روزنامه جمهوري اسلامي 17/01/1382 صفحه جبهه و جنگ
*****
صياد شهادت




  • به مناسبت سالگرد شهادت امير سپهبد شهيد « علي صياد شيرازي »
    اشاره :
    علي صياد شيرازي در سال 1323 در كبودآهنگ مشهد به دنيا آمد و پس از سالها مجاهدت و فداكاري در راه اسلام و انقلاب در تهران در حالي كه جانشيني ستادكل نيروهاي مسلح را برعهده داشت توسط منافقين كوردل به شهادت رسيد.
    صياد شيرازي در سالهاي دفاع مقدس مسئوليتهاي مختلفي را در ارتش جمهوري اسلامي ايران پشت سرگذاشت كه ازجمله آن مي توان به فرماندهي نيروي زميني اشاره كرد; نيرويي كه در عملياتهاي مختلف نقش به سزايي را ايفا نمود.
    بدون هيچ ترديدي امير سپهبد شهيد علي صياد شيرازي را مي توان گنجينه اسرار دفاع مقدس ناميد كه متاسفانه زود تاريخ سراسر افتخار دفاع مقدس را تنها گذاشت اما با اين حال از او خاطرات و ناگفته هاي زيادي به جاي مانده كه مورد استفاده مورخين و جوانان نسل امروز و فردا و همچنين محققين قرار مي گيرد. آنچه در پي مي آيد گوشه هايي از خاطرات زندگي اين امير دلير ارتش اسلام است كه بمناسبت سالگرد شهادتش براي شما خوانندگان عزيز انتخاب كرده ايم . باشد كه مورد قبول واقع شود. انشاالله
    جبهه و جنگ
    زبان حال
    سپهبد شهيد علي صياد شيرازي در مورخه 77 12 8 يادداشتي را تحت عنوان « چند نكته از زبان حالم » قلمي كرده كه در ذيل مي خوانيد.
    عظيمترين نعمت خدا را نعمت عظيم ولايت مي دانم و استحكام در پيوند با ولايت را ضمانت بخش هدايت و عاقبت بخيري مي پندارم فلذا نه تنها در قلب و زبان بلكه در عمل كوشيده ام ارادتم را به ولايت به ثبوت برسانم و از خداوند متعال مسئلت دارم كه مرا در اين مهم ياري فرمايد.
    در تجربه بيست سال خدمت به انقلاب رمز موفقيت فردي و جمعي را در ادامه راه شهدا.
    رسيدن به صلاحيت « والذين جاهدوا » ميدانم و به لطف خدا تجربه سنگيني را كسب نموده ام .
    معتقدم هرچه بر شدت و عظمت فضاي معنوي كار افزوده گردد زمينه نزول معرفتها بصيرتها و نصرتهاي الهي براي مجموعه فراهم تر مي گردد.
    بسيج را كانون توسعه فرهنگ اصيل اسلام ناب محمدي (ص ) مي دانم .
    ومن الله التوفيق
    مورخه 77 12 8
    سرتيپ علي صياد شيرازي
    نماز در جبهه
    از سال 1360 الي 1362 در قرارگاه عملياتي كربلا شاهد فداكاري ها و رشادتهاي شهيد صياد شيرازي بودم . روحيات معنوي ايشان سبب جذب كليه كساني مي شد كه با وي ارتباط داشتند. او حتي در مناطق عملياتي به برپايي نماز جماعت اهميت مي داد و بر همين اساس فرماندهان لشكر نيز ضمن رعايت نكات عملياتي و دقت در ماموريتهاي رزمي در تامين نمازخانه و تشويق پرسنل به نماز جماعت تاكيد داشتند. بنابراين شهيد صياد شيرازي پايه گذار و توسعه فرهنگ نماز در جبهه ها بود.
    علاوه بر آن برگزاري نيايش و دعا به خصوص دعاي كميل ازجمله نكاتي بود كه شهيد شيرازي همواره به آن اهميت مي داد. هنگام برگزاري دعاي كميل كليه فرماندهان تا رده گروهان به قرارگاه مي آمدند و مراسم تاثيرگذار دعاي كميل با حضور آنان و به شيوه اي باشكوه برگزار مي شد.
    وي براي برقراري روح تفاهم و هماهنگي و ايجاد همدلي ميان پرسنل و به خصوص فرماندهان و سربازان مقرر كرده بود كه پس از اجراي نماز جماعت با حضور كليه پرسنل شام در نمازخانه صرف شود.
    شهيد صياد شيرازي سعي فراواني در جذب افراد با تجربه قديمي مبذول مي داشت . رفتار و اخلاق شهيد صياد طوري بود كه روح فداكاري و خستگي ناپذيري دلسوزي و پركاري نيز در رزمندگان شدت مي يافت . به راستي كه آن شهيد بزرگوار در همه ابعاد نظامي و اخلاقي براي ساير رزمندگان اسوه اي نمونه بود.
    راوي : حجت الاسلام ولي الله صبري
    دلجويي از مجروحين
    در داخل هواپيماي مسافري در حالي كه 10 دقيقه ديگر هواپيما به زمين مي نشيند بانك اذان بلند مي شود او در چهار سمت به نماز مي ايستد و نماز را به موقع برگزار مي كند. در عمليات قادر در حالي كه يك ساعت به اذان صبح باقي است كه سخت مجروح مي شود اجازه به پزشكان معالج براي درمان و تجويز داروي مسكن و تزريق آمپول نمي دهد تا بتواند نماز را با وضوئي كه از قبل داشته است به جاي آورد زيرا با بدني خون آلودگرفتن وضو برايش مشكل مي گردد.
    با يك چنين قيدوبندي در نماز در تاكتيك و تكنيك جنگي در طراحي و اجرا و رزم انفرادي در پياده روي و صخره پيمائي در صعود به ارتفاعات سربه فلك كشيده و در سخت كوشي سرآمد بود و خستگي ناپذير زيرا توكل بر خدا داشت . با داشتن تقوا و اخلاص و به جاي آوردن فرايض ديني تغذيه روحيه مي شد و با اميد براي انجام وظيفه حركت مي كرد و هرگز هيچ شكستي او را از حركت باز نداشت و مايوسش نكرد و هيچ پيروزي او را مغرور نمي كرد مصلحت اسلام را به مصلحت خانواده ترجيح داده بود.
    در سال 1363 و 1364 كه من در دانشگاه افسري مسئوليتي داشتم مي ديدم بارها در حالي كه روزها از خانواده دور بود از جبهه با هواپيما به تهران مي آمد و بلافاصله طرح هاي جنگي را براي استحضار رئيس جمهور وقت (رهبر معظم انقلاب ) يا فرمانده جنگ مستقيما به حضورشان مي برد دستورات لازم را اخذ مي كرد و از همانجا به سمت فرودگاه حركت مي كرد و به منطقه بازمي گشت و علي رغم عشق و علاقه اي كه به همسر و فرزندان داشت و عاطفه و محبتي كه در وي وجود داشت و احساس و وظيفه اي كه نسبت به خانواده مي كرد مع الوصف حفظ مصالح اسلام را به مصالح خودش ترجيح مي داد.
    روزي در آشيانه هوانيروز آماده حركت به منطقه با هواپيماي فالكن شده بوديم . يكي از دوستان با ايشان تماس گرفت و گفت براي همسرتان كسالتي عارض شده است (احيانا پاي ايشان شكسته بود) و بايستي فورا براي جراحي به بيمارستان تخليه شود انتظار آن دوست اين بود كه ايشان به منزل برگردند و به اين كار رسيدگي كنند اما با تعجب اين جواب را شنيدند كه « من بايستي به منطقه بروم همسرم از يكي از فاميلها درخواست نمايند كه به او كمك كنند. »
    درس شجاعت و شهامت
    در سال 1358 روزي در يكي از مناطق غرب كشور هنگام مبارزه با ضدانقلاب با يك گروهي همراه بودم كه در اين گروه شهيد صياد شيرازي مسئوليت فرماندهي آن را به عهده داشت . نزديكيهاي غروب به منطقه اي رسيديم كه گفته مي شد به علت تسلط عوامل ضدانقلاب عبور از آن منطقه خطرناك است و لذا تا هوا كاملا تاريك نشده بايد از آن عبور مي كرديم . از طرفي نزديك به اذان مغرب به پايگاهي رسيديم كه تعدادي از رزمندگان نظامي در آن مستقر بودند.
    پرسنلي كه در آن پايگاه حضور داشتند به ما توصيه مي كردند كه تا هوا كاملا تاريك نشده منطقه را ترك كنيم . اما شهيد صياد شيرازي اصرار كرد كه هنگام نماز فرارسيده و ما بايستي بعد از اقامه نماز به سمت پايگاه اصلي حركت كنيم . علي رغم مخالفت اكثر اعضاي گروه ايشان دستور داد كه بايد بعد از نماز آنجا را ترك كنيم و لذا پس از اقامه نماز جماعت به سمت مقر اصلي به راه افتاديم .
    شهيد شيرازي هنگام بازگشت در ميان راه به من گفت : من ميزان خطر را كاملا احساس مي كردم اما اولا بايد نماز سر وقت مي خوانديم و دوما بايد به اينها درس مي داديم درس شجاعت و شهامت . اگر در آن ساعت حركت مي كرديم ترسي كه در وجودشان بود بيشتر مي شد.
    راوي : امير سرتيپ عبدالعلي پورشاسب
    قدرتمند و متواضع
    پس از آزادسازي سنندج تصميم گرفتيم محور سنندج ـ مريوان را آزاد و سپس مريوان را از محاصره آزاد كنيم . در آن موقع درجه شهيد صياد شيرازي سرگرد بود. كليه برنامه ها طرح ريزي شده بود و نيروهاي عمل كننده از لشكر 28 كردستان بودند كه تعدادي از پيشمرگان مسلمان نيز اين نيروها را همراهي مي كردند.
    ساعت 12 نيمه شب بود كه اطلاع دادند محور عملياتي لو رفته و دشمن در محور مورد نظر كمين كرده است . در چنان شرايطي تصميم گيري مشكل بود. اما همه بر اين نكته اتفاق نظر داشتند كه عمليات با تعويق انجام شود. شهيد صياد شيرازي گفت : ما عمليات را انجام مي دهيم اما در محور سنندج به ديواندره عمل خواهيم كرد. بدين ترتيب سپهبد صياد شيرازي فرماندهي ستون را به عهده گرفت و در آن محور نيروها را به حركت درآورد. من معاون ايشان بودم و فرماندهي قسمت انتهاي ستون را به عهده گرفتم .
    نيروهاي ضدانقلاب كه در مكان ديگري در انتظار ما بودند در اين محور غافلگير شدند و عمليات با موفقيت به انجام رسيد. شهيد سرتيپ شهرامفر يكي از افسراني بود كه در اين عمليات تلاش فراواني كرد و موفقيت در آن عمليات تا حدود زيادي مرهون شجاعت و ازخودگذشتگي او بود.
    در عمليات آزادسازي محور سقز ـ بانه كه توسط لشكر16 قزوين انجام گرفت پس از كمين ستون در گردنه خان و ازهم پاشيدگي نيروها شهيد صياد شيرازي به فرمانده لشكر مي گويد : كه از اين لحظه فرماندهي با من است . او پس از سازماندهي و انسجام ستون نظامي رزمندگان را به سمت بانه هدايت و عمليات آزادسازي بانه را با موفقيت اجرا مي كند.

    در آخرين سفري كه با دانشجويان دانشگاه امام علي (ع ) براي آموزش جبهه و جنگ و تشريح عملياتهاي نظامي به خوزستان مي رفتيم شهيد صياد شيرازي هم همراه با دانشجويان بود و با قطار به منطقه مي آمد. دقايقي پس از نيمه شب يكي از سربازان براي واكس زدن پوتين شهيد صياد شيرازي وارد كوپه ايشان مي شود پوتينها را برمي دارد و مي خواهد آنان را واكس بزند كه شهيد بزرگوار پوتينش را از او مي گيرد و مي گويد :
    اين كار كار تو نيست واكس زدن پوتين جز كارهاي شخصي من است .
    راوي : امير سرتيپ حسام هاشمي
    مسئوليت پذيري
    آخرين روز سال 1364 از منطقه عمليات والفجر 9 به تهران برگشتيم بيش از چند ساعت نگذشته بود و سه ربع ساعت به آغاز سال 1365 باقي مانده بود بنده در منزل بودم ايشان تماس گرفتند و گفتند كه به علت بحراني بودن وضعيت منطقه فورا حركت كنيد و به آشيانه هوانيروز بيائيد تا به منطقه پرواز كنيم من اين كار را كردم و هنگام پرواز هواپيما سال جديد شروع شد مگر او كسي بود كه فكر كند كه نزديك سال تحويل است و بودن در كنار خانواده را به انجام وظيفه ترجيح دهد هرگز انديشه اي چنين نداشت فقط و فقط به خدمت در راه رضاي خدا فكر مي كرد.
    در اواخر سال 1364 با هواپيماي فالكن از فرودگاه هوانيروز كرمانشاه به مقصد تهران پرواز كرديم برج فرودگاه به خلبان اطلاع داد كه چند نفر مجروح بسيجي را به فرودگاه آورده اند و هواپيمايي هم براي تخليه آنها موجود نيست به صياد اطلاع دهيد وقتي به شهيد صياد اين خبر رسيد دستور داد هواپيما به فرودگاه مراجعت نمايد در فرودگاه به زمين نشستيم سه نفر مجروح و سه نفر همراه بودند چون ظرفيت هواپيما حدود 9 نفر بيشتر نبود به دستور ايشان پنج نفر از مسئولين و محافظين از هواپيما پياده شدند و قرار شد كه با ماشين به تهران بيايند و سه نفر مجروح و دو نفر همراه آنها را هواپيما ترابري كرد و در تمام مسير اين شهيد بزرگوار به نحوي سعي مي كرد كه اين مجروحين را كه وضعيت وخيمي داشتند دلجوئي دهند.
    راوي : امير سرتيپ اسدالله حيدري
    ناگفته هاي جنگ از زبان اميرسپهبد شهيد علي صياد شيرازي
    اشاره : آنچه مي خوانيد گوشه هايي از خاطرات آزادسازي خرمشهر; عمليات بيت المقدس مي باشد كه از زبان امير سپهبد شهيد صياد شيرازي بيان گرديده است .
    طرح چه بود. آن طرحي كه به عنوان جرقه اميد و امداد الهي در ذهن خود احساس كرديم اين بود كه گفتيم درست است ما 25 روز است در حال جنگيم و فرماندهان مي گويند كه بريده ايم و نيروهايمان بايد بازسازي شوند ولي اين را نمي توانيم ناديده بگيريم كه اگر قرار باشد خونين شهر آزاد شود الان بايد آزاد شود. اين را هم مي دانيم كه نيرويش را نداريم كه آزادش كنيم ولي حداقل مي توانيم خونين شهر را محاصره كنيم . يعني از يك جايي برويم بين خونين شهر و شلمچه . آن دفعه كه نتوانستيم از شلمچه برويم حالا از يك جاي ديگر مي رويم كه آسانتر باشد و اعلام كنيم خونين شهر را محاصره كرده ايم . همين باعث مي شود كه نيروها بيشتر و زودتر به جبهه بيايند و ما تقويت شويم .
    اين طور توي ذهن ما بود. آنچه به ذهن آمده بود اين بود. تصويري از آزادسازي نبود. بلكه محاصره خونين شهر بود تا در قدم بعدي شهر آزاد شود.
    محور را انتخاب كرديم . بهترين و سهل الوصول ترين محور براي چنين حركتي جاده خرمشهر به اهواز و شرق آن يعني رودخانه عرايض بود. بايد از رودخانه هم رد مي شديم . عمق عمليات چهار پنج كيلومتر بيشتر نبود. نيروها بايد عبور مي كردند و خودشان را به اروند مي رساندند و ما اعلام مي كرديم كه خونين شهر را محاصره كرده ايم . در حالي كه اين محاصره كامل نبود. يك بخش از خونين شهر ـ جنوب شهر ـ را اروندرود تشكيل مي داد كه آن طرفش دشمن بود. دشمن مي توانست به راحتي با توپخانه از آن طرف بكوبد. همه آتشها هم مي رسيد; از خمپاره گرفته تا توپخانه . يعني نيازي نداشت توپخانه اش را ببرد آن طرف . با داشتن جزاير ام الرصاص و سهيل خيلي راحت مي توانست پشتيباني هايش را هم انجام دهد. ولي ما همين را هم پيروزي مي دانستيم .
    بايد كدام نيروها را انتخاب مي كرديم گفتيم از بين لشكرهاي ارتش و سپاه نيروهايي كه توان شان بالاتر است انتخاب مي كنيم . ديگر نمي گوييم قرارگاه فلان بجنگد. ببينيم توي لشكرها كدام واحدها وضع شان بهتر است آن را كه سالم تر است به كار مي گيريم .
    اگر اشتباه نكرده باشم ـ چون مساله خيلي مهم بود هنوز توي ذهنم مانده ـ از سپاه تيپ 27 حضرت رسول (ص ) بود . تيپ 14 امام حسين (ع ) تيپ هشت نجف و احتمالا تيپ فجر (احتمالا يعني يك تيپ ديگر هم بود) . از ارتش : تيپ يك لشكر 21 حمزه به فرماندهي سرتيپ شاهين راد و تيپ سه از لشكر 77 خراسان .
    اينها با هم سه محور را تشكيل دادند. محور غربي يعني سمت راست را حضرت رسول (ص ) با تيپ يك از لشكر 21 محور وسطي را تيپ سه لشكر 77 و يك تيپ از سپاه (احتمالا همان فجر است ) . محور سمت چپ كه به خونين شهر وصل مي شد تيپ هشت نجف . البته محور سمت راست و چپ اصلي بودند. محور وسط فقط يك مقدار تعرض مي كرد. سمت راست و سمت چپ با دشمن تماس داشتند ولي وسطي فقط از جلو با دشمن تماس داشت و به آب مي خورد.
    قرار شد با هم تك كنند و اين كار را انجام دهند. شب عمليات شروع شد. از همان اول شب محور سمت راست به سرعت بريد و رفت جلو. شكاف را ايجاد كرد و رفت جلو ولي آنقدر جلو رفت كه دادش درآمد. مي گفت : هنوز سمت چپ من آزاد است . من دارم هم از راست مي خورم و هم از سمت چپ .
    برادر احمد متوسليان داد و بيداد مي كرد. دو محور ديگر جلو نمي رفتند. ما داشتيم نااميد مي شديم . تا صبح هرچه راهنمايي و هدايت شدند پيش نرفتند. حدود نماز صبح بود. يادم هست كه بچه ها هم از حال رفته بودند و از خستگي افتاده بودند. تعداد قليلي توي اتاق جنگ بوديم . نماز را خواندم . ديدم حالم گرفته شده . چشمهايم باز نمي شدند. گفتم بخوابم . ولي دلم نمي آمد از كنار بيسيم كنار بروم . در همان اتاق جنگ زير نورافكن ملحفه اي پهن كردم . گفتم دراز بكشم يك مقدار آرامش پيدا كنم .
    بلافاصله خواب سيد عاليقدري را ديدم كه با عمامه مشكي آمد داخل قرارگاه ما. صورتش را گرفته بود. چهره اش گرفته و غمناك بود. آمد و نگاهي به همه مان كرد. همه به احترام بلند شديم و يكپارچه احترام مان برانگيخته شد. ايشان مثل اينكه كارش را انجام داده باشد و كار ديگري نداشته باشد ـ براي من هم طبيعي بود ـ گفت : مي خواهم بروم كسي نيست مرا راهنمايي كند.
    بلافاصله دويدم جلو و گفتم : من آمادگي دارم .
    آمدم ايشان را راهنمايي كردم تا از قرارگاه بيرون بروند. از آنجا هم خارج شديم . يكدفعه به نظرم اينطور آمد كه حيف است اين سيد عاليقدر راه برود بهتر است كه ايشان را بغل كنم و روي دست خودم بگيرم . همان كار را كردم و ايشان را روي دست گرفتم تا راه نرود. همان طوري كه روي دستهاي من بودند با حالت تبسم به من نگاه كردند. اظهار محبت كردند. اين اظهار محبت خيلي من را متاثر كرد و به گريه افتادم . گريه ام آنقدر شدت داشت كه از خواب پريدم .
    بيست دقيقه از زماني كه خوابيده بودم گذشته بود ولي انگار اصلا خوابم نمي آمد. حالت خاصي را احساس كردم . همان موقع توي بيسيم داشتند تكبير مي گفتند تكبير چه بود دو محور كه گير كرده بود باز شده و رسيده بودند به اروند. يعني سه محور با هم رسيده بودند به اروند. تمام مشكلات ما در پيشروي حل شده بود.
    خدا ان شاالله با بزرگان بهشت محشورشان كند برادر خرازي با كد و رمز اطلاع داد وضعيت ما خوب است و گفت : توانسته ايم حدود هفتصد نفر از نيروها را متمركز كنيم . اگر اجازه بدهيد از اينجايي كه دشمن خط محكمي ندارد بزنم به خط دشمن توي خونين شهر.
    ريسك بزرگي بود. هفتصد نفر چي بود كه ما مي خواستيم به خونين شهر حمله كنيم بعدش چي حالا خوب هم درآمد ولي ... حالت خاصي بر دنياي ما حاكم شده بود. زياد خودمان را پايبند مقررات و فرمولهاي جنگ نمي كرديم كه اين كار بشود يا نشود. گفتم : بزنيد.
    ايشان زد. يك ساعت هم طول نكشيد. ساعت هشت صبح بود كه دادوبيداد و فرياد آنها بلند شد. گفتند : ما زديم خوب هم گرفته . عراقيها جلوي ما دستها را بالا برده اند ولي تعداد آنها دست ما نيست .
    بايد احتياط مي كردند و كند به طرف شان مي رفتند. يك هليكوپتر 214 فرستاديم بالا كه ببينيم وضعيت چه جور است . خلبان فرياد زد : تا چشمم كار مي كند توي اين خيابانها و كوچه هاي خرمشهر عراقيها صف بسته اند و دستها را بالا برده اند.
    يعني قابل شمارش نبودند. واقعا مطلب عجيبي بود.
    نمي شد به عراقيها بگوييم شما برويد توي سنگر ما نيرو نداريم ! بالاخره بايد كارشان را تمام مي كرديم . باز خداوند ياري كرد و تدابيري اتخاذ شد كه جالب هم بود. به نيروهايي كه در خط داشتيم گفتيم به صورت دشتبان به صورت صف يك طرفشان ـ يعني طرف غرب ـ بايستند. منظورمان اين بود كه اينها را هدايت كنيم بيايند روي جاده و از طريق جاده بروند به طرف اهواز. گفتم : فعلا پياده بروند به طرف اهواز!
    تا اهواز 165 كيلومتر راه بود . ماشين هم نداشتيم كه آنها را سوار كنيم . نيروها با دست اشاره مي كردند كه برويد توي جاده . اينها هم پشت سر هم آمدند و رفتند توي جاده . مگر تمام مي شدند! آمدن شان تا بعدازظهر طول كشيد. هرچه مي رفتند تمام نمي شدند. عصر بود. پرسيدم : بالاخره اين اسرا چه شدند
    گفتند : ديگر نمي آيند.
    رفتيم توي خرمشهر و خرمشهر را گرفتيم . آماري به ما دادند. حدود چهارده هزار و پانصد نفر در شهر اسير شده بودند. حالا داخل اين سنگرها چقدر امكانات و مهمات و وسايل و تجهيزات و غذا بود جاي خودش .
    خداوند متعال در اين نمايش قدرت نشان داد كه چه وحشت و رعبي در دل اينها انداخته . آنها با اينكه هنوز عقبه شان قطع نشده بود و با اينكه توي سنگرهاي مستحكم بودند و با اينكه اگر باز هم به آنها امكانات نمي رسيد اقلا ده پانزده روز ديگر مي توانستند مقاومت كنند ولي خداوند رعبي به دل آنها انداخت كه حتي يك ساعت هم مقاومت نكردند.
    ساعت پنج صبح نيروها به اروند رسيدند و ساعت هفت صبح برادر خرازي پرسيد كه من بزنم و هشت صبح بود كه ما به آنها گفتيم دستها بالا. چهارده هزار و پانصد نفر اسير اينجا داشتيم و حدود پنج هزار نفر هم قبلا داشتيم . اسراي بيت المقدس نوزده هزار و سيصد و هفتاد نفر شدند. حدود يك ماه طول كشيد تا تك تك سنگرها از فشنگ و مهمات و وسائل و خواروبار خالي شد.
    بگذريم كه در همان فاصله اي كه ارتباط شلمچه را با خرمشهر قطع كرده بوديم دشمن مانورهاي زيادي توي بيسيم مي داد. مرتب مي گفتند واحد فلان مي آيد مقاومت كنيد و هيچ كس حق ندارد عقب بيايد.
    از طرف ديگر متوجه شديم كه تعدادي از سربازها مي خواستند از طريق رودخانه فرار كنند. دعوايشان مي شود. توي قايق جا نمي شده اند. دستور از بالا مي آيد هيچ كس حق ندارد عقب بيايد كه ارتباط قطع مي شود و همه شان اسير مي شوند.