روزنامه جمهوري اسلامي 01/03/1382 صفحه مقالات

  • جانها به لب آمد رخ دلدار نديديم
  • مهدي (ع ) كيست
  • بر در دروازه نور
  • *****
    جانها به لب آمد رخ دلدار نديديم


  • افسوس كه عمري پي اغيار دويديم
    از يار بمانديم وبه مقصد نرسيديم
    سرمايه ز كف رفت و تجارت ننموديم
    جز حسرت واندوه متاعي نخريديم
    بس سعي نموديم كه بينيم رخ دوست
    جانها به لب آمد رخ دلدار نديديم
    ما تشنه لب اندر لب دريا متحير
    آبي بجز از خون دل خود نچشيديم
    اي بسته به زنجير تو دلهاي محبان
    رحمي كه در اين باديه بس رنج كشيديم
    رخسار تو در پرده نهان است وعيان است
    بر هر چه نظر كرديم رخسار تو ديديم
    چندان كه به ياد تو شب و روز نشستيم
    از شام فراقت چو سحرگه ندميديم
    تا رشته طاعت به تو پيوسته نموديم
    هر رشته كه بر غير تو بستيم بريديم
    شاها به تولاي تو در مهد غنوديم
    بر ياد لب لعل تو ما شير مكيديم
    اي حجت حق پرده ز رخسار بر افكن
    كز هجر تو ما پيرهن صبر دريديم
    اي دست خدا دست برآور كه ز دشمن
    بس ظلم بديديم و بسي طعنه شنيديم
    شمشير كجت راست كند قامت دين را
    هم قامت ما را كه ز هجر تو خميديم
    شاها ز فقيران درت روي مگردان
    بر درگهت افتاده به صد گونه اميديم
    انصاري عبدالرحمن

  • *****
    مهدي (ع ) كيست




  • مهدي آفتاب حقيقت تابان بر اقليم وجود است
    مهدي ستاره درخشان آسمان ولايت است
    مهدي كعبه دلهاي محرم حريم خليل است
    مهدي نشانه اي گويا از صفات رب جليل است
    مهدي در اوج قله اهل يقين است
    مهدي زينت زيباي متقين است
    مهدي حله برازنده مومنين است
    مهدي چشم بيناي نيكان در ظلمت تنهايي است
    مهدي چراغ هدايت گمراهان در صحراي ظلالت است
    مهدي طلاي ناب و مصفاي گنج هستي است
    مهدي عنوان زرين قاموس عدالت است
    مهدي ديباچه كتاب خلقت است
    مهدي تنها ترجمان واژه عشق در دائره المعارف معرفت است
    مهدي باران رحمت الهي بر سرزمين پژمرده وجود آدمي است چون ببارد طراوت و نشاط را به ارمغان آورد.
    مهدي فجر صادق طلوع آفتاب حكومت حق است
    مهدي سرسبزي و صفاي بهار وصل است
    مهدي كليد گشايش گنجينه هاي زرين آكنده از گوهرهاي گرانقدر فضيلت به روي جستجوگران كيمياي سعادت است .
    مهدي زمزمه لب امين در عروج از بيت الحرام لاهوت به اقصي نقطه اقصاي ملكوت است
    مهدي سرچشمه زلال زمزم آب طهارت است
    مهدي گل پرشميم گلستان خرد است
    مهدي رمز ورود كليم به وادي طور پر طراوت است
    مهدي قلم نگارنده قانون ماندگار نگارستان زندگي است
    مهدي قطب نماي سيركشتي نوح نبي بر درياي پرتلاطم و طوفان زده شقاوت است
    مهدي سر نجات يونس از تاريكي گمراهي و ضلالت است
    مهدي نماد رحمه للعالمين است
    مهدي معناي خلق عظيم است
    مهدي نقطه وصل و شاخه ذوالفقار صلابت است
    مهدي صلاي بيدار بخش خفتگان در خواب ذلت است .
    مهدي تابلوي بلند اسما الهي بر صفحه پاك فطرت است
    مهدي منت خداي حكيم بر مستضعفان جهان براي امامت است
    مهدي وارث شايسته صالحان براي بناي حكومت است
    مهدي نداي گوش نواز منادي ايمان در افق هدايت است
    مهدي سرآغاز غزل نغز محبت است
    و مهدي يعني « حق »
    يعني « عدل »
    يعني « داد »
    يعني « وصل »
    يعني « يقين »
    يعني « صفا »
    يعني « صلابت »
    يعني « صبر »
    يعني « اميد »
    يعني « طلوع »
    يعني « ظهور »
    و حياتي دوباره همراه با طراوات و نشاط
    نعيم حميدي

  • *****
    بر در دروازه نور




  • صدرالدين هاشمي دانا
    با آنكه تصويري روشن از آن سوي « دروازه نور » به دست داريم اما چه كنيم كه اين در به قفل غيبت بسته مانده و كليددار نيز گشايش اين در را تنها و تنها رهين مشيت نافذ خود داشته است . و ما چشم به راهان مشتاق و منتظري هستيم كه بي صبرانه افق دور دست را در آن سوي دروازه نور نظاره گريم تاتك سواري از گرد راه در رسد و اين در بسته بازگردد و كاروانيان با گذر از انتظاري به بلنداي دوره غيبت در پس قافله سالار گرانقدر خويش به شهر نور گام گذارند و خدا را كه چه صحنه باشكوهي است .
    راستي اي عزيز « اترانا نحف بك و انت تام الملا و قد ملات الارض عدلا » (1 ) آيا شود آن روزي كه ما پروانه وار گرد شمع وجودت درآييم و تو بر ما پيشوايي كني و حال آنكه گستره زمين را پهنه داد و دادگري نموده باشي « ونحن نقول الحمدلله رب العالمين » (2 )و ما زبان به ستايش خداوندي گشوده او را بر اين نعمت بزرگ سپاسگزار شويم .
    و اينك بر پشت دروازه نور زمزمه كنان به ترنم « اللهم عجل فرجه و سهل مخرجه و اوسع منهجه و اسلك بنا محجته » (3 ) با دلي سوزان و اشكي ريزان به گفتگو با تو مي نشينم كه :
    سلام بر تو اي بازمانده از تبار پيامبران .
    سلام بر تو اي جان جهان و اي گنج نهان .
    سلام بر تو كه بر كناره خوان گسترده نعمتت نشسته ايم و سلام بر تو كه بر كرانه وادي غيبتت بي صبرانه در انتظار مانده ايم .
    درود شيفتگان دلسوخته ات را پذيرا باش اي تو كه بهار روحبخش دلهايي و اي تو كه به صفا و روشني مهر و ماهي .
    نياكانمان از ديرباز بر گوش جانمان زمزمه داشتند كه تو خواهي آمد و چونان هماي سعادت بر سرمان بال و پرخواهي گستراند. اين باور تمامي وجودمان را انباشته و چنين شده كه صبحگاهان بانام و ياد تو برمي خيزيم و بامدادان نگاهمان كنجكاوانه بر افق نيلي مي نشيند باشد كه از آن دور دستها جلوه گر شوي و در اين اميد دردمندانه خدايمان را مي خوانيم كه « اللهم ارني الطلعه الرشيده و الغره الحميده » (4 )
    اي عزيز دردهايمان را در خود فرو برديم و قصه دلهاي پر غصه را با كسي نگفتيم تا ياران آزاده ات آزرده و دشمنان نابكارت دلشاد نشوند. زهر خند منكرانت را به جان خريديم و دم فرو بستيم . به هر تلاش و رنجي كه بود پرچم ياريت را بر فراز داشتيم با ديده به راهان مشتاقت هم آهنگ شديم . نداي كاروانيان سرگشته كويت را به گوش جان شنيديم و مشتاقانه بدان سوي روي نهاديم . همپاي آنان شديم و اينك ما سوته دلاني هستيم كه منزلها پشت سرنهاده و آماده و چشم انتظار « بر در دروازه نور » ايستاده ايم از ميان ما شيفته اي سرگشته مي گويد :
    بنماي رخ كه باغ و گلستانم آرزوست
    بگشاي لب كه قند فراوانم آرزوست
    و بشنو نواي آن ديگري را كه به استقبال اين دلسوخته شتافته و مي گويد :
    بالله كه شهر بي تو مرا حبس مي شود
    آوارگي و كوه و بيابانم آرزوست
    شور و حماسه و فرياد و ناله و آه به هم آميخته زمزمه ها مي رود تا خروشي كوبنده باشد و همه از سويداي دل فرياد برمي آورند كه :
    « باز آي كه آماده فرمان تو هستيم » .
    در اين ميانه بسا كسان كه به نيمه راه ماندند. واي چه بگويم كه جمعي از سر ناشكيبايي آهنگ بازگشت نمودند. مگر نه اين بود كه نياي والايت هشدارمان داده بود كه « پهنه انتظار تو صحنه امتحان ماست » (5 )
    اما استواران سنگلاخ انتظار ترا در نورديدند و چون كسي از اينان را سرمايه عمر يار راه نمي شد و بناچار از همراهي بازمي ايستاد در واپسين دم پرچم به ديگري مي سپرد و خود حسرت زده بر زيرلب به زمزمه مي گفت :
    « و ان حال بيني و بين لقائه الموت الذي جعلته علي عبادك حتمالله فابعثني عند خروجه ظاهرا من حفرتي » (6 )
    خدايا اگر ميان من و او مرگ حائل گرديد آن مرگي كه تو بصورتي حتم و قطعي براي بندگانت قرار داده اي ... مرا در هنگام ظهورش از مزارم بيرون آر. و اين مگفت و با دلي پراميد و منتظر چشم از اين جهان بربسته و چهره در نقاب خاك درمي كشيد . (7 )
    اما رحيل عزيزان نيز ما را از راه باز نداشت سهل است كه افق هاي تيره و تار ناباوري طوفانهاي سهمگين عهدشكني تندبادهاي حوادث روزبروز هرگزنتوانستند نهال نهاده شده از محبت ترا از سرزمين دلهايمان بركنند و اين شعار يك يك ما بود و هست كه :
    جانا به سركويت سنگ ار به سرم ريزند
    از سنگ نه سرپيچم و زكوي تو نگريزم
    اينك « بر در دروازه نور » اشك حسرت هجران ترا چونان شبنم بر گلبرگهاي نهال مهرت مي فشانيم تا اين زيبا گل تا بهاران آمدنت همچنان با طراوت و شاداب برجاي بماند سپاس خداي را كه چنين شده و اميد كه درفرداها نيز چنين بماند.
    پدرانت غيبت جانكاه تو و گونه بهره وري جانبخش ما را به « خورشيد پنهان » مانده در پس ابرهاي تيره و تار مثل زدند و چه زيبا تشبيهي بود و اينك پرتو مهر فروزان و حياتبخش ترا از پشت توده هاي ابر غمبار دوران پنهانيت شاهديم .
    اي عزيز! از اين راه كه تا به اينجا آمده ايم هرگز سوداي بازگشت در سرنداريم . سوگند خدا را كه تا جان در تن داريم با صلابتي هر چه بيشتر و بيشتر سرود مهر تو سردهيم تا رمق بر بدن داريم پيوند محبت ترا بر نهال دلها و جانهاي مردم مي زنيم تا نفس در گلو داريم از تو دم مي زنيم بازماندگان از راهت را به راه مي كشانيم ياران استوارت را ياور راه مي شويم سرود جانبخش برپايي دولتت را سرمي دهيم لواي آزادي بخش حكومتت را بر فراز مي داريم دستها را در هم فشرده گامها را همراه كرده دلها را يكي نموده جهتها را يكسو و فريادها را به هم آورده گام گذار راه تو مي شويم و سرانجام نيز اگر در اين راه نقد عمر از كف رفت چه باكمان كه در واپسين دم اين پرچم به آيندگان خواهيم سپرد باشد كه بهرحال روزي به پيشگاه تو تقديم گردد.
    و اينك كه واديهاي هجر تو را پشت سر گذارده و بر شهپر خيال پروازكنان « بر در دروازه نور » رسيده ايم از بلنداي آن تجلي آيه « نور علي نوريهدي الله لنوره من يشا » (8 ) را شاهديم و صدافسوس كه هنوز ما را بدانسوي راهي نيست و خدا را كه شيفتگي به تو مدد نمايد تا خدايت ره به سويمان گشايد.
    تا در گوشم قصه تو
    در چشمم چهره تو
    در سينه من آتش تو پنهان شد
    در لبهايم سوز بيان
    در قلبم شور نهان
    در ديده من اشك روان جاري شد
    روزتان روز و روزگار عزتتان پر دوام باد
    پي نوشتها :
    1 ـ مفاتيح الجنان شيخ عباس قمي فرازي از دعاي ندبه .
    2 ـ مدرك پيشين .
    3 ـ مفاتيح الجنان شيخ عباس قمي فرازي از دعاي عهد امام صادق (ع ) .
    4 ـ مدرك پيشين
    5 ـ بحارالانوار علامه مجلسي ج 52 صفحه 113 حديث 26 اشاره به حديث وارده از امام موسي بن جعفر عليه السلام كه غيبت امام عليه السلام را در جمله « انما هي محنه من الله امتحن الله بها خلقه » از مواردي برمي شمارند كه موجب امتحان مردم شده است .
    6 ـ مفاتيح الجنان حاج شيخ عباس قمي زيارت حضرت صاحب الامر(بخش ادعيه مربوط به حضرت مهدي عليه السلام ).
    7 ـ تذكر اين نكته را ضروري مي داند كه هر چند دعاهاي ماثور راه را در چگونگي سخن گفتن با آن امام عزيز تسهيل نموده است اما اين مطلب هرگز بدان معني نيست كه نتوان با آن پدر مهربان به زبان خودي سخن گفته و قصه دلهاي پرغصه را براي حضرتش عنوان ننمود. از اينروست كه آنسان كه امام رضا عليه السلام در كلام نوراني خويش امام را چونان پدري مهربان براي مردم توصيف نموده اند سزاوار چنان است كه رابطه اي اين چنين با آن بزرگوار بهر تقدير كه ممكن باشد تدارك نمود.
    8 ـ قرآن مجيد سوره نور آيه .35