گوشه اي از خاطرات سردار شهيد « مهدي خوش سيرت »
اشاره : از خانواده خوش سيرت سه كبوتر پركشيدند به
نامهاي رضا
حسين و مهدي . آقا مهدي كه آوازه اش در بچه هاي
جنگ سر زبانهاست
فرمانده تيپ دوم و معاون لشكر قدس
گيلان بود. همرزمان و يارانش به مناسبت گراميداشت ياد و
خاطره اين فرمانده دلير جبهه ها دور هم گرد آمدند و خاطراتي را
از ايشان به زبان آوردند كه ما آنها را به قلم آورديم و از نظر شما
مي گذرانيم . آنچه در پي مي آيد سه خاطره خواندني از سه تن از
همرزمان اين بزرگوار است كه مي خوانيم .
راه وصال
بعد از عمليات والفجر هشت به اتفاق سردار شهيد « مهدي
خوش سيرت » وارد گردان حمزه سيد الشهدا(ع ) يكي از
گردانهاي لشكر قدس شدم . بعد از يكي از عملياتها
بغض
عجيبي داشتم . واقعا از اينكه بچه ها يكي پس از ديگري از ما
سبقت مي گرفتند و به شهادت مي رسيدند و ما از قافله جا
مي مانديم خيلي نگران و افسرده بودم تا اينكه آقا مهدي مرا
خواست . خدمتشان رسيدم . علت اين ناراحتي را از من پرسيدند
و من همه چيز را گفتم : « واقعيتش اين است كه بچه ها همه به
شهادت رسيدند و ما مانديم . بخاطر همين ناراحتم . »
ايشان با طمانينه خاصي گفتند : « بعد از شهادت دوستان و
همراهان دو راه براي من و تو باقي مانده
يكي شهادت و وصال
است كه با شهيد شدن
شهد شهادت را بنوشيم يا اينكه در فراق
دوستان ديوانه شويم
دق كنيم و بميريم . چون در فراق دوستان
چاره اي جز اين حالت وجود ندارد. »
راوي برادر كميل مطيعي دوست
پاهاي گچ گرفته
قبل از عمليات كربلاي پنج به لحاظ جراحتي كه در پا
داشتند خيلي ناراحتي و بي قراري كردند و بسيار اذيت شدند.
لذا مجبور شدم او را به اهواز
بيمارستان شهيد چمران ببرم . به
علت ازدياد مجروحين
بيمارستان از اوضاع خوبي برخوردار
نبود و تخت ها پر از مجروح بود.
آقا مهدي در تمام اين لحظات به فكر بچه ها بود و به اين فكر
مي كرد كه برود به منطقه و خط و به آنها رسيدگي نمايد. حتي
زماني كه مشغول غذا خوردن بوديم او در فكر بچه ها بود و چيزي
نخورد
مي گفت : « من اينجا بنشينم و غذا بخورم
آنوقت بچه ها
در خط منتظر من باشند. »
يك لحظه احساس كردم حالش وخيم است . خواستم بروم
ايشان را به يكي پرستارهاي بيمارستان معرفي كنم تا توجه
بيشتري به ايشان بكنند كه آقا مهدي با آن زيركي خاصي كه از آن
برخوردار بود متوجه من شد و به من اشاره كرد تا بروم كنارشان .
من هم رفتم . سريع گفت : « تو مي خواستي به آن پرستار چه
بگويي » گفتم : « خواستم معرفي تان كنم تا در اين هياهو و
التهاب مسئله درماني شما زودتر انجام شود. »
با آنكه علاقه زيادي به من داشت و به من احترام مي كرد ولي
خيلي ناراحت شد و گفت : « اگر اين كار را مي كردي از تو ناراحت
مي شدم . مگر من چه فرقي با ديگران دارم . اگر قرار باشد به من
رسيدگي شود و به آن مجروحين ديگر رسيدگي نشود و به آنها
بي توجهي گردد من راضي نيستم و پيش خدا از شما شكايت
مي كنم . »
وقتي « آقا مهدي » اين حرفها را زد ديگر جرات نكردم از
تخت ايشان جدا شوم تا اينكه ساعت 2 يا 3 عصر آمدند و
پايشان را گچ گرفتند و ايشان با همان پاي گچ گرفته شده به خط
رفتند.
راوي : برادر نبوي
نمازي كه نشكست
مرحله اول عمليات نصر 4 با موفقيت به پايان رسيده بود .
دو روز بعد
از طرف قرارگاه ماموريت جديد لشگر قدس (تامين
شهر ماووت ) ابلاغ گرديد.
بلافاصله طرح ريزي عمليات شروع و فرماندهان گردانها
نسبت به راهكارها و ماموريت خود توجيه شدند. قرار شد گردان
امام حسين (ع ) جناح راست و گردان ابوالفضل (ع ) از جناح چپ
وارد عمل شوند. هدايت اين گردانها در خط مقدم به عهده
آقا
مهدي
بود. بعد از نماز مغرب از شهيد املاكي اجازه گرفتم تا
همراه آقا مهدي باشم .
پاسي از شب گذشته و تك نيروهاي خودي شروع شده بود.
دشمن كه چند شب قبل شكست سختي را متحمل شده بود
با
آوردن نيروهاي جديد از جمله واحدهايي از نيروهاي مخصوص
سعي داشت در مقابل نيروهاي اسلام مقاومت نمايد
اما هجوم
بي امان گردان امان حسين (ع ) و گردان ابوالفضل (ع ) او را مجبور
به عقب نشيني مي كرد.
آقا مهدي مرتب با فرماندهان گردانها و حتي گروهانها و
دسته ها تماس مي گرفت . يكي از اين پيامها بسيار نگران كننده
بود... « مجيد مرآت »
فرمانده گردان ابوالفضل (ع ) بشدت زخمي
شده است . آقا مهدي موضوع را به قرارگاه لشكر اعلان نمود و از
شهيد « املاكي » اجازه خواست تا جهت بررسي بهتر اوضاع
جلوتر برود.
به همراه آقا مهدي و بي سيم چي و يك نفر ديگر به راه
افتاديم . وقتي به محل نبرد نزديك شديم
مدتي از اذان صبح
گذشته بود. لذا بايد همانجا نماز مي خوانديم . كمي جلوتر روي
تپه اي
چند سنگر انفرادي كه با گوني هاي شني درست شده
بودند وجود داشت كه به فاصله كمتر از دو متر از هم احداث
شده بودند. هر كدام وارد يكي از سنگرها شديم . تيمم نموديم و
نشسته مشغول نماز شديم در حال قنوت خمپاره اي بين سنگر
من و آقا مهدي اصابت نمود. موج انفجار باعث فروريختن
گونيها گرديد. من به خيال اينكه خمپاره به سنگر « آقا مهدي »
اصابت كرده است بدون اراده نمازم را به هم زدم و نگاهم را
بطرف او كشاندم اما آنچه مي ديدم تداعي حديث بيرون كشيدن
تيغ از پاي امير مومنان علي (ع ) بود
هنوز گرد و غبار و دود ناشي
از انفجار فروكش نكرده بو دكه آقا مهدي بدون هيچ توجه اي به
اطراف
دستان خود را خاضعانه بلند كرد و به ذكر قنوت و نجوا
با محبوب خويش مشغول بود در حالي كه نيمي از سنگر فرو
ريخته و تركشها در اطراف او زوزه كشان مي گذشتند.
راوي : قاسم شافعي
با تشكر از كنگره سرداران و هشت هزار شهيد استان گيلان

*****
سياه و سفيد
|

اسير نيستم
كشاورزم
الحمدالله رب العالمين الصلاه والسلام علي خاتم الانبيا
والمرسلين سيدنا و نبينا اباالزهرا محمد(ص ) و علي آله الطيبين
الطاهرين و اصحابه الاخيار الامنتجبين واما بعد. بهترين تدبير
مسئولين براي پر كردن اوقات فراغت را در كارگاهها بود كار در
كارگاهها علاوه بر پر كردن اوقات فراغت مفيد بود
مزد
مي گرفتيم ضمنا اجباري نبود.
پس از اسارتم در سال 1367 (1988 ) مانند يك ميهمان در
جمهوري اسلامي ايران با من رفتار مي شد ولي بيشتر اوقات تنها
چيزي كه خيلي فكرم را به خود مشغول كرده بود اين بود كه به
چه طريقي از دست اوقات بيكاري و فراعت كه بسيار آزاردهنده
بود خلاص شوم . خدا را شكر مي كنم كه دولت مقدس جمهوري
اسلامي براي حل اين مشكل اسرا چاره اي انديشيده بودند.
فرصتهاي شغلي را در قالب كميته كار داخل پادگانها براي پر
كردن اوقات فراغت اسرا بوجود آورده بودند. در عراق زمين
كشاورزي داشتيم . شغل اصلي من كشاورزي بود . از سال 1373
(1994 ) در كميته كار بعنوان كشاورز مشغول كار شدم با اين كار
علاوه بر حفظ آمادگي جسماني توانستم با دستمزدي كه بابت
كارم دريافت مي كردم اجناس مورد نيازم را از بوفه پادگان
خريداري كنم . در زمستان و تابستان كارهاي مختلفي مي كرديم
در تابستان ميوه هاي مختلفي مانند گوجه فرنگي
خيار
كدو
هندوانه
خربزه و يا فلفل عمل مي آورديم با سرد شدن هوا در
زمستان با كندن علفهاي هرز
زمين را براي تابستان آماده
مي كرديم در ضمن در زمستان سبزيجات مختلفي را مي كاشتيم با
شروع بهار تخم هندوانه
خربزه و انواع محصولات مختلف
تابستاني را در زمين مي كاشتيم و مورد استفاده قرار مي داديم .
در پايان عرايضم از همه مسئولين كميسيون اداره اسرا و
بخصوص كميته كار كمال تشكر را دارم .
اسباب بازي عراقيها
با چشمهاي بسته
همه را كنار يك ديوار به خط كردند
گلنگدنها را كشيدند و ما با حلاليت طلبيدن از هم منتظر مرگ
شديم . با فرمان آتش
تيراندازي هوايي كردند و بعد صداي
قهقهه شان بلند شد. آنها ما را اسباب بازي خود مي دانستند!
وقتي اسير شدم
مرا به يك عراقي دادند تا ببرد پشت جبهه .
در بين راه به يك عراقي ديگر برخورد كرديم . او كه معلوم بود
خيلي ناراحت است
با « گرينوف » مرا هدف قرار داد. آن سربازي
كه مامور بردن من به عقب بود
به پايش افتاد و با التماس مرا از
شرش خلاص كرد.
تمام عقده حقارت و غده خباثت درونش
آب دهاني شد كه
به صورتم نشست . نمي دانيد چقدر آن لحظه آرزو كردم كه اي
كاش دستهايم باز بود
باز بود تالله
برادر آزاده يدالله پاكدل ـ كازرون

| |