روزنامه جمهوري اسلامي 20/01/1382 صفحه كتاب و كتابخواني
*****
رساله دخانيه




  • « رساله دخانيه » يكي از منابع مهم ارزشمند و اوليه پيرامون نهضت تحريم تنباكو مي باشد كه حكيم حاج ملا محمد علي هيدجي آن را تاليف كرده اند. متن بازخواني و اصلاح شده رساله دخانيه به تازگي به اهتمام علي اكبر ولايتي و توسط مركز چاپ و انتشارات وزارت امورخارجه در 228 صفحه و هزار نسخه منتشر شده است . بيش از صد صفحه از كتاب مذكور شامل پيشگفتار و مقدمه اي پيرامون تاريخچه اجمالي تشكيل كمپاني رژي و نهضت تنباكو مي باشد. بقيه كتاب متن اصلي و اصلاح شده رساله دخانيه حكيم هيدجي است . در پايان نيز به نمايه و اعلام برمي خوريم . تاليف رساله دخانيه توسط حكيم هيدجي كاشف از چند مطلب مهم زير مي باشد :
    1 ـ مسئله تحريم تنباكو يك امر دفعي و اتفاقي نبود بلكه امري حساب شده و مورد اتفاق علماي ايران بود علي الخصوص زماني كه حمايت آيه الله ميرزاي حسن آشتياني مجتهد بزرگ تهران آيه الله ميرزا محمد تقي نجفي معروف به آقا نجفي مجتهد بزرگ اصفهان آيه الله ميرزا جواد تبريزي مجتهد بزرگ تبريز آيه الله حاج سيد علي اكبر فال اسيري مجتهد بزرگ شيراز و اكنون آيه الله ملا محمد هيدجي زنجاني در تهران همگي آيه الله ميرزا حسن شيرازي را تاييد و همراهي كردند.
    2 ـ پرداختن به ماجراي تنباكو توسط مرحوم هيدجي نشان مي دهد كه بزرگان اسلام و ايران علي رغم زهد و بي اعتنايشان نسبت به دنيا و سير و سلوكشان در وادي عرفان نسبت به سرنوشت مسلمانان بي اعتنا نبودند و دفاع از سرزمين اسلام و منافع مسلمانان و استقلال كشورهاي اسلامي را وظيفه خويش مي دانستند.
    3 ـ مطالعه متن كتاب به ذهن انسان تداعي مي كند كه يك سياستمدار آشنا به سياست هاي ايران و جهان و نقش استعمار در اعمال سلطه به كشورهاي اسلامي آن را نوشته است .
    4 ـ بعضي در اصالت متن فتواي مرحوم ميرزاي شيرازي تشكيك كرده اند! در حاليكه تاليف همزمان رساله اي در باب تحريم تنباكوتوسط مرحوم هيدجي كه خود معاصر واقعه بود و همان مدعاي آن بزرگوار يعني مرجعيت تامه تشيع را تاييد كرده است كاشف از اين است كه مقدمات صدور اين فتوا در بين علماي ايران فراهم بوده است .
    علاوه بر آن تبعيت همگاني مردم از فتوا نيز نشان مي دهد كه مردم نسبت به صحت آن اعتقاد داشتند. دليل سوم اينكه نمي شود فتوائي ساخته و پرداخته ديگران باشد و به غلط به ايشان نسبت داده شود و ايشان ساكت بنشيند. مضافا بر اينكه ارتباط تلگرافي بين عراق و ايران برقرار بود و انتشار تكذيبيه مرحوم ميرزاي شيرازي كار مشكلي نبود. مگر مسئله فتواي يك مرجع امر ساده اي است بخصوص زماني كه پاي سرنوشت يك امت در ميان است و عمل كردن به فتوا تبعات سنگيني به لحاظ شرعي دارد كه صادر كننده آن با آگاهي از اين عواقب آن را صادر مي كند. علي الخصوص زماني كه احتمال اغتشاش خونريزي و از بين رفتن جان و مال مردم در ميان باشد همانطور كه در جريان آن قيام خون عده اي به زمين ريخته شد.
    5 ـ از ديگر سو مي دانيم كه رساله اي ديگر با همين عنوان دخانيه توسط مرحوم شيخ حسن كربلايي از مبرزترين شاگردان ميرزاي شيرازي در سامرا تاليف شده كه نشانگر اهتمام علماي طراز اول عراق و حوزه سامرا به اين مسئله و سندي گويا براي صحت انتساب فتواي ميرزاي شيرازي (اعلي الله مقامه ) است . محققين خود مي توانند محتواي رساله دخانيه كربلايي را با كتاب حكيم هيدجي مقايسه كرده و اهميت تاريخي اين دو رساله را در قياس با يكديگر تحليل كنند.
    حكيم حاج ملا محمد علي هيدجي در مقدمه رساله دخانيه مي نويسد : اما بعد چون در باب تخصيص دخانيات به كمپاني انگليسي ميان حضرت مستطاب حجه الاسلام « آقا ميرزا محمد حسن شيرازي » اطال الله بقاه و جعلنا فداه و من كل سو وقاه و سلطان عجم « ناصرالدين شاه » جمعه الله يوم الحشر مع من يحبه و يهواه و سائر علما الاعلام و مشايخ عظام حر سهم الله لعينه التي لاتنام سيما مرجع الانام و ملاذالاسلام و مروج الاحكام افتخار المجتهدين الكرام العالم الصمداني « آقا ميرزا حسن آشتياني » من الله بطول حيواته علي الاعالي و الدواني مفاوضاتي كتابي و تلگرافي واقع گرديد كه الانصاف نظر در آنها براي اصحاب اعتبار فوايد بسيار داشت و جمله (جمله اي ) از احبا (ي ) لازم الاتباع از اين قليل البضاعه و قصير الباع خواهش نمودند كه صورت آنها را به ترتيبي كه واقع شد نويسم و جاي هر يك را نشان داده و شان ورود هر كدام بيان كنم لهذا جمله (جمله اي ) از كلمات اعجاز آيات مشايخ كرام را از باب تيمن و تبرك قصدا و اصاله بانضمام پاره (پاره اي ) از مكالمات و مكاتبات ديگران استطرادا و تبعا به نحوي كه آگاهي داشتم نگاشتم و نامش را رساله دخانيه گذاشتم .
    صورت تلگرافي كه از سركار حجه الاسلام « ميرزاي شيرازي » دام ظله العالي علي روس كافه المسلمين از سامره به تهران به « ناصرالدين شاه قاجار » هنگام تطاول ترسايان به مسلمانان و تسامح امرا و روسا ايران و كشيدن راه آهن و كار بانك و انحصار تنباكو به مرد انگليسي و غوغاي فارس و نفي جناب « آقا سيد علي اكبر » از شيراز و آگاه نمودن شهريار تبه روزگار را به پاره (پاره اي ) مفاسد اين كار و سو تدبير وزرا (ي ) خوان و اهمال اعوان ديوان اضرع الله خدودهم و العن حدودهم راقم كلمات گويد : باعث بر اين توقيع رفيع تلگراف عنايت اتصاف به نحو اجمال اينست (اين است ) چون آميزش وزرا با روسا دول خارجه و تودد امرا با سفرا (ي ) ايشان و تردد سلطان به ممالك روس و فرهنگستان سبب آن شد كه پاي اهالي ملل باطله به مملكت ايران باز و دست كفر بر اسلام دراز شد (شود) از انجا كه ايران را مكاني مرغوب و چراگاهي خوب و نزهتگاهي بسيار نغز و پادشاهش را هوسناك و سبك مغز و مردمانش را سست عزم و بوالهوس و هواپرست يافتند مجال را مغتنم شمرده از هر سوي به اين ولايت شتافتند آغاز آميزش با وكلاي دولت و جهلا (ي ) سلطنت نمودند و طرح دوستي كه از لطائف مكائد دشمني است با سفها (ي ) ملك انداختند. با آن كه گفته اند :
    گمان نيك بر دشمن دريغ است
    سزاي جان دشمن زخم تيغ است
    عمال اعمال را كه خوي اطفال دارند به نگارسازي و نيرنگ بازي سرگرم ساخته مركب مقصود را پي گوي مراد در ميدان مرام تاختند همه جاي را كماهي پي برده و همگنان را كماهم شناختند در اندك زماني در ايران ارباب مكاسب و در ديوان اصحاب مناصب شدند به يكي داروغگي درالخلافه مفوض و ديگري به معلمي دارالخلافه معزز گرديد. بعضي مشاق سپاهيان برخي سبحان گناهيان پاره (اي ) متصدي گمرك و كان شد (شدند). بدكيشي مباشر دريا و بيشه خبيثي رئيس جمعي از صاحبان پيشه آن يك سلطان قورخانه و ديگر سگ سرهنگ توپخانه يكي به طبابت حضور اختصاص يافت يكي از جهت تنباكو و تتن (توتون ) امتياز گرفت خلاصه هر يك به كاري صاحب اختصاص و به امري صاحب امتياز و به جمعي صاحب اختيار چندي نگذشت كوچه و بازار پر از سكنه و كسبه كفار شد باغها خريدند چه عمارتها ساختند در كوچه و برزن خط آهن كشيدند و در مسير گذرها اطاقكهاي بانك بنا نمودند و در بازارها دكان لاطاري و در محلها كنيسها (كنيسه ها) و ميخانها (ميخانه ها) برپا كردند روز به روز بنياد نو و رسم تازه نهادند بيع و شرا خمر و خنزير و اقسام قمار در بلاد اسلام شايع گشت بسياري از مردم از اثر خلطه با اين طايفه به حكم « ان الشقي بالشقي مولع » از متابعت شريعت غرا به مطاوعت نفس و هوا (هوي ) گرديده پرده شرم و حيا را دريده راه وقاحت و جفا را پيش گرفتند كم كم اين اخبار در اطراف و اكناف انتشار يافته چندي نگذشت كه مردم بسيار از اشرار و كفار در ايران گرد آمدند رفته رفته مسلمانان را تهيدست و از كار و كاسبي بيكار و از امورات مسلوب الاختيار نمودند.
    به قول شاعر :
    به عهد ناصرالدين شاه قاجار
    به ايران باز شد چون پاي كفار
    عيان گرديد آن كفر نهفته
    به قسمي شد كه هر لوئي فرنگي
    همي مي كرد بر مردم پلنگي
    همانا بر خلاف حكم قرآن
    مسلط گشت كفار بر مسلمان
    به ترسا باز شد آن راه بسته
    همي آمد ز هر سو دسته دسته
    چه ايران پر شد از روس و فرنگي
    بدل شد وسعت نعمت به تنگي
    فزون شدن رنج و راحت گشت نابود
    خلايق روز خوش را كرد بدرود
    تا آن كه مردي يهودي از رعيت انگليس « آرنستين نام » الشهير به رژي به اين خيال افتاد كه معامله تتن (توتون ) و تنباكو را در كل ممالك محروسه ايران مخصوص و منحصر به خود گرداند كه به كسي جز او نفروشند و از احدي غير از او نخرند. و منتها تخم اين هوس را در مزرع دل و ريشه را در باغ دماغ مي كاشت . پاره هاي گزاف بر پاره (اي ) از ارباب كذب و خلاف مايه گذاشت . فرماني صادر نمود (كرد) مفاد فرمان هميون (همايون ) ان كه امر تنباكو و تتن (توتون ) در هر مرز و بوم مخصوص اين بدبخت شوم باشد. احدي از خارجه و داخله در اين معامله مداخله ننمايد مشتمل به شرايط كثيره و متضمن به التزامات عديده حتي اگر رعيت به اين امر رضا ندهد. تمكين نكند به عهده دولت است كه به جبر و عنف به مقام تسليم آورد بعد از امضاي اوليا(ي ) دولت همه سفرا مهر نهادند به ولايت جميع بلاد نوشتند سپردند كه مردم را از خريد و فروش قدغن نمايند. معامله تتن (توتون ) و تنباكو مخصوص گماشتگان او باشد هر كه هر چه سابق و الان در خانه و دكان دارد به قيمت حاليه بي سخن و درنگي به وكلا(ي ) و فرنگي تسليم نمايد. او اين كار ناهنجار كسبه و تجار و ساير مردم بلاد همگنان به داد و فرياد آمدند. چندان كه به دربار و دفتر و مباشرين ديوان از كافر بدتر الحاح و تضرع نمودند. سودي نبخشيد و آن چه كه ناله و زاري به درگاه اعليحضرت شهرياري كردند رقتي نكرد و رحمتي نفرمود و هر چه عريضه نوشتند كه ثلث رعيت ايران از كسب تتن (توتون ) و تنباكو نان مي خورند ما را از كسب بيكار و فرنگي را بر ما صاحب اختيار و مسلمانان را به ذلت گرفتار مكن . آنچه كه فرنگي داده و مي دهد ما خود بالمضاعف پيشكش مي كنيم . گوش روز به روز. در انكار و اصرارش افزود هر كه در صدد منع و معارضه آمد آزار و شكنجه اش نمود. از آن قبيل جناب شريعتمدار « آقاي سيد علي اكبر » را بعد از شورش اهل شيراز و كشته شدن جمعي از مسلمانان از بلد نفي كرد تا آن كه از خيره گي (خيرگي ) سلطان و چيره گي (چيرگي ) فرنگ مردم به تنگ آمده خدمت سركار حجه الاسلام تظلم و تشكي نمودند اين است صورت تلگراف :
    « صورت تلگراف سركار حجه الاسلام به توسط حضرت اسعد امجد ارفع و الا نائب السلطنه دام اقباله العالي به شرف عرض حضور اعليحضرت اقدس شاهنشاهي خلدالله ملكه مي رساند اگر چه دعاگو تاكنون به محض دعاگويي اكتفا نموده استدعايي از حضور مبارك انور نكرده ولي نظر به تواصل اخبار به وقوع وقايعي چند تواني از عرض مفاسد آنها خلاف رعايت حقوق دين و دولت است عرضه مي دارد كه اجازه مداخله اتباع خارجه در امور داخله مملكت و مخالطه و تودد آنها با مسلمين و اجرا(ي ) عمل بانك و تنباكو و راه آهن و غيره ها از جهاتي چند منافي صريح قرآن مجيد و نواميس الهيه و توهين (موهن ) استقلال دولت و مخل نظام مملكت و موجب پريشاني رعيت است . چنانكه واقعه در شيراز و قتل و جراح جماعتي از مسلمانان در حماي حضرت احمد بن موسي عليهماالسلام هتك آن بقعه مباركه و تبعيد جناب شريعت مآب « حاجي سيد علي اكبر » سلمه الله تعالي (به وضعي ناشايسته نمونه اي از نتايج اين امور است البته ) مفاسد اين امور به (از) عرض حضور اقدس نگذشته والا از فرط اهتمام خاطر همايون به ترقيات ملت و دولت (به اجراي اين امور مترقب و معمول نبود دعاگو هيچ در مقام دولتخواهي هم ) رضا نمي دهد كه بعد از استمرار نعمت خداوند جلت عظمه براعليحضرت شهرياري عز نصره و تقويت شوكت و دوام سلطنت اين امور كه مفاسد آنها در اعصار لاحقه دامنگير دين و دولت و رعيت است در اين عهد همايون جاري شده نام نيك چندين ساله دولت خدا نخواسته به خلاف مذكور شود. رجا واثق از مراحم ملوكانه آن كه اوليا(ي ) دولت قاهره در اين امور رخصتي فرموده به اتفاق كلمه ملت متعذر شده اين مفاسد را به احسن وجه تدارك و جناب معظم را كه اكنون پناهنده ناحيه مقدسه است تلافي اين وهن مورد عواطف خسروانه فرمايند تا سبب مزيد دعاگويي و اميدواري كافه علما و رعايا گردد. الامر الاقدس الاعلي مطاع . » .
    تمام شد فرمايش آن بزرگوار ادام الله توفيقه لنصره الحق و اجزل مثوبه علي نطقه بصدق سبحان من جعل الفضائل كلها مجموعه في فطره الانسان .
    از آن غرور و مستي و جهالت و خود پرستي كه داشتند اصلا بر اين كلمات كريمه وقعي نگذاشتند و از اين عبارات شريفه و اشارات لطيفه پندي نگرفتند گويي سامعه ايشان از استماع مواعظ و نصايح باطل و عاقله ايشان از ادراك شومي نهايت اين كار عاطل شده بود. « فما تغني النذر عن قوم لا يومنون ولا لامره يعقلون و لامن اوليائه يقبلون نعم ما قيل امرتكم امري بمنعرج اللوي فلم تستجيبوا النصح الا ضحي الغد » .پنداشتند كه پيشينيان از سلاطين و وزرا(ي ) ايران در هر حادثه كه رخ مي داد با علما(ي ) ملت و روسا(ي ) مذهب موامزه و مشاوره مي كردند و از هر ورطه از آرا(ي ) صائبه ايشان استخلاص و استمداد مي نمودند سفيه بودند يا به قدر اينها اقتدار و استعداد نداشتند. گفتند چه معني دارد سلطان در اجراي احكام يا به امري كه خواست اقدام نمايد ملاها را اعلام دهد اينها كيانند كه طرف مشورت واقع شوند بلكه اينها هميشه اسباب اخلال نظام مملكت و موي دماغ سلطنت و خار پيراهن دولتند (دولت اند) با آن كه از روزگار قديم دولت با ملت در هر كار همدست و همداستان بوده به استصواب و دستياري هم دين و دولت را نگهداري و در هر كاري به همديگر ياري مي نمودند. باري در انجام اين خيال خام كمال سعي و نهايت اهتمام را به عمل آوردند جد و جهد و كوشش را از حد گذرانيدند. پشت سر هم به بلاد و اطراف ولايت نوشتند كه كار تنباكو و تتن (توتون ) با فرنگي است و اجرا(ي ) اين عمل به عهده دولت و اين امر به مقتضاي معاهداتي كه ميان دولت و رئيس تنباكو واقع شده برگشت ندارد. ناچار بايد اين كار به امضا رسد. هر چند از رعايا جزع و فزع نموده جز شتم و شكنجه و آزار و رنجه جواب نشنيدند. چون مردم تبريز و آذربايجان ديدند عجز و الحاح جز بر بيدادگري سلطان نمي افزايد و اتباع دولت از جاده حزم منحرف و از امور سياست منصرف شب و روز بر ملاهي و مناهي كه اسباب تباهي ملك و گمراهي مرد (مردم ) است اشتغال دارند لاجرم سر از ربقه طاعت و گردن از رشته متابعت بيرون كشيدند عريضه (اي ) بدين مضمون به حضور هميون (همايون ) ارسال داشتند كه بر راي مبارك پوشيده نيست كه در آن جنگ روس ما خود اين ولايت را از چنگ دشمن مستخلص نموديم . بالطوع و الرغبه و رضاي خود ترا به سلطاني قبول نموده و گردن تسليم به بند اطاعت تو بستيم . از آن روي كه تو پادشاه اسلام و تابع شرع خير الانامي ناصر دين و حامي كيش و آيين باشي لااقل از اين كه به امور شريعت و روسا(ي ) ملت ما مزاحمت و اهانت نرساني وقتي كه بنايت شد كفر را بر اسلام مسلط و كافر را رئيس مسلمان قرار دهي ما را به دست كفار گرفتار و زير دست اشرار نمايي در اين صورت ما ترا لازم نداريم تو قابل سلطنت و لايق اطاعت نيستي تو بر و با طوله (توله ) و تازي و منيجك (مليجك ) بازي كن . و هر چه هم از دستت برآيد كوتاهي مكن ما از ستمهاي تو به ستوه آمده با جان خود بازي مي كنيم
    تويي كه در هر عمرت به طوله (توله ) و تازي
    بباز ديو زا با كودكان كني بازي
    به كوه و دشت به سير و شكار مشغولي
    كجا به حال رعاياي خويش پردازي
    از قراري كه مذكور ساختند چون سلطان سعادت آمال حال را بدين منوال ديد آتش غضب در كانون سينه هميونش (همايونش ) شعله زد از غيظ و خشم جهان بر چشمش تار و از تندي خون در رگهاي گردنش به جوش آمد و هوش از سرش رفت تغير و تشدد آغاز نمود پس از اين قرار من پادشاه نيستم و اختيار مملكت خود را ندارم برخي از خاصان حضور عرض كرد (كردند : ) قربانت شوم اينها مردماني هستند نادان و تربيت نشده سواري چند با چند عراده توپ مي فرستم (مي فرستيم ) آنها را تنبيه كنند ديگري گفت سوار بختيار را مامور مي كنم بروند اين جهال را گوشمال دهند هوشمندي عرض كرد قربانت گردم اگر چه كاري كه پيش آمده تشويش ندارد ولي بر راي دورانديش همايوني پوشيده نيست كه آذربايجان ولايتي كم و مملكت كوچكي ني (نيست ) سوار خونخوار و سپاه آزموده كار بسيار دارد اين قدرها هم خورد (خرد) و خوار نيستند كه اينها حريف ايشان باشند. وانگهي اكثر از سرباز و نوكر قبله عالم مردم تبريزند چگونه با هم ستيزند خون يكديگر ريزند البته اين سخنان در ميزان خرد وزني ندارد و بايد راي ديگر زد شاه جهان پناه چيزي نفرموده لب گزان و خشمگين برخواستند (برخاستند) پس از چند روز دستخط مبارك صادر شد كه ولايت آذربايجان معاف و باقي بلاد كمپاني تنباكو را كفاف است . ما اهل تبريز را مجبور و در خريد و فروش به فرنگي مقهور نمي فرماييم كما في السابق به كسب و تجارت خود مشغول باشند. اهل تبريز هم علي الرسم تشكر از مرحمت ملوكانه به جاي آورده متوقع عفو و اغماض از عنايت خسروانه شدند و معذرت خواستند.
    حكايت :
    شنيدم يكي كودك بوالهوس
    بناگاه مرغش پريد از قفس
    بگفت اي زبان بسته اينك ترا
    من آزاد كردم ز (به ) راه خدا
    چون اهالي ساير بلاد هر چند بر سرزدند و يخه (يقه ) دريدند اصلا اثر رحم از سلطان و ساير اعوان ديوان نديدند. پس از ياس و نوميدي از اولياي دولت به روسا (ي ) ملت ملتجي گرديده و از انفاس قدسيه ارباب همت و از راي دوربين اوليا الله در رفع اين غائله استمداد جستند...
    پرداختن حكيم حاج ملامحمد علي هيدجي به ماجراي تنباكو نشان مي دهد كه بزرگان اسلام علي رغم زهد و بي اعتنايي به دنيا و سير و سلوك در وادي عرفان نسبت به سرنوشت مسلمانان بي اعتنا نبودند و دفاع از سرزمين اسلام و منافع مسلمانان و استقلال كشورهاي اسلامي را وظيفه خود مي دانستند.