قسمت دوم
گردآوري از : حمزه واقعي
حكومت علوي
روشن است كه حكومت به عنوان ابزاري براي دنياخواهي و
قدرت به عنوان وظيفه اي براي فزونخواهي
انحصارطلبي و...
نمي تواند در تفكر علوي جايي داشته باشد. اما اگر حكومت
ابزار بازآفريني حقايق باشد علي (ع ) آن را وظيفه و تكليف و حق
خود مي داند و براي چنين حكومتي است كه در خطبه 214
نهج البلاغه به تعريف حقوق طرفين مردم و حكومت مي پردازد;
حقوقي كه تكليف آور هم مي شوند!
بزرگترين حقوق متقابل
حق حكومت بر مردم و حق مردم بر
حكومت است . فريضه الهي است كه براي همه و بر همه حقوقي
مقرر فرموده و اين حقوق را مايه انتظام روابط مردم و عزت دين
آنان قرار داده است . مردم هرگز روي صلاح و شايستگي نخواهند
ديد مگر حكومتشان صالح باشد و حكومت ها هرگز به صلاح
نخواهند آمد مگر توده ملت
استوار و با استقامت شوند. هرگاه
توده ملت به حقوق حكومت وفادار باشند و حكومت حقوق
مردم را ادا كند
آن وقت است كه « حق » در اجتماع محترم و
حاكم خواهد شد آن وقت است كه اركان دين به پا خواهد
خاست ; آن وقت است كه نشانه ها و علائم عدل بدون هيچگونه
انحرافي ظاهر خواهد شد و آن وقت است كه سنت ها در مجراي
خود قرار خواهد گرفت و محيط و زمانه محبوب و
دوست داشتني و دشمن از طمع بستن به چنين اجتماع محكم و
استواري مايوس خواهد شد . (1 )
امام (ع ) در بدست دادن اين تعريف
روي چند نكته انگشت
مي گذارد كه هر كدام به تنهايي مي تواند يكي از انگيزه هاي
حكومت باشد :
اول اينكه حقوق متقابل مردم و حكومت ;
دوم اينكه صلاح حكومت
صلاح جامعه را در
پي دارد;
سوم اينكه در بستر صالح
نشانه عدالت ظاهر
مي شود;
حق
صلاح و سعادت و عدالت مي توانند بخش هايي از
ساختمان قدرت را تشكيل دهند; ساختماني كه اگر شكل يابد
بسياري از مولفه هاي جامعه سعادتمند را بدست خواهد داد.
قانون
يكي ديگر از مفاهيمي كه در مباحث تئوريك
نقش كليدي
دارد و بايد باز شناخته شود
« قانون » است ; چه تعريف بسياري
از مفاهيم و مولفه ها به معرفت قانون بازمي گردد.
»
در اصل سرياني يا يوناني Ganon واژه « قانون »
معرب «
است و پس از انتقال به لغت عرب
در معناي اندازه
مقياس
اشيا و قضيه كلي كه بيانگر يك رشته جزئيات است و نيز به
معناي اصل هر چيز به كار رفته است . اين كله مجازا به معناي
قاعده و دستور مي باشد. قانون در اصطلاح علوم مختلف
معاني
متفاوت دارد; همانند قوانين طبيعي
قوانين فلسفي و... كه هر
يك به گونه اي خاص تعريف مي شود.
از منظري ديگر قانون بر دو قسم است :
اول : قوانين بشرساخته ;
دوم : قوانين تشريعي الهي .
قوانين الهي نيز خود بر دو قسم است :
الف : تكويني .
ب : « تشريعي » كه اختصاص به انسان دارد و روابط بين خلق
و خالق و نيز رابطه بين افراد انسان را به صورت عادلانه وضع و
تنظيم مي نمايد. خداوند
شارع و قانون گذار است و قوانين
توسط پيامبران به بشر عرضه داشته مي شود. كه به آن هدايت
تشريعي هم مي گويند.
اما اينكه : « ميان قوانين الهي و بشري
چه تفاوت هايي
است » خود پرسشي پراهميت است . در اين باره مي توان گفت :
« قوانين الهي از نظر ماهيت و نيز در قلمرو عمل
با قوانين
موضوعه بشري تفاوت اساسي دارد. هدف و قدر جامع تمام
قوانين بشري
راهنمايي در بهره برداري بهتر و بيشتر از مزاياي
مادي و دنيوي است
در حالي كه سعادت و كمال بشر در اين بعد
منحصر نمي شود. سعادت روحي
و توجه به ابعاد دروني
انسانيت
بسي عميقتر و مهمتر است
كه قوانين بشري
از
دستيابي به آن ناتوان است .
از ديگر سو بايد به اين مسئله هم توجه داشت كه وضع
قانون نيازمند اشراف عميق و همه نگر بر موضوع و بر موضوع له
است . نمي شود وضع و تشريع « بايدها و نبايدها » را به كسي
سپرد كه خود در بايدها و نبايدها گرفتار است و قطعا از وضع
قوانين مطلوب نيز عاجز است . حال آنكه خواست و نياز بشري
قانون مطلوب مي باشد و اين نيز خود داراي مشخصاتي است كه
آن را از ساير قوانين جدا مي كند
ازجمله :
1 ـ حق مداري عام : يعني حقوق و تكاليف متعالي را براي هر يك
از افراد و گروه هاي اجتماعي در نظر بگيرد; نه تنگناهاي بي دليل
براي فرد يا قشر خاصي به وجود آورد و نه مزاياي نامعقول براي
عده اي فراهم سازد.
2 ـ فراگيري و شمول : قانون بايد به سود همه افراد و گروه ها
باشد; تامين مصالح هر شخص يا گروه
هماهنگ با مصالح
ديگران باشد و به هنگام تعارض آنها در تشخيص اهم و اصلح
همه ابعاد زندگي انسان را در نظر آورد.
3 ـ در نظر داشتن مصالح و مفاسد فرد و جامعه .
4 ـ برخورداري از ضمانت اجرايي .
5 ـ در نظر داشتن تكامل معنوي و هدف نهايي از آفرينش انسان .
روشن است كه قوانين موضوعه بشري نمي تواند همه اين
بايستگي ها را داشته باشد و اين نيز از آن روست كه او فاقد
اشراف بايسته براي فهم همه مصالح و مفاسد است . و به ديگر
سخن
او مخاطب « عسي ان تكرهوا شيئا و هو خيرلكم و عسي
ان تحبوا شيئا و هوشر لكم » (2 ) مي باشد . بسياري از بد
پنداشته هايش خير است و بسياري از خوب پنداشته هايش شر.
خوب ; چنين كسي چگونه مي تواند بر همه مصالح و مفاسد
انسان و جامعه اشراف داشته باشد گيريم كه چنين اشرافي نيز
حاصل شود
چه چيز مي تواند اجراي اين قوانين را تضمين
كند قانون بدون تضمين كه در فرآيند اصلاح
مثل قانون
نانوشته مي ماند و حاصلي بدست نمي دهد.
مسئله ديگر در نظر داشتن كمال و تكامل انساني است . حال
آنكه بسياري از ابنا بشر تكامل خود را در چيزهاي ديگر
مي دانند و از فهم كمال بشري هم عاجزند! البته نقد حقوق وضع
شده از سوي بشر و تقابل آن با حقوق الهي خود مي تواند محور
يك بحث مستقل باشد و در اين مجال اندك نمي گنجد. و در
تعريف به همين مقدار بسنده مي شود.
كرامت انسان در حكومت امام علي (ع )
علي (ع )
هم به عنوان امام
هم به عنوان انسان مافوق و هم
به عنوان خليفه و حاكم
به انسان به عنوان يك موجود
كرامت مند و عزيز مي نگرد. اين نگاه هم برخاسته از « فتبارك الله
احسن الخالقين (3 ) » است . وقتي خداوند خود را در خلق اين
موجود
چنين ستوده است
مگر مي شود به او جز به چشم
كرامت مندي نگريست از اين منظر
به ديده حقارت در انسان
نگريستن
هم كفران نعمت الهي است و هم تكذيب آيت صادق
حق . لذا امام وقتي مي بيند كه بعضي از آدم ها
عزتمندي خويش
را به بهايي اندك و يا حتي بي بها مي فروشند و به بردگي ديگران
درمي آيند
برمي آشوبد. فرقي هم نمي كند او را در بند شيطان
ببيند يا در حصار هم نوعانش ; چه او آفريده شده است تا به
وعده خويش در عهد الست عمل كند. « الست بربكم
قالوابلي ... » (4 ) او انسان را در حال ميثاق بستن و بلي گفتن ديده
است و نمي تواند امروز او را كه از عرش به فرش آمده
در
كوچه هاي زمين گرفتار ببيند. لذا بر سر او فرياد مي زند كه : « بنده
ديگري مباش
چه خداوند تو را آزاد آفريده است » .
روشن است كه در اين بينش همانگونه كه كسي حق ندارد
آزادي ديگران را سلب كند و يا به حرمت ديگران تعدي كند
حق
ندارد آزادي خويش را پاي بردگي قرباني كند و مجاز نيست
حرمت و كرامت خود را ناديده بگيرد.
در اين انديشه
انسان
عزيز است
چون تفسير « اني اعلم ما
لاتعلمون » (5 ) در او تجلي مي يابد . و همين سر ازلي است كه او را
از ملك پران كرده و بدان مقامي رسانده است كه جبريل هرگز
بدان انديشه نتواند كرد. حضرت مولوي
سفر معراج را چه زيبا
به تصوير كشيده است :
گفت : جبريلا بيا اندر پي ام
گفت : رو
رو من حريف تونيم (6 )
و همين انسان است كه وقتي جان خدا در او جاري مي شود
و « نفخت فيه » شكل مي گيرد
فرشتگان خداوندي مامور به
سجده بر او مي شوند : « فاذا سويته و نفخت فيه من روحي
فقعواله ساجدين (7 ) » .
خوب ; اين انسان با اين جايگاه رفيع نبايد كه به چاله و چاه
آن موجودي گرفتار آيد كه به خاطر سجده نكردن او از بهشت
رانده شده است . اين فرايند هم در ساحت خود و عبادت و
عبوديت است و هم در ساحت جامعه و حيات جمعي . انسان
هرگز نبايد به شيطان آوانس بدهد.
گذشته از مسايل مربوط به خود كه خود شخص بايد بدان
پردازد و عزتدار خويش باشد
ديگران هم بايد حرمت همديگر
را رعايت كنند و كسي حق ندارد حرمت انسان را ناديده بگيرد
ولو آن انسان
گناهكار و خطاكار و... باشد. مشهور است كه
فردي از همراهان امام صادق (ع ) وقتي غلام خود را نديد
سر
برگرداند و او را به القاب و صفات زشت مادر مخاطب قرار داد.
امام ـ كه هيچگاه نابودشدن كرامت انساني هيچ بشري را تاب
نمي آورد ـ به او تندي مي كند كه چه مي گويي چرا به او توهين
مي كني او پاسخ مي گويد كه غلام
مسلمان نيست و كافر است .
حضرت مي فرمايند باشد; بالاخره آنها هم در مذهب خود
ازدواجي دارند و تو حق نداشتي به او اهانت كني و حال كه
مرتكب اين گناه شدي از من جدا شو » اين نهايت كرامت
گذاشتن به انسان است . امام به او بماهو انسان نظر دارد; صرف
نظر از اينكه پيرو كدام كيش و آيين است .
گواه ديگر اين ماجرا
اقدام امام علي (ع ) در عزل « ابوالاسود
دوئلي » از قضاوت است . حال آنكه او خود نيز از شنيدن فرمان
عزل خود متعجب شده بود. گفت آقا! من كه حكم به خلاف
ندادم
من كه رشوه نگرفتم ; حق را ناحق نكردم ; بيداد
روانداشتم ; رانت خواري نكردم ; از موقعيت سواستفاده نكردم .
من پيرامون خود گناه و خطايي كه جوابش عزل باشد نمي بينم !
پس چرا ... امام پاسخ اين چرايي او را روشن و صريح مي دهد :
تو صدايت را براي متهم بلند كردي ... و انسان ـ ولو متهم ـ
كرامت دارد.
براستي اگر اين منش علوي
هستي و مرام همه انسان ها و
لااقل سهم آناني كه خود را علوي مي دانند و مي نامند مي شد
آيا
فضا براي بزرگداشت و نكو داشت انسان فراهم نمي آمد پرسش
ديگر اينكه آيا ما با رهنمودهايي چنين از اماماني چنان
نسبت به
ديگر اديان و مذاهب اولي به حفظ كرامت انسان ها نيستيم اگر
قرار باشد عمل ملاك پيروي از ائمه باشد ـ كه بايد باشد ـ ما
شيعه نيستيم . از تصديق شناسنامه ها هم كاري ساخته نيست .
لگدكوب كردن كرامت انساني و سلب حقوق او اعم از آزادي
استقلال
فرصت توسعه
امكان بسط معرفت و همه شئون و
حقوق ديگر او در منش علوي محكوم و مطرود است . و مي توان
گفت هر كس به همان ميزاني كه بر كرامت انساني پا مي فشارد و
براي عينيت يافتن آن در جامعه تلاش مي كند
مي تواند خود را
برخوردار از فرهنگ و منش علوي بداند و به همان ميزان كه گفتار
و كردارش به كرامت انساني ضربه مي زند
بايد مطمئن باشد كه
از صف علويان جداست . اين حقيقت تعارف بردار هم نيست .
اين شيوه و منش را مي شود به سطح حكومت ها هم گسترش داد
و به عنوان يكي از مولفه هاي حكومت علوي بر روي « كرامت
انساني » انگشت گذاشت و حتي مي توان ميزان توسعه يافتگي را
در اين شاخصه هم ديد. و اسلام ناب از اين منظر پيشروترين
مكتب هاست و از منظر آن « انسان مومن
از كعبه عزيزتر است :
« المومن اعز من كعبه » پس حكومت توسعه يافته تر و ديني تر آن
حكومتي است كه نه تنها خود
حرمت انسان ها را حفظ كند
كه
پاسداشت حرمت انسان ها را به عنوان يك تكليف و رسالت
نهادينه كند و براي عمل به آن و تحقق همه زواياي آن
برنامه ريزي و قانون گذاري كند و تلاش نمايد كه با تبديل
اخلاقيات به قانون
براي آن پشتوانه اجرايي بسازد و همه
راه هايي را كه هنجارشكنان اجتماعي ممكن است بيابند تا
حرمت انسان ها را لگدمال كنند
سد نمايد.
توسعه معرفتي و گسترش دانش
اگر بيگانه اي قرآن را بخواند و اين همه افلاتعلمون
وافلاتعقلون و... را ببيند
و اين همه تعريض بر علم آموزي و
تعقل ورزي و معرفت انديشي را ببيند
اولين تصويري كه از
مسلمانان در ذهن خود خواهد ساخت
چهره انسان هايي خواهد
بود كه در كمال علم و در اوج خرد و بر فراز قله معرفت هستند و
جز به خرد لب نمي گشايند و جز عالمانه به ماجراها نمي نگرند و
خلاصه اينكه همه بايستگي ها را به ذهن خواهد آورد و تجسم
خواهد كرد و نام آن را اسلام خواهد گذاشت . در حقيقت هم بايد
چنين باشد. يعني اگر ما مسلمان باشيم و قرآن در ما جاري
بشود
چنين چهره اي از خود به جهانيان نشان خواهيم داد. اما
اينكه اكنون چگونه هستيم و در كجا ايستاده ايم و چرا به جاي
جاري شدن در اين فرآيند به مشكلاتي دچار آمده و از راه ديگر
رفته ايم
مسئله ديگري است كه واكاوي خاص خود را مي طلبد.
آنچه مورد نظر ماست نگاه قرآن به علم آموزي است و تحريك
امام علي (ع ) به اندوختن علم . ما به عنوان مسلمان مكلفيم كه
خود را با كلام نبوي تطبيق دهيم كه مي فرمايد : « اطلبواالعلم من
المهد الي اللحد » و نيز « اطلبوالعلم ولو باالصين » « اطلبواالعلم
ولو كان كافرا » بايد ما پاي در اين حوزه نهيم و به علم آموزي
بپردازيم .
اما اينكه اندوختن دانش شرايطي دارد و نيازمند ابزارهايي
است
درست . تهيه اين امكانات وظيفه حكومت است . اين
حاكميت است كه بايد بستر را براي بسط معرفتي انسان ها فراهم
آورد. البته اين نكته را هم ناگفته نبايد گذاشت كه حكومت ها
بايد علومي را به مردم تعليم و فضا را براي رشد دانش هايي
فراهم كنند كه به حال مردم نفع داشته باشد. امام علي (ع ) در
وصيت نامه خود به امام حسن (ع ) مي نويسند : « واعلم انه لاخير
في علم لاينفع و لاينتفع بعلم لايحق تعلمه (8 ) » . (و بدانكه خيري
نيست در علمي كه نفع ندهد
و انتفاع برده نمي شود به علمي كه
آموختن آن سزاوار و شايسته نمي باشد).
پس ايشان « خيررساني : را در علم شرط ارزش آن قيد
مي كنند و از اين منظر به ارزيابي علوم و دانش ها مي پردازند. از
ديدگاه امام (ع )
خير و شرف هر علمي پيوند و رابطه مستقيم با
اثر
برداشت و نتايج آن دارد و اينكه مقدار كارآئي آن چه اندازه
است . بنابراين صرف وقت پاي علمي كه نتايج و آثار آن ناچيز و
غيرقابل ذكر است و احيانا بكلي فاقد نتيجه و ثمر مي باشد به دور
از خرد انساني خواهد بود.
همچنين بايد توجه داشت كه تعلم برخي از علوم در اسلام
مذموم و مورد نهي و منع واقع شده است و اينها همان علومي
است كه نفعي بر آن بار نيست و اگر هست منافعي است كه به نظر
ظاهربينان و ماده پرستان منفعت است و نه در ديد اهل معني و
حقيقت
كه در نظر آنان جز زيان و ضرر چيزي بر آن مترتب
نيست .
باتوجه به اين نگرش و فرمان علوي نسبت به دانش هاي
مفيد مي توان گفت يكي از اولويت هاي مهم و اساسي هر دولت
مي بايست حول محور علم آموزي باشد و فراهم آوردن امكان
تحصيل براي همه انسان ها; آن هم به نحو مساوي و عادلانه .
قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران نيز ـ كه ملهم از وحي و
آموزه هاي اسلامي است و توسط فقيهان و دين شناسان تنظيم و
توسط فقيه زمان شناس امام خميني (ره ) امضا و تقرير شده
است ـ به اين مسئله به خوبي پرداخته و ازجمله تحصيل رايگان
را حق همه آحاد ملت شمرده است و در اصل سي ام به اين مقوله
تصريح دارد :
« دولت موظف است وسايل آموزش و پرورش رايگان را
براي همه ملت تا پايان دوره متوسطه فراهم سازد و وسايل
تحصيلات عالي را تا سر حد خودكفائي كشور بطور رايگان
گسترش دهد. »
پاورقي :
1 ـ سيري در نهج البلاغه
2 ـ سوره بقره
آيه 216
3 ـ سوره مومنون
آيه 14
4 ـ سوره اعراف
آيه 172
5 ـ سوره بقره
آيه 30
6 ـ مثنوي معنوي
7 ـ سوره حجر ـ آيه 29
8 ـ نهج البلاغه
نامه 31

*****
خوش رفتاري و انصاف
|
درختي كه چوبش نرم باشد
شاخه هايش فراوان مي شود . (1 )
اين اصل كه فرموده اميرالمومنين عليه السلام است حاكي از
نتيجه ملاطفت و نرم خوئي است كه سبب زياد شدن مال و جاه
مي شود و عزت مي آورد.
ملافتح الله كاشاني در شرح اين حكمت گويد :
« هر كه حسن خلق و خوبي سيرت پيشه كند و با مردمان
طريق مسامحت پيش گيرد
همه كس با او الفت و محبت نمايند و
ملايمت و ملاطفت كنند و به واسطه ي حسن خلق و مسامحه
مال و جاه او زياده شود و قوت گيرد . » (2 )
حضرت اميرالمومنين (ع ) در تعبير ديگري
فرموده اند :
« بالنصفه يكثر الواصلون » (3 )
يعني به انصاف داشتن و با انصاف رفتار كردن سبب مي شود
كه مردم به او رغبت كنند و به او بپيوندند.
شارح اين بخش نيز گويد :
« هر كه عدل را عادت خود سازد
مردم به او پيوندند و
رغبت كنند در صداقت او
و مطيع او شوند. و اگر صفت نصفت
را از دست رها كند و به جانب بغي گرايد
خويش و بيگانه از او
متنفر شوند » (4 )
و نيز آن حضرت ـ عليه السلام ـ در تعبير ديگري
فرمودند :
« بالحلم عن السفيه تكثر الانصار عليه » (5 )
به بردباري از سفيه و نادان
ياري كنندگان بر شخص زياد
مي شوند.
آري
به حسن خلق و بردباري و كظم غيظ (فرونشاندن
غضب ) است كه مردم رو مي آورند و فرد را رها نمي كنند.
پاورقي :
1 ـ نهج البلاغه
حكمت 201 : من لان عوده كثفت اغصانه .
2 ـ تنبيه الغافلين و تذكره العارفين
ج 3 ص 392
3 ـ نهج البلاغه
حكمت 211
4 ـ تنبيه الغافلين
ج 3 ص 394
5 ـ نهج البلاغه
از حكمت 211

| |