آيت الله محمدعلي تسخيري
دبيركل مجمع جهاني تقريب مذاهب اسلامي
به نام خداوند بخشنده مهربان
با سلام و درود بر محمد(ص ) و آل محمد
اگر بخواهيم وضع طبيعي جهان را بررسي كنيم بايد اينكار
را در دو گستره : نخست در گستره نظري از ديدگاه اسلام و
ديگري در واقعيت موجود كنوني
و از ديدگاهي كه به نظر ما به
عدالت نزديكتر است
انجام داد.
در گستره نظري
اسلام بر آنست كه وضع بشريت
هنگامي
بسامان و طبيعي است كه يك نظام همه جانبه جهاني داراي
يك قانون و يك رهبر
برپا شود و از ويژگي هاي زير برخوردار
باشد :
1 ـ دارا بودن قوانيني هماهنگ و همسو با فطرت انساني
زيرا فطرت
فصل مشترك همه افراد امت و دين
طبق آيه :
« فطره الله الي فطر الناس عليها لاتبديل لخلق الله ذلك الدين
القيم » فطرتي است كه خدا همه را بدان فطرت بيافريده است و
در آفرينش خدا تغييري نيست دين پاك و پايدار اين است . با
اين فطرت
كاملا هماهنگ و همسوست ; اقتضاي اين فطرت
پناه بردن به خداوند متعال و ياري جستن از شريعت و آئيني كه
اصول آنرا پروردگار رقم زده زيرا صلاح و مصلحت انسان را
بهتر از هر كس مي داند و در اين صلاح انديشي
عدل و داد را
تحقق مي بخشد چرا كه به همه چيز آگاه و شديدا مهربان است .
بي توجهي
ستم و ناآگاهي در او راه ندارد و آيين و رسالتي كه
از سوي خداوند متعال نازل شده
منطق
عدالت و نيكي را
وجهه خود قرار مي دهد. اقتضاي عدالت
عدم تبعيض جز از
راه صفات اكتسابي از سوي فرد است كه بنابر آيه : « ان اكرمكم
عندالله اتقاكم » (گرامي ترين شما پرهيزكارترين شماست ).تقوا
و پرهيزگاري و طبق آيه : « فضل الله المجاهدين علي القاعدين
اجرا عظيما » (خدا كساني را كه به مال و جان خويش جهاد
مي كنند بر آنان كه از جنگ سر مي تابند به درجتي برتري داده
است )
جهاد و بنابر آيه : « قل هل يستوي الذين يعلمون والذين
لايعلمون » (بگو : آيا آنهايي كه مي دانند با آنهايي كه نمي دانند
برابرند )
علم و دانش است .
تصور كلي وضع طبيعي و شايسته بشريت به لحاظ نظري
اينگونه است : جامعه اي منسجم
رهبري واحد و قانون
يگانه اي كه اصول آن از هدايت الهي سرچشمه گرفته و طبق
شريعت خداوندي حركت مي كند. و در گستره واقعيت و در
عمل
و با توجه به منطق رايج به نظر مي رسد كه وضعيت
طبيعي روابط بين المللي و نظام حاكم بر جهان اقتضاي وجود
ملل متحد
قانون بين المللي واحد و سازمانهاي بين المللي
يگانه اي را دارد كه اين روابط را سامان بخشند بويژه كه اين
مسائل و روابط در يك روند پيوسته بهم قرار دارند و مسايلي
چون محيط زيست
حقوق بشر
اقتصاد و تجارت جهاني
انرژي
ارتباطات
مقررات بين المللي حركت كشتي ها و
هواپيماها
امواج راديويي و تلويزيوني و... هستند كه امروزه
نمي توان آنها را بر پايه ديدگاه محلي يا منطقه اي مورد حل و
فصل قرار داد. امروزه تعامل فرهنگها با يكديگر
تبديل به
امري ضروري براي ملتها گشته و نظام جهاني فراگيرنده اين
ويژگي ها
بايد بر پايه هاي زير استوار شده باشد :
1 ـ احترام به حق حاكميت كشورها و عدم دخالت در امور
داخلي آنها.
2 ـ احترام به فرهنگهاي گوناگون .
3 ـ پيشگيري سياست كلي از ميان بردن فقر و حمايت از عدالت
اجتماعي .
4 ـ حمايت از دموكراسي در چارچوب احترام به ارزش هاي
مورد احترام جامعه .
5 ـ در پيش گرفتن منطق گفتگو در همه سطوح ميان تمدنها
اديان يا مكتبها و مذاهب مختلف براي نيل به مشتركات و
همكاري در اين موارد مشترك .
6 ـ بالا بردن سطح دانش بشر و همكاري ميان كشورها در اين
عرصه .
7 ـ حمايت از صلح عادلانه جهاني .
8 نفي هرگونه اشغالگري
ستم و تروريسم .
9 ـ فراهم آوردن امكان بهره گيري از تكنولوژي اطلاعاتي و
دستاوردهاي سازنده و مفيد آن براي بشريت .
10 ـ تقويت جنبه هاي معنوي انساني و عدم اجازه پيدايش و
گسترش انديشه هاي ويرانگري چون نازيسم
فاشيسم و
نژادپرستي و ديگر انديشه هايي كه بشريت به اتفاق آنها را
شيطاني مي خواند.
عناصر مهم در روابط با ديگران
براي رعايت اختصار
تنها به برخي عناصري كه نقش
بسزايي در تعيين چگونگي روابط بين المللي در سياست
خارجي اسلامي ايفا مي كنند
اشاره مي كنيم ولي پيش از آن دو
پايه اصلي را كه سياست خارجي اسلامي بر آنها پي ريزي
شده
يادآور مي شويم :
1 ـ مصالح عاليه اسلام در پرتو اوضاع جاري .
2 ـ پيوندها و ملاحظات محبت آميز انساني و روابط اخلاقي .
واقعيت آنست كه هر يك از احكام اسلامي
از اين دو
مفهوم مايه مي پذيرند و حتي مي توان گفت كه اين هر دو بيانگر
موضع واحدي هستند. اسلام قصدي جز اين ندارد كه انسان را
در راه تكامل قرار دهد و توان و انرژي او را بمنصه ظهور
رساند و هرگونه مانع و رادعي كه بر سر راهش قرار مي گيرد از
ميان بردارد و در اين راستا از رهنمايي و رهنموني دو پيامبر
دروني و بيروني ـ يعني فطرت و شرع ـ ياري
مي جويد.
آنچه ترديدي در آن نيست اينكه « واقعگرايي » و « اخلاق
گرايي » از جمله مهمترين دو ويژگي شريعت اسلامي در همه
جنبه هاست و پايه هاي ديگر نيز بر گرفته از اين دو ويژگي اصلي
هستند.
و اينك عناصري كه در اين نگاه گذرا مايليم بر آنها انگشت
بگذاريم :
نخست : كوشش در الگو قرار گرفتن امت اسلامي براي
جامعه بشري
امت اسلامي كه قرآن به توصيف آن مي پردازد
« امت
وسط » كه بي هيچ ترديدي مراد از آن الگويي والا و در واقع
ميانه ي گردن آويزي است كه گوهر گرانبهاتر در آنجا و
گوهرهاي ديگر در دو سوي آن قرار دارند
امت شاهد
بهترين
امتي است كه از ميان مردم و براي مردم برخاسته است و بر اين
اساس سياست خارجي اسلام
هماهنگ با مجموعه سياستهاي
داخلي در جهت تحقق اين امر با استفاده از همه راهها و ابزارها
و در همه ابعاد سياسي
تبليغاتي
اجتماعي
نظامي و... است .
اين عنصر
امت را در هر زمينه و عرصه اي به تكامل و
تعالي و بهره گيري از تجربيات ديگران و استفاده از هر فرصتي
براي تحقق آن سوق مي دهد. اين عنصر به معناي گشودن
آغوش بر همه عرصه هاي زندگي و برافراشتن رسالت انساني ـ
تمدني بزرگ است كه اعتراف مي كنيم امت ما بر اثر عوامل
بسياري ـ از ايفاي اين نقش پيشگام و پيشتازي كه بايد داشته
باشد
بازمانده ولي البته اين بازماندگي بدين معنا نيست كه در
رسيدن به آن
پافشاري نداشته يا به هنگام تلاش براي اصالت
بخشيدن به هر رابطه بين المللي
آنرا به فراموشي سپاريم .
دوم : اصول گرايي در روابط
ويژگي عامي است كه در هر خط سياسي داخلي يا خارجي
بشمار مي رود چرا كه دولت اسلامي
دولتي عقيدتي است كه به
اصول و ديدگاههايي باور دارد كه رهنمودهاي عملي فراگيرنده
زندگي فرد و جامعه بر آن پي ريزي شده اند. بنابر اين به همان
ميزان كه ديگران به اين اصول نزديك يا فاصله دارند
به آنها
نزديك يا از آنها فاصله مي گيرد و جز بر اساس آنچه كه اصول
اجازه مي دهند
ارتباط و پيوندي با آنان برقرار نمي سازد و در
پرتو اين اصول است كه نوع روابط با كشورهاي ديگر و اينكه
دوستانه
خوب يا اصولا خصمانه باشد
شكل مي گيرد ولي
روابط برادرانه تنها ميان مومنان مي تواند برقرار شود زيرا
چنين روابطي بسيار والا و مقدس است و تقريبا به وحدت
افراد در مسايل گوناگون است و مردمي كه در مساله ايمان با
يكديگر اختلاف نظر دارند
قادر به رسيدن به چنين سطحي از
روابط نيستند.
سوم : نفي تسلط بر مومنان
اين قاعده از جمله جالب ترين قواعد سياسي خارجي
است كه در برخي جنبه ها
مي تواند نمود عملي قاعده و اصل
نخست هم باشد و در عين حال گوياي برتري اسلام بر نهادها و
رژيمهاي ديگر و لزوم رعايت مطلق كرامت و جايگاه مسلمانان
است .
به موجب اين قاعده يا اصل
هر گونه تصرف
اقدام يا
پيمان و قراردادي كه ممكن است به برتري و تسلط كافران بر
مسلمانان منجر گردد
از اساس ملغي است و به تعبير فقها اين
قاعده
همچون قاعده « لاضرر و لاضرار » و قاعده « نفي عسر و
حرج » در شمار قواعد ثانويه است كه مي تواند بر همه احكام
اوليه
جاري گردد مگر آن دسته احكامي كه خود در راه تحقق
هدف والاتري چون جهاد في نفسه متضمن ضرر است . اين
قاعده مستند به دلايلي چند است : از جمله آيه شريفه : « ولن
يجعل الله للكافرين علي المومنين سبيلا » (و خداوند هرگز
براي كافران به زيان مسلمانان راهي نگشوده است ). و احاديثي
كه در جهت تحقق اين آيه وارد شده
همچون حديثي با اين
متن : « الاسلام يعلو ولايعلي عليه » (اسلام اوج مي گيرد و هيچ
آييني بر آن پيشي نمي گيرد). همچنان كه مستند به اتفاق نظر
فقهاست و اي بسا مي توان گفت روح جهت گيري هاي اسلامي
و توجه به رابطه حكم و موضوع
آشكارا اين حقيقت را رقم
مي زنند كه : « ولله العزه ولرسوله و للمومنين ولكن المنافقين
لايعلمون » (عزت از آن خدا و پيامبرش و مومنان است ولي
منافقان نمي دانند).
اين يك قاعده تعاملي مهمي است كه در عرصه هاي
مختلف از جمله عرصه هاي سياسي
كاربرد دارد.جالبترين
كاربرد آن نيز امروزه در برخوردمان با ابرقدرتهاست كه درصدد
بلعيدن جهان و چپاول ثروتهاي آن با استفاده از روش هاي
فريبكارانه هستند.
چهارم : آگاه سازي پيش از هر اقدام
اسلام
دين آگاهي و پرورش است و به مقتضاي واقعگرايي
و فطري بودنش
لزوم آگاه ساختن هر كسي را كه در پي پيوستن
به اردوگاه خود و هر جامعه اي كه در پي پذيرا گشتن اسلام در
عمق وجود خويش است
مقرر مي دارد. اسلام گوهر گرانبهاي
خود را عرضه مي كند چون مي داند كه سرانجام ارزش آن بر
همگان
روشن خواهد شد. لذاست كه هرگونه تقليد و تبعيت
كوركورانه در عقيده را رد مي كند و به بحث و استدلال و برهان
فرامي خواند : « قل هاتوا برهانكم » و هرگونه اجبار و اكراه در
دين را نفي مي كنند : « لا اكراه في الدين »
همچنان كه از امت
خود مي خواهد كه همواره قدرتمند و داراي بينش عميق و با
بصيرت باشند و در عرصه ارتباط با ديگران نيز از مردم
مي خواهد تا پيش از هر چيز
ديگران را با دليل روشن و منطق
به سوي عقايد خويش فراخوانند; قرآن كريم مي گويد : « ادع
الي سبيل ربك بالحكمه و الموعظه الحسنه و جادلم بالتي هي
احسن ان ربك هو اعلم بمن ضل عن سبيله و هو اعلم
بالمهتدين » (مردم را با حكمت و اندرز نيكو به راه پروردگارت
بخوان و با بهترين شيوه با آنان مجادله كن زيرا پروردگار تو به
كساني كه از راه او منحرف شده اند آگاه تر است و هدايت
يافتگان را بهتر مي شناسد). « فلذلك فادع و استقم كما امرت
ولاتتبع اهوا هم » (براي آن (اسلام )دعوت كن و چنان كه
فرمان يافته اي پايداري ورز و از پي خواهش هايشان مرو). « و
من احسن قولا ممن دعا الي الله و عمل صالحا و قال انني من
المسلمين » (چه كسي را سخن نيكوتر از سخن آنكه به سوي
خدا دعوت مي كند و كارهاي شايسته مي كند و مي گويد البته كه
من از مسلمانانم )
« قل هذه سبيلي ادعو الي الله علي بصيره انا و من اتبعني و
سبحان الله و ما انا من المشركين » (بگو : اين راه من است . من و
پيروانم
همگان را در عين بصيرت به سوي خدا مي خوانيم .
منزه است خدا و من از مشركان نيستم ).
شهيد بزرگوار آيت الله صدر(ره ) در كتاب خود (اقتصادنا)
در اين باره مي نويسد : « موضوع ديگر آنست كه مبلغان اسلامي
پيش از هر چيز رسالت اسلامي خود را اعلام و آشكار كنند و با
استدلال و برهان و دليل
ويژگي هاي عمده آنرا توضيح دهند;
چنانچه با اين روش هاي اقناعي
اتمام حجت شد و جايي براي
بحث و جدل منطقي در اين باره باقي نماند و با اين حال كساني
يافت شدند كه آفتاب را منكر شوند
در آن صورت در برابر
دعوت اسلامي بمثابه دعوتي جهاني و فراگير كه مصلحت و
منافع حقيقي بشريت را به عنوان هدف در نظر گرفته است
راهي جز استفاده از همه امكانات مادي يعني جهاد مسلحانه
باقي نخواهد ماند » .
در كتاب كافي مرحوم كليني به نقل از امام جعفر صادق (ع )
آمده است : « حضرت علي (ع ) فرمود : رسول خدا(ص )مرا
روانه يمن ساخت و فرمود اي علي !با هيچكس از در جنگ وارد
مشو تا او را به اسلام فراخواني و بخدا سوگند اگر خداوند
عزوجل كسي را به دست تو هدايت كند براي تو بهتر از تمامي
آن چيزهايي است كه خورشيد بر آنها تابيده و غروب كرده و
ولايت او نيز بنام تو رقم خواهد خورد. اين همان شيوه قرآني
است كه خداوند به حضرت موسي و هارون (ع ) آموخت :
« اذهبا الي فرعون انه طغي فقولاله قولا لينا لعله يتذكر او
يخشي » (به سوي فرعون برويد كه او طغيان كرده است . با او به
نرمي سخن گوييد شايد پند گيرد يا بترسد).
حتي در مقابله با طاغوتها نيز بايد ابتدا آنانرا (به زبان
خوش ) به اسلام فراخواند چه بسا به راه حق
هدايت گردند.
هم از اينروست كه پيامبر بزرگوار(ص ) در همين راستا
نامه هايي كه پادشاه ايران و قيصر روم مي نويسد
عبارت « ترا
به اسلام فرا مي خوانم » را تكرار مي كند.
اگر بدنبال كاربردهاي سياسي اين اصل در روابط بين الملل
باشيم مي توانيم آنرا در گروههايي كه براي توضيح و تبيين
مسايل اعزام مي شدند
روش هاي حقيقي توضيح مطالب از
طريق وسايل سمعي و بصري
يادداشتهاي توضيحي و
تفسيري ارسالي به كنفرانس هاي بين المللي
مورد ملاحظه قرار
دهيم .
از جمله ويژگي هاي روابط بين الملل اسلامي آنست كه
روند آگاه سازي و توضيح را به عنوان رسالتي الهي و اصل
ضروري كه پيش از هر اقدام نظامي
سياسي و... در برابر
كشورهاي ديگر بايد بدان پرداخت
تلقي مي كند. ولي
سياست بازي هاي نيرنگ آميز كنوني در واقع چيزي جز
بهره گيري مصلحت آميز از اين سياست توضيحي به عنوان
مانوري سياسي نيست كه در صورت نياز
حقايق را مخدوش و
معيارها را دگرگون جلوه مي دهد.

پنجم : رعايت عدالت در روابط
عدالت
مهمترين اصل در تصور و برداشت اسلام از
واقعيت : « اشهد الله ان لااله الا هو والملائكه و اولوا العلم قائما
بالقسط » (الله حكم كرد و فرشتگان و دانشمندان نيز كه هيچ
خدايي بر پاي دارنده عدل جز او نيست ) و مهمترين شالوده
رفتار اجتماعي بشمار مي رود : « يا ايهاالذين آمنوا كونوا قوامين
بالقسط شهدالله » (اي كسانيكه ايمان آورده ايد به عدالت
فرمانروا باشيد و براي خدا شهادت دهيد.)
طبيعي است هنگامي بر عدالت و دادخواهي تاكيد مي شود
كه دشمني ها و كينه توزي ها برانگيخته شده و در اين ميان
عدالت به فراموشي سپرده شده باشد. در چنين موقعيتي است
كه آيه كريمه مي گويد : « ولا يجر منكم شنان قوم علي الا تعدلوا
اعدلوا هو اقرب للتقوي » (دشمني با گروهي ديگر وادارتان
نكند كه عدالت نورزيد. عدالت ورزيد كه به تقوي نزديك تر
است ).
وقتي توجه كنيم كه عدالت مورد نظر از سوي اسلاميان
نسبت به بيگانگان متضمن توجه به وضعيت واقعي و موجود
آنهاست
بعد انساني اين اصل را كه در احكامي چون : جهاد
پيمانها
اجاره و... نيز بايد رعايت گردد
بيشتر درك مي كنيم .
وجود همين اصل و لزوم رعايت آنست كه قرار گرفتن
كشورها و جوامع اسلامي در كنار مستضعفان و محرومان
جهان و رويارويي با ستم و طغيان در هر نقطه از جهان ـ هر
چند ارتباط تنگاتنگي با آن نداشته باشد ـ و نيز اقدام به نفي
روابط ستمگرانه ميان كشورها را توجيه مي كند. قرار گرفتن ما
در كنار مستضعفان و محرومان
مصلحتي و تبليغاتي نيست و
چنان نيست كه همچون ابرقدرتهاي شرق و غرب
وقتي
فرصتي بدست آوريم
از بحراني كه كشورهاي ديگر در آنند
سواستفاده كنيم و هر بلايي را برسرشان آوريم .
چنان موضعي
اصولي و مبتني بر پايه متيني است كه
هرگاه و هر لحظه كه از آن عدول كرديم در واقع از خط اسلام
حقيقي خارج شده و در شمار مستكبراني در آمده ايم كه
خداوند درباره آنها مي فرمايد : « فهل عسيتم ان توليتم ان
تفسدوا في الارض و تقطعوا ارحامكم اولئك الذين لعنهم الله
فاصمهم و اعمي ابصارهم » (آيا اگر به حكومت رسيديد
مي خواهيد در زمين فساد كنيد و پيوند خويشاونديتان را
ببريد اينانند كه خدا لعنتشان كرده است و گوشهايشان را كر و
چشمانشان را كور ساخته است ).
قرآن مجيد در برابر و برعكس مورد فوق
تصويري از گروه
مسلمان توانمندي ارائه داده مي فرمايد : « الذين ان مكانهم
في الارض اقاموا الصلوه و اتوا الزكوه و امروا بالمعروف و
نهواعن المنكر ولله عاقبه الامور » (همان كسان كه اگر در زمين
مكانتشان دهيم نماز مي گزارند و زكات مي دهند و امر به
معروف و نهي از منكر مي كنند و سرانجام همه كارها با
خداست ).
ششم : اصل دلجويي و تاليف قلوب
اصلي كه آشكارا بيانگر سازنده بودن شريعت اسلام و در
عين حال منعكس كننده واقعگرايي آنست
در فضايي كه
دلجويي صورت مي گيرد و به دلها نزديك مي شويم
پذيرش
بيشتري نسبت به حقيقت فراهم مي آيد و به واقعيت ها نزديكتر
مي شويم . آنچه كه در اين اصل شالوده كار بشمار مي رود
سهمي است كه در مصارف زكات
براي دلجويي و جلب
محبت ديگران
اختصاص داده مي شود و با قرار گرفتن در كنار
تمامي مستضعفان و دفاع از مسايل ايشان و جلب آنان به
اسلام
كار منظم و برنامه ريزي شده اي در تحقق آن صورت
مي پذيرد.
به رغم اينكه فقها در شمول كساني كه بايد از ايشان
دلجويي شود و دلهاشان به دست آيد اختلاف نظر دارند و
اينكه آيا ويژه غيرمسلمانهاست
آيا شامل منافقان هم مي گردد
آيا مسلمانان ضعيف ايمان را نيز در بر مي گيرد ولي آنچه از
روح اسلام و سمت گيري هاي اقتصادي آن و نيز گفته ها و
اظهارنظرهاي فقها و علماي شيعه و سني از جمله امام
خميني (ره ) برمي آيد
اصل ياد شده
اصلي است كلي و به
دولت اسلامي اين امكان و فرصت را مي بخشد كه در هرحالت
بنا به مصلحتي كه تشخيص مي دهد
عمل كند و بنابر اين
طبيعي است كه اين اصل نيز عنصري اسلامي تلقي مي شود كه
نقش خود را در تنظيم و ترسيم روابط بين المللي و نيز تقديم
كمك (مالي ) به كشورهاي مختلف شخصيت ها و جمعيت ها
مذاهب و آيين هاي مختلف
ايفا مي كند. هرچند پس از وفات
پيامبر اكرم (ص ) در لزوم پياده كردن اين اصل در يك دوره
زماني معين و يا نسبت به افراد معيني
بحث هايي وجود داشته
است
در اصالت اسلامي آن و لزوم پياده كردنش در دوره هاي
ديگر
ترديدي وجود ندارد. گو اينكه بايد خاطرنشان سازيم كه
براي اختصاص سهم مربوط به « المولفه قلوبهم » (كه براي
دلجويي و جلب ديگران بايد منظور شود) نبايد تنها به زكات
بسنده كرد. اسلام به رهبر و ولي فقيه اجازه مي دهد كه تا هر جا
كه مصلحت عاليه اسلام اقتضا مي كند در اين راه از اموال و
بودجه دولتي نيز هزينه كند كه البته جزييات مطلب در مباحث
اقتصادي اسلام
آمده است .
با گشايش اين باب روشن مي شود كه عرصه سياسي كاربرد
آن
چنان گسترده و فراگير است كه همه كمكهاي اقتصادي و
سياسي را كه دولت در راستاي نزديك سازي ديگران به اسلام و
نظام اسلامي و جلب آنان هزينه مي كند
در بر مي گيرد
گو اينكه
روشن است كه در اين روند
حتما بدور از منافع تنگ سياسي
بايد خدمت به هدف بزرگ و مساله اصلي را در نظر داشت .
هفتم : احترام به پيمانها
قراردادها و توافقنامه هاي
بين المللي
اين اصل از مهمترين اصولي است كه سياست حقيقي
اسلامي برآن استوار است و همچنانكه پيش از نيز اشاره كرديم
برگرفته از واقعگرايي ديدگاههاي اسلام از يك سو و احترام به
مقتضيات حق
از سوي ديگر است .
رهبر اسلامي
در مورد هر قرارداد يا پيماني بايد كاملا
انديشه كند و همه جوانب را بسنجد ولي اگر پيماني را با
رعايت همه شرايط به امضا رساند بايد بطور كامل بدان پاي بند
باشد : « واوفوا بالعهد ان العهد كان مسوولا » (و به عهد خويش
وفا كنيد كه بازخواست خواهيد شد).
پيمانهايي كه با كشورهاي بيگانه يا بيگانگان به امضا
مي رسد گاه در چارچوب قراردادهايي است كه اسلام به
صراحت از آنها به عنوان عقود مشخصي سخن به ميان آورده و
قوانين و مقررات عمومي آنها را روشن ساخته و بايد بدانها
وفادار بود و گاهي نيز روند مستقلي دارند كه ولي امر (رهبر
كشور اسلامي )( انعقاد آنها را در راستاي تحقق مصالح عاليه
نظام
تشخيص مي دهد; بعنوان مثال براي قراردادها و
پيمانهاي نوع نخست مي توان از « عقدالذمه » (تضمين امنيت
جان و مال و اعتقادات غيرمسلمان )
« عقدالهدنه » (آتش بس و
توقف جنگ )
« عقد الامان » (امان دهي و عدم تجاوز به مال و
جان و ناموس ) و براي قراردادهاي نوع ديگر
از همه
قراردادهايي كه جنبه نظامي
اقتصادي و امثال آن دارند
نام
برد.
آموزه هاي اسلامي در خصوص اين يا آن قرارداد (عقود)
برگرفته از آيات قرآن كريم
احاديث شريف و سيره رسول
الله (ص ) است . مثلا برخي احكام مربوط به « عقد الذمه »
از
آيه شريفه ذيل نتيجه گيري شده است : « قاتلوا الذين لايومنون
بالله و لاباليوم الاخر ولا يحرمون ماحرم الله و رسوله و
لايدينون دين الحق من الذين اوتوا الكتاب حتي يعطوا الجزيه
عن يد و هم صاغرون » (با كساني از اهل كتاب كه به خدا و روز
قيامت ايمان نمي آورند و چيزهايي كه خدا و پيامبرش حرام
كرده است برخود حرام نمي كنند و دين حق را نمي پذيرند
جنگ كنيد تا آنگاه به دست خود درعين مذلت
جزيه بدهند).
قراردادهايي از اين نوع نيز وجود دارد كه پيامبر اكرم (ص )
با مسيحيان « نجران » و « بني تغلب » و گروههايي از يهوديان
به
امضا رساند. برآن نيستيم كه به جزييات اين قراردادها بپردازيم
فقط مي خواهيم براين نكته انگشت گذاريم كه پيمانها و
قراردادها
بخش مهمي از فقه اسلامي را تشكيل مي دهند كه
شالوده و محورهاي اصلي آنها را قرآن كريم تعيين نموده است .
هشتم : معامله به مثل
خداوند متعال مي فرمايد : « الشهرالحرام بالشهر الحرام و
الحرمات قصاص فمن اعتدي عليكم فاعتدوا عليه بمثل
مااعتدي عليكم واتقوا الله و اعلموا ان الله مع المتقين » (اين
ماه حرام در مقابل آن ماه حرام و شكستن ماههاي حرام را
قصاص است
پس هر كس بر شما تعدي كند به همان اندازه
تعدي اش بر او تعدي كنيد و از خداوند بترسيد و بدانيد كه او با
پرهيزكاران است ).
چنانچه اصل قصاص از يك سو و اصل پاداش نيكويي به
نيكي از سوي ديگر
دو اصل واقعگرايانه اي باشند كه منطق
انساني در رفتارهاي فردي و درون جامعه اي بر آنها صحه
مي گذارد
در عرصه رفتار و روابط بين المللي نيز
همين ويژگي
برقرار است و اي بسا يكي از آنها براي جلوگيري از تجاوز و
دلجويي از ديگران
در شمار ضروريات نيز درآمده است .
نهم : انواع جهاد
كه خود باب پرشاخ و برگي است كه اسلام تلاش كرده تا
فعاليتهاي جنگي را در آن سامان بخشد و هدف از آن
تحقق
اهداف والاي اسلامي با از ميان برداشتن موانع راه دعوت به
اسلام و حفظ محور پوياي حركت تبليغي اسلام البته با تضمين
هرچه بيشتر و در حد امكان شيوه هاي انساني است كه به دليل
گستردگي موضوع و كمي فرصت
نمي توان پيش از اين بدان
پرداخت .
آنچه گفته شد شالوده هاي قرآني از رفتارهاي بين المللي
است كه شتابزده
از نظر گذرانديم با اين توضيح كه هر يك از
اين اصول
احتمالا مي تواند در چارچوب اصل ديگري نيز
قرار گيرد همچنان كه درخصوص اصول گرايي در برخوردها و
روابط با مقوله جهاد
چنين است .
گرايشات جهاني نظام ها
واقعيت آنست كه امروزه سه نظام رقيب يعني اسلام
سوسياليسم و سرمايه داري با جهت گيري هاي جهاني وجود
دارند. در اينجا تاكيد مي كنيم كه با چنين برداشتي
تفاوتي ميان
جهاني شدن و جهاني سازي وجود ندارد. پيش از اين
خاطرنشان ساختيم كه اسلام بمثابه آخرين حلقه از زنجيره
اديان الهي
براي اصلاح بشر و بسان راه نجاتي كه از سوي
آفريدگار براي بشريت در نظر گرفته شده
نازل گشته است .
اسلام بر فطرتي كه ميان همه افراد بشر
مشترك است انگشت
مي گذارد و مبتني بر منطق گفتگو
اقناع است و خود را بمثابه
تنها راه نجات بشريت عرضه مي كند. چنين اسلامي براي
تحقق اهداف خود
از برنامه تغييرات فردي و تغييرات
اجتماعي بهره گرفته و سعي در حذف مرزهاي جغرافيايي
نژاد
رنگ و تفاوت هاي زباني دارد و در پي ايجاد جامعه اي
جهاني با يك قانون و يك رهبري و برخوردار از احساسات
مشترك و اهداف يگانه انساني است . اين جهان گرايي در
بسياري از متون اسلامي قابل نتيجه گيري است
ازجمله آيه :
« قل يا ايها الناس اني رسول الله اليكم جميعا (بگو : اي مردم
من فرستاده خدا بر همه شما هستم .) و آيه : « وان يكاد الذين
كفروا ليزلقونك بابصارهم لما سمعوا الذكر و يقولون انه
لمجنون و ما هو الا ذكر للعالمين » (و كافران چون قرآن را
شنيدند نزديك بود كه ترا با چشمان خود به سر درآورند و
مي گويند كه او ديوانه است و حال آنكه قرآن براي جهانيان جز
اندرزي نيست .)
برخلاف ادعاهاي برخي خاورشناسان و مورخان
آيات و
احاديث بسياري وجود دارد كه نشان از جهاني بودن اسلام از
همان ابتداي پيدايش است گو اينكه گرايش جهاني اسلام
روندي تدريجي داشته است كه در اينجا
فرصتي براي توضيح
مطلب وجود ندارد.
نتيجه آنكه اسلام از آغاز و طي زمان
سمت گيري جهاني
داشته و اين سمتگيري و نيز وحدت خاستگاه انساني و مسير و
هدف را همواره مورد تاكيد قرار داده است . اسلام چنين
ديدگاهي دارد. سوسياليسم نيز وقتي فلسفه تاريخ خود را
مطرح ساخت
از ماترياليسم تاريخي و مراحل مشهود آن
سخن بميان آورد كه شامل مرحله برده داري و پس از آن
فئوداليسم
سپس سرمايه داري تجاري و بدنبال آن
سرمايه داري صنعتي و آنگاه مرحله سوسياليسم و سرانجام
مرحله تاريخي كمونيسم ـ البته طبق قوانين و مكانيسم هايي
ازجمله كارزار تضادهاي اجتماعي و طبقاتي ـ
مي شود.
اينچنين ديدگاهي
نظريه جهان شمولي سوسياليسم در
ايجاد تحولي جهاني در مسير بشريت را مطرح ساخته است ;
روشن است كه سوسياليسم در اين زمينه
از مسئله نبرد
طبقاتي
انقلاب و نظام آهنين سوسياليسم ـ كه به عقيده
سوسياليستها
جامعه را به بهشت موعودي به نام كمونيسم
رهنمون مي شود ـ بهره مي جويد. كه البته اين ديدگاه هم در
تئوري و هم در عمل با ناكامي روبرو گرديد.
در مورد سرمايه داري نيز بايد گفت كه اين نظام
از آغاز
فاقد هرگونه شالوده ايدئولوژيك بود و اهميتي نيز براي
پي ريزي ايدئولوژيك و جهان بيني
قايل نبود. آنچه مورد
توجه اين مكتب بود
سامان دادن به زندگي (مادي ) و برپايي
اين نظام براساس آزادي هاي فردي بورژوايي بود ولي هنگاميكه
در مسير و روند حركت خود با گستردگي انديشه هاي مخالفين
روبرو گشت
باتوجه به شعارهاي سوسياليستي و در برابر آنها
شعارهايي براي خود در نظر گرفت ; مثلا عدالت اجتماعي » در
سوسياليسم را با « حقوق بشر »
« رشد و توسعه اقتصادي » را با
« بازار آزاد و رشد توليد » و سرانجام شعار « پرولتارياي جهان »
را با « جهان سازي سرمايه » پاسخ گفت چه در آغاز جنبه محلي
يا منطقه اي داشت و تا زماني كه شرايط مناسب فراهم نيامده
بود. بيشتر بر غرب تكيه مي كرد و داعيه جهاني بودن و
جهاني شدن
نداشت .
و در اين شرايط بود كه مفاهيم جهاني سازي را مطرح
ساخت ولي « نظم نوين جهاني » اصطلاحي سياسي است كه
غرب
اخيرا آنرا بكارگرفته تا سلطه سياسي خود را تحميل كند
و در دوره هاي مختلف وابسته به شدت يا ضعف جنگ
قالبهاي متفاوتي نيز بخود گرفته است .
در اينجا
بي مناسبت نيست از مراحل گوناگون
سرمايه داري كه « روبينسون » مطرح ساخته
ياد كنيم . او
برآنست كه جهاني شدن سرمايه داري
از مراحلي عبور كرده كه
شامل : ابتدا مرحله جنيني است كه از قرن پانزدهم ميلادي تا
نيمه قرن نوزدهم به درازا كشيد و طي آن
ناسيوناليسم و
جغرافياي (كشوري ) مسلط بود. پس از آن مرحله رشد است كه
به نظر وي تا ثلث آخر قرن نوزدهم و همراه با تبلور مفاهيم
متعلق به روابط بين المللي
به طول كشيد سپس نوبت به مرحله
شكوفايي مي رسد كه تا دهه دوم قرن بيستم
مفاهيمي چون
جهان شمولي را بهمراه داشت و پس از آن مرحله مبارزه براي
سلطه بر جهان تا نيمه دهه ششم قرن بيستم دوام يافت . آنگاه
سازمان ملل متحد مطرح شد و در پي آن مرحله ارتباط و ادغام
با جهان سوم
تعدد فرهنگي و از آنجا اوج جهاني سازي در دهه
هشتاد و نود قرن بيستم
پيش آمد.
اين تصويرسازي به گمان ما
ساختگي
فرضي و تهي از
واقعيت است زيرا سرمايه داري هرگز با يك ديدگاه جهاني آغاز
نشد و تاكيد آن بر غرب و كشورهاي غربي
تنها با معيار
جغرافيايي بود ولي به نظر مي رسد كه از نظر پژوهشگر مزبور
شرايط پيش آمده در اواخر قرن بيستم
مفهوم جهاني سازي و
جهاني شدن را در اين نظام مطرح ساخت . رشد فزاينده قدرت
غرب و برخورداري آن از دستاوردهاي انقلاب اطلاعات و
نيروي عظيم رسانه اي كه در همه جاي دنيا نفوذ دارند از يك
سو و قدرت گرفتن اسلام و گسترش ديدگاههاي جهان شمولي
اسلامي (كه به نظر غرب
كل تمدن غربي را با خطر مواجه
ساخت ) از سوي ديگر و نيز فروپاشي اتحاد شوروي بمثابه يك
قدرت رقيب
همه و همه دست بدست هم دادند تا فرصتي
براي طرح نظريه جهاني سازي در اين سطح گسترده
فراهم
آيد.
تعريف جهاني سازي
بدون ترديد
تعريف جهاني سازي
مبهم است و
تعريف هاي ارائه شده
متناقض و در عين حال متنوعند و
حقيقت آنست كه انسان با شناختي كه از تفسيرها و تعريفهاي
موجود پيدا مي كند به اين نتيجه مي رسد كه جهاني سازي در
واقع كوششي در راستاي نفي تمدنهاي غيرغربي و تحميل
سرمايه داري و تلاش در جهت آمريكايي سازي و تسلط بر
جهان است . در اين پيوند
سه تعريف بعمل آمده از
جهاني سازي را يادآور مي شويم :
1 ـ تعريف مربوط به كميته بين المللي در سال 1995 كه
« جهاني سازي » را : « در هم آميزي اقتصاد
جامعه شناسي
سياست
فرهنگ و رفتارها از طريق نفي مرزها و حذف
پيوستگي هاي ملي و اقدامهاي دولتي » . تعريف كرده است .
2 ـ يك تعريف عربي از جهان سازي آنرا : « حقيقت تكامل
سرمايه داري در پرتو سلطه كشورهاي مركز و حاكميت نظم
نابرابر جهاني » مي داند.
3 ـ تعريف آقاي « روزناو » آمريكايي كه با طرح پرسش هاي زير
آنرا مطرح مي سازد : « آيا جهاني سازي زاييده همگرايي است
يا برخاسته از تعميق تفاوتهاست و آيا داراي منابع واحد يا
گوناگوني است و آيا داراي يك فرهنگ است يا از فرهنگهاي
متعددي برخوردار است و از آنجا
بر آنست كه در
جهاني سازي
سه عنصر دخالت دارند : يكي حذف مرزها
ديگري شباهت جوامع بزرگ به يكديگر و سومي
تحميل شيوه
زندگي آنان بر ديگران » . از اينجاست كه مي توان گفت
جهاني سازي در واقع تلاشي براي آمريكايي كردن روابط
سياسي
حقوقي و اجتماعي در سطح جهان و تحميل فرهنگ
مسلط غرب بر ديگر جوامع است كه در شمار خطرناكترين
انديشه هاي شيطاني بشمار مي رود. غرب از قدرت فناوري
علمي
فرهنگي و نظامي خود براي مطرح ساختن و تحميل اين
ايده
سود برده و برخي فلاسفه و نويسندگان نيز زمينه چيني
نظري آنرا برعهده گرفتند.
نظريه جنگ تمدنهاي « هانتينگتون »
اينك نظريه
شناخته شده اي است . تمام تكيه او بر تمدن غرب است . ويژگي
برجسته آنرا رواداري
پلوراليسم
انساني بودن مي داند در
حاليكه تمدنهاي ديگر و غيرغربي را استبداد زده
بسته و ناكام
در حل مشكلات بشريت ـ از قبيل فقر
بيكاري
سطح پايين
زندگي
نرخ زادوولد بالا و ديكتاتوري ـ معرفي مي كند اين
نظريه پرداز
به غرب پيشنهاد مي كند كه با ديگر تمدنها
همكاري نداشته باشد و به ديگران فناوري صادر نكند و به
لحاظ اقتصادي
سياسي و اداري
خود را وحدت بخشد;
نظريه مزبور برآنست كه تمدن غرب
ميراث خوار يونان
مسيحيت غرب و لائيسم
حاكميت قانون
پلوراليسم
اجتماعي
جامعه مدني و حقوق بشر است كه جملگي از
ويژگي هاي تمدن غرب بشمار مي روند و در تمدنهاي ديگر
حضور نخواهند داشت .
پس از آن « فوكوياما » آمده كه نظام سرمايه داري را پايان
تاريخ مي داند و معتقد است همه جوامع بايد به سرمايه داري
روي آورند و شرايط سياسي و اجتماعي اين روند را فراهم
كنند; مهمترين اين شرايط و زمينه ها
توسعه و تكامل زيربناي
اجتماعي به سمت برابري و حذف طبقه و نفي طايفه و ارائه
برداشتهاي متناسب ديني با اين امر و تاسيس نهادهاي
واسطه اي ميان افراد و دولت از سوي جامعه توسعه يافته و
ميدان ندادن به ملي گرايي كه به انزواي تمدن مي انجامد. او
خواهان تفسيري روشن از متون مذهبي است و از همه
اقدامهاي افراطي انتقاد مي كند و نخبگان را بدان فرا مي خواند
تا ارزش هاي دموكراسي و آزادي را مورد حمايت قرار دهند;
نتيجه آنكه او (فوكوياما) جامعه سرمايه داري را هدفي مي داند
كه همه تمدنها بايد به سوي آن
حركت كنند.
همچنين آقاي « بيدهام برايان » انديشمند و نظريه پرداز
انگليسي مطرح است كه در سلسله نوشتارهايي كه طي سال
1994 م در مجله اكونوميست لندن به چاپ رسيد
معتقد به
وجود شباهت هاي ميان اوضاع قرن پانزدهم هجري اسلام و
مسلمانان از يك سو
و قرن پانزدهم ميلادي اروپا از سوي
ديگر است و برآنست كه اين تشابه در وجود زمينه هاي مناسب
براي اصلاحات
نوع نهادهاي ديني مسلمانان در قرن پانزدهم
هجري (قرن حاضر) و نهادهاي كليسايي در قرن پانزدهم
ميلادي و نيز در ميزان ياس و نوميدي از شرايط موجود و شور
و اشتياق به بهبود اوضاع در هر دو طرف طي دوره هاي زماني
ياد شده خود
نهفته است . به نظر او
همواره يك عامل
خارجي
حركت بخش اين وضع و حامي آن بوده است ; در آن
زمان
مسلمانان
آن عامل خارجي بودند كه اروپا را به سمت
پيشرفت سوق دادند ولي امروزه اين غرب است كه جهان
اسلام را به سوي پيشرفت و تكامل
سوق مي دهد; به نظر وي
اين حركت از مسلمانان آزاده اي كه به دموكراسي ايمان دارند.
شروع مي شود و به همين دليل با قدرت هرچه تمامتر بايد آنان
را مورد حمايت و پشتيباني قرار داد. « برايان » در پايان سلسله
مقالات خود
براي همگام شدن با غرب و همگامي با كاروان
كنوني تمدن بشر
توصيه هاي سه گانه اي مي كند كه عبارتند
از :
1 ـ هماهنگ شدن با اقتصاد نوين .
2 ـ پذيرش ايده برابري زن و مرد .

3 ـ كوشش در پياده كردن نهادهاي دموكراتيك در نظامهاي
حكومتي . (كه عينا برنامه اخير آمريكاست )
بايد اضافه كرد كه كار زمينه چيني براي نظريه جهاني سازي
و آمريكايي كردن جهان
عرصه هاي اطلاعات يعني اينترنت و
ماهواره ها و نيز تسلط بر سازمانهاي بين المللي را در برگرفته
است
چنانچه سازمانهاي بين المللي به اين هدف تن ندهند
بايكوت مي شوند و برنامه ريزي براي تحميل سياستهاي آمريكا
بر جهان
انجام مي گيرد.
آمريكا
از حوادث 11 سپتامبر (2001 م ) براي مطرح
ساختن خود به عنوان قدرتي بي رقيب و مسلط بر سياستهاي
جهان
سواستفاده كرده و همچنانكه در كنفرانس هاي خانواده
در قاهره
كپنهاگ
مكزيكوسيتي
پكن و جاهاي ديگر ديديم
در پي برنامه ريزي براي چيرگي و تسلط بر فرهنگها و
ارزش هاي جهانيان و دخالت در نظام اجتماعي آنهاست و در
اين راستا و طي كنفرانس هاي ياد شده با شعار حمايت از
حقوق بشر
امر دخالت در امر قانونگزاري اجتماعي (كشورها)
را صورت عملي بخشيد.
پيامدهاي منفي جهاني سازي
اكنون پيامدهاي منفي اين ايده ويرانگر براي همه جهانيان
آشكار شده است و لذا جهاني سازي را با صفات منفي بسياري
از جمله : « وحشيانه »
« ديوانه وار »
و بعنوان يك دام
توصيف
كرده اند. پژوهش هاي گوناگون به پيامدهاي منفي مربوط به
جهاني سازي
اشاره كرده اند كه تنها برخي از آنها را
خاطرنشان مي سازيم :
1 ـ تسلط قدرتهاي بزرگ بر روند اقتصاد جهاني و منابع
توليد و مبادلات مالي و تجاري . به طوري كه گفته مي شود تنها
500 شركت فرامليتي 70 درصد كل حجم تجارت جهاني را
برعهده دارند و تنها 20 درصد از جمعيت جهان به صورت
خودكفا زندگي مي كنند و 80 درصد بقيه نيازمند كمك
ديگرانند.
درآمد آمريكا از آزادي تجارت جهاني از ابتداي تاسيس
سازمان تجارت جهاني تا سال 2005 ميلادي
بطور متوسط
ساليانه كمتر از 200 ميليارد دلار نيست حال آنكه زيانهاي
وارده بر كشورهاي آفريقايي
هر سال حدود 209 ميليارد دلار
برآورد مي شود.
2 ـ سلطه امريكا بر ابزارها و فناوري اطلاعات .
3 ـ تحقير كشورهاي كوچك و توان رشد آنها .
4 ـ دخالت در قانونگزاري هاي داخلي ملل ديگر همچنانكه
در كنفرانس هاي خانواده و غيره
شاهد آن بوديم .
5 ـ شبيخون فرهنگي سراسري و كوشش در ريشه كن
ساختن فرهنگهاي ديگر.
و فراخوان به مقتضيات پست مدرنيسم و الغاي نقش دين .
در اين راستا « ژاك دريداي » فيلسوف
از انحلال نهادهاي ديني
و آموزشي
سخن بميان آورده است .
6 ـ كاستن از نقش و اثرگذاري محافل بين المللي و
بهره گيري از آنها به سود سلطه قدرتهاي بزرگ از جمله مثلا
سواستفاده از صندوق بين المللي پول و بانك جهاني و ديگر
سازمانها براي اجراي سياستهاي استكباري خود; چندي پيش
نيز ديديم كه رئيس يك كشور غربي (ايتاليا) اعلام كرد كه
« ناتو » و قدرتهاي غربي با سواستفاده از محافل بين المللي
بزرگترين ضربه را به نظم جهاني وارد كرده اند.
7 ـ آلوده ساختن محيط زيست براثر حرص و آزي كه
قدرتهاي بزرگ
گرفتارش آمده اند.
8 ـ توطئه خطرناكي درخصوص تغيير نقشه سياسي
مناطقي چون خليج فارس
شمال آفريقا
روسيه و تايوان
در
دستور كار است و اي بسا در پي « سايكس پيكوي » جديدي
است .
موضع امت اسلام و اقداماتي كه در برابر جهاني سازي بايد انجام گيرد
پيش از بيان اين اقدامات
تاكيد مي كنيم كه نفي منفعلانه
هرگز به نتيجه اي نخواهد انجاميد. در اين راه بايد انديشه كرد و
اقداماتي عملي و حساب شده براي ايستادگي در برابر اين
يورش بزرگ جهاني بعمل آورد. در اين زمينه وظيفه داريم كه با
كمك و همكاري همگان
راهبردي عملي
روشن و همه جانبه
تدوين كنيم و درصدد اجراي آن برآييم و در عين حال
نظريه هايي كه نقش جاده صاف كن اين روند ويرانگر را ايفا
كرده اند
رسوا سازيم . در مورد راهبرد (استراتژي ) مورد بحث
نكات و اقدامات مهم در بعد جهاني از اين قرارند :
1 ـ بايد جنبه هاي ايدئولوژيك سلطه آمريكا و مفهوم
حقيقي مقولات مربوط به آن
از قبيل : دهكده جهاني
بازار
آزاد
آزادي دخالت و گشايش مرزها و... را رسوا سازيم .
2 ـ تسلط بازار بر سياست بايد حذف گردد .
3 ـ با عرضه و ارائه نظريه فطرت اسلامي
به تعميق
ارزش هاي فطري انساني بپردازيم .
4 ـ گفتگوي ميان اديان هرچه بيشتر گسترش داده شود .
5 ـ بايد بر هويت هاي اقليمي
هويت خلق ها و آگاهي ملل
در حفط هويت و فرهنگ خود
انگشت بگذاريم .
6 ـ توان علمي و قدرت رشد و توسعه ملل
بايد افزايش
يابد.
7 ـ در راستاي واگذاري آزادي ها و حقوق اصيل خلقها
گام برداشته شود.
8 ـ نهادهاي بين المللي تقويت گردند و استقلال آنها
تحكيم شود.
9 ـ تنوع فرهنگي
ژرفاي بيشتري بخشيده شود .
و در چارچوب اسلامي
بايد علاوه بر موارد فوق الذكر
به
اين نكات نيز توجه كنيم :
1 ـ در راستاي ايجاد وحدت در مواضع اسلامي
گفتگوي
مذاهب
تعميق يابد.
2 ـ در راستاي تقويت نهادهاي فراگير اسلامي و فعال سازي
آنها در جنبه هاي سياسي
اقتصادي و فرهنگي
گام برداشته
شود.
3 ـ بايد مطالعات منطقه اي و جهاني خود را تكامل
بخشيده و با تاريخ جهان درهم آميزي بيشتري داشته باشيم .
4 ـ لازم است به تقويت تمامي عوامل پايداري
همكاري و
وحدت از جمله مساله زبان عربي و تقويت و گسترش آن
بپردازيم .
5 ـ در پژوهش ها و بررسي هاي ديني
اصالت و در عين
حال همگامي با مقتضيات كنوني را مدنظر قرار دهيم و از
اجتهاد جمعي حمايت كنيم و هر آنچه را كه به ايستادگي در
برابر اين يورش بزرگ جهاني منجر مي گردد
انجام دهيم .
6 ـ برماست كه مساله خيزش اسلامي را مورد حمايت قرار
دهيم .
و سرانجام اينكه نبايد فراموش كنيم كه جهاني سازي
عظيم و سازنده اي به موازات جهاني سازي آمريكايي
آغاز
گشته كه در واقع گسترش جنبه هاي معنوي و دينداري در ميان
خلقها و تفاهم و همفكري ميان رهبران مذهبي بويژه در جهان
اسلام
و درك جهاني بودن اين آيين است كه به نوبه خود
امت اسلامي را اميدوار مي سازد تا به جايگاه تمدني شايسته و
بايسته خويش
نايل آيد.
ما برآنيم كه نمودهاي اين سمت گيري جهاني
روز به روز
ريشه دارتر مي گردد به عنوان مثال
مي توان به اين موارد اشاره
كرد :
الف : گرايش و شيفتگي توده هاي جهان اسلام به دين و
درخواست از علما براي دخالت مستقيم در مسايل روز و
اظهارنظر در مورد آنها.
ب : تقويت نقش سياسي و اجتماعي كليسا در دنياي
مسيحيت و بويژه در كشورهايي كه در پي فروپاشي اتحاد
شوروي
به عنوان كشورهاي تازه استقلال شكل گرفتند.
ج : نيرو و نفوذ معنوي بودائيسم در شكل دهي به
تصميم هاي اجتماعي در جنوب شرق آسيا.
د : افزايش اقبال نسبت به نظريه ها و نوشته هاي ديني .
هـ : گرايش اخير سازمان ملل متحد به رهبران مذهبي
آنچنانكه در دو كنفرانس نيويورك و بانكوك
مشهود بود و نيز
گسترش چارچوب گفتگوي ميان اديان مختلف كه خود مستلزم
آنست كه رهبران و علماي اين اديان در جهت حمايت از اين
حركت معنوي رو به گسترش
به وظايف خود عمل كنند.
قرار گرفتن ما در كنار مستضعفان و محرومان
مصلحتي و تبليغاتي نيست بلكه از اصول
خدشه ناپذير انقلاب اسلامي است
نظم نوين جهاني ابزاري براي تحميل سلطه
سياسي غرب بر جهان
بويژه جغرافياي اسلامي
است
جهاني سازي در واقع تلاشي براي آمريكايي
كردن روابط سياسي
حقوقي
اجتماعي و
اقتصادي و تحميل فرهنگ غرب بر ديگر جوامع
است
غرب از قدرت فناوري
علمي و نظامي خود
براي تحميل تز جهاني سازي سود برده و برخي
فلاسفه و نويسندگان نيز زمينه چيني نظري آنرا
برعهده گرفته اند
