روزنامه جمهوري اسلامي 16/02/1382 صفحه جبهه و جنگ

  • معرفي كتاب
  • وقتي نور اميد در دلم جاي گرفت
  • سياه و سفيد
  • *****
    معرفي كتاب


  • « ناگفته هايي از زندگي سپهبد قرني » عنوان كتابي است كه توسط « احمد نوروزي فرسنگي » تاليف و تدوين گرديده است .
    اين كتاب كه شامل خاطراتي از زندگي سپهبد شهيد ولي الله قرني اولين رئيس ستاد كل ارتش جمهوري اسلامي ايران مي باشد در ده فصل با عنوانهاي زندگي خانوادگي مراحل تحصيلات غيرنظامي نظامي مراحل طي درجات تشويقات امتيازات و تنبيهات شهيد قرني از ديدگاه نويسندگان تاريخ معاصر با بررسي كتابها ـ بررسي اسناد و مدارك ساواك پيرامون زندگي سياسي و مبارزات شهيد قرني ـ بررسي چگونگي ارتباط شهيد قرني با آيت الله العظمي سيدمحمدهادي ميلاني ـ قرني گروههاي مسلح در كردستان را ماموران اجنبي مي نامد ـ مسئوليتهاي سپهبد قرني در نظام جمهوري اسلامي ايران ـ مصاحبه با مسئولان و فرماندهان ارتش كه با شهيد قرني در دوران مسئوليت وي ارتباط داشته اند ـ شهادت ـ يادداشتهاي خصوصي شهيد سپهبد قرني و ضمائم به رشته تحرير درآمده است .
    « ناگفته هايي از زندگي سپهبد قرني » در 510 صفحه قطع وزيري و در شمارگان 5000 نسخه به زينت طبع آراسته شد .
    علاقمندان جهت تهيه اين اثر مي توانند به آدرس تهران ـ خيابان انقلاب اسلامي ـ خيابان قدس ـ نبش بزرگمهر پلاك 9 ـ واحد 10 مراجعه و يا با شماره تلفن 3 ـ6499261 تماس حاصل نمايند.

  • *****
    وقتي نور اميد در دلم جاي گرفت


  • خاطره اي خواندني از عمليات پيروزمند كربلاي پنج
    اشاره : با اينكه بيش از يك دهه از پايان جنگ تحميلي بين ايران و عراق گذشته و ليكن هنوز ياد وخاطره رشادتهاي رزمندگان اين مرز و بوم را فراموش نكرده ايم هر وقت فيلم و يا برنامه اي چون روايت فتح را از تلويزيون مشاهده ميكنم و يا كتاب و مقاله اي پيرامون رشادتها و جانفشانيهاي دلاورمردان بسيجي مطالعه مي كنم با حسرت و آه از درون مي گويم يادش به خير عجب دوره و زمانه اي بود واقعا چه سعادتي داشتيم كه خدا ما را در يك چنين وضعيتي قرار داده بود. جنگ با همه زشتيها و بديهايي كه داشت خوبيهاي فراواني را هم همراه داشت . ايثارگريهاي دريادلان بسيجي و حماسه نبرد با دشمن قدار و تا دندان مسلح ارتش بعث عراق است . آنچه مي خوانيد گوشه اي از خاطرات د وران هشت سال دفاع مقدس كه خود از نزديك شاهد آن بودم و آن را تقديم مي كنم به همه دوستان شهيدم بخصوص دوستاني كه در عمليات كربلاي پنج جاودانه شدند.
    شب قبل از عمليات كربلاي پنج بود. همه بچه ها آماده براي انجام عمليات بودند. كارها انجام شده بود شب بيادماندني بود شب حنابندان و شب راز و نياز و خداحافظي از يكديگرو... ساعت و شب داخل سنگري جا گرفتيم تا اينكه برايمان شام آوردند جاي شما خالي تن ماهي و برنج سفيد داخل نايلكس هر كيسه نايلكس براي دو نفر بود من كه سمتم در اين عمليات امدادگر بود و آرپي جي زن هميشه يك قاشق غذا خوري تاكرده داخل جيب لباسم داشتم . شروع كردم به خوردن مي دانستم كه نبايد زياد بخورم و لذا كمي خوردم و بعد منتظر ماندم .
    فرصت را غنيمت شمرده و سرم را روي زانو گذاشتم و چشمهايم را بستم و خوابيدم . خواب بسيار خوبي ديدم خواب ديدم در يك كوچه اي هستم بنام كوچه بني هاشم ديوارهاي دو طرف آن كاه گلي و بسيار قديمي .
    ديدم يكي از همرزمان ساعد دست راستش را گرفته و مشغول دويدن است . به او گفتم چه شده گفت : تير خوردم گفتم : بگذار دستت را ببندم در اين حال ديدم خانمي با چادر سفيد و صورتي كه مشخص نبود آمد و گفت من از طرف خانم فاطمه زهرا سلام الله عليها آمده ام به ايشان عرض كردم بگوييد ما در اين عمليات پيروز مي شويم يا نه
    گفت : خانم گفته اند با توكل به خدا پيش برويد و مطمئن باشيد كه پيروز ميشويد. ناگهان احساس سردي عجيبي كردم از خواب بيدار شدم . احساس خوبي داشتم خلاصه ساعت 11 30 شب اعلام حركت كردند .
    سوار بر كاميون به سمت نقطه رهايي به راه افتاديم . رسيديم به جايي كه ديگر با كاميون امكان پيشروي نبود مجبور شديم پياده راه را طي كنيم . تا ساعت 4 صبح نزديك طلوع آفتاب همچنان در حال حركت بوديم . ديگر ناي راه رفتن نداشتيم . و ليكن نمي دانم خداوند چگونه اين قدرت را به ما داده بود كه به راه خود ادامه دهيم . رسيديم به جاده اي كه دو طرف آن را آب پوشانيده بود و فقط راه پيشروي همين جاده ايي بود كه در آن در حال حركت بوديم . عراقيهابدون وقفه با كاتيوشا و خمپاره جاده را زير آتش گرفته بودند. از روبرو تيربارها و ضدهوايي هايي بود كه به طور مستقيم شليك مي شد و سرخي تير را مي ديدم كه از كنار گوشم مي گذشت بچه ها يكي يكي جلوي چشمم پر پر مي شدند.
    فرمانده گروهان ما عباس شهرابي بود كه شجاعانه به پيشروي ادامه مي داد و هر كس كه تير مي خورد را شناسايي مي كرد و بعد شروع به حركت مي نمود يادم مي آيد كه دست مرا مي كشيد و مي گفت كه بايد زودتر به دژ برسيم و خلاصه با هر دردسري بود خود را به خاكريز مقابل رسانديم . عراقيها يك خاكريز عقب نشيني كردند. آن قسمت كه ما قرار گرفته بوديم همان جايي است كه به سه راهي شهادت معروف است و هوا داشت روشن مي شد و ما هم مشغول سنگرسازي بوديم . ساعت 8 30 صبح بود كه ديدم برادر شهرابي فرمانده دسته ايمان بهمراه فراهاني عباس ظهيري و عبدالهي قصد دارند بروند شكار تانك . گفتم : من هم مي آيم . برادر شهرابي گفت نه ! تو بايد در سنگر بماني من هم علي رغم ميل باطني ام اطاعت كردم . ساعت 1 شد ديدم يكي از بچه ها آمد و گفت كه شهرابي شهيد شد و بچه هاي ديگر مجروح افتادند از آن طرف خاكريز سريع كوله پشتي ام را برداشتم و خودم را به خاكريز رساندم و خيلي سريع به آن طرف خاكريز پريدم دشمن از روبرو ما را كاملا مي ديد و با قناسه هدف قرار داده و شليك مي كرد تيرها از بغل گوشم رد مي شدند و خلاصه رسيدم بالاي سر عباس ظهيري ديدم خون از سينه اش سرازير است . گفتم چه شده سيد گفت : فكر مي كنم مثل خانم فاطمه زهرا(س ) سينه ام سوراخ شده . پيراهنش را پاره كردم ديدم تركش بزرگي سينه اش را سوراخ كرده يك پارچه از جيبم در آوردم . و سريع سينه اش را باند پيچي كردم . رفتم سراغ عبدالهي . پاي راستش قطع شده بود و پاي ديگرش تركش خورده بود. او را داخل چاله انفجاري گذاشتم و به سيد عباس گفتم نمي توانم تو را بلند كنم بايد روي زمين بكشم . گفت اشكال ندارد. مي خواستم او را تكان دهم ديدم كمرش هم تركش خورده و گويا كه از نخاع قطع شده . به هر ترتيب بود به كمك يكي ديگر از برادران به نام پازوكي او را آورديم . تا آن طرف خاكريز و بعد دوباره آمدم سراغ عبدالهي و با خواندن آيه مباركه و جعلنا هر چند كه در تيررس مستقيم دشمن بوديم و ليكن بحول و قوه الهي عبدالهي را هم آورديم اين طرف خاكريز. اين طرف خاكريز بچه هاي مجروح جمع بودند و هر از گاهي يك خمپاره در كنارشان به زمين مي نشست . چاره اي نبود از آمبولانس هم خبري نبود چرا كه دشمن جاده را هدف گرفته بود و با انواع سلاحهاي سنگين مرتبا مشغول زدن بودند . ساعت 4 بعدازظهر شده بود ديگر هيچ اميدي نداشتيم پشت سرمان آب بود جاده هم كه زير آتش بود پيشروي هم كه نداشتيم كم كم اميدم را داشتم ازدست ميدادم ياد خوابي كه ديده بودم افتادم به اين جهت نور اميد در دلم جاي گرفت و به بچه هاي ديگر اميد و روحيه ميدادم يك مرتبه متوجه شدم تانكهاي خودي از سمت جاده مشغول پيشروي هستند تانكها آمدند و از دژ گذشتند و فرياد الله اكبر بچه ها بلند شد از آن طرف تانكهاي عراقي عقب نشيني كردند در همين لحظه حاج حسن محقق فرمانده گردان حبيب را ديدم چنان با صلابت و استوار به فرماندهي مشغول بود كه با مشاهده او روحيه گرفتم از سنگر خارج شدم و رفتم سراغ سيدعباس ظهيري و ديگر بچه هاي مجروح و به آنها گفتم نگران نباشيد الان آمبولانس خواهد رسيد به سيد گفتم آدرست را بده بنويسم و بگذارم در جيبت . آدرسش را گفت . چنان عادي حرف مي زد كه انگار اتفاقي نيفتاده است . همه اش ذكر مي گفت و نام حسين (ع ) را بر زبان ميآورد. به او گفتم : سيد اگر شهيد شدي شفاعت يادت نره . گفت : انشاالله بعد چهار نفر از برادران آمدند سيد را روي برانكار گذاشتند و قرار شد به عقب برگردند. ديگر سيد را نديدم گلوله هاي دشمن همچنان مي باريد و من كنار خاكريز حركت مي كردم به هر سنگري كه مي رسيدم بچه ها را ميديدم كه شجاعانه مشغول جنگيدن هستند بعضي از مجروحين زير لب زمزمه مي كردند.
    ديگر هوا داشت تاريك مي شد يك مرتبه متوجه شدم از سمت چپ عراقيها مشغول پيشروي هستند به مسئول گروهان اطلاع دادم . ديگر نيروي نمانده بود با بي سيم موضوع را به حاج حسن اطلاع دادم در اين لحظه متوجه شدم يكي از برادران با آرپي جي خود را به آن طرف خاكريز رساند و يك مرتبه آتش مهيب پشت خاكريز ايجاد شد نگاه كردم ديدم يك تانك عراقي را منهدم كرده است فرياد الله اكبر بار ديگر بلند شد همه خوشحال شديم و به هر ترتيبي بود تا صبح دوام آورديم تانكهاي عراقي در فاصله 150 متري آرايش جديدي گرفته بودند ساعت 10 صبح شده بود كه اكثر بچه ها شهيد شده بودند. بچه هاي تداركات را ديدم كه مشغول پخش كردن كمپوت و كنسرو بودند. من كه خيلي گرسنه بودم يك كمپوت گرفتم و با شليك يك تير در آن را باز كردم و خوردم حدود 3 شب بود كه چشم روي هم نگذاشته بوديم خيلي خسته شده بودم به هر ترتيب بود بايد با خون خود جلوي پيشروي دشمن را مي گرفتيم . آمدن نيروي كمكي و مهمات غير ممكن بود چرا كه جاده دائما در حال كوبيدن بود. به ياد رشادتها و دليريهاي برادران شهيد مي افتادم و بي اختيار مي گريستم صحنه هاي زيبا و ملكوتي كه تا تاريخ كم به چشم خود ديده است .
    امدادهاي غيبي كه براي هر كسي اتفاق مي افتاد بسيار بود درگيري همچنان ادامه داشت و ما جز توكل به خدا و توسل به خانم فاطمه زهرا(س ) اميدي نداشتيم نيروهاي عراقي را مي ديدم كه همچنان از سمت چپ مشغول پيشروي هستند. به همراه فرمانده گروهان يك آرپي جي برداشتم و رفتيم به سمت چپ سنگرها كه خالي بود. اكثر شهدا همينطور افتاده بودند. از كنار شهدا گذشتم . پشت سر ما آب بود نميدانم كه چقدر خون در آن جاري شده بود كه رنگ آب به قرمزي مي گراييد مشغول درگيري شده بودم و با آرپي جي هدفي را مي زدم . داشتم مي گشتم تا گلوله اي پيدا كنم كه ناگهان خمپاره اي در كنار من منفجر شد خواستم كه بلند شوم ديدم كه پايم ديگر توان ايستادگي ندارد برادران مرا ديدن و آمدند و مرا بردند به سمت سنگر مجروحين ديگر. ناي برايم نمانده بود سريعا پايم را باندپيچي كردند. هوا رو به تاريكي مي رفت . عده زيادي از مجروحين و شهدا كنار سه راهي شهادت افتاده بودند.
    مرا كنار يك بلدوزر كه از كار افتاده بود گذاشتند ناگهان زمين و آسمان به هم دوخته شد از يك سوآتش تانكها كه ديگر به پنجاه متري بچه ها رسيده بودند و از طرف ديگر بارش شديد خمپاره ها در همين لحظه صداي گلوله هاي ميني كاتيوشا با سوت خوش صدايي كه از آن به گوش مي رسيد بر سر تانكهاي عراقي فرو مي نشست و آرايش نظامي آنها را به هم مي ريخت . خدايي بود كه اين چنين گلوله ها به هدف مي خورد. از سمت جاده مشاهده كردم گردان هايي را كه در حال حركت بودند و در حالي كه از كنار مجروحين و شهداي گردان حبيب ميگذشتند مي رفتند تا انتقام سيلي زهرا بگيرند چند روز بعد خود را در بيمارستان يافتم بعد از مجروحيت متوجه شدم عزيزترين دوستم احمد خبازي شهيد شده و در عمليات پيروزمندانه كربلاي 5 دوستان فراواني را از دست دادم دوستاني چون شهيد عباس زارعي عباس شهرابي سيدعباس ظهيري فراهاني محمدي غياپوند ميثم سيدمحمدي كلهر و خيلي از دوستان ديگر كه عكسهاي آن ها آلبوم عكسم را زينت داده اند و فقط از آنها خاطره اي برايم مانده است .
    يادشان گرامي و راهشان پررهرو باد.
    مهرداد شهرابي

  • *****
    سياه و سفيد


  • خون پزشك متخصص ايراني جانم را نجات داد
    در اسارت زمان متوقف مي شود آرامش و سكون حاكم بر فضاي اسارت اسير را مجبور به فكر كردن مي كند. خاطرات اسارت هم طولاني است يك عمر است يك عمر انسان است و من فقط خاطرات مهم و بيادماندني را مي نويسم . خاطراتي از يكي از بيمارستانهاي تهران از خدمات پزشكي و از هدايايي كه ملاقات كنندگان به من اهدا كردند و مهربانيهائي كه از آنها ديدم . يكي از خاطرات زيبا را مي نويسم .
    يك روز كه بايد عمل جراحي روي بدن من انجام مي شد و نياز شديدي به خون داشتم به سازمان انتقال خون فرستادند كه خون مورد نياز را بياورند اما چونكه گروه خون مورد نيازشان پيدا نشد دست خالي برگشتند.
    پزشك متخصص به من نگاه كرد نگاهش طولاني و همراه با محبت بود بعد از نگاه به پزشك ديگر گفت خون لازم را از من بكشيد و به من بدهيد تا عمل را انجام دهم نزديك من خوابيد از او خون گرفتند و خون ايشان را به من تزريق كردند از اينكه يك پزشك متخصص كه سنش هم زياد بود اينقدر بزرگوار است خيلي تعجب كردم فقط توانستم از او تشكر كنم .
    وضعيت بيماري من بگونه اي بود كه من تحرك زيادي نداشتم و بهمين علت از اين موقعيتم استفاده كردم و به قرائت قرآن مشغول شدم و مدت طولاني با قرآن انس گرفتم و خودم را وادار كردم به حفظ آياتي از قرآن كريم .
    اسير قيس جاسم محمدالمند خوري
    دارو و درمان به سبك عراقيها
    در اردوگاه يك چيزي خيلي زياد بود كمبود! اين كمبود در كارهاي درماني آن قدر فراوان بود كه گاه ساده ترين وسايل درماني نيز دريافت نمي شد.
    ث بعضي از بچه ها با چاقو تيرها و تركشهاي مانده در بدن يكديگر را درمي آوردند كه بعدها چرك مي كرد.
    ث در هر هفت يا هشت روز يك بار دكتر به اردوگاه مي آمد و از هر صد نفر مريض كه احتياج به درمان و مداوا داشتند فقط دو نفر را به بيمارستان مي فرستاد.
    ث دكتر اردوگاه تقريبا به تمام بيماران خود فقط يك چيز مي داد قرص گچي مسكن !
    ث اگر كساني احتياج به آمپول داشتند دكتر آمپول را مي داد به سربازان عراقي تا آنها تزريق كنند. با اين كار هم آمپول تزريق مي شد و هم سربازها آمپول زني را ياد مي گرفتند!
    ث اگر كساني بودند كه در يك روز بايد يك نوع آمپول مي زدند همه را با يك سرنگ تزريق مي كردند حتي بدون ضد عفوني كردن همان يك سرنگ !
    برادر آزاده سيروس اميرعبداللهيان ـ شاهرود