روزنامه جمهوري اسلامي 25/02/1382 صفحه جبهه و جنگ

  • چفيه
    شيرودي ; نامدارترين خلبان جهان

  • علي جان ! چرا سكوت معني دارت را نمي شكني
  • سياه و سفيد
  • *****
    چفيه
    شيرودي ; نامدارترين خلبان جهان




  • هشتم ارديبهشت ماه مصادف بود با بيست و دومين سالگرد شهادت نامدارترين خلبان جهان شهيد بزرگوار علي اكبر « قربان » شيرودي مرد بلند پرواز و شجاع آسمان ايران اسلامي كه چون سنوات گذشته در همين روز مراسم بزرگداشتي در شيرود زادگاه و مزاراو برگزار گرديد و از مقام شامخ اين بزرگمرد تاريخ دفاع مقدس تجليل به عمل آمد. شيرمردي كه همه كارشناسان جنگ هاي هوايي دنيا او را نامدارترين خلبان چرخبالهاي شكاري در جهان به شمار مي آورند زيرا كه او نه فقط به خاطر ساعات طولاني پروازهاي عملياتي و ماموريت هاي متعدد بلكه به سبب خصوصيت هاي بارز ديگري نيز شايسته اين عنوان است . مجموعه مصاحبه هايي كه در مورد چگونگي عملكرد شهيد شيرودي در طي ماموريت هاي جنگي از كارشناسان نظامي و خلبانان هوانيروز به عمل آمده است متعاقبا برروي چند نكته تاكيد دارند.
    در كتاب پرواز به عرش اعلي در مورد اين نكات آمده است : « همرزماني كه شاهد پروازهاي سه روز اول جنگ و همچنين ماموريت هاي آتي رشيدترين فرزند امت حزب الله در جبهه غرب بودند و مانند همه صاحب نظران جنگ هاي هوايي دنيا او را نامدارترين خلبان جهان به شمار مي آورند. هنگام مصاحبه در مورد علل تفاوت عمليات مشخص شيرودي با سايرين اين نكات را تذكر دادند : ايمان الهي و اسلامي شناخت دقيق و كامل رهبر آشنايي كامل با جغرافياي منطقه درگيري ورود دليرانه به مواضع استقرار تجهيزات دشمن عمليات غيرقابل پيش بيني با خصم شيرجه و سينه مال رفتن از فاصله يك متري توپ و تانك مهاجمين به دليل شجاعت منحصر به فرد بيشترين ساعت پرواز در جهان امداد غيبي و عشقي توصيف ناپذير به شهادت . »
    « اي همنفس بهار و گل شيرودي !
    از نسل پرنده هاي عاشق بودي
    ديريست كه خواب كهكشان مي بينم
    از عشق مگر چه با دلم فرمودي »

  • *****
    علي جان ! چرا سكوت معني دارت را نمي شكني




  • نگاهي كوتاه به زندگي و خاطرات سردار شهيد « علي حياتي » از فرماندهان ارشد سپاه منطقه 7 كشوري
    اشاره : بي ترديد زنده نگه داشتن نام ياد و خاطره شهدا اين روزها مهمترين وظيفه ما محسوب مي شود چرا كه شهداي ما الگوهاي كاملي براي نسل جوان و نوجوان امروز و فرداي انقلاب ما هستند. هر از چند گاهي پاكتي از دوردستها به دستمان مي رسد كه حاوي خاطراتي از يكي از گمنامان زمين و آشناي آسمان است و ما را ملزم مي كند كه صفحه « جبهه و جنگ » را به خاطرات اين عزيز زينت بخشيم . اين بار نيز پاكتي از شهرستان دهلران آمده است منطقه عملياتي والفجر شش كه خاطرات آن هنوز در گوش رزمندگان اين مرز و بوم نجوا مي كند. آنچه در ادامه مي آيد گوشه اي از زندگي و خاطرات سردار شهيد « علي حياتي » از فرماندهان ارشد سپاه منطقه هفت كشوري است كه توسط برادر مهدي عبداله زاده جمع آوري تنظيم و براي صفحه جبهه و جنگ ارسال گرديده ضمن تشكر از اين برادر بزرگوار مطالب را از نظر شما مي گذرانيم .
    كوتاه از حيات
    علي حياتي در سال 1345 درخانواده اي مذهبي وعشايري در حومه شهردهلران ديده به جهان گشود. تحصيلات ابتدايي و راهنمايي را در شهر دهلران سپري نمود و در سال 1357 همزمان با شكل گيري انقلاب اسلامي با توجه به كمي سن نقش بسزايي در سازماندهي حركتهاي خود جوش مردمي بر عليه رژيم ستم شاهي داشت . در سال 1359 همزمان با حمله رژيم بعث عراق به خاك كشورمان جز اولين نيروهايي بود كه اسلحه بر دوش گرفت و راهي مرز زبيداد شد و توانست در قالب نيروهاي مردمي مدتي هر چند كوتاه جلوي پيشروي نيروهاي عراقي را بگيرد.
    علي حياتي جهت ادامه تحصيلات متوسطه خويش به همراه ديگر همشهريان جنگزده راهي شهر آبدانان شد. او در ميان اردوگاههاي آوارگان اقدام به كارهاي فرهنگي متعددي نمود كه از آن جمله نقش وي در شكل گيري انجمن اسلامي اردوگاه رسالت و تشكيل پايگاههاي مقاومت بسيج بر هيچ كس پوشيده نيست . هنوز هم مردم گرانقدر شهرستان دهلران خدمات خالصانه پاك و بي شائبه شهيد حياتي را در خدمات رساني به مهاجران جنگي از ياد نبرده اند و همواره با تمجيد و تكريم از وي ياد مي كنند.
    علي لحظه اي ماندن در پشت جبهه را براي خود گناهي بزرگ و غيرقابل بخشش مي دانست . وي بلافاصله عازم منطقه عملياتي دهلران شد و ابتدا به مدت شش ماه در بسيج مستضعفين مشغول فعاليت بود و آنگاه نظر به رشادتها و تجربيات آن شهيد گرانقدر ايشان را براي گذراندن دوره ويژه پاسداري به پادگان آموزشي كرمانشاه معرفي كردند و پس از گذراندن اين دوره ملبس به لباس مقدس پاسداري در رشته اطلاعات عمليات گرديد و كم كم به آرزوي ديرينه خويش كه بارها گفته بود بزرگترين آرزويم اين است كه ملبس به لباس پاسداري بشوم و همانند سربازان امام حسين (ع ) غرق به خون به ديدار معبود بشتابيم نزديك مي شد.
    مسئوليت ها
    پس از آن وي مسئوليتهاي زيادي را پشت سر نهاد كه از جمله آن مي توان موارد زير را نام برد.
    فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ماژين ـ فرمانده اطلاعات عمليات گردان 505 محرم ـ از فرماندهان عالي عمل كننده در عمليات هاي محرم والفجر 3 از فرماندهان عالي برنامه ريزي كننده عملياتهاي اطلاعاتي برون مرزي در محور دهلران و مهران و از فرماندهان عالي سپاه منطقه 7 كشوري .
    نحوه شهادت
    علي حياتي سرانجام در عمليات والفجر 3 در حالي كه فرماندهي گردان را برعهده داشت ابتدا پس از تصرف اولين پاسگاه عراق نخستين گلوله به پاي او اصابت كرد فرماندهان با اصرار به او مي گفتند كه شما مجروح هستيد و به پشت خط برويد اما او با لباني متبسم جواب مي داد به والله سوگند تا به شهادت نرسم پشت به دشمن نخواهم كرد و همچنان مقاوم و استوار فرماندهي گردان را در اختيار داشت و گلوله دوم قسمتهايي از سطح پيشاني و سر او را خراش داده و سوزانده بود او با چفيه خود پيشاني را محكم بسته بود و باز هم به جلو مي رفت تو گويي كه ملايك او را صدا مي كردند (كه يا ايتهاالنفس المطمئنه ارجعي الي ربك ...) و سرانجام در بامداد 62 5 8 در محل پاسگاه دوراجيه عراق در حالي كه با نيروهاي تحت امر خود 3 پاسگاه عراق را تصرف كرده بود به وسيله گلوله مستقيم دشمن كه گلوي مبارك او را نشانه رفته بود به ديدار معبود شتافت .
    علي حياتي اين پرچمدار با وفاي خميني كبير پيكر مطهرش 13 روز در ميدان جنگ باقي ماند بدون آنكه كوچكترين تغييري در جسم او مشهود گردد او همچنان لبانش متبسم و خندان بود گويي از اينكه به نهايت هدف خويش رسيده است و از خداي خويش تشكر مي كرد.
    پيكر مطهر او به وسيله پاتك نيروهاي اسلام از چنگال بعثيهاي از خدا بي خبر بيرون آمد و جهت خاكسپاري به گلزار شهداي دهلران منتقل گرديد نام بلند شهيد علي حياتي در دشتهاي مهران و ارتفاعات قلاويزان و كويرهاي سوزان دهلران به يادگار خواهد ماند تا هرگز مجاهدت آن پاسدار سرافراز خميني عزيز فراموش نشود.
    نجوايي با تو
    به نام آنكه طلب را مقدمه عشق و فنا را شرط لقا قرار داد و طالبان ديار غربت را شربت وصال نوشاند شربتي كه حلاوتش از شيريني شهد شهادت است . شهدي كه اول بار آن را شاهد مظلومي چون امام حسين (ع ) فرزند زهراي اطهر(س ) در صحراي نينوا نوشيد و شيريني (هيهات من الذله ) را به كام حسينياني چون چمران باكري حاج همت و شاگردان صديق مكتبش چون علي حياتي چشاند.
    و امروز علي عزيز ما در زمره شهيدان مكتبي قرار گرفت . سالها كه بگذرد فراموش مي شويم چه بسا خويش را فراموش كنيم . اما علي بي هيچ غروبي و خزاني پا بر جا خواهد ماند.
    علي جان چقدر مهرباني و من چقدر دلواپس توام . تو و آن نگاه زلالت مي آيم و روبرويت مي نشينم مانند سالهاي نبرد خون و شهادت . محكم و استوار خيره خيره به من نگاه مي كني . از نگاهت مي خوانم كه به دوستان شهيدت مي انديشي
    علي جان ! شاديهايمان را با تو تقسيم مي كنيم و تو را تنها نمي گذاريم هنوز به بوسيدن تربت شما عادت داريم ما هر شب خواب شما را مي بينيم . با غم تو غمگين مي شويم و با خوشحالي تو خوشحال . با تو كه همنشين مي شويم معنويتهاي به درك نيامده را احساس مي كنيم . اينك تو بگو در چه انديشه اي . با تو هستم اوقاتت را چگونه مي گذراني . دوست دارم از زمزمه هاي عارفانه همراه با سوز و گدازت برايم بگويي . دوست دارم از پلاك كوله پشتي پوتين سنگر خاكريز پيشاني بند سيم خاردار و چفيه برايم بگويي دوست دارم سكوت معني دارت را بشكني و تبسم بر لبهايت را برايم معنا كني . از اينكه بعضي ها شما درك نمي كنند چقدر قلبم درد مي گيرد. اما من هميشه به ياد شما و رشادتهاي شما هستم و با خداي خود عهد مي بندم كه انديشه و علم انديشه و عمل همانند راست قامتان جاويد تاريخ باشد.
    غروب سرخ شهادت
    غروب روزي كه مي خواستيم جهت عمليات عازم شويم در زير چادرها همه بچه ها جمع شده بودند و شوخي مي كردند شب عجيبي بود . تنها كسي به آن جمع نمي پيوست شهيد علي حياتي بود به او گفتيم چرا نمي آيي
    علي كه تا آن موقع سابقه نداشت كسي را امر و نهي كند همه را به پرهيز از شوخي و نزديكي به دعا و نيايش دعوت مي كرد و مي گفت : مي خواهم در اين لحظات آخر عمر معصيتي مرتكب نشوم .
    كاملا رنگ و بوي شهادت از چهره اش مشهود بود در اولين مرحله از آغاز عمليات در حالي كه فرماندهي يكي از گروهانهاي گردان ياسين را برعهده داشت گلوله به پايش خورد. چفيه اش را به پابست و به نبرد ادامه داد. دوشگاههاي دشمن حسابي منطقه را زير آتش گرفته بودند و بار ديگر تركش به سر مباركش اصابت كرد. بچه هاي امداد اصرار مي كردند كه چون خون زيادي از بدنشان رفته است برگردد. ولي او با لباني متبسم گفت : ما براي شهادت آمده ايم نه بازگشت .
    سرانجام گلوله مستقيم دشمن پيشاني نازنينش را بوسيد و آسماني شد در آخرين لحظات فقط شهادتين را گفت و ديگر هيچ . آسمان يادش ستاره باران باد.
    راوي : عليرضا بازدار
    تهيه و تنظيم : مهدي عبدالله زاده

  • *****
    سياه و سفيد




  • عاطفه آنها با ما بيش از حد بود
    به علت بيماري قلبي به بيمارستان 502 اعزام شدم در آنجا بمدت سه روز بستري بودم رفتار كادرپزشكي و خدماتي در اين بيمارستان با من قابل توصيف نيست . زبان و قلم قاصر است كه بگويم و بنويسم كه اهتمام پزشكان و كادر درماني با ماچگونه بود بخاطر تشكر از اين برخورد انشاالله هر زمان و هر مكان كه بروم نيكي و احسان آنها را بازگو خواهم كرد اين فقط صحبت من نيست همه اسيراني كه اين رفتار خوب را ديده اند و براي عمل جراحي آنجا رفته اند تعريف كرده اند برخورد آنها مثل برخوردشان با هموطنانشان بود عاطقه آنها با مابيش از حد بود. از خداوند متعال خواستارم همه آنها براي سلامتي و شفاي ما زحمت كشيده اند سلامت و موفق بدارد. انشااله خداوند به آنها اجر آخرت بدهد و قول بدهد و قول دادم براي آنها در عتبات عاليات و مقابر متبركه ائمه عليهم السلام در عراق دعا كنم .
    اسير ربيع الصعب
    قيام
    زدن عراقيها حد و مرزي نداشت آزار و اذيت آنها از زدن با كابل و باتوم شروع مي شد تا قطع كردن آب ندادن غذا و...
    يك روز كه از ظلم آنها جانمان به لبمان رسيده بود در آسايشگاه را از جا كنديم و با شعار « مرگ بر صدام » زديم بيرون . بيرون رفتن همان و تيراندازي كردن همان . عده اي كه من هم جز آنها بودم توانستند در پشت ديوار كوتاهي كه جلو آسايشگاه بود پناه گرفته سينه خيز بروند داخل حمام يك ربع داخل حمام مانديم تااينكه تيراندازي قطع شد. آن روز دونفر از برادرانمان شهيد و تعدادي هم زخمي شدند.
    با آوردن ماشين قيرپاش و گذاشتن سربازان مسلح دورتا دور سرمان مجبور شديم كه به آسايشگاه برويم . در را كه بستند تا چند روز باز نكردند.
    برادر آزاده احمد خالقي ـ تهران