روزنامه جمهوري اسلامي 21/01/1382 صفحه جبهه و جنگ

  • دروغ مي گويي
  • امكانات كم
  • دمي فارغ از خويشتن
  • وقتي زمزمه ها اوج گرفت ...
  • *****
    دروغ مي گويي


  • بالاخره نوبت به او رسيد. بچه ها خوب او را مي شناختند و منتظر بودند ببينند اين دفعه چطور گل مي كارد. از همه رسانه ها آمده بودند براي مصاحبه و در واقع مانور قدرت روي اسراي عمليات بود. با آب و تاب تمام و قدري ملاطفت تصنعي شروع كردند به سوال كردن : يكي پرسيد : « پسر جان اسمت چيه » « شر گردان » در جواب گفت : « عباس » . ديگري پرسيد : « اهل كجا هستي » گفت : « بندرعباس » . سومي با تعجب و ترديد پرسيد : « اسم پدرت چيه » خيلي عادي گفت : « به او مي گويند كل عباس » . چهارمي كه گويي بويي از قضيه برده بود گفت : « كجا اسير شدي » گفت : « دشت عباس . »
    افسر عراقي كه ديگر مطمئن شده بود طرف دستش انداخته و نمي خواهد حرف بزند با پنجه به ساق پايش زد و گفت : « دروغ مي گويي پدر... » و او كه خودش را به موش مردگي زده بود با تظاهر به گريه كردن گفت : « نه به حضرت عباس . »
    به نقل از : فرهنگ نامه جبهه

  • *****
    امكانات كم


  • غروب شبي كه قرار بود عمليات رمضان شروع شود بچه ها را در قالبهاي گروهان و... در پشت خاكريز سازماندهي كرده بودند هنگام تحويل ملزومات انفرادي نيروها به دسته اي كه حدود 22 نفر بودند تعداد 12 فانسقه تحويل دادند . افرادي كه فانسقه نگرفته بودند به فرمانده دسته مراجعه كرده و تقاضاي فانسقه كردند. فرمانده دسته (كه از شهداست ) با كمال خونسردي بچه ها را جمع كرد و بعد از سخنان كوتاهي خطاب به نيروها گفت : « برادران توجه داشته باشند! ما از نظر امكانات در مضيقه ايم سعي كنيد از يك فانسقه دو نفري استفاده كنيد!! »
    راوي : برادر سيد علي اكبر موسوي

  • *****
    دمي فارغ از خويشتن




  • تقديم به شهداي غدير لشكر 41 ثارالله كه به ياران شهيدشان پيوستند
    گاهي آهي انساني را از چاهي به راهي هادي است و آنگه كه آه و اشك توام شد آتشي كه « وقودها الناس و الحجاره » است را خاموش مي كند بي آنكه نيازمند به نداي رب جليل « يا ناركوني » بردا و سلاما علي ابراهيم » در حق عبد خليل باشد. تاريخ بيان نكرده كه آيا پدرمان حضرت آدم در مرگ برادرمان هابيل اشك ريخته يا نه و ابراهيم نيز با دلهره اما بي اشك چاقو را بر گردن اسماعيل گذاشت و گريه يعقوب در فراق يوسف نقطه اوج تاريخ است اگر انسان به تاريخ مراجعه نمايد نمي تواند صحنه اي را كه در برگيرنده همه كمالات باشد ترسيم يا توصيف نمايد مگر در كربلا و كربلا از آن جهت كلكسيوني از ارزش افتخار ايثار گري شهادت طلبي حق مداري و ظلم ستيزي است كه نمونه هايي از مصاديق اين اوصاف يعني هابيل ابراهيم اسماعيل يوسف و.. دركاروان مدينه تا كربلا مجتمع اند و در اين ميان حسين (ع ) به حق به « ثارالله » ملقب گشته و قاتلش از آن رو قسي القلب تر از قابيل است كه پيكر مطهرش را نه تنها بر دوش نگرفت و براي خاكسپاري اش اقدامي نكرد بلكه بي شرمانه و ناجوانمردانه با اسب بر بدنش تاخت و نيز قاتلين شب بدون گريه با قهقهه و هلهله به خانه بازگشتند و كاروانيان كه يوسف را با احترام از چاه بيرون آوردند در كربلا حتي بر صورت دختر كوچولوي حسين سيلي زدند و آن لحظه كه ابتدا شمشير به كندي برگردن حسين حركت كرد آنرا به سوي سنگ پرتاب نكرد بلكه بارها از « قفا » بر جايگاه بوسه پيامبر(ص ) كشيد تا او « ذبيح عظيم » و مصداق « و فديناه بذبح عظيم » باشد. اگر ابراهيم خليل موسي كليم عيسي روح و محمد(ص ) حبيب خدايند حسين خون خدا (ثارالله ) است و اگر همه هستي در محمد(ص ) خلاصه و بخاطر او آفريده شده است محمد(ص ) نيز در حسين (ع ) خلاصه شده « حسين مني و انا من حسين » و اگر محمد(ص ) علت محدثه اسلام است حسين (ع ) علت مبقيه آن است كه « الاسلام محمدي الحدوث و حسيني البقا » و اگر انسان د رصحرا به چراغ و در دريا به كشتي نيازمند است حسين (ع ) « ان الحسين مصباح الهدي و سفينه النجاه » چراغ هدايت و كشتي نجات است . و عاشقان حسين نيز از ياران بدر و احد برتر و از ياران پدرش باوفا ترند و انقلاب اسلامي به رهبري خميني عزيز با الگو گرفتن از كربلاي حسين پيروز شد و رمز بقاي آن نيز بايد در همين مقوله باشد و خميني را نيز ياران با وفاي زيادي ياري كردن اما هيچكدام هيچگاه به اندازه بسيجيان و پاسداران محبوب او نبودند آنها ديروز مدافعان مرزهاي آبي و خاكي و امروز حافظان مرزهاي عقيدتي و فرهنگي هستند. نسل عزيز سوم انقلاب ميداند كه بسيجيان چه شبهايي را از سرما به خواب نرفتند و چه روزهايي كه در شلمچه از شدت گرما بي تاب شدند و قتي انسان خاطرات شبهاي وداع عمليات را لحظه اي كه بچه ها با يكديگر وداع مي كردند حلاليت مي طلبيدند و قول شفاعت مي گرفتند. به ياد مي آورد خيمه هاي حسين و شبهاي تاسوعا و عاشورا را به ذهن تداعي مي كند و گويا تاريخ تكرار مي شود بچه هاي لشگر ثارالله خوب به ياد دارند كه بعد از عمليات كربلاي پنج در حسينيه ثارالله اكثرا بدون فرمانده برگشته بودند و پارچه هاي نصب شده حكايت از شهادت سرداراني داشت كه با نداي « ياايتهاالنفس المطمئنه ارجعي الي ربك » به رضوان الله الاكبر نائل شده بودند و در اين ميان باز هم عده اي از قافله شهدا عقب ماندند و گويا تقدير چنين بود كه بعد از جنگ كشور به تبار شهيدان بيشتر نياز دارد و شهيداني كه اينك همچون جاويدالاثرها تشييع شدند از تبار شهيداني همچون ميرحسيني نصرالهي سليماني تاجيك بينا شول هراتي اميني مكي آبادي رشيدي زنگي آبادي حسيني و ... هستند و اين قافله را پاياني نيست و بهتر و چه زيباست كه بازماندگان شهدا نيز ملقب به شهيد باشند و اين نيست مگر اجابت دعايي كه : خدايا مرگ ما را شهادت در راه خودت قرار بده . پدران مادران همسران فرزندان برادران و خواهران شهيدان با تمسك به زينب صبر الهي را پيشه كنيد و به ياد شهدا براي عزيز زهرا (حسين ) گريه نمائيد زيرا كه او « قتيل العبرات » است و جدش در تولدش به ياد شهادت و مظلوميتش گريه كرد و اشك و آه را با دعايي توام نماييد كه خدايا! مردم و مسئولين ما از اهداف شهدا فاصله نگيرند و شهيد چون زنده است گريه ندارد و خون شهيد بهتر مي تواند درخت پژمرده اسلام را آبياري كند و از خداي خوب و مهربان بخواهيم كه با تعجيل در ظهور مولا و مقتدايمان ما را از غربت و تنهايي برهاند. ان شاالله
    كهنوج ـ بهبودي

  • *****
    وقتي زمزمه ها اوج گرفت ...




  • خاطره اي از حضور جوانان و نوجوانان در دفاع مقدس
    در روستايي پرمهر زندگي مي كردند. روستائي صميمي و باوفا بودند . سن و سال زيادي نداشتند; حدودا 15 ـ 14 ساله همه جا با هم بودند افكارشان يكي بود و هدفشان رفتن به جبهه . حتما بايد مي رفتند. عشق جبهه چنان در وجودشان رخنه كرده بود كه به سن و سالشان توجه نمي كردند. چند بار تا شهر براي آموزش آمده بودند. بالاخره يك بار موفق شدند و دوره آموزشي را در كازرون گذراندند ولي مادرهايشان آنها را برگرداندند.
    ايوب تو ميگي چي كار كنيم
    خوب بيا يواشكي بريم تا كسي متوجه نشه .
    نه ! فكر خوبي نيست مثل دفعه قبل بر مي گردوننمون .
    من مي گم بيا يكي يكي بريم تا نفهمن . اين طوري نمي تونن بيان دنبالمون
    فكر خوبيه
    ديگه بلند شيم دير مي شه .
    ايوب نگاهي به بار علفهاي روي حيوانها انداخت .
    بچه ها مثل اينكه اين دفعه هم علفهامون خيلي كمه .
    مي گيم علفها رو برده بودي .
    راستي نگفتيم كي اول بره
    فرقي نداره كي بره .
    پس اول من مي رم .
    عيبي نداره فردا همه سرزمين باباي ايوب براي خداحافظي جمع مي شيم .
    مثل اينكه عشق او بيشتر بود كه مي خواست اول برود. بعد از خداحافظي از هم جدا شدند.
    ايوب بايست لوازمش را بدون اينكه كسي بفهمد جمع مي كرد. كار آساني نبود چون در خانه مادرش مواظب او بود. در دل خدا خدا مي كرد كه مادرش خانه نباشد تا بتواند وسايلش را جمع كند.
    حيوانش را تا در كاهدان برد علفها را توي اتاقك ريخت . يك بار ديگر هم به علفهايي كه آورده بود نگاه كرد. اين چندمين باري بود كه اينقدر كم علف مي آورد اين بار ديگر حتما كتك مي خورد. ولي مثل اينكه كسي خانه نبود. چند بار مادرش را صدا زد و جوابي نشيند معلوم نبود پسرها كجا رفته بودند. وارد يكي از اتاقها شد و باز هم مادرش را صدا كرد. وارد آشپزخانه شد خواهرهايش مشغول غذا درست كردن بودند. پس مادرش خانه نبود بدون هيچ حرفي به طرف صندوق كهنه لباسهايش رفت چند دست لباس برداشت و توي يك ساك كوچك گذاشت . بايد آنرا جاي امني مي گذاشت . ساك را برداشت و آهسته به طرف كاهدان رفت و آنرا بين علفهاقايم كرد. در حياط را باز كرد كه مادرش از خانه همسايه بيرون آمد و او را ديد.
    سلام
    عليك السلام جايي مي ري
    نه
    علف آوردي
    بله ! گذاشتم توي كاهدون .
    خوب پس بيا بريم تو.
    وارد حياط شدند.
    بعد از شام خيلي زود تشك و پتويش را برداشت و رفت توي حياط و آنها را روي تخت آهني پهن كرد. خوابش نمي برد به رفتن فكر مي كرد. باورش نمي شد كه فردا راهي مي شود. ولي واقعيت داشت و بالاخره هم رفت .
    فردا بعد از خداحافظي از داراب حسن خورشيد حسن آگاهي و كاووس با خوشحالي راهي شهر شد. خيلي زود اعزامش كردند چون دفعات قبل در محل چادرهاي سلطنتي تخت جمشيد آموزش ديده بود . او را به لشكر 19 فجر فرستادند .
    جوانكي روستايي كه تا به حال جبهه را نديده بود و جز بوي علف چيزي به مشامش نخورده بود ولي حالا بوي باروت و خون را حس مي كرد. ابتدا آنها را با آموزش سرگرم مي كردند و بعد از چند شب آنها را براي پدافند به خط موسيان بردند . ايوب 15 ـ 14 ساله فرمانده دسته و رحمت الله قاسمي هم معاونش شد.
    ايوب و رحمت بايد در تپه هاي موسيان پاسبخشي مي كردند. بين تپه ها دره اي بود كه محل عبور نيروهاي شناسايي دشمن بود. يكي از شبها كه ايوب از پاسبخشي برمي گشت رحمت را ديد. اما نه رحمتي كه هميشه با چهره اي خندان به مافوقش خسته نباشيد مي گفت . ايوب خسته اين بار با رحمت اسلحه به دست مواجه شد.
    دستا بالا وگرنه مي زنمت .
    رحمت ! منم ايوب .
    گفتم دستا بالا.
    چي مي گي ديوونه اسلحه روبنداز!
    اگه بياي جلو مي زنمت .
    ايوب حدود يك ساعت سر پا ايستاد تا عقل رحمت سرجايش آمد و اسلحه را به ايوب داد ولي ايوب نتوانست از اين موضوع بگذرد و رحمت را از معاوني خودش برداشت . ايام عيد بود كه آنها را عقب آوردند. همه بچه هاي دسته به فكر مرخصي بودند اما چون عمليات والفجر مقدماتي در پيش بود به هيچ كس مرخصي داده نشد. افراد خسته بودند. خيلي وقت بود كه از خانواده هايشان دور بودند و دلشان مي خواست براي ايام عيد پيش خانواده هايشان باشند براي همين زمزمه ها اوج گرفت .
    ايوب هم بدش نمي آمد مرخصي بگيرد ولي به روي خودش نمي آورد.
    سروصداها بالا گرفت . همه معترض بودند كه چرا به آنها مرخصي نمي دهند. تلاش صمد باد روان فرمانده گردان هم براي خاموش كردن سروصداها بي فايده بود. تا اينكه محمد اسلامي نصب حاضر شد براي گردان صحبت كند. آن هم چه صحبتي .
    همه چشمها پر از اشك بود. محمد مرد با خدا و پاكي بود. زماني كه نام حضرت زهرا(س ) را مي آورد اشك در چشمانش حلقه مي زد. همه راضي شدند و ديگر كسي حرفي از مرخصي نزد . (محمد اسلامي نصب در كربلاي 5 شهيد شد) گردان را مدتي آموزش دادند. عيد آمد و رفت . اما عمليات نشد. آقايان فرمانده هم به همه مرخصي دادند. همه راضي و خوشحال راهي شدند. ايوب هم به داراب برگشت اما وقتي سراغ حسن خورشيد و كاووس و حسن آگاهي و داراب را گرفت متوجه شد كه آنها هم بعد از او به جبهه رفته اند. روزهاي مرخصي را با بي حوصلگي سپري كرد و به مقر برگشت اما با كمال تاسف ديد كه گردان منحل شده به ايوب گفتند كه يا بايد تسويه كند يا ادوات و تخريب را قبول كند. ايوب هم كه دوست نداشت ادوات و تخريب را انتخاب كند. تسويه كرد و به تيپ فاطمه الزهرا(س ) رفت . داراب و بقيه هم آنجا بودند. پاسگاه ربوط واقع در جنوب شرقي موسيان . ايوب بچه ها را كه ديد خيلي خوشحال شد. پنج شنبه بود. به تقاضاي داراب ايوب كه صداي خوبي داشت براي بقيه دعاي كميل خواند. حال داراب خيلي دگرگون بود. امام حسين (ع ) را صدا مي زد و گريه مي كرد. صبح جمعه همه بچه ها از دشت براي مادرهايشان گل گاوزبان چيدند. ايوب بايد برمي گشت چون تسويه كرده بود و نمي توانست بماند.
    وداع تلخي بود بيشتر از همه داراب گريه مي كرد. سخت به ايوب چسبيده بود. دلش نمي خواست از او جدا شود. دلشان به چشمه زلال چشمانشان راه مي يافت و از عمق چشمانشان به ساحل گونه ها سرازير مي شد.
    ايوب برگشت . روز يك شنبه بود كه به داراب رسيد. نزديك ميدان شهر يكي از دوستانش را ديد.
    داراب رو دارن مي يارن .
    باورش نمي شد عصر پنج شنبه دعاي كميل خواندند. صبح جمعه بود كه براي مادرهايشان گل گاوزبان چيدند و عصر داراب جام شهادت را سركشيده بود.
    خاطره : عبدالله عميدي
    بازنويسي : سميه فهيمي