روزنامه جمهوري اسلامي 30/02/1382 صفحه جبهه و جنگ

  • نامه اي به پدرم در بهشت
  • آقا مهدي و پاهاي گچ گرفته در خط
  • سياه و سفيد
  • *****
    نامه اي به پدرم در بهشت




  • دلنوشته اي از دختر سردار شهيد « بهمن كدخدايي » براي پدرش
    اشاره : سردار شهيد « بهمن كدخدايي » در سال 1341 در شهر تبريز ديده به جهان گشود و بيست و دو سال بعد در حالي كه مسووليت معاونت گردان تخريب لشكر 31 عاشورا را به عهده داشت در عمليات بدر به درجه رفيع شهادت نائل آمد. آنچه در پي مي آيد درد دلي است از دختر بزرگوار اين شهيد والامقام كه براي پدرش به رشته تحرير درآورده كه خواندن آن براي ما خالي از لطف نمي باشد.
    سلام پدر
    سلام خداوند بر تو كه بر سفره رحمت او مهماني
    سلام بر تو كه خوب زندگي كردي تا توانستي با بهترين و درست ترين راهها با شهادت به محبوب برسي سلام بر تو كه هر وقت سلامت كرده ام جواب داده اي و هر جوابت صبوري ام را بيشتر كرده است .
    پدر جان خودت خوب ميداني كه من همه چيز را بهانه ميكنم تا با تو حرف بزنم و وقتي تازه زبان باز كردم ديدم كلمه اي بنام « بابا » در زندگي ام نيست . مادر بود پدر بزرگ بود مادر بزرگ هم در كنارم بود اما تو نبودي . و من هنوز نمي توانستم بفهمم چطور يك دختر قبل از اينكه به دنيا بيايد يتيم ميشود. سوالهايم چشمهاي مادر را خيس ميكرد و صداي پدربزرگ را مي لرزاند. بعضي ها مي گفتند تو مسافري و به زودي برمي گردي . ميگفتند و نمي دانستند من با همان صداقت كودكانه ام همه حرفهايش را باور ميكنم و انتظار ميكشم انتظارم هر ماه و هر سال رنگ ديگري به خود مي گرفت . تو وارد بازيهاي من شده بودي قاب عكس زيبايت همه باباي من بود روزي كه مطمئن شدم ديگر به خانه نخواهي آمد خيلي غصه خوردم .
    آن شب دور از نگاه مادر كه هميشه نگران تنها فرزندش بود گريه كردم و خوابم برد از آن روز به بعد تو ديگر همبازي ام نبودي بلكه همراه و همراز من بودي آن روزها قصه حضرت رقيه (س ) را خيلي دوست داشتم . برايش گريه مي كردم و به تو فكر مي كردم كه حتما مثل امام حسين (ع ) كه نگران دختر كوچكش بود نگران من هستي و مرا دوست داري .
    وقتي به مدرسه رفتم ديدم خيلي از دوستانم « فرزند شهيد » هستند و بعضي از آنها مثل من هيچوقت پدرشان را نديده اند. آن روزها تازه فهميدم كه بعضي از پدرها كه شهيد شده اند اصلا مزاري ندارند و مفقودالجسد هستند. و باقي پيكر بي جان تو هم بعد از 12 سال به وطن بازگشت و در كنار مزار دايي شهيدم قرار گرفت و تو هم شهيد بي مزار بودي تا اينكه وقتي به وادي رحمت آمدم و كنار سنگ مزارت نشستم احساس ديگري داشتم . گوئي نگاه مهربان تو از پشت شيشه زنده شده بود. آنجا ديگر احساس تنهائي نمي كردم . گاهي مرداني را مي ديدم كه به زيارت تو آمده اند مي فهميدم كه دوستان تو هستند و در جبهه در كنارت بودند. خيلي دلم مي خواست از زبان آنها در مورد تو چيزهاي تازه بشنوم . مي دانستم كه معاون گردان تخريب بوده اي . شما جلوتر از همه راه رزمندگان اسلام را در ميدانهاي مين باز مي كرديد; سيمهاي خاردار را ميگشوديد و در شبهاي حمله خود را به دل موانع مي زديد تا راه عبور رزمندگان را باز كنيد. همه مي گفتند رزمندگان گردان تخريب از با ايمان ترين و شجاع ترين افراد بودند. راستش ; حالا وقتي به تو فكر ميكنم مي بينم كاري كه تو كردي خيلي بزرگ و مهم بوده است كه به سالها تنهائي و دلتنگي خانواده ات مي ارزد. هر چند كه مطمئن هستم كه تا آخر عمر هم دلم براي يك لحظه ديدنت بي تاب خواهد بود و هيچ چيزي نخواهد توانست جاي « بابايم » را بگيرد اما خوشحالم كه شهادت تو باعث سرافرازي خانواده ما شده است . خوشحالم كه نام يك « شهيد » بر من است و حتي اسم كوچك من هم نام اولين بانوي شهيد اسلام است . خوشحالم كه تو در جرگه شهدا در بارگاه الهي چنان مقامي داري كه حتي علما به جايگاه شما غبطه مي خورند. خوشحالم كه بي قراريها و دلتنگي هاي من به خاطر راه مقدس توست . راهي كه تو و همه شهدا به خاطر آن از همه چيز گذشتيد. زندگي علاقه ها و وابستگي هايش برايتان كوچك شد و جذبه ملكوت شما را از اين زمين تنگ به سوي خود كشيد.
    پدرجان
    اين روزها دلم خيلي بهانه تو را ميگيرد روز ميلاد اميرالمومنين (ع ) هم مثل همه روزهايي كه به طريقي به تو مربوط ميشود دلم خيلي پر بود. آخر خيلي ها فكر ميكنند من كه بعد از شهادت تو به دنيا آمده ام و هيچ خاطره اي از تو ندارم . بعد از 17 سال به نبودن تو عادت كرده ام . آنها كساني هستند كه آنقدر مشغله دارند و آنقدر گرفتار دنيا هستند كه فقط در مناسبتها به ياد شهدا و خانواده شان مي افتند. بعضي از آنها ماهها در كنار شهدا بوده اند و صدها خاطره از شهيدان دارند. وقتي آنها را مي بينم آرزو ميكنم كاش من هم يك خاطره از تو داشتم و سالها با آن زندگي ميكردم . اما مصلحت من در اين بوده است كه تو را از عكسها و زبان مادر و خاطرات ديگران بشناسم . پدر جان هر چند خيلي وقتها آنقدر دلم تنگ ميشود كه براي گريه كردن دنبال بهانه ميگردم اما خدا را شكر ميكنم كه در مقابل فرزندان شهدا شرمنده نيستم . خدا را شكر ميكنم كه وقتي ميفهمم من دختر شهيد هستم با عزت و احترام از تو ياد ميكنند و دل من از غرور پر ميشود وقتي از معنويات و اخلاص تو ميشنوم خدا را شكر ميكنم كه پدري داشته ام كه قابل افتخار است و مادري دارم كه مرا به گونه اي كه پدرم دوست داشت تربيت كرده است .
    پدر جان من سعي ميكنم مثل تو باشم كارهايي را كه تو ميكردي و دوست داشتي انجام دهم . سعي ميكنم با خوب درس خواندنم با خوشرفتاري ام با ايمان و حجابم و با سر سپردنم به مقام ولايت به وصيتهاي تو عمل كنم . تو هم از خداوند مهربان بخواه تا تلاش و همت مرا و همه فرزندان شاهد را در شناختن و پيمودن راه شهدا بيشتر كند.
    از خداوند بخواه صبر ما را در برابر اندوهها و در غم نديدن شما بپذيرد و ايمان به ما ببخشد چون ايمان خودتان ايماني كه ما را در سياهيهاي دنيا چنان روشن و پراميد نگه دارد كه در ميدانهاي خطر پيش برويم و بر موانعي كه بر سر راه رشد و كمالات است غلبه كنيم .
    پدر از خداي مهربان بخواه عاقبت ما را هم شهادت در راه خودش قرار دهد.
    دخترت
    سميه

  • *****
    آقا مهدي و پاهاي گچ گرفته در خط




  • گوشه اي از خاطرات سردار شهيد « مهدي خوش سيرت »
    اشاره : از خانواده خوش سيرت سه كبوتر پركشيدند به نامهاي رضا حسين و مهدي . آقا مهدي كه آوازه اش در بچه هاي جنگ سر زبانهاست فرمانده تيپ دوم و معاون لشكر قدس گيلان بود. همرزمان و يارانش به مناسبت گراميداشت ياد و خاطره اين فرمانده دلير جبهه ها دور هم گرد آمدند و خاطراتي را از ايشان به زبان آوردند كه ما آنها را به قلم آورديم و از نظر شما مي گذرانيم . آنچه در پي مي آيد سه خاطره خواندني از سه تن از همرزمان اين بزرگوار است كه مي خوانيم .
    راه وصال
    بعد از عمليات والفجر هشت به اتفاق سردار شهيد « مهدي خوش سيرت » وارد گردان حمزه سيد الشهدا(ع ) يكي از گردانهاي لشكر قدس شدم . بعد از يكي از عملياتها بغض عجيبي داشتم . واقعا از اينكه بچه ها يكي پس از ديگري از ما سبقت مي گرفتند و به شهادت مي رسيدند و ما از قافله جا مي مانديم خيلي نگران و افسرده بودم تا اينكه آقا مهدي مرا خواست . خدمتشان رسيدم . علت اين ناراحتي را از من پرسيدند و من همه چيز را گفتم : « واقعيتش اين است كه بچه ها همه به شهادت رسيدند و ما مانديم . بخاطر همين ناراحتم . »
    ايشان با طمانينه خاصي گفتند : « بعد از شهادت دوستان و همراهان دو راه براي من و تو باقي مانده يكي شهادت و وصال است كه با شهيد شدن شهد شهادت را بنوشيم يا اينكه در فراق دوستان ديوانه شويم دق كنيم و بميريم . چون در فراق دوستان چاره اي جز اين حالت وجود ندارد. »
    راوي برادر كميل مطيعي دوست
    پاهاي گچ گرفته
    قبل از عمليات كربلاي پنج به لحاظ جراحتي كه در پا داشتند خيلي ناراحتي و بي قراري كردند و بسيار اذيت شدند. لذا مجبور شدم او را به اهواز بيمارستان شهيد چمران ببرم . به علت ازدياد مجروحين بيمارستان از اوضاع خوبي برخوردار نبود و تخت ها پر از مجروح بود.
    آقا مهدي در تمام اين لحظات به فكر بچه ها بود و به اين فكر مي كرد كه برود به منطقه و خط و به آنها رسيدگي نمايد. حتي زماني كه مشغول غذا خوردن بوديم او در فكر بچه ها بود و چيزي نخورد مي گفت : « من اينجا بنشينم و غذا بخورم آنوقت بچه ها در خط منتظر من باشند. »
    يك لحظه احساس كردم حالش وخيم است . خواستم بروم ايشان را به يكي پرستارهاي بيمارستان معرفي كنم تا توجه بيشتري به ايشان بكنند كه آقا مهدي با آن زيركي خاصي كه از آن برخوردار بود متوجه من شد و به من اشاره كرد تا بروم كنارشان . من هم رفتم . سريع گفت : « تو مي خواستي به آن پرستار چه بگويي » گفتم : « خواستم معرفي تان كنم تا در اين هياهو و التهاب مسئله درماني شما زودتر انجام شود. »
    با آنكه علاقه زيادي به من داشت و به من احترام مي كرد ولي خيلي ناراحت شد و گفت : « اگر اين كار را مي كردي از تو ناراحت مي شدم . مگر من چه فرقي با ديگران دارم . اگر قرار باشد به من رسيدگي شود و به آن مجروحين ديگر رسيدگي نشود و به آنها بي توجهي گردد من راضي نيستم و پيش خدا از شما شكايت مي كنم . »
    وقتي « آقا مهدي » اين حرفها را زد ديگر جرات نكردم از تخت ايشان جدا شوم تا اينكه ساعت 2 يا 3 عصر آمدند و پايشان را گچ گرفتند و ايشان با همان پاي گچ گرفته شده به خط رفتند.
    راوي : برادر نبوي
    نمازي كه نشكست
    مرحله اول عمليات نصر 4 با موفقيت به پايان رسيده بود . دو روز بعد از طرف قرارگاه ماموريت جديد لشگر قدس (تامين شهر ماووت ) ابلاغ گرديد.
    بلافاصله طرح ريزي عمليات شروع و فرماندهان گردانها نسبت به راهكارها و ماموريت خود توجيه شدند. قرار شد گردان امام حسين (ع ) جناح راست و گردان ابوالفضل (ع ) از جناح چپ وارد عمل شوند. هدايت اين گردانها در خط مقدم به عهده آقا مهدي بود. بعد از نماز مغرب از شهيد املاكي اجازه گرفتم تا همراه آقا مهدي باشم .
    پاسي از شب گذشته و تك نيروهاي خودي شروع شده بود. دشمن كه چند شب قبل شكست سختي را متحمل شده بود با آوردن نيروهاي جديد از جمله واحدهايي از نيروهاي مخصوص سعي داشت در مقابل نيروهاي اسلام مقاومت نمايد اما هجوم بي امان گردان امان حسين (ع ) و گردان ابوالفضل (ع ) او را مجبور به عقب نشيني مي كرد.
    آقا مهدي مرتب با فرماندهان گردانها و حتي گروهانها و دسته ها تماس مي گرفت . يكي از اين پيامها بسيار نگران كننده بود... « مجيد مرآت » فرمانده گردان ابوالفضل (ع ) بشدت زخمي شده است . آقا مهدي موضوع را به قرارگاه لشكر اعلان نمود و از شهيد « املاكي » اجازه خواست تا جهت بررسي بهتر اوضاع جلوتر برود.
    به همراه آقا مهدي و بي سيم چي و يك نفر ديگر به راه افتاديم . وقتي به محل نبرد نزديك شديم مدتي از اذان صبح گذشته بود. لذا بايد همانجا نماز مي خوانديم . كمي جلوتر روي تپه اي چند سنگر انفرادي كه با گوني هاي شني درست شده بودند وجود داشت كه به فاصله كمتر از دو متر از هم احداث شده بودند. هر كدام وارد يكي از سنگرها شديم . تيمم نموديم و نشسته مشغول نماز شديم در حال قنوت خمپاره اي بين سنگر من و آقا مهدي اصابت نمود. موج انفجار باعث فروريختن گونيها گرديد. من به خيال اينكه خمپاره به سنگر « آقا مهدي » اصابت كرده است بدون اراده نمازم را به هم زدم و نگاهم را بطرف او كشاندم اما آنچه مي ديدم تداعي حديث بيرون كشيدن تيغ از پاي امير مومنان علي (ع ) بود هنوز گرد و غبار و دود ناشي از انفجار فروكش نكرده بو دكه آقا مهدي بدون هيچ توجه اي به اطراف دستان خود را خاضعانه بلند كرد و به ذكر قنوت و نجوا با محبوب خويش مشغول بود در حالي كه نيمي از سنگر فرو ريخته و تركشها در اطراف او زوزه كشان مي گذشتند.
    راوي : قاسم شافعي
    با تشكر از كنگره سرداران و هشت هزار شهيد استان گيلان

  • *****
    سياه و سفيد




  • اسير نيستم كشاورزم
    الحمدالله رب العالمين الصلاه والسلام علي خاتم الانبيا والمرسلين سيدنا و نبينا اباالزهرا محمد(ص ) و علي آله الطيبين الطاهرين و اصحابه الاخيار الامنتجبين واما بعد. بهترين تدبير مسئولين براي پر كردن اوقات فراغت را در كارگاهها بود كار در كارگاهها علاوه بر پر كردن اوقات فراغت مفيد بود مزد مي گرفتيم ضمنا اجباري نبود.
    پس از اسارتم در سال 1367 (1988 ) مانند يك ميهمان در جمهوري اسلامي ايران با من رفتار مي شد ولي بيشتر اوقات تنها چيزي كه خيلي فكرم را به خود مشغول كرده بود اين بود كه به چه طريقي از دست اوقات بيكاري و فراعت كه بسيار آزاردهنده بود خلاص شوم . خدا را شكر مي كنم كه دولت مقدس جمهوري اسلامي براي حل اين مشكل اسرا چاره اي انديشيده بودند. فرصتهاي شغلي را در قالب كميته كار داخل پادگانها براي پر كردن اوقات فراغت اسرا بوجود آورده بودند. در عراق زمين كشاورزي داشتيم . شغل اصلي من كشاورزي بود . از سال 1373 (1994 ) در كميته كار بعنوان كشاورز مشغول كار شدم با اين كار علاوه بر حفظ آمادگي جسماني توانستم با دستمزدي كه بابت كارم دريافت مي كردم اجناس مورد نيازم را از بوفه پادگان خريداري كنم . در زمستان و تابستان كارهاي مختلفي مي كرديم در تابستان ميوه هاي مختلفي مانند گوجه فرنگي خيار كدو هندوانه خربزه و يا فلفل عمل مي آورديم با سرد شدن هوا در زمستان با كندن علفهاي هرز زمين را براي تابستان آماده مي كرديم در ضمن در زمستان سبزيجات مختلفي را مي كاشتيم با شروع بهار تخم هندوانه خربزه و انواع محصولات مختلف تابستاني را در زمين مي كاشتيم و مورد استفاده قرار مي داديم .
    در پايان عرايضم از همه مسئولين كميسيون اداره اسرا و بخصوص كميته كار كمال تشكر را دارم .
    اسباب بازي عراقيها
    با چشمهاي بسته همه را كنار يك ديوار به خط كردند گلنگدنها را كشيدند و ما با حلاليت طلبيدن از هم منتظر مرگ شديم . با فرمان آتش تيراندازي هوايي كردند و بعد صداي قهقهه شان بلند شد. آنها ما را اسباب بازي خود مي دانستند!
    وقتي اسير شدم مرا به يك عراقي دادند تا ببرد پشت جبهه . در بين راه به يك عراقي ديگر برخورد كرديم . او كه معلوم بود خيلي ناراحت است با « گرينوف » مرا هدف قرار داد. آن سربازي كه مامور بردن من به عقب بود به پايش افتاد و با التماس مرا از شرش خلاص كرد.
    تمام عقده حقارت و غده خباثت درونش آب دهاني شد كه به صورتم نشست . نمي دانيد چقدر آن لحظه آرزو كردم كه اي كاش دستهايم باز بود باز بود تالله
    برادر آزاده يدالله پاكدل ـ كازرون