است ولي در كار
مستكبران روابط خواهش مي كنم با جمله اي ناحق در لباس
شرع حق مردم را پايمال نكنيد و نگوييد فلاني در خط ما
هست و فلاني نيست در ميان مردم باشيد به خدا قسم مردم
تاكنون طاقت آوردند
به خاطر خون شهيدان و امام عزيز
تحمل كردند ولي اگر كاسه ي صبرشان لبريز شد تحمل
نخواهند كرد و كاري مي كنند كه نتوانيد از جايتان بلند شويد
چه بهتر است كه با مردم مهربان باشيد و به خاطر خدا و امام
زمان (عج ) حرف امام را گوش داده و الگو قرارش داده و عمل
كنيد.
شهيد ولي الله محسني ـ نور
مردم را سرگردان نكنيد
در محل كار خود صادقانه خدمت كنيد و مردم را سرگردان
نكنيد برخورد شما بامراجعين خوب باشد تنها يك خواهش
دارم و آن اين است كه سعي كنيد با جريان سازي و خط
ديگري درست كردن قلب امام را ناراحت و دلگير
نسازيد.
شهيد حميد كارگر ـ قائم شهر
صداقت
در هر شغل و كاري كه مشغول هستيد خود را حفظ كنيد
تا اين كه مردم به صداقت شما ايمان داشته باشند.

شهيد حسين روح الله كشتلي ـ بابل
از كاغذبازي دوري كنيد
برادران حزب الله عطوفت داشته باشيد و براي خداكار
كنيد هميشه در كارهايتان رضاي خدا را بخواهيد و توصيه ي
بعدي من مسئولين مملكتي است و آن اين كه حزب اللهي ها را
تقويت كنيد قاطع باشيد و به مستضعفين برسيد و از
كاغذبازي ها دوري كنيد امروز اين مستضعفين هستند كه شما
را به رياست رسانده اند.
شهيد اسماعيل شكوري ـ تنكابن
همواره صبور باشيد
پيامي به برادران حزب اللهي دارم اين است
گوش به
فرمان امام امت باشيد و در كارهايتان خدا را در نظر بگيريد.
در كارهايتان زيرك
استوار و در رفتار و اعمالتان تقوي را در
نظر بگيريد و همواره صبور باشيد و آناني كه به شما
تهمت هايي مي زنند
شما براي رضاي خدا چيزي نگوييد
شهيد مرتضي رستمي ـ نكا
تند خو نباشيد
شما برادران شوراي صنفي كه مسئوليت شما از همه
بيشتر است با رفتار و برخورد اسلامي با ارباب رجوع مواجه
شويد تندخو نباشيد كه اسلام عزيز اين برخورد غيراسلامي
نسبت به مردم را نمي پذيرد. فكر كنيد كه شما هم مثل
همين ها و از متن همين توده مردم هستيد و طوري عمل كنيد
كه مردم شما را با آغوش گرم پذيرا باشند.
شهيد رضا فتحي ـ آمل
به نقل از « سبز سرخ »

*****
خانم حسيني : دلم خيلي شور مي زد
گفتم سري به
مسجد جامع بزنم
|
گوشه هايي از خاطرات سركار خانم حسيني ; از مدافعان
خرمشهر در آغازين روزهاي جنگ
اشاره :
دير زماني است كه دفتر ادبيات و هنر مقاومت حوزه هنري
سازمان تبليغات اسلامي اقدام به برگزاري برنامه « شب خاطره »
مي نمايد. اين برنامه كه زمان برگزاري آن اولين پنجشنبه هاي هر ماه
مي باشد در تالار انديشه ميزبان عموم علاقمندان به ادبيات
پايداري و مقاومت اين مرز و بوم است .
براي آشنايي بيشتر با اين حركت كه يكصد و دوازدهمين برنامه
از عمر آن گذشته است
گوشه هايي از خاطرات سركار خانم حسيني
(شيرزني كه در آغاز جنگ تحميلي
16 سال داشت و به همراه
خانواده در شهر ماند و پا به پاي جهان آرا و همرزمانش از خانه و
كاشانه دفاع كرد) كه در يكصد و سومين شب خاطره حوزه هنري
بيان گرديد را از نظر شما مي گذرانيم
اميد آنكه مقبول افتد.
جبهه و جنگ
با اولين بمباران وحشيانه بعثي ها
مردم وحشت زده و
سراسيمه به هر طرف مي دويدند
ديدم وضعيت شهر كاملا به هم
ريخته و هر كس به طرفي مي دويد
مي خواستم بچه را به مدرسه
ببرم ولي وقتي وضعيت را بحراني ديدم
تصميم گرفتم بچه را به
منزل برده و خودم پيگير ماجرا شوم . يكي از همكلاسي هايم را
ديدم كه بر سر مي زند و شيون مي كند
گفتم چي شده گفت دايي ام
كشته شده ! راهي بيمارستان شدم
وسيله نبود پياده رفتم
بيمارستان محشر بود! هجوم مردم
صداي ناله .... خون و آتش دود!
رفتم گلزار شهدا
آنجا هم كربلا بود! از جنين سقط شده تا پيرمرد
70 ـ 80 ساله و ... زن حامله
همه پرپر شده بودند . آن روزها من
شانزده سال داشتم . خيلي ترسيده بودم
تا حال چنين چيزي نديده
بودم
تنم يخ كرده بود
داشتم از حال مي رفتم
به زحمت خودم را
به غسال خانه رساندم تا كمك كنم . آنروزها دوران خيانت بني صدر
بود
از طرفي مهمات و امكانات درستي براي دفاع نداشتيم .
تفنگمان . « ژ.س » و « ام . يك » كهنه و اسقاطي بود كه گاهي گير ميكرد
و بچه ها مجبور مي شدند بجاي شليك
با قنداقه اش بر سر دشمن
بكوبند! بخاطر همين ميگفتند (ام چماق )!
پدرم ارتشي بود و كاربرد سلاح سنگين را از گذشته مي دانست .
آنها رفتند راه آهن مستقر شدند
هواپيماها طوري بي وقفه بمباران
مي كردند كه نمي شد شهدا را دفن كرد
آنقدر پايين مي آمدند كه با
مسلسل ها نشانه مي گرفتند و مردم را درو مي كردند
طوري كه گاهي
مجبور مي شديم شهدا را رها كنيم و خودمان در قبرها بخوابيم و
پناه بگيريم !
دلم خيلي شور مي زد. گفتم سري به مسجد جامع بزنم به آنجا
كه رفتم ديدم رفتار بچه ها عوض شده
با مهرباني و ترحم با من
برخورد مي كنند
فهميدم چيزي را از من پنهان مي كنند
گفتم چي
شده چيزي نگفتند
لحظه اي بعد از بلندگوي مسجد صدايم زدند
رفتم . گفتند : يكي از اقوام شما مجروح شده !... فهميدم فاجعه
عميق تر از اين حرفهاست
فورا به طرف جنت آباد راه افتادم . در
مسير از حضرت زينب (س ) كمك خواستم تا صبور باشم
به خانه
كه رسيدم ديدم مادر و خواهر كوچكم در حال گريه و بي تابي اند
مادر تا مرا ديد شيون كرد كه اي داد
پدرت شهيد شد. عده اي
تماشايمان مي كردند و سر تكان مي دادند! به مادر نهيب زدم كه
« اين چه كاري است ! مگر خون پدر از آقا امام حسين (ع ) رنگين تر
و عزيزتره آرزوي پدر شهادت در راه دين بود
پس از سالها زجر
در زندان ساواك
به آرزويش رسيد
به مادر گفتم : اگر مي خواهي
گريه كني موقع دفن اجازه نمي دم بالاي سرش بيايي و مادر ديگر
شيون نكرد و بالاتفاق رفتيم و پدر را به خاك سپرديم و... اما از
برادرم بگويم .
برادرم « علي » عضو سپاه خرمشهر بود چگونگي مجروح
شدنش بماند. خلاصه بگويم
وقتي مجروح شد او را در بيمارستان
مصطفي خميني تهران بستري كردند مدتي بعد وقتي خبر شهادت
پدر را مي شنود تصميم ميگيرد به خرمشهر برگردد به بچه ها
مي گويد : من غبطه مي خورم به اين كه پدرم قبل از من شهيد بشود.
فورا به دكترش مي گويد كه اجازه بدهيد به خرمشهر برگردم
دستش
هنوز در گچ بود و دكتر اجازه نداد. علي هم در يك فرصت مناسب
ملافه هاي تخت را به هم گره مي زند و از طبقه دوم بيمارستان پايين
مي آيد كه او را مي بينند و مي گيرند و تحت مراقبت ويژه از
بيمارستان ممنوع الخروج مي شود تا اينكه يك روز همه را به زيارت
اهل قبور مي برند كه علي از اين فرصت استفاده و فرار مي كند و به
خرمشهر مي آيد....
3 ماه بود كه علي را نديده بودم
دلم برايش تنگ شده بود
او
واقعا گل سرسبد خاندان حسيني بود
وقتي او در كنارم بود
دلم
گرم بود و ديگر غمي نداشتم . هنگاميكه علي به خرمشهر رسيد
من
رفته بودم « خط » براي بچه ها غذا ببرم . به مسجد جامع كه آمدم
گفتند علي اومده تو رو ببينه نبودي . يه خشاب و يه پيرهن سپاه رو
داد گفت به خواهرم بديد. پرسيدم : كجا رفت نمي دانستند. رفتم
خانه
گفتند : علي اومد رفت به طرف خط ! به خواهرم گفتم : من هم
مي رم براي بچه ها اسلحه ببرم
بعدش هم مي رم بيمارستان . اگر
علي رو ديدي بهش بگو به مادر سفارش كنه از اينجا بره
حرف
منو گوش نمي كنه .
عراقي ها همچنان پيشروي مي كردند و بچه ها دلاورانه و
جانانه روبروي تانكها مي ايستادند و آنها را عقب مي راندند
علي
آنروز در ميدان « راه آهن » يك تنه جلوي تانكها را گرفته بود
بچه ها
مي گفتند آنقدر « آرپي جي » شليك كرده بود كه از گوش هايش خون
مي چكيد تا جايي كه ديگر صدايي نمي شنيد! و از آتش « آرپي جي »
كتفهايش سوخته بود! تا اينكه به دستور جهان آرا فرمانده سپاه
خسته و خاك آلود براي استراحت به مقر برمي گردد. افراد نفوذي
محلي و مزدور بعثي در شهر زياد بودند. قدم به قدم بچه ها را
تعقيب مي كردند. آنجا نيز مورد شناسايي ستون پنجم و تهاجم بود
آنها گرا مي دادند و دشمن بي وقفه مي كوبيد. بخاطر همين هم
بچه ها زود به زود مقر را جا به جا مي كردند اما باز شناسايي
مي شدند!
آن شب حادثه بچه ها كنار مسجد جامع در مدرسه « دريابد
رسايي » مستقر بودند
پس از چند روز درگيري سخت و
طاقت فرسا
آمده بودند كمي استراحت كند و دوباره بجنگند و از
شهر و خانه خود دفاع كنند. هنوز دو ساعتي ننشسته بودند كه با
گراي مجدد عوامل مزدور
مقر را مي زنند و همه را به خاك و خون
مي كشند!
پس از شنيدن صداي انفجار مهيبي
نفسها در سينه حبس شد
از جا پريدم تا كفش به پا كنم و به سمت صدا بروم كه « بهروز
قيصري » را ديدم سراسيمه و وحشت زده
به مسجد جامع آمد و
گفت : به دادمان برسيد
پاسدارها را كشتند
پاسدارها را كشتند!!
وقتي گفت مقر سپاه
دلم لرزيد!.... پس از چند روز تازه كفش از پا
درآورده بودم تا استراحتي بكنم
بدون اينكه بپوشم
گفتم مقر
كجاست ..... پابرهنه دويدم
حتي ما هم جاي مقر را نمي دانستيم
فقط عده معدودي از خودي هاي سپاه مي دانستند. مسافت يك
ربعي را عرض دو دقيقه طي كردم
كوچه حزب جمهوري چنان
غباري گرفته بود كه نگو. شيشه هاي ساختمانها توي كوچه ريخته
بود و من ديوانه وار روي شيشه ها مي دويدم ..... وقتي رسيدم ديدم
تعدادي از شهدا را در ماشين مي گذاشتند
نگاه كردم ببينم چه
كساني اند
چشمم به دنبال برادرم بود. علي عادت داشت
هميشه
پارچه به پيشاني اش مي بست
آن روزها هنوز پيشاني بند رايج
نشده بود
وقتي او را ديدم گفتم چقدر شبيه علي است
باور
نمي كردم علي شب دوم شهيد شود
چهره ها قابل تشخيص نبود
شهدا را بردند و ما هم مجروحين را به مسجد جامع منتقل كرديم .
در آنجا يكي را آورده بودند كه پايش از مچ قطع شده بود با
هماهنگي مسوول درمانگاه با وانت او را به بيمارستان بردم .... بين
راه
جلوي ساختمان مخروبه اي ايست دادند
ايستاديم
گفتند : دو
مرد و دو زن مشكوك در اين ساختمان هستند كه هر كاري مي كنيم
بيرون نمي آيند
مي گويند جايمان خوب است ! شك مان بيشتر شد
با اصرار و تهديد آنها را بيرون كشيديم و سوار كرديم . بين راه با
چند سوال معمولي
خودشان را لو دادند. فهميديم كه ستون
پنجمي هستند! آدمهاي بدبخت فريب خورده ناداني كه با مبلغ
ناچيزي دين فروشي و وطن فروشي مي كردند. در ضمن يك بيسيم
قوي مادر هم از مخفيگاهشان پيدا كرديم . آنها را بردند تا تحويل
دادگاه انقلاب بدهند.
من آمدم بيمارستان و دنبال گمشده ام گشتم
همان لحظه
ماشين شهدا هم رسيد
شهدا را يكي يكي ديدم
شهيد تقي
محسني
نيم تنه اش رفته بود! 3 شهيد ديگر از بچه هاي آقا جاري
بودند و.... شهيد آخري گل سر سبد خانه ما « سيد علي »
بود!
بالاخره پس از 3 ماه چشمم به جمال نوراني « علي » روشن
شد. همرزمانش مي گفتند
وقتي گلوله آمد نداي الله اكبرش بلند
بود. تركش پهلويش را شكافته بود. هنوز لبخند هميشگي را بر لب
داشت و با هيبت و وقار
مشت گره كرده اش
بالاي سرش
بود.
من نشستم و با علي صحبت و درد دل كردم ....! از خاطرات
بچگي گفتم و از دوران درس و مدرسه
از فراق پدر. گفتم و... اشك
ريختم .... وقتي بخود آمدم ديدم اين پرستارها و اطرافيان
آنقدر به
صورتم زدند تا بخودم بيايم كه صورتم مي سوخت !
برگشتم خرمشهر.... مادر تا مرا ديد
دلش ريخت
دايي را كنار
كشيدم و آهسته به او گفتم : علي هم رفت
مواظب باش مادر
نفهمد
كه ديدم دو دستي بر سرش زد و افتاد و مادر نير غش كرد و
از هوش رفت !
عراقي ها همچنان پيشروي مي كردند و بچه ها
دلاورانه و جانانه روبروي تانكها مي ايستادند و آنها
را عقب مي راندند
علي آنروز در ميدان راه آهن
يك تنه جلوي تانكها را گرفته بود
بچه ها گفتند
آنقدر « آر پي جي » شليك كرده بود كه از گوش هايش
خون مي چكيد.
بالاخره پس از 3 ماه چشمم به جمال نوراني
« سيدعلي » روشن شد; گل سرسبد خانه ما.
همرزمانش مي گفتند وقتي گلوله آمد نداي الله
اكبرش بلند بود. تركش پهلويش را شكافته بود. هنوز
لبخند هميشگي را به لب داشت و با هيبت و وقار
مشت گره كرده اش بالاي سرش بود.
مسافت يك ربعي را عرض دو دقيقه طي كردم
كوچه حزب جمهوري چنان غبار گرفته بود كه نگو.
شيشه هاي ساختمانها توي كوچه ريخته بود و من
ديوانه وار روي شيشه ها مي دويدم .

*****
سياه و سفيد
|

بناي ماهري شدم
خداوند متعال براي انسان غريب شرايطي فراهم مي كند تا
گذشت ايام و دوري از خانواده و وطن برايش قابل تحمل شود
يك روز هم خداوند متعال مقدر مي فرمايد غريبي به وطن و نزد
خانواده اش برگردد
به لطف و بزرگواري مسئولين ايراني با
آسايش و راحتي در كشور جمهوري اسلامي ايران زندگي
مي كنيم .
مسئولين ايراني با توجه به علاقه اسرا هنرهاي مختلفي به
آنها ياد داده اند و من با توجه به علاقه خودم به كاربنايي مشغول
شدم و خدا را شكر هم اكنون با كمك و ياري مسئولين و همت و
تلاش خودم يك بناي ماهري شدم و در طي سالهاي متمادي در
كميته كار براي سپري كردن اوقات فراغت مشغول بنايي بودم .
ضمنا طبق مقررات و قوانين جمهوري اسلامي ايران بابت كار
دستمزدي نيز به ما پرداخت مي شود و با استفاده ازحقوق
دريافتي اجناس مورد نيازمان را نظير مواد غذايي از بوفه پادگان
تهيه مي كنيم . مسئولين ايراني نهايت سعي و تلاش خود را
مي كنند تا بلكه كليه نيازهاي ما از مواد غذايي گرفته تا دارو و
درمان برآورده سازند. از كليه مسئولين محترم جمهوري اسلامي
ايران بويژه ولي امر مسلمين آيت الله خامنه اي و رئيس جمهور
آقاي سيدمحمدخاتمي و همچنين مسئولين كميسيون اداره
اسرا
خصوصا تيمسار عبدالله نجفي كه از نزديك ما را مورد
محبت قرار مي داد سپاسگزار و ممنون هستم .
اسير رعد اللامي
ما خداي شما هستيم !
فيلم روزهاي بستري شدن امام در بيمارستان را از تلويزيون
نشان دادند و انگار تمام غمهاي دنيا را بر سرمان آوار كردند. ما
تصميم گرفتيم كه مخفيانه و در شب براي حضرت امام دعا كنيم .
در حين دعا
صداي پاي سربازان را شنيديم و بعد هم باز شدن
در آسايشگاه و ورود آنها به داخل . وقتي ما را در حالتي از اشك
و اندوه ديدند
با قساوتي تمام
شروع كردند به زدن . آزادگان
عزيز كه از ناراحتي حضرت امام و غم اسارت دست به سوي
آسمان برده
مناجات مي كردند : « خدايا زودتر ما را از دست اين
جلادان خلاص كن ! » به سبيل سربازان بي دين عراقيها برخورد و
يكي از آنها كه تا حدودي به فارسي مي توانست صحبت كند
با
بي شرمي تمام در آمد : « در اينجا خدايي نيست كه به فرياد شما
برسد
فعلا خداي شما ما هستيم ! »
برادر آزاده نعمت الله قرباني ـ ورامين

| |