روزنامه جمهوري اسلامي 28/02/1382 صفحه جبهه و جنگ

  • معرفي نشريه
  • سفري به گمنامي و غربت
  • سياه و سفيد
  • *****
    معرفي نشريه




  • پيش شماره دوم نشريه « ستارگان درخشان » ماهنامه كنگره بزرگداشت سرداران و هشت هزار شهيد استان گيلان منتشر شد.
    اين پيش شماره كه ويژه ارديبهشت ماه مي باشد مطالبي چون : من احساس خطر مي كنم ! (ديدار با حضرت آيت الله قرباني ) پشيمان نيستم (گفتگو با بسيجي جانباز خواهر رنجبر) عاشق گمنامي بودند قرار نيست كه ما بمانيم و ارزش ها محو شود (ويژه شهيد ابوالحسن كريمي ) مسافر ملكوت (ويژه شهيد علي خوش روش ) هنوز حسرت مي خورم (گفتگو با مادر سه شهيد) شاهدي بر فراز قله ها چشمهاي مهربان كلاه مدل يغلاوي فتح الفتوح حماسه خوان غربت خاكريزها و معرفي كتاب را در خود گنجانده است .
    علاقمندان جهت تهيه ويا اشتراك اين نشريه مي توانند به آدرس : رشت ميدان پاسداران ستاد كنگره سرداران شهيد استان گيلان مكاتبه ويا با شماره تلفن 3228552 (0131 ) تماس حاصل نمايند.
    يكصد و دومين شماره ماهنامه « سرباز » نشريه جوانان سرباز سازمان عقيدتي سياسي ارتش جمهوري اسلامي ايران ويژه فروردين ماه سال 82 منتشر شد .
    اين شماره از ماهنامه نظامي مذهبي فرهنگي اجتماعي و هنري سرباز شامل مطالبي چون كلام نور نوروز يادگاري برجامانده از روزگاران كهن اندرز بزرگان موج ترن آب فرات جوان و ازدواج آشنايي با اصطلاحات نظامي مديريت نظامي در نبردهاي پيامبر(ص ) بررسي مفهومي منزلت سرباز ما پرسيديم آنها پاسخ دادند پاسخ به نامه ها دريچه سبز تغزل دل مشغولي هاي سربازي از دل سروده ها اضطراب جدايي با غم غربت در سربازان حماسه 29 فروردين دشت شقايق پياده روي ورزشي مفرح و مفيد اخبار سربازي از گوشه و كنار جهان حكايت و لبخند وظيفه شناسان برتر جدول مسابقه و زبان تصوير مي باشد.

  • *****
    سفري به گمنامي و غربت




  • به انگيزه برگزاري يادواره سردار شهيد مهندس حاج محمود شهبازي و 200 تن از شهداي همداني لشكر 27 محمد رسول الله (ص ) ـ همدان
    خرمشهر 1361 3 2
    ساعت 9 30 شب شنبه اول خردادماه سال 1361 مرحله سوم عمليات الي « بيت المقدس » با هدف آزادسازي خرمشهر آغاز شد. حاج محمود همراه دو تا از گردانهايي كه محور سختي به آنها واگذار شده بود حركت خود را آغاز كرد. دشت هاي مجاور خرمشهر عزيز پر از رفت وآمد و همهمه و شور بود و تا چشم كار مي كرد ادوات و ستونهاي نظامي در حركت بودند. همه چيز به يكباره روي داد و كسي نفهميد چگونه ! حاج همت در اين عمليات مسئوليت ستاد تيپ 27 محمدرسول الله(ص ) را به عهده داشت و در كنار خاكريزي ايستاده بود. شهيدي روي خاكريز خوابيده بود كه صورتش با چفيه اي آشنا پوشيده شده بود. گويي جسد اين شهيد را طوري كنار گوني هاي خاك قرار داده اند كه از گزند آفتاب و تركش در امان باشد. حاج همت در كنار اين شهيد ايستاده بود و خطاب به چند نفر از رزمندگان تحت امرش مي گفت : « پيكر آن شهيد را به عقب منتقل كنند و مرتب سفارش آنرا مي كرد. » حاج همت هيچ اشاره اي به نام شهيد نمي كرد فقط مي خواست آنرا با دقت به عقب منتقل كنند وقتي رزمندگان روي او را كنار زدند چهره به خواب رفته « حاج محمود شهبازي » جلوي چشمانشان بود. يكي گفت : « حاجي هنگامي كه براي كمك به چند مجروح از جايش حركت كرد توسط خمپاره به شهادت رسيد. » آيا محمود شهبازي به شهادت رسيده بود و آيا آن چهره آرام همان نبود كه شب هاي متوالي گشت و شناسايي در ميان يكي از خاكريزها به خواب رفته بود چهره همان بود! چهره محمود شهبازي جوان شوخ و بذله گوي اصفهاني كه با صلابت حرف مي زد. دلنشين و صميمي و خودماني درد دل مي كرد حتي مي شد چهره پرجذبه او را موقع عمليات كه برافروخته شد روي همان چهره به خواب رفته تصور كرد. پيكر حاج محمود شهبازي در كنار جاده اي كه منتهي به خرمشهر عزيز بود غريب و ناشناس ـ آرام گرفته بود و با اينكه او مانده بود ولي قدم هاي بي شمار رزمندگان را مي ديد كه به سمت خرمشهر خيز برداشته بودند. فرصت هيچ درنگ و تاملي نبود.
    رزمندگان اسلام تن حاجي را به سان دهها شهيد ديگر بر زمين نهادند تا خود را به آستانه شهر آرزوهايشان ـ خرمشهر عزيز ـ برسانند. حاج محمود شهبازي براي يك لحظه از ياد خرمشهر غافل نبود و انگار اين بدن بار سنگيني بود كه او به زمين گذاشت تا خود را سريعتر به خرمشهر برساند; همان بدني كه تحمل روح پرتلاش حاج محمود را نداشتن . همان بدني كه بدون اجازه حاج محمود پاهايش تاول زده بود و او را در اين روزهاي آخر سخت معذب كرده بود و حاجي براي آن حنايي فراهم آورده بود تا زخم هايش را با آن ببندد و آنها پوست تازه اي بگيرند.
    خرمشهر آزاد شد! ولي بدون حضور حاج محمود شهبازي ; آن جوان بيست و چهار ساله اصفهاني . خبر شهادت حاج محمود كه به سپاه و شهر همدان رسيد شهر يكپارچه عزاخانه شد. مردم سراسيمه به سپاه آمدند و خود بخود عزا همه جا را فراگرفت . پيكر حاج محمود چند روز بعد از عمليات به همدان منتقل شد تا در مراسم نمازجمعه تشييع شود.
    همدان 82 2 18
    همه چيز آماده است تا مراسم يادواره برگزار شود. يكي مي گويد چرا همدان مگر حاج محمود همداني بود يكي مي گويد : تا جايي كه ما مي دانيم حاج محمود شهبازي اصفهاني بود و قائم مقام لشكر محمدرسول الله (ص ) تهران .
    آري ! درست است حاج محمود متولد اصفهان بود ولي در اصفهان غريب و گمنام قائم مقام لشكر محمدرسول الله تهران بود اما در آنجا نيز غريب و گمنام فرمانده سپاه همدان بود ولي در اينجا هم غريب و گمنام . همه چيز آماده است . از همه جا آمده اند دوستان محمود را مي گويم چه رفقايي چه دوستان باوفايي همه آماده اند تا در بزم محمود شركت نمايند و پاي سفره اي كه بعد از سالها توسط محمود و دويست تن از يارانش پهن گرديده است بنشينند و ارتزاق نمايند.
    با اقامه نماز مغرب و عشا مراسم با قرائت كلام الله مجيد آغاز مي شود. مجري برنامه زبان مي گشايد; در وصف محمود و ياران گمنامش : « از هر كس درباره شهيد حاج محمود شهبازي سوال مي كنيم مي گويد : « يادم نيست ... خيلي وقت از شهادت او گذشته . اصفهاني بود و با لهجه شيرين صحبت مي كرد. حرف زدنش آدم را مي برد تا اصفهان و سواحل زنده زاينده رود » . ديگري مي گويد : « هنوز هم صداي توضيح و تفسيرش درباره خطبه هاي نهج البلاغه به گوشمان مي رسد. انگار چادرهاي عمليات فتح المبين هنوز هم برپاست و صداي حاج محمود را مي شنوي كه از استقامت مي گويد از مبارزه و از عدالت علي (ع ). »
    حاج محمود اصفهاني مهاجري بود كه در تهران به دانشگاه رفت در همدان فرمانده سپاه شد و در خوزستان در گمنامي تمام به شهادت رسيد. آوازه گمنامي اش را آنوقت درك مي كني كه بداني خانواده و نزديكانش هم نمي دانستند كه او چه كاره بود و چه مسئوليتي را بردوش داشته است و امروز از همه غريبانه تر آنكه ياد او در زمين كمتر مي شود تا در آسمان ولي آثارش و قلبهاي متذكر برادرانش در زمين و آسمان حيات معنوي اش را روشن كرده است .
    مجري برنامه از يار و همسنگر روزهاي ايثار و شهادت حاج محمود; سردار سرتيپ پاسدار حاج حسين همداني « فرمانده لشكر 27 محمد رسول الله » و مسئول برگزاري يادواره سردار شهيد حاج محمود شهبازي و 200 تن از شهداي همداني لشكر 27 محمد رسول الله دعوت مي كند تا جهت خيرمقدم گويي به روي سن بيايد.
    حاج حسين مي آيد تا از حاج محمود بگويد. او رازدار و گنجينه اسرار حاج محمود شهبازي است . او از گمنامي حاج محمود مي گويد : « از گمنامي حاج محمود همين بس كه وقتي مقام معظم رهبري مدال فتح سرداران و فرماندهان شهيد را به خانواده شهدا تقديم مي كردند زماني كه نام حاج محمود شهبازي را خواندند كسي نبود تا برود و مدال حاج محمود را دريافت كند. از گمنامي حاج محمود همين بس كه وقتي از تنها خواهرش دعوت به عمل آمد تا در اين مراسم يادواره شركت كند به علت كسالت موفق نگرديد حاضر شود. »
    سردار همداني سپس در مورد انگيزه برگزاري اين يادواره گفتند : « ما ديديم در اصفهان كنگره سرداران شهيد برگزار گرديد از حاج محمود هيچ تجليلي صورت نگرفت و همچنين در تهران نيز به همين صورت لذا تصميم گرفتيم يادواره اي را در خصوص ايشان در همدان برگزار نمائيم چرا كه اكثر همرزمان ايشان در همدان هستند و ايشان مدت يك سال فرمانده سپاه همدان بودند. اما در بين كار متوجه شديم حاج محمود ديگران را هم دعوت كرد و سرداران و 200 شهيد ديگر را در كنار خود جاي داد و باز هم در ميان آنها گمنام شد. ما از همه اينها مي توانيم اين نتيجه را بگيريم كه سردار شهيد مهندس حاج محمود شهبازي مي خواست و مي خواهد گمنام باشد... »
    فرمانده لشكر 27 محمدرسول الله (ص ) در پايان از همه همرزمان و ياران شهيد شهبازي كه از راه دور و نزديك آمده بودند و همچنين همه كساني كه در برگزاري اين يادواره همت كردند تشكر و قدراني نمود.



    تا آنجايي كه ما حاج محمود شهبازي را شناختيم همواره نام حاج احمد را نيز در كنارش شنيده ايم و خوانده ايم ; با حاج احمد متوسليان سردار مرد دلاور جبهه هاي غرب و جنوب و خالي از لطف نمي دانيم كه حاج محمود را از زبان و قلم او بخوانيم : « ... برادر عزيزمان ـ شهيد شهبازي ـ دانشجوي سال چهارم دانشگاه علم و صنعت تهران بود و رشته تاسيسات مي خواند. مسئول سپاه همدان و فرمانده جبهه قراويز در منطقه سرپل ذهاب بود. ايشان از اول جنگ در تمام سلسله عملياتي كه در جبهه غرب عليه ارتش عراق انجام مي شد شركت داشت . به جاي اينكه توي دفتر فرماندهي سپاه استان بنشيند و پشت ميزهاي آنچناني خودش را گم كند ـ چنان كه متاسفانه بعضي ها خودشان را گم كرده اند ـ هميشه در جبهه بود و در حال گنگ تا آن وقت كه ما ايشان را براي تاسيس تيپ مان از سپاه درخواست كرديم .

    آنچه در مقابل چشممان تداعي مي كرد عكس سه دلاور خستگي ناپذير بود كه چون ستاره اي درخشان به مجلس و محفل مان صفاي ديگري مي بخشيد. حاج احمد حاج محمود و حاج همت سه يار كه يكي پس از ديگري از دنياي فاني رحل اقامت گزيدند و به منتهي آرزويشان رسيدند يعني شهادت در محضر الهي !!
    در كنار عكس اين علمداران جمله اي از حاج احمد نظرمان را به خود جلب مي كند « البته آشنايي بيشتر ما با هم برمي گردد به سفر مشتركمان به حج و زيارت خانه خدا. بعد هم اگر خوب به ياد داشته باشيم حين طواف به دورخانه خدا بود كه با هم وعده گذاشتيم و عهد كرديم كه با هم كار كنيم ... »
    سردار سرتيپ پاسدار حاج محمد كوثري ; فرمانده سابق لشكر محمدرسول الله (ص ) و جانشين قرارگاه ثارالله كه روزهايي را در كنار حاج محمود بوده است پشت تريبون قرار مي گيرد و او نيز از گمنامي حاج محمود شهبازي مي گويد اينكه « ... جوانان و نوجوانان ما بايد از حاج محمود شهبازي الگو بگيرند كه هم دانشجو بود و هم مفسر قرآن و نهج البلاغه و هم شير ميدان نبرد بود و هم يك انسان كامل كه به بالاترين درجه انسانيت يعني شهادت نائل آمد... »
    مجري بار ديگر در كنار سنگر نمادين از عشق گفت و روزهاي عاشقي از ليلي گفت و از مجنون از شلمچه گفت و از فكه از حاج محمود شهبازي گفت و از ياران و سرداران شهيدي كه با او همراه بودند و همراز سرداران شهيدي چون سعيد شالي فريدون عيوضي رضا نوروزي عليرضا شهبازي مجيد بهرامچي سيدمهدي آهنچيان حبيب الله مظاهري حاج محمود نيكو منظر مرتضي خانجاني احمدرضا بيات امين الله آقاعلي باقري صادق عنبري امير ايل بيگي ابراهيم علي معصومي حميد حجه فروش صمد يونسي علي احمد تلكو حسين شكرائيان محمد فتحي خسرو ارژنگي و 200 تن از شهداي به خون خفته همداني كه روزي با لشكريان محمد رسول الله (ص ) به مصاف كفر رفتند و ره صدساله را يك شبه طي طريق نمودند.

  • *****
    سياه و سفيد




  • نكات مثبت دوران اسارت

    از نكات مثبت دوران اسارت اولا يادگيري زبان فارسي بطور رايگان از تلويزيون و اين موفقيت جاي ديگر و زمان ديگر براي من امكان نداشت .
    دومين نكته مثبت دوران اسارت اين است كه انسان متوجه مي شود كه تا چه اندازه به خداوند ايمان دارد اين توفيق كه انسان نزد خداوند تضرع و دعا بكند و اشتباهات گذشته خود را بررسي كند و به فكر جبران باشد جاي ديگر به اين خوبي دست نمي دهد.
    سومين نكته مثبت آشنايي با سنتهاي ايراني از طريق تلويزيون كه تشابه زيادي با سنتهاي مردم عراق داشت سريالهاي ايراني را با علاقه دنبال مي كردم چون شباهت زيادي دارند بين واقعيتهاي اجتماعي ايران و عراق خصوصا آداب و امور تربيتي و حتي بعضي از ضرب المثلهاي معمولي و متداول درست مثل هم هستند.
    من از اينكه توانستم اين مطلب را بنويسم خيلي خوشحالم . من از صميم قلب از مسئولين محترم جمهوري اسلامي كه براي آرامش روح ما تلاش كرده اند تشكر مي كنم . و ان شاالله ما سفيراني خواهيم بود كه براي جمهوري اسلامي در كشور خودمان خداوند متعال به شما توفيق و پيروزي بدهد و قدمهاي شما را در صراط مستقيم كه در پيش داريد ثابت نگهدارد.
    اسير ربيع الصعب
    زمستان زجر
    سوز مي آمد سوزي گزنده . زمستان بود و ما با بدنهايي كه در اسارت نزار و نحيف شده بود در محوطه ايستاده بوديم با لباسهايي نه چندان مناسب و برهنه پا.
    بين ما و آن آدمي كه خودش را خداي سبعيت مي دانست فقط دو كلمه فاصله بود. اين دو كلمه وقتي تمام شد كه او گفت : « اضربوا كلهم ! » (همه آنها را بزنيد.)
    پس از يك كتك سير انگار گمشده خود را پيدا كردند. او يكي از آزادگان دلاور ما بود كه سرنوشت تصميم فرارش را تا سيمهاي خاردار بدرقه كرده بود و حالا ما بايد جور موفق نشدن او را مي كشيديم . آن آزاده از آسايشگاه 18 بود . آن آسايشگاه نيز بعد از ما طعم ايستادن در بادي سوزناك را چشيد.
    همان كه با اشاره انگشتي چند انسان حيوان سيرت را به جانمان انداخته بود چاقويي در دست داشت و قبل از آن فرمان درندگي با آن بازي مي كرد. وقتي چشم رضايت از بندگان زير دستش برداشت آن آزاده را بيرون كشيد او را بر زمين گذاشت و مغرورانه گفت : « ايا من مي توانم سر از تن اين بيچاره جدا كنم يا نه » و بعد از لحظاتي ادامه داد كه : « ولي ما او رانمي كشيم » و انگار با اين سخن منت بزرگي را بر سرما گذاشته بود!
    غلامرضا ميرزاخانلو