روزنامه جمهوري اسلامي 19/01/1382 صفحه جبهه و جنگ

  • متاسفانه بجاي فرهنگ سازي براي نسل جوان سرگرم امور ديگر شديم
  • چفيه
    هفت سين سرخ
  • *****
    متاسفانه بجاي فرهنگ سازي براي نسل جوان سرگرم امور ديگر شديم





  • گفت و گو با برادر جانباز سردار سرتيپ پاسدار حاج كريم نصر اصفهاني فرمانده لشگر 44 قمربني هاشم در دوران دفاع مقدس و (برادر شهيدان ابراهيم و محمود نصر اصفهاني ) و عضو شوراي شهر اصفهان
    اشاره : كريم نصراصفهاني از مرداني است كه در اولين روزهاي آغازين توطئه در نوار مرزي كشور داوطلبانه به فرمان مقتدايش حضرت امام خميني (ره ) لبيك گفته و به آن ديار عزيمت كرد و در اين راه پس از چند سال مجاهدت و حماسه در اسفندماه سال 62 در حالي كه فرماندهي لشكر 44 قمربني هاشم را به عهده داشت در نبرد با بعثيون متجاوز عراقي بر اثر اصابت گلوله به ناحيه كمر به خيل جانبازان انقلاب پيوست .
    بمناسبت سالگرد جانبازي اين بزرگوار گفت وگويي با ايشان ترتيب داديم كه از نظر شما خوانندگان عزيز مي گذرانيم . در ضمن از برادر محمدرضا رضايي (خبرنگار دفترسرپرستي روزنامه در استان اصفهان ) كه زحمت اين گفت و گو را متقبل شدند تشكر و قدرداني مي نمائيم .
    سردار نصر! عليرغم اينكه اكثر دوستان شما را مي شناسند ولي ما علاقه منديم با شما بيشتر آشنا شويم . ابتدا بر خود فرض مي دانيم كه از شما كه خود يك جانباز هستيد تقاضا نمائيم جانباز را براي ما توصيف كنيد
    اعتقاد من اين است كه در اين خصوص حضرت امام و شهداي گرانقدر حق مطلب را بيان كرده اند ولي اگر حقير هم بخواهم چيزي بگويم بايد گفت كه جانباز در واقع شهيد زنده اي است كه خداوند توفيق داد به اصلاح كار خودش در جهاد اصغر كه براي شهادت رفته با جهاد اكبر كه روي خودش بعد از مجروحيت كار كرده بپردازد و همين براي همه جامعه ما بويژه نسل جوان به عنوان يك سند حجت ميباشد و خود جانباز نيز با وضعيتي كه دارد و به عنوان يادگار شهدا و دوران حماسه و افتخار كه در جامعه حضور دارد مي تواند اثرات واقعا تعيين كننده اي داشته باشد.
    يك تعريف كوتاه از ويلچر
    بحث ويلچر در نگاه ظاهري يك وسيله اي است كه از چند قطعه تشكيل شده مثل ساير وسايل كه افراد استفاده مي كنند اما اگر به ويلچر با ديد ارزشي نگاه كنيم آنوقت مي توان گفت اين وسيله اي است كه جانباز ما را در دنيا با آن مي شناسند و به عنوان يك نشانه ميباشد بنابراين ويلچر در حقيقت يك وسيله اي است كه ارزش را جابجا مي كند به طور مثال مانند ماشيني كه كالاي گران قيمت و با ارزشي را جابجا مي كند (البته مقايسه خوبي نيست ) و به تعبيري ديگر ويلچر به پاكترين و صبورترين مردان خدا سرويس ميدهد تا يادآور شهدا و وارث آنها در جامعه باشد و در مجموع مي توان گفت فردي كه روي ويلچر مي نشيند به اين وسيله اعتبار مي دهد.
    لذا اگر هم كسي با ديد ارزشي به ويلچر نگاه مي كند بخاطر جانبازي است كه روي آن مي نشيند چونكه قبلا نيز ما ويلچر ديده بوديم معلولين عزيزي كه بسيار ارزشمند هم هستند از اين وسيله استفاده مي كردند اما زمانيكه جانبازان ما وارد جامعه شدند ديد مردم تغيير كرد. همينطور كسانيكه از دست و پاي مصنوعي استفاده مي كنند.
    اثرات فرهنگي دفاع مقدس يك و يا دو روز نيست ساليان دراز در افكار مردم اثر دارد البته فقط مختص كشور ما نيست شما ببينيد پس از ساليان درازي كه از جنگ جهاني دوم مي گذرد هنوز برخي كشورها روي اثرات فرهنگي آن جنگ كار مي كنند. مثل فيلم و....
    از سوابقتان بگوئيد كه بدون شك براي همه يادآور سالهاي ايثار و فداكاري است
    بعد از پيروزي انقلاب در سال 58 در حاليكه 22 ساله بودم اولين اعزام بنده به سيستان و بلوچستان بود. به دنبال غائله اشرار و گروههاي ضدانقلاب در كردستان و در پاسخ به فرمان حضرت امام (ره ) به سپاه رفتم تا به كردستان اعزام شوم . مسئولين گفتند : به اندازه كافي نيرو براي شهر پاوه اعزام شده اند و شمابرويد سيستان و بلوچستان آنجا نيز مشكل وجود دارد لذا در اولين اعزام رفتم به اين استان در شرق كشور پس از رسيدن به زاهدان در سپاه اين شهر و گذراندن آموزش مقدماتي براي مقابله با اشرار قاچاقچيان و جيره خواران استكبار جهاني رفتيم . مدت 9 ماه در اين استان حضور داشتم و به لطف الهي با حضور قدرتمند سپاه و بسيج مشكل تعرض اشرار نيز حل شد.
    آيا خاطره اي هم از آن زمان به ياد داريد
    خاطره اي كه از اين استان دارم اين است كه ما در اصفهان با آب و هواي خوب عادت داشتيم وقتي از اصفهان به سيستان و بلوچستان اعزام شديم به هواي گرم و طاقت فرساي آنجا عادت نداشتيم و تجربه هم نكرده بوديم و طوري بود كه هميشه لباس هايمان خيس خيس بود ولي همه اين مشكلات را به جان خريديم و تمام نيروهاي اصفهان طي اين مدت آنجا ماندند و ايستادگي كردند و اين ماموريت 9 ماهه هم براي ما تجربه بود و هم درس خوبي كه با محروميت هاي مردم اين منطقه آشنا شويم و آنها را لمس كنيم .
    دومين اعزام ما در سال 1359 بود . در خيابان شهيد آيه الله بهشتي اصفهان در حال عبور بوديم كه حجله شهادت يكي از دوستان را ديدم . خيلي متاثر شدم . دو مرتبه رفتم ثبت نام كردم ولي اين بار به كردستان اعزام شدم . در سنندج به عنوان فرمانده پاسگاه و جاده كامياران و دكل مخابرات هارنوژان كه دشمن آن را منهدم كرده بود انتخاب شدم تا مخابرات بتواند آن را بازسازي كند حدودا يك سال هم در كردستان ماندم و مسئوليت هاي مختلف پاسگاه و اسكورت جاده ها را داشتم تا نيروها و مسئولين امكانات و... را به اين شهر و آن شهر سالم انتقال دهند. همان موقع معاونت عمليات سپاه سنندج را نيز در كنار برادران بزرگوار چون سردار شهيد سلماني و روح الامين در پاكسازي روستاهاي اطراف و كنترل شهر و خنثي كردن توطئه هاي دشمن بعهده داشتم به علاوه هماهنگي بين نيروهاي مسلح هم به عهده سپاه بود كه انجام مي داديم . تيرماه 1360 به اصفهان آمدم و بعد از شهادت مظلومانه آيه الله بهشتي و 72 تن از ياران امام چندماهي در سپاه اصفهان مشغول به كار شدم .
    قبل از عمليات طريق القدس در مهرماه 60 به جنوب اعزام شدم . با شناختي كه دوستان از ما داشتند فرماندهي گردان امام موسي بن جعفر(ع ) لشگر امام حسين (ع ) را پيشنهاد كردند كه نپذيرفتم و گفتم بعنوان معاون گردان در خدمت هستم ولي در عمل اين طور نشد و شب عمليات در شمال كرخه مسئوليت گردان با بنده بود. بعد از عمليات در تنگه چزابه با پاتك خيلي سنگين دشمن روبرو شديم كه برادران با مقاومت جانانه خط را حفظ كردند عراقي ها از جنوب منطقه مي خواستند پل سابله را بگيرند و (واقعا آن شب حماسه اي بود) لذا مجبور شديم تعدادي از نيروها را از چزابه خارج و در سابله مستقر كنيم كه به لطف خداوند با ايثار بچه ها اين پل حفظ شد و در همين جا بود كه توسط شهيد عزيز حاج حسين خرازي فرمانده عمليات سابله شدم . در جريان جنگ تن به تن كه با عراقي ها داشتيم از ناحيه كمر مجروح شدم البته در همين عمليات بود كه چندتن از فرماندهان عزيز و بزرگ ما همچون سرداران احمد فروغي عباس كردآبادي بشير ابراهيمي سيدحميد عقيلي به شهادت رسيدند و شهيد حجه الاسلام رداني پور مجروح گرديد و لشگر با اوضاع سختي روبرو شده بود شهيد خرازي آمد بالاي سرم و گفت : آقاي نصر شما هم مجروح شدي . كه حكايت از سختي اوضاع مي كرد به هرحال دشمن نتوانست كاري از پيش ببرد و من هم دو ماه در بيمارستان بستري بودم تا درمان شدم . پس از آن براي عمليات فتح المبين كه دشمن دومرتبه در تنگه چزابه و در آستانه دهه فجر پاتك كرد تا شكست عملياتهاي ثامن الائمه و طريق القدس را جبران كند و تبليغاتي هم در آن شرايط داشته باشد مجددا مسئوليت خط تنگه چزابه به عهده شهيد عباس فنايي و من گذاشته شد در اين منطقه يك جراحت جزئي برداشتم ولي در خود منطقه درمان شدم و با حفظ تنگه چزابه براي عمليات فتح المبين رفتم . در اين عمليات بزرگ نيز لشگر امام حسين (ع ) با قدرت وارد عمل شد و بنده نيز به عنوان فرمانده گردان در خدمت لشگر و رزمندگان بودم .
    در عمليات بيت المقدس در سال 1361 بار ديگر سپاه به خوبي ماموريت خود را انجام داد و ما نيز در محور مربوط با هدف رسيدن به مرز و نهايتا از طريق پاسگاه زيد به شلمچه اولين گرداني بوديم كه وارد خرمشهر شديم و بچه ها موفق شدند گمرك خرمشهر را تصرف كرده و با آب اروند وضو ساخته نماز صبح را برپا كنند و خوشبختانه در اين عمليات فقط در خرمشهر 15 هزار نيروي دشمن اسير شدند و به تعبير حضرت امام (ره ) : « خرمشهر را خدا آزاد كرد. »
    در عمليات رمضان شهيد خرازي معاون عمليات قرارگاه فتح شدند من هم معاون ايشان بودم با توجه به اينكه لشگر 25 كربلا به شمال اختصاص پيدا كرد سپاه دوم سيدالشهدا كه شامل استانهاي اصفهان ـ يزد و چهارمحال و بختياري بود به جز لشگر امام حسين (ع ) و لشگر 8 نجف اشرف يك تيپ كم داشت كه ماموريت تشكيل تيپ 44 قمربني هاشم به من داده شد و ما رفتيم و به لطف خداوند اين تيپ را با نيروهاي مخلص زرين شهر شهرضا بروجن اصفهان و بعدا از كل استان چهارمحال و بختياري تشكيل داديم و در كنار نيروهاي بزرگوار و مخلصي همچون سردار شهيد « شاهمرادي » در عملياتهاي محرم والفجر مقدماتي تا والفجر 4 و خيبر كه يكي از حساس ترين عملياتهاي نظامي دوران جنگ بود تيپ قمربني هاشم حضوري قوي و فعال داشت .
    طي اين مدت با الطاف الهي موفق شديم تجارب خوبي در جنگ هاي آبي خاكي تخليه نيرو از طريق هليبورد كه بسيار مورد نياز عملياتها بود كسب نمائيم .
    چگونه جانباز شديد از لحظه جانبازي تان بگوئيد.
    در عمليات خيبر در اسفند ماه 1362 نزديك رودخانه دجله دشمن پاتك شديدي را همزمان با حملات هوايي و توپخانه و زرهي آغاز كرد به طوريكه با تك تيراندازان آنها رودررو شده بوديم و جلوي آنها را گرفتيم با زخمي شدن چندتن از فرماندهان تيپ خودم مسئوليت خط را بعهده گرفتم و به لحاظ نداشتن دپو دشمن ما را به راحتي زير نظر داشت نهايتا تحركات ما در خط را ديده بودند و متوجه مسئوليت ما شده و لذا ما را مورد هدف گلوله مستقيم قرار دادند به طوريكه تير به كمرم اصابت كرد و احساس كردم بدنم از كمر جدا شد و به زمين افتاد كه در همين لحظه نيروها سريعا يك چفيه انداختند روي سرم تا شناسايي نشوم (كه اين نشان از درك بالاي آنها از جنگ بود) و كسي هم من را نبيند و هر كسي هم مي پرسيد كي زخمي شده مي گفتند از فرماندهان گروهان يا مهدي (عج ) است خلاصه همانجا شهيد عزيز و سردار دلاور لشگر قمربني هاشم شهيد شاهمرادي ; فرمانده عمليات آمد و در آن حال كه به لحاظ خون ريزي در شرف بي هوشي بودم به ايشان گفتم : دشمن مي خواهد از طرفين شما را قيچي كند كه به لطف خداوند ضمن حفظ موقعيت به دجله نيز وصل شدند و من هم به لحاظ خون ريزي زياد بي هوش شده بودم كه دوستان من را به جزيره مجنون منتقل كرده و در اورژانس جزيره سردار باكري و احمد كاظمي به عيادتم آمدند. همان شب با دستور فرماندهان ارشد سپاه از طريق فانوس آبراه را روشن نمودند تا هليكوپتر بتواند مرا به اهواز منتقل كند. در اهواز مورد عمل جراحي قرار گرفتم و از آنجا به بيمارستان ارتش منتقل و در 28 اسفند ماه 1362 نيز به آلمان اعزام گرديدم .
    در آلمان مدت 6 ماه تحت درمان قرار گرفتم البته روي نخاع كاري نكردند ولي از لحاظ داخلي عمل هايي انجام دادند. اواخر شهريور ماه همان سال به ايران بازگشتم و نهايتا پس از دو ماه براي ديدار دوستان عازم جبهه شدم البته اين بار با ويلچر. البته فراموش كردم بگويم در بيمارستان جم ايران كه بودم خبر زخمي شدن شهيد خرازي و قطع شدن دست ايشان در طلايه به من رسيد و خود شهيد خرازي نيز در بيمارستان با بنده تماس گرفت و از احوال يكديگر با خبر شديم مضافا اينكه در همان بيمارستان بودم كه خبر شهادت سردار شهيد حميد باكري ـ حاج همت و شهيد زجاجي از لشگر حضرت رسول (ص ) را شنيدم ولي از آلمان كه برگشتم خبر شهادت شهيد زين الدين و اخوي گرامي ايشان كه از دوستان قديمي من بودند را شنيدم حالا با اين وضعيتي كه داشتم خبرهاي ناگوار هم يكي يكي مي رسيد.
    بعد از آن در داخل كشور نيز مجددا تحت چند عمل جراحي قرار گرفتم و پس از بهبودي به تهران رفتم و در دانشكده فرماندهي ستاد تجاربي كه از عملياتها داشتم را منتقل مي كردم و با همين وضعيت در عمليات والفجر 8 شركت كردم و همينطور در چند عمليات ديگر حضور پيدا كردم .
    سردار نصر! زيباترين عملياتي كه توفيق حضور داشتيد
    زيباترين عملياتي كه حضور داشتم عمليات بيت المقدس و آزادي خرمشهر بود كه دل حضرت امام (ره ) و ملت ايران شاد شد وقتي شنيدم كه مردم اينقدر شادماني كردند واقعا شاد شدم و ما همه خوشحال از اينكه توانستيم دل امام عزيز خانواده شهدا جانبازان و ملت بزرگوار ايران را شاد كنيم و پس از حدود 19 ماه خرمشهر عزيز را از لوث بعثيان پاك نمائيم .
    تلخ ترين خاطره خود را از جنگ برايمان بگوئيد.
    تلخ ترين خاطره حادثه شهادت دوستان عزيزمان بود كه هر كدام نعمت هايي بودند شهدايي همچون رداني پور خرازي همت زين الدين شاهمرادي باكري باقري و... و يكي ديگر از خاطرات تلخم اين بود كه در عمليات رمضان تا نزديكي بصره رفتيم ولي نتوانستيم آن را حفظ نمائيم .
    از سرداران شهيدي كه دركشان كرديد
    شهيد صياد شيرازي شهيد بابائي شهيد خرازي شهيد رداني پور سردار شهيد حسن باقري و مجيد بقائي بسياري ديگري از عزيزاني كه اسمشان الاذن در ذهنم نيست ولي در جنگ حضوري فعال داشتند.
    و يك خاطره از آنها.
    از شهيد شاهمرادي مي گويم ; او مسئول و فرمانده اي بود كه نياز به توجيه نداشت لازم نبود برايش كار را تشريح كني مردي با اخلاص شجاع از خود گذشته بطوريكه زندگي زاهدانه او بسيار حائز اهميت و بي مثال بود. هنرمندي واقعي كه در مواقع مشكل با شوخي و لطيفه چنان روحيه اي به نيروها مي داد كه احساس خستگي نمي كردند.
    به نظر شما قوي ترين و شجاع ترين فرمانده جنگ چه كسي بود
    فرماندهان عزيز جنگ همه شان شجاع بودند ولي هر كدام در يك بعدي شاخص تر بودند. يكي در پيش بيني يكي در هدايت و قدرت اثرگذاري يكي با تدبير در بحرانها و تصميم گيري صحيح و درست ولي در واقع همگي « يد واحد » بودند چه آنها كه رفتند و چه آنهايي كه ماندند. هر كس مسئوليت خودش را به خوبي انجام ميداد.
    اما در يك كلام اگر بخواهيد بگويم به نظر من سردار شهيد حسن باقري فرمانده قرارگاه نصر و كربلا از شجاع ترين فرماندهان جنگ بود اما متاسفانه توانائيها و زحمات اين فرمانده عزيز براي جامعه تبيين نشده است . ايشان از كساني است كه در سازمان رزم سپاه در آن زمان نقش اصلي داشت و يك استراتژيست نظامي به تمام معنا بود در بيان مسائل تمام ابعاد را مي ديد و واقعا در زمان خودش نبود.
    عابدترين فرمانده جنگ به نظر شما چه كسي بود
    همه دوستان عابد و زاهد بودند ولي به نظر من شهيد حجه الاسلام مصطفي رداني از فرماندهاني بود كه به لحاظ روحاني بودن يك انسان وارسته و عابد بود.
    از اينكه به شهادت نرسيديد چه حسي داريد
    افسوس مي خورم ولي راضي ام به رضاي خداوند بزرگ چرا كه قسمت ما در دفاع مقدس اين بود ما بايد پيام رسان حماسه هاي جنگ باشيم و تمام آنها را به مردم بويژه نسل جوان برسانيم و انتقال دهيم بخصوص كسانيكه قداست را نگاه نمي دارند به عنوان يك تكليف و وظيفه بسيار سنگين اين پيام را منتقل نمائيم .
    چگونه شهيد شدن را مي پسنديد
    هر چه خدا بخواهد
    يك كلام با جوانان امروز نسل امروز و فردا
    پيام من به نسل جوان اين است كه عزيزان ببينند جوان هاي نسل قبل خودشان توانستند مهمترين كار نشد را شد كنند (انقلاب اسلامي ) و بعد هم در جنگ توانستند در جواني مسئوليت هايي تا حد فرماندهي لشگر را عهده دار شوند و بهتر از همه جنگ را با كيفيت خوب در مقابل دشمن كه تا دندان مسلح بودند طي كنند و با همه محدوديت ها و مشكلاتي كه وجود داشت به خوبي جنگ را مديريت كنند و با سن كم و شور جواني حماسه هاي جاويدان بيافرينند و لذا جوانان عزيز امروز ما نيز مي توانند در عرصه هاي فرهنگي علمي صنعتي اقتصادي و ورزشي وارد شده و به قله هاي افتخار برسند.
    در جنگ ما با كارشكني هاي زيادي روبرو بوديم ولي همه آنها به فضل الهي انجام شد يكي از شهداي ما برادرش از افراد سرباز سال 56 بود كه به جبهه رفته بود در برگشت به برادر كوچكش گفته بود تا كي مي خواهي در جبهه بماني ايشان گفته بود تا زمانيكه جنگ است ما هم هستيم حالا شما روحيه را ببينيد بحث خسته شدن و عقب گرد نبود. در شرايط سختي كه بسياري از نيروهاي ما قلع و قمع مي شدند جنگ يك لحظه هم تعطيل نشد و با قوت ادامه پيدا كرد تا به اتمام رسيد.
    امروز به چه كاري مشغول هستيد.
    امروز در شوراي شهر رئيس كميسيون فرهنگي شورا هستم و روزانه به طور 4 ساعت براي شورا و مردم وقت مي گذارم (اعم از مراجعات مردمي شركت در جلسات بازديد و ملاقات ) البته اين غير از وقت هايي است كه در منزل هستم و از طريق تلفن با مردم در تماس مي باشم مضافا اينكه تا ترم گذشته در دانشكده افسري سپاه تدريس مي كردم .
    به نظر شما آيا بين نسل ديروز و امروز شكاف ايجاد شده است چگونه مي توان اين شكاف ها را پر كرد
    ما بزرگترين سرمايه و تجربه يعني دفاع را داريم ولي متاسفانه از اين تجربه استفاده درست نكرده ايم و اين امر باعث شده زبان ما را جوانان درك نكنند حالا ممكن است ما هم در انتقال مقصر باشيم ولي مهمترين آن مسئولين هستند كه بسترسازي فرهنگي و اقتصادي نكرده اند به علاوه تصوير درستي از دفاع مقدس براي جوانان ايجاد نشد تا اين دوران يك آرمان باشد زيبائيها تلخيها ابتكارات نوآوريها حماسه ها و شهادت طلبي بهترين فرزندان اين آب و خاك را نتوانستيم درست تبيين كنيم .
    وجود مشكلات و محدوديت ها تبليغات زهرآگين دشمنان خارجي و ايادي داخلي آنها رفاه طلبي و سوق دادن جامعه به اين سمت و سو و مصرف گرايي و زرق و برق دنيا همه باعث شد ما بجاي فرهنگ سازي روي نسل جوان روي امور ديگر كار كنيم .
    به نظر من بسيج مهمترين و بهترين راهكار براي جلب جوانان است تا چگونه در شرايط سخت زندگي كردن اسير شدن زخمي شدن را با استفاده امكانات و ابزارهاي مناسب خودش بخصوص هنر رمان داستان كتاب و فيلم ياد بگيرند به علاوه اعزام به مناطق عملياتي و جبهه هاي جنگ باعث مي شود جوانان ما به فكر فرو بروند و متوجه شوند كه در اين كشور چه كرديم . ددمنشي دشمنان نامهربانيها و مشكلات و در يك كلام اينها چيزهايي است كه ما مي توانيم بوسيله آن اين شكاف را پر كنيم البته دير نشده بايد كار را شروع كرد.
    از فرصتي كه در اختيار ما گذاشتيد تشكر مي كنيم
    من هم از روزنامه جمهوري اسلامي تشكر مي كنم .
    اثرات فرهنگي دفاع مقدس يك يا دو روز نيست ساليان دراز در افكار مردم اثر دارد البته فقط مختص كشور ما نيست . شما ببينيد از ساليان درازي كه از جنگ جهاني دوم مي گذرد هنوز برخي كشورها روي اثرات فرهنگي آن جنگ كار مي كنند.
    شهيد شاهمرادي فرمانده اي بود كه نياز به توجيه نداشت . لازم نبود برايش كار را تشريح كني مردي با اخلاص شجاع و از خود گذشته بطوريكه زندگي زاهدانه او بسيار حائز اهميت و بي مثال بود.
    ما بزرگترين سرمايه و تجربه يعني دفاع را داريم ولي متاسفانه از اين تجربه استفاده درست نكرده ايم و اين امر باعث شده زبان ما را جوانان درك نكنند حالا ممكن است ما هم در انتقال مقصر باشيم .

  • *****
    چفيه
    هفت سين سرخ


  • بهار آمد با رنگ سبز سرخ . بهار آمد. با برگهاي سبزي كه چون پرچمهاي زيبا نام سرخ حسين (ع ) را بر روي خويش داشتند. بهار آمد با نغمه هاي جانسوز پرندگان و بلبلاني كه آهنگ دلشان عاشورايي بود بهار آمد و ديده هاي عشاق را ابر بهاري داد و اشك را در كوچه هاي غم انگيز بهار جاري آمد. بهار آمد و هفت سين معروف و متعارف ايراني مسلمان به هفت سين عاشورايي تبديل شد و مردم عاشق در سايه « سوگواري » « سوز » « سوختن » « سرشك » « سينه زدن » « سياه پوشيدن » « سرخي خون كربلائيان » را پاس داشتند. آنها هفت سين سبز را به هفت سين سرخ تبديل كردند و به جاي هفت هفتاد و دو سردار بي سر را تجليل نمودند. آري ! بهار هميشه فصل شادي نيست . فصل غم هم مي تواند باشد. بهار هميشه سبز نيست سرخ هم مي تواند باشد. بهار طبيعت مي تواند نوكر بهار شهادت باشد و گلهاي محمدي اين بهار براي گلهاي پرپرحسيني سرتواضع خم كنند. بهار مي تواند پائيزي ترين فصل هم باشد بهار مي تواند چشم زمستاني و اشك آلود هم داشته باشد.
    آري ! شيعه عاشق دل كربلائي دارد شيعه عاشق اين بار به جاي خنده اشك را به جاي لباس سفيد پيراهن سياه را به جاي مهماني هاي شاد حسينيه هاي اندوه بار را به جاي دست زدن سينه زدن را و به جاي عيد عاشورا برگزيد. چرا كه اين بهار همه اش گلهاي سرخ دارد گلهاي سرخ پرپر. اين بهار پرنده هاي خونين بال دارد. اين بهار همه اش شكوفه هاي سرخ شهادت دارد. اين بهار بهار اشك است . فصل گريستن است . عيد عشق است . موسم جانبازي است . بهار تشنگي است عطش شهادت عطش وصال عطش عشق . اين بهار خونين ترين بهار است اهل دل بر دوش اين بهار شال سياه عزا مي بينند و درختاني كه براي عزاداري به صف ايستاده اند نغمه خوانهاي بهار نوحه مي خوانند باد شيون مي زند از چشم زمين چشمه اشك جاري است جا دارد ملائك بر طبل آسمان بكوبند و باران چون زنجيري بر دوش خسته زمين و سينه سرخ طبيعت بنشيند.

    حسين صنعت پور اميري