متفكر شهيد استاد مرتضي مطهري
امشب ميخواهم درباره سومين ركن از اركان انقلاب اسلامي
يعني ركن معنويت سخن بگويم . اگر دقت كرده باشيد اين مسئله
كه جامعه بشري بدون آنكه هيچگونه معنويتي داشته باشد قابل
بقا نيست
منكر و مخالف ندارد. حتي مكتبها و پيروان مكتبهائي
كه مادي فكر مي كنند و جهان را و جامعه و حركات آنرا مادي
تفسير مي كنند
اعتراف دارند كه جامعه به نوعي از معنويت
نيازمند است . بايد ببينيم مقصود از اين معنويت كه مورد قبول
همه
حتي ماديين است چه معنويتي است و راه تحصيل آن
چيست مي توان گفت معنويت در اين حد كه همه آنرا قبول
دارند
يك مفهوم منفي است . يعني منظور از آن
نبودن يك
سلسله از امور است
اگر جامعه انساني و افراد آن به مرحله اي
برسند كه خود پرست
خود خواه و سودجو نباشند
تعصب
نژادي
منطقه اي و حتي مذهبي نداشته باشند
اين نيستيها به
عنوان معنويت به حساب مي آيند. براساس اين تلقي از معنويت
اگر اين قيدها نباشد
در آن صورت افراد جامعه بشري همه
برادروار بصورت « ما » زندگي خواهند كرد و « منيت » بكلي از بين
مي رود.
در اينجا نكته جالبي وجود دارد. اگر از پيروان اين طرز تفكر
سئوال كنيم كه چگونه مي توان اين معنويت منفي را ايجاد كرد
مي گويند بشر در ذات خودش اين صفات را ندارد و يك موجود
اجتماعي ـ و يا به تعبير ماركس
ژنريك ـ است . اگر بپرسيم پس
خودخواهي و سودجوئي و خودپرستي ... از كجا پيدا ميشود!
خواهند گفت ريشه همه اينها در مالكيت است . بشر ابتدا بصورت
يك « كل » و در يك وحدت زندگي مي كرد. مرزي ميان خود و
ديگران قائل نبود احساس من و تو نمي كرد
اما از وقتي كه
مالكيت را از ميان ببريم
معنويت نيزـ البته با تعريفي كه كرديم ـ
حكمفرما خواهد شد.
مالكيت يعني اينكه اشيا و ابزارهاي زندگي و سازندگي به
انسان تعلق داشته باشد. وقتي مردم بگويند خانه من
اتومبيل
من
مغازه من
سرمايه من ... اين تعلق اشيا به انسانها
آنها را
بصورت من هائي جدا از يكديگر در مي آورد. وقتي اين تعلقها در
كار نبود
وقتي كه به عوض من « ما » در كار بود
معنويت در كار
خواهد بود.
به اين ترتيب در اين نوع اخلاق
نه نام خدائي در ميان است
نه نام غيب و ماوراالطبيعه
نه نام پيامبر و دين و ايمان . معنويت
اخلاقي يعني اينكه منيت و انانيت از بين برود
جانها با يكديگر
متحد شوند و اتحاد و وحدت در كار بيايد.
در مقابل اين نظر
نظر مخالفي هم وجود دارد
كه مي گويد
اگر ما منشا منيتها را تعلق اشيا به انسان بدانيم
نفي مالكيت و
نفي اين تعلقها در همه موارد امكان پذير نيست . فرضا اين كار را
در مورد ثروت انجام داديم و وضع به صورتي در آمد كه ديگر
خانه من
اتومبيل من
درآمد من ... در كنار نبود
با ساير امور چه
خواهيم كرد يك جامعه بالطبع پستها و سلسله مراتب مختلف و
متفاوتي دارد في المثل حزب احتياج به رهبر دارد
رهبر و يا دبير
كل حزب
خواه ناخواه يك نفر است . افراد ديگر هم بحساب
مراتب و درجات خود متفاوتند. و يا در مورد دولت
پستها و
مشاغل متفاوتي مطرح است
باين ترتيب حتي در اشتراكي ترين
جامعه ها
باز بعضي از افراد
از نظر شهرت و معروفيت و
محبوبيت جلو ميافتند و بعضي ديگر در زاويه گمنامي باقي
مي مانند. از اين مهمتر
در مورد مسائل خانوادگي است . آيا زن و
شوهر نيز بايد اشتراكي باشند و زن من
و شوهر من در كار
نباشد يعني اينكه اشتراك مالي بايد به جنسي منتهي شود.
ميدانيم كه اين امكان پذير نيست . بطور خلاصه اگر اضافه و تعلق
اشيا به انسان
انسان را تجزيه مي كند و به انسان انانيت ميدهد
در هر حال تعلقهائي وجود دارد كه به هيچ روي قطع شدني
نيست .
از سوي ديگر مخالفان نظر اول مي گويند
آنچه كه انسان را
تجزيه مي كند و معنويت راـ به تعبير شماـ از او مي گيرد
تعلق
اشيا به انسان نيست بلكه تعلق انسان به اشيا است . تعلق انسان
به اشيا
يعني آن علقه و وابستگي دروني كه در زبان دين
به
محبت دنيا از آن تعبير مي كنند. اگر من به اين خانه وابسته شدم
آنوقت است كه از انسانهاي ديگر جدا خواهم شد. در واقع بجاي
خانه من مي شوم من خانه . يعني من وابسته به اين خانه . من بنده
و برده اين خانه . به عبارت ديگر آنجا كه مضاف و مضاف اليه اي
است
انسان اگر مضاف اليه واقع شود
تكه تكه و تجزيه
نمي شود. و اگر مضاف واقع شود
بوسيله مضاف اليه اش خرد
ميشود و از بين مي رود. پس بعوض اينكه مالكيت انسان را از
اشيا سلب كنيم
بايد مملوكيت انسان نسبت به اشيا را از بين
ببريم . يعني بايد انسان را در درجه اول از درون اصلاح كنيم
نه
آنكه صرفا تغييراتي از برون براي او ايجاد كنيم .
اين سوال مطرح ميشود كه با چه وسيله اي ميتوان
مملوكيت انسان نسبت به اشيا را از بين برد پاسخ اينست كه از
راه بنده كردن انسان به حقيقتي كه جز فطرت اوست
به
حقيقتي كه پديدآورنده اوست و انسان به او عشق ذاتي دارد.
بندگي خدا در عين اينكه بندگي است
وابستگي نيست .
زيرا وابستگي به يك امر محدود است كه انسان را محدود و
كوچك ميكند
وابستگي به يك امر نامحدود و تكيه به آن
عين
وارستگي و عدم محدوديت است . حافظ ميگويد :
خلاص حافظ از آن زلف تاب دار مباد
كه بستگان كمند تو رستگارانند
آنها كه با ادبيات عرفاني ما آشنا هستند
ميدانند كه در
ادبيات عرفاني
معنويت را در رهائي انسان از مملوكيت نسبت
به اشيا ميدانند نه در رهائي اشيا از مملوكيت نسبت به
انسان . (1 )
حافظ ميگويد :
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود
زهر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است
مگر تعلق خاطر به ماه رخساري
كه خاطر از همه عالم به مهر او شاد است
انسان را بايد آزاد كرد و اينكار بايد با آزادي از درون آغاز
گردد. در عين حال در روابط بيروني هم نبايد اينگونه نظر داد
كه اين روابط به هرشكل و صورتي كه باشند در درون اثر
نمي بخشند . (2 )
اگر بنا شود تعلق اشيا به انسان
هيچ نظامي و قانوني
نداشته باشد و عدالت در آن رعايت نگردد رابطه دروني هم
بي ترديد بهم ميخورد. اينجا اين آيه قرآن كه پيامبر اسلام در
بسياري از نامه هايش خطاب به سران كشورهائي كه آنها را به
اسلام دعوت ميكرد مينوشت
شايسته توجه و دقت است .
قل يا اهل الكتاب تعالوا الي كلمه سوا بينا و بينكم الا
نعبدالا الله ولا نشرك به شيئا ولايتخذ بعضنا اربابا من
دون الله ... (سوره آل عمران ـ آيه 64 )
اي اهل كتاب بيائيد از آن كلمه حق كه ميان ما و شما
يكسان است پيروي كنيم
كه بجز خداي يكتا را نپرستيم و
چيزي را با او شريك قرار ندهيم و برخي را بجاي خدا به
ربوبيت تعظيم نكنيم ...
معمولا دعوت به اين صورت است كه كسي ديگري را
بسمت آنچه كه خود دارد
ميخواند. مثل اينكه دو ملت يكي
عرب و يكي فارس
يك وقت ملت عرب دعوت ميكند كه اي
مردم فارس بيائيد متحد شويم و منظورش اينست كه بيائيد
زبان ما را بگيريد و به رنگ ما دربيائيد. اما قرآن ميگويد
يك
سخن است كه رنگ هيچكس را ندارد. نه رنگ يك گروه
خاص
نه رنگ يك ملت يا مكتب
و آن سخن خداست .
خدائي كه هم خالق ماست و هم خالق شما.
رحمتش به شما همانند رحمتش بما است . لطفش به همان
شكلي كه شامل ما ميشود
شامل شما نيز ميگردد. قوانيني كه
خلقت براساس آن قوانين جريان پيدا مي كند بر ما و بر شما
يكسان حكومت ميكند. آن سخن متساوي اينست كه بيائيد جز
ذات خدا را نپرستيم . بيائيد هم ما و هم شما خود را از هر
مملوكيتي رها و آزاد كنيم و در حلقه سرسپردگان او درآييم .
آيا اسلام
به همين ميزان قناعت كرده است يعني آيا از
نظر اسلام كافيست كه فقط درون اصلاح شود و ديگر اهميتي
ندارد كه بيرون به هر شكل ميخواهد باشد مي بينيم كه
بلافاصله پشت سر اصلاح درون
اصلاح بيرون نيز مطرح شده
است
اينكه بعضي از ما انسانها بعضي ديگر را رب و فرمانده و
مافوق خود قرار ندهيم . و رابطه مالكيت و مملوكيت انسانها را
كه منتهي به بسياري از روابط غيرانساني ديگر ميگردد از بين
ببريم و خراب كنيم . يعني از نظر قرآن
ما بايد در آن واحد
هم
نظام روحي و فكري و اخلاقي و معنوي خودمان را درست
كنيم و هم نظام اجتماعي و روابط بيروني را
اگر تنها به يك
طرف توجه شود كار از پيش نمي رود. قرآن در همين زمينه
فرموده است :
ان الانسان ليطغي ان رآه استغني ... (سوره علق ـ آيات 6 و
7 )
انسان وقتي خود را مستغني و داراي همه چيز مي بيند
اين
امر در درونش اثر ميگذارد و آنرا نيز خراب ميكند. چرا اين
همه در دستورات ديني تاكيد شده است كه سعادتمندانه ترين
زندگيها اينست كه كفاف داشته باشد و انسان محتاج كسي
نباشد و درآمدي را كه از راه شرافتمندانه بدست آورده
برايش
كافي باشد زيرا همينقدر كه مال و ثروت جنبه سودجوئي به
خود گرفت و بشكل وسيله اي درآمد براي آنكه انسان به كمك
آن خود را بزرگ و با اهميت جلوه دهد
ديگر روابط دروني
نميتواند از تاثير اين عامل بيروني قوي بركنار و مبرا باقي
بمانند و تحت فشار آن
آنها نيز به فساد كشيده
ميشوند.
خوب برگرديم به آغاز سخن
ببينيم آيا امكان دارد آن
معنويتي كه امروزه مورد قبول اغلب مكاتب است و از آن به
« اومانيسم » تعبير ميكنند
بدون پيدا شدن آن عمقي كه اديان
پيشنهاد ميكنند
ايجاد گردد آيا ممكن است انسان يك
موجود معنوي و يا به تعبير اين آقايان
انسانگرا بشود بي آنكه
قادر باشد خود را و جهان را تفسير معنوي بكند آيا معنويت
بدون ايمان به خدا
بدون ايمان به مبدا و معاد
بدون ايمان به
معنويت انسان ـ و اينكه در او پرتوي غير مادي حاكم و موثر
است ـ اساسا امكان پذير هست پاسخ همه اين سئوالها منفي
است .
از جمله خصوصيات انقلاب ما
يكي اين است كه چون بر
پايه ايدئولوژي اسلامي قرار گرفته
به معنويتي واقعي متكي
است
نه معنويتي از آن دست كه حضرات پيشنهاد ميكنندو
مي بينيم كه بطلان و ورشكستگي اش به اثبات رسيده است . در
كشورهائي كه به ادعاي طرفداران اين نوع معنويت ساختگي
مالكيت وجود ندارد
بي معنويتي و خودخواهي و خودپرستي
همانقدر رايج است كه در كشورهاي طرفدار مالكيت . يك نمونه
جالب از پرورده شدگان مكتبهاي اومانيستي اينچنيني
استالين است ميپرسم آيا استالين در چه محيط و در كدام
جامعه رشد يافت غير از اينست كه در جامعه اي كه به ادعاي
آقايان در آن مالكيت وجود نداشت اگر اين تز درست باشد كه
مالكيت فردي به انسان خودپرستي و خودخواهي و جاه طلبي
ميدهد
در مورد استالين كه نه سند مالكيتي بنامش وجود
داشت و نه ملك و املاكي داشت و نه خانه هاي متعدد
چه
ميتوانيد بگوئيد چگونه بود اين شخص كه از تربيت شدگان
همين مكتبهاست
به اعتراف معتقدان اين مكاتب از جمله
خود خواه ترين و درنده خوترين انسانهاي روي زمين محسوب
ميشد در ميان كمونيستهاي امروز
غير از يك گروه خاص
يعني آنهائي كه با نام توده اي شهرت دارند
ساير گروهها به
استالين به چشم يك انسان نگاه نمي كنند و استالينيزم را
مترادف با فاشيزم مي دانند. نمونه استالين در اين جوامع كم
نيست
لااقل
اگر يك استالين بزرگ پيدا نشود
دهها و هزارها
استالين كوچك در آنجا يافت ميشوند. به اين ترتيب اين
سئوال اساسي باقي ميماند كه اگر معنويت
جبرا به دنبال سلب
مالكيت پيدا ميشود
پس وجود اين استالينهاي كوچك را
چگونه ميتوان توجيه كرد
درد معنويت بشر را سلب مالكيت به تنهائي كفايت
نميكند. عدالت اجتماعي لازمست
نه سلب مالكيت . زيرا اگر
در جامعه اي عدالت اجتماعي برقرار نباشد
پايه معنويت هم
متزلزل خواهد بود. منطق اسلام اينست كه معنويت را با
عدالت
توام با يكديگر ميبايد در جامعه برقرار كرد در
جامعه اي كه عدالت وجود نداشته باشد هزاران هزار بيمار
رواني بوجود ميآيند محروميتها ايجاد عقده هاي رواني ميكند
و عقده هاي رواني توليد انفجار. يعني اگر جامعه به تعبير
علي (ع ) بدو گروه گرسنه گرسنه و سير سير تقسيم شود وضع به
همين منوال باقي نميماند
بلكه صدها تالي فاسد به همراه
خواهد آورد. يك گروه گرفتار بيماريهايي نظير تفرعن
خود
بزرگ بيني و... ميشوند و گروه ديگر
دچار ناراحتيهاي ناشي
از محروميت .
سخن درست بگويم نميتوانم ديد
كه مي خورند حريفان و من نظاره كنم
ما در جامعه آينده خودمان بايد همانطور كه مسئله عدالت
را با شدت مطرح ميكنيم
بهمان شدت نيز مسئله معنويت را
طرح كنيم .
متاسفانه در جامعه هاي بشري معمولا نوعي نوسان وجود
دارد
به اين معني كه ابنا بشر اغلب بين دو حالت افراط و
تفريط نوسان ميكنند و كمتر طريق اعتدال را در پيش ميگيرند.
در جامعه خودمان اگر به گفته ها و نوشته هاي پنجاه سال پيش
نگاه كنيم مي بينيم درباره معنويت زياد سخن گفته اند اما درباره
عدالت يا سخن نگفته اند و يا بسيار كم گفته اند. حالا كه تحول
پيدا شده درباره عدالت سخن گفته ميشود ولي گويا مد شده كه
درباره معنويت زياد سخن گفته نشود. مثل اينكه اگر درباره
معنويت سخن گفته شود
ضد انقلاب است . نه
يك انقلاب
اسلامي چنين نيست . اگر معنويت را فراموش كنيم
انقلاب
خودمان را از يك عامل پيش برنده محروم كرده ايم . متاسفانه
گاهي ديده ميشود كه در بعضي از نوشته هاي امروزي
و در
بعضي از تفسيرهائي كه درباره قرآن نوشته ميشود آنچه كه
معنويت است
تفسير به ماديت ميكند و با اين كار به حساب
خودشان براي اسلام فرهنگ انقلابي تدوين ميكنند. در قرآن
بارها و بارها كلمات آخرت و قيامت بكار رفته است و بدون
شك در همه جا مقصود اين بوده كه بعد از اين دنيائي كه در آن
زندگي ميكنيم
عالم ديگري وجود دارد. اما گويا به نظر اين
آقايان اينكه در قرآن از عالم ديگري اسم برده ميشود
ضعف
قرآن است . لذا هر جا كه اسم آخرت آمده ميگويند مقصود
سرانجام است . سرانجام هر كار
سرانجام هر مبارزه . اين افراد
ميخواهند پايه هاي معنويت قرآن را از ميان ببرند و متاسفانه
صرفا بر روي عدالت فكر ميكنند. تصور ميكنند بدون معنويت
عدالت امكان پذير است . ولي اولا از يك سو معنويت در قرآن
قابل توجيه و تاويل نيست . و از سوي ديگر
بدون بال معنويت
از بال عدالت كاري ساخته نيست . از نظر قرآن معنويت پايه
تكامل است . اينهمه عبادات كه در اسلام بر روي آن تكيه شده
است براي تقويت جنبه معنوي روح انسان است . زندگي پيامبر
را ببينيد
با آنهمه گرفتاري و مشغله اي كه دارد باز در همان
حال قرآن ميگويد :
ان ربك يعلم انك نقوم ادني من ثلثي الليل و نصفه و ثلثه و
طائفه من الدين معك والله يقدرالليل والنهار علم ان لن
تحصوه فتاب عليكم ... سوره مزمل ـ آيه 20 )
خدا آگاه است كه تو در حدود دو ثلث شب را به عبادت
قيام ميكني
گاهي حدود نصف آن
و لااقل ثلثي از شب
و
گروهي كه با تو هستند(نيز چنين مي كنند)..
و يا خدا به پيامبرش تاكيد ميكند كه :
قسمتي از شب را براي عبادت برخيز. تهجد كن
نماز
شب بخوان
تا به مقام محمود برسي . (3 )
و يا در مورد حضرت علي (ع )
اگر عدالت اجتماعي او را
ميبينيم كاركردنها و بيل زدنها و عرق ريختنهايش را مشاهده
ميكنيم
بايد آن در دل شب غش كردنهايش را هم ببينيم . آن از
خوف خدا بيهوش شدنهايش را هم نظاره كنيم . اينها واقعيات
تاريخ اسلام هستند و آنها هم صريح آيات قرآن . اين مسائل را
نميتوان توجيه و تاويل كرد. هر گونه تفسير و تعبير مادي اين
مسائل خيانت به قرآن است . انقلاب ما
در آينده در كنار
عدالت اجتماعي به مقياس اسلامي
نياز به معنويتي گسترده و
شامل دارد
معنويتي از آن نمونه كه در پيامبر و ائمه ديده ايم .
(برگرفته از كتاب پيرامون انقلاب اسلامي )
پاورقي :
1 ـ يابن آدم خلقت الاشيا لاجلك و خلقتك لاجلي
2 ـ اشيا براي انسان است و انسان براي خدا .
البته ممكن است براي افراد بسيار نادري
بيرون به هر وضعي
كه باشد در درون آنها اثري بجا نگذارد
اما اين قاعده كليت
ندارد.
3 ـ سوره اسرا ـ آيه 79
از جمله خصوصيات انقلاب ما
يكي اين است كه
چون برپايه ايدئولوژي اسلامي قرار گرفته
به
معنويتي واقعي متكي است
نه معنويتي كه
طرفداران اومانيسم پيشنهاد مي كنند و مي بينيم كه
بطلان و ورشكستگي اش به اثبات رسيده است
ما در جامعه خودمان همانطور كه مساله
« عدالت » را با شدت مطرح مي كنيم
به همان شدت
بايد مساله « معنويت » را طرح كنيم .

*****
امام باقر(ع ) نگهبان فرهنگ وحي
|
بمناسبت ولادت حضرت امام محمد باقر(ع )
سوم صفر
سالروز ولادت ابوجعفر
امام محمدباقر
عليه السلام است . امام پنجم در سال 57 هجري قمري در مدينه
ديده به جهان گشودند و بعد از شهادت امام سجاد عليه السلام
امامت شيعيان را در دهه پاياني قرن اول هجري به عهده گرفتند.
امام باقر عليه السلام
حدود بيست سال
امامت امت را
عهده دار بودندو شيعيان را در يكي از شرايط دشوار تاريخ
رهبري كردند. تحمل اين امام بزرگوار براي حكام اموي دشوار
بود و پيوسته در صدد بودند آن حضرت را به شهادت برسانند.
سرانجام
امام باقر عليه السلام در سال 114 ه' . ق به دستور
هشام بن عبدالملك
به شهادت رسيدند و پيكر مطهرش در بقيع
به خاك سپرده شد.
امام محمدباقر عليه السلام در دوره اي امامت را برعهده
داشتند كه نابساماني هاي فرهنگي و انحرافات فكري به نحو
چشمگيري جامعه ي اسلامي را بيمار كرده بود. در اين عصر
اسلام از نظر ارضي گسترش زيادي پيدا كرده و سرزمين هاي
وسيعي تحت سلطه ي مسلمانان قرار گرفته بود. اين گسترش
ارضي سبب شده بود اقوام گوناگون كه هر كدام پيشينه ي ديني و
فرهنگي خاصي داشتند در حوزه ي اسلام قرار بگيرند و با
فرهنگ اسلام
كم و بيش انس بگيرند و به موازات اين امر
نگاه
نقادانه هم به مسائل فرهنگي و عقيدتي اسلام داشته باشند. اين
امر از آن جا ناشي شده بود كه گسترش فرهنگي و تعميق معارف
ديني
هم عرض گسترش ارضي پيش نرفته بود و زمامداران
طايفه گرا
مقام پرست و مال دوست اموي نه تنها به امور
فرهنگي توجهي نداشتند بلكه خود مهم ترين عامل اين
نابساماني ها بودند.
تمام تلاش خلفاي اموي اين بود كه بتوانند اموي ها را به
ناحق در راس قدرت سياسي نگه دارند. بنابراين
گذشته از آن
كه به امور فرهنگي و فكري بي توجه بودند
تفسير نادرست و
نژادگرايانه از دين ارائه مي كردند و معارف زلال دين را به طور
كلي وارونه جلوه مي دادند. اين تفسير نادرست از شريعت ناب
اسلام
سبب شده بود اقوام تازه مسلماني كه باديدگاههاي
آرماني به اسلام نگريسته بودند و آن را به عنوان مكتبي
نجات بخش و سعادت آفرين پذيرفته بودند
به نوعي در اصل
نگرش خويش دچار ترديد شوند و اين ترديدها
منشاي جز
اعمال غير اسلامي و حتي ضد اسلامي امويان
نداشت .
فرمانروايان بني اميه
افرادي بودند كه فقط شمشير
ثروت
و قدرت را مي شناختند. آنها براي قدرت شمشير مي كشيدند
براي ثروت دين را توجيه مي كردند و خلاصه آن كه دين و
فرهنگ دين را ابزاري براي اهداف نفساني كرده بودند. اين امر
مردمي را كه در سرزمين هاي مختلف به شوق مساوات
عدالت
و بهبود جايگاه اجتماعي و آزادي از قيود فضيلت كش سلاطين
به سوي اسلام كشانده بود
گرفتار ياس كرده بود و اين ياس آنها
را به سوي مشرب ها و مكتب هائي كه از هر سو سر برآورده
بودند
سوق مي داد.
ظهور فرقه و نحله هاي مختلف و توجه گروهي از مردم به
سوي آنها
جامعه ي اسلامي را با انحرافات فرهنگي و فكري
مختلف مواجه كرده بود.
در چنين اوضاع و احوالي بود كه امام محمدباقر عليه السلام
به امامت رسيدند و رهبري شيعيان را به دست گرفتند. با توجه
به وضعيت موجود زمان
امام مصمم شدند پيش از هر كاري در
زمينه ي فرهنگ ديني به فعاليت بپردازند تا زلال معرفت
اسلامي را براي مردم آشكار سازند. به اين منظور
امام در
مدينه به نشر تعاليم اهل بيت مشغول شدند و جلسات علمي و
فرهنگي خويش را بنيان نهادند. به محض اين كه اين جلسات
تشكيل شد
مشتاقان حقيقت ناب ديني از هر سو رهسپار مدينه
شدند تا از حقايق تعاليم اسلامي آگاهي يابند.
امام باقر عليه السلام تنها از طريق تربيت شاگردان و بر پا
كردن جلسات مستمر علمي و فقهي به نشر تعاليم دين مشغول
نشدند بلكه از هر فرصتي براي روشن ساختن اذهان مردم نسبت
به انحرافات موجود آن زمان استفاده مي كردند. در آن زمان
يكي از فرقه هايي كه در جهت تضعيف فرهنگ ديني مي كوشيد
پيروان يهود بود. روش پيروان فرقه ي مذكور اين گونه بود كه
افكار و اعتقادات خويش را در قالب احاديث نبوي منتشر
مي كردند و مباحث خرافي را به عنوان تعاليم اسلام بيان
مي كردند. به همين جهت
مبارزه با افكار خرافي يهود از
محورهاي ديگر فعاليت فرهنگي امام محمد باقر عليه السلام
بود. مبارزه با القائات خرافي يهود و بازشناساندن اسرائيليات
كار ساده اي نبود
چرا كه يهوديان به اين گونه احاديث
ظاهري
اسلامي مي دادندتا در جامعه مورد پذيرش قرار بگيرد. اما امام
با مهارت تمام مردم را به موضوع آگاه كردند تا فريب ظواهر را
نخورند و هر حديثي را نپذيرند.
احتجاج با سران فرقه منحرف از ديگر شيوه هاي امام براي
تبيين زلال معرفت اسلامي در اين روزگار بود. در تاريخ
موارد
متعددي از احتجاجات آن حضرت با سران فرق مختلف ثبت شده
است . احتجاج با نافع بن ا رزق
عبدالله بن نافع
فتاده بن دعامه
بصري و عبدالله بن معمر ليثي از موارد مشهور احتجاجات امام
باقر عليه السلام مي باشد.
اگر مروجين افكار منحرف به راه راست در نمي آمدند
امام
به طور آشكار مردم را از انحراف آنها مطلع مي كرد تا تحت
تاثير القائات چنين افرادي قرار نگيرند. به عنوان مثال وقتي
مشاهده فرمودند كه مرجئه انحراف بزرگي در كيفيت ايمان
اسلامي ايجاد كرده اند
آن ها را لعن كردند تا مردم هوشيار
شوند. امام در اين باره چنين فرمودند :
خدايا مرجئه را لعنت كن كه آنها دشمنان ما در دنيا و
آخرتند. همچنان كه درباره ي قشري گري ها و تنگ نظري هاي
خوارج فرمودند :
خوارج از روي جهالت عرصه را به خود تنگ گرفته اند.
دين خدا ملايم تر و قابل انعطافتر از آن است كه آنان پيش
گرفته اند.

| |