روزنامه جمهوري اسلامي 18/12/1381 صفحه عقيدتي

* عاشورا , عرصه انديشه و رفتار سياسي امام حسين (ع )
* نخستين بانگ بيداري و استعمار ستيزي در جهان اسلام
عاشورا , عرصه انديشه و رفتار سياسي امام حسين (ع )




قسمت چهارم
گفتگو با آيت الله هاشمي رفسنجاني
حضرت عالي فرموديد امام حسين (ع ) براي اينكه حكومت اسلامي تشكيل دهند حركت كردند , سوالي كه مطرح است . اينكه در بعضي از مراحل اين حركت , فرازهايي وجود دارد كه امام مي توانستند با اقداماتي احتمال پيروزي را بالا ببرند ولي حضرت اين اقدامات را انجام ندادند , مثلا وقتي كه در راه كوفه با سپاه حر مواجه مي شوند يكي از اصحاب به امام عرض مي كند كه اين سپاه تعدادش زياد نيست و ما راحت مي توانيم آنها را از بين ببريم ولي اگر كوفه برويم عده اي ملحق مي شوند و كار مشكل مي شود ولي امام (ع ) اين طرح را قبول نمي كنند , يا مثال شرائطي براي حضرت مسلم پيش آمد كه مي توانست عبيدالله را از بين برده و احتمال پيروزي نهضت را بالا ببرد ولي اين كار را نكرد , حال سوال اين است كه آيا رسيدن به حكومت كه يك هدف غايي و به تعبير حضرت عالي مهمترين هدف در نهضت كربلا است , از هر راهي جايز است يا راه خاصي دارد اگر راه خاصي دارد چه قيود و شرايطي دارد
ث براي كساني كه نهضت امام حسين (ع ) را يك سناريوي غيبي مي دانند جواب اين سوال خيلي آسان است ولي ما چون آن را فقط در حد يك احتمال مطرح كرديم بايد از احتمال عادي و عرفي بودن هم حرف بزنيم و اين موارد هم عرفا و با منطق قابل دفاع است .
در مورد حضرت مسلم ضرورتي ندارد كه بگوييم هر چه انجام دادند درست بوده و حجت است . ولي در عين حال اين كار مي تواند وجه درستي نيز داشته باشد. براي اينكه ايشان منتظر امام حسين (ع ) بودند و مي بايست شرائط كوفه را آماده مي كردند , اگر جنگ جلو مي افتاد , ممكن بود آن را در نطفه خفه كنند اما الان نمي توانيم بگوييم اگر ايشان ابن زياد را مي زد چه مي شد , شايد طوري مي شد كه برنامه به هم مي خورد. در اين گونه موارد نيز قاعدتا اجازه لازم است . يك تعبيري خود حضرت مسلم داشتند كه « الايمان قيد الفتك » يا « قيد الفتك » ايشان فتك را نفي نكردند , گفتند ايمان آن را محدود مي كند يا قيد مي زند يعني محدوديتش همين مصالح است . آدمي كه مومن باشد يك كار بي ربط نمي كند , كارش با هدفش و برنامه اش هماهنگ است يا اگر اجازه لازم دارد اجازه مي گيرد. بنابراين آن هم يك كار منطقي بوده كه نخواستند زودتر از موقع آتش جنگ را شعله ور كنند.
در مورد امام حسين (ع ) هم مساله خيلي آسانتر است . اگر باز بحث غيبي بودن قيام را كنار بگذاريم , حتما در نظرشان بود كه دو الگو در مقابل هم قرار بگيرند. ايشان به عنوان « مظلوم تاريخ » به شهادت برسند و آنها هم به عنوان « ستمگر تاريخ » خوب حالا يك لشكري آمده جلوي ايشان را مي گيرد , فرمانده لشكر هم خيل مودب است , آنقدر ادب دارد و مريد است كه وقتي امام حسين (ع ) يك قدري به ايشان تند حرف مي زنند و مي گويند « ثكلتك امك » او مي گويد چون مادر شما حضرت زهرا(س ) است من جواب نمي دهم و اگر هر كس ديگري بود , جواب مي دادم و اقدام مي كردم , و يا پشت سر امام نماز مي خواند. خوب يك لشكري آمده و فقط وظيفه اش اين است كه جلوي امام حسين (ع ) را بگيرد. اگر امام حسين (ع ) جنگ را شروع مي كردند اولا معلوم نبود كه پيروز شوند چرا كه آنها زيادتر بودند و پشت سرشان هم نيرو مي رسيد , مگر جمعيت همراه امام (ع ) چقدر بودند آن وقت امام (ع ) هم ابتدا به جنگ كرده بودند و هم ممكن بود شهيد بشوند و شكست بخورند. ديگر اين بحث فعلي عاشورا به اين شكل نبود. مي گفتند خوب خودش جنگ را شروع كرد و شكست هم خورد , با اينكه طرفش هيچ آمادگي جنگ نداشت . پس نمي شود گفت در محاسبه يك رهبر مبارزه و يك مجاهد , اينها اشتباه بود.
ثانيا بعدا اين خبرها پخش مي شد كه حر اين قدر تسليم بود كه پشت سر امام نماز مي خواند اما امام با ايشان جنگيدند و چقدر كشته شدند و امام هم كشته شد. به هر حال به نظرم آن كارها جواب منطقي دارد.
مطالبي كه فرموديد كاملا متين و قابل توجه است سوال اين بود آيا نمي شود از اينجا اصلي را استخراج كرد كه حضرت , طريق خاصي را براي رسيدن به حكومت مد نظر داشتند , نه به هر طريقي كه ممكن باشد
ث عيبي ندارد , اگر هم يك طريق خاصي مد نظرشان بوده آن هم منطقي است . حضرت فكر مي كردند اگر اين جور حركت كنند و به دشمن برسند و شكست بدهند يا شكست بخورند بهتر است . ما هم نمي دانيم چه چيز معيني در نظر بوده است , اگر شما نقطه اي در نظر داريد بگوييد كه چه چيزي مد نظر بوده است . اشتباه مثل « شهيد جاويد » اين بود كه همه اين چيزها را رد كرد و مي خواست بگويد امام حسين (ع ) شهادت را پيش بيني نكرده و اصلا براي شهادت قيام نكردند. فقط مي خواستند حكومت تشكيل دهند. حال آنكه ما دليلي نداريم اين چيزها را رد كنيم . هر دوي اينها قابل قبول است و ما منطقا مي توانيم هر دو را بپذيريم . بله اين هم اشكال ندارد كه بگوييم امام حسين (ع ) براي خودش يك برنامه خاصي را طراحي كرده بود.
در واقع خواستگاه سوال قبلي اين است كه آيا ما مي توانيم براي دست يابي به هدفمان هر شيوه اي را انتخاب كنيم . چه بسا گفته شود راههاي نزديكتري هم براي حضرت وجود داشت كه اگر مي پيمود زودتر به نتيجه مي رسيد ولي آيا حضرت حاضر بود از هر طريقي مبارزه كند. در مورد حضرت امير نيز هست كه مثلا ياران نزديك مي گفتند « لو فضلت هولا الاشراف علي هولا الموالي و الاعاجم لكان اجدر ان » تعبيراتي اين چنين كه اول يك امتياز سياسي بدهيد بعد كه به هدف رسيديد آنها را سركوب كنيد ولي حضرت نمي پذيرفتند. در منطق اباعبدالله (ع ) حتي مبارزه قهرآميز هم بايد از طريق شرعي و با وسيله مشروع باشد. آيا حركت اباعبدالله (ع ) يك حركت اصلاحي متكي بر تبليغ , ارشاد , روشنگري و جذب مردم بود يا حركتي براندازانه كه به هر طريق بتواند حكومت را شكست دهد. به هر حال آيا ما مي توانيم نقطه اي را در نظر بگيريم و براي رسيدن به آن تر و خشك را بسوزانيم . آيا اين با منطق اباعبدالله (ع ) سازگار است و هدف وسيله را تبرير و توجيه مي كند
ث من مي گويم اينجا از آن موارد نيست . مثلا اگر تحليل حضرت اين بود كه اگر گروه حر را بزنند , در كوفه پيروز مي شوند و مي توانند مثل پدرشان در آنجا حكومت اسلامي تشكيل بدهند , در اين فرض اشكالي نيست . (كه با حر درگير شود و آنها را بكشد) يعني اين مورد از آن نوع نيست كه هدف وسيله را تبرير و توجيه مي كند. بالاخره يك گروهي مسلحانه آمده اند سد راه امام حسين (ع ) شدند و نمي گذارند به راهي كه انتخاب كرده و مردم منتظرند برود. اينجا اگر حضرت برخورد مي كرد , از آن نوعي نيست كه هدف وسيله را تبريز مي كند و از وسيله هاي نامشروع نيست . نه در منطق دين و نه در منطق عرف , اشكالي در آن نيست . منتها تشخيص حضرت اين نبود كه اينجا بجنگند , يعني فكر مي كرد اگر بجنگد اولا پيروز شدن بر همين هزار نفر معلوم نيست , ثانيا ديگر ابعاد مبارزه ايشان را تحت تاثير قرار مي دهد. همين استدلال تا حدودي در مورد كار حضرت مسلم هم جاري است . بنابراين چنين كاري خلاف رويه عرفي , عقلي و منطقي مبارزه نيست .
آيا مي توانيم اين بحث هدف و وسيله را به اين شكل مطرح بكنيم كه اگر مسائل فردي و جزئي باشد , خوب نمي توانيم از هر وسيله و روشي به هدف برسيم . مثلا كسي بگويد درست است براي شما قرب الهي با نماز حاصل مي شود ولي براي من اين قرب با موسيقي حاصل مي شود , مي گوييم نه , آن غايت و ارزش روش خاصي را مي طلبد , اما در رابطه با مسائل عمومي و حوزه حكومت كه حفظ اصل حكومت يك ارزشي است بالاتر از ارزشهاي ديگر , بگوييم توسل به هر شيوه و وسيله اي براي حفظ حكومت لازم است و در اينجا هدف وسيله را توجيه مي كند. آيا در فرهنگ اسلامي باتوجه به مباني اي كه داريم مي توانيم حفظ اصل نظام را سواي امور فردي و عبادي محض حساب كنيم , بگوييم در اينجا هدف توجيه گر و وسيله براي رسيدن به آن ارزش برتر باشد
ث مي توانيم بگوييم اما بحث در اهم و مهم است . وقتي اصل اهم و مهم را به عنوان يك مبنا پذيرفتيم در اينجا ممكن است بعضي از اصولمان را زير پا بگذاريم براي يك اصلي كه مادر همه اصل ها است . من مانعي در اينجا نمي بينم . حالا آن بحثهاي قبلي در همين مايه ها مي گنجد , يا آن روايت معروف كه كفار مسلمانها را سپر خودشان قرار داده بودند و فرمانده هم دستور داده بود بزنيد آنها را تا پيشرفت حاصل بشود و شبيه اين موارد توجيه پذير مي شود.
اصلا براساس مبناي اسلامي اصل مصلحت در تزاحم اهم و مهم و مفاسد و مصالح در فقه مان پذيرفته شده است . اينكه به صورت مطلق بگوييم اهداف وسايل را تبرير نمي كند , ما به اطلاقش قبول نداريم , آنچه كه خيلي مردود است اين است كه انسان بي حساب و كتاب كار كند و به هيچ اصلي پاي بند نباشد , ولي وقتي دو اصل در مقابل هم قرار بگيرند و مصلحت اقوي در يك طرف باشد مانعي ندارد و من فكر نمي كنم فقها با چنين چيزي مخالفتي داشته باشند.
در چنين موقعيتي ملاك مصلحت چيست و مرجع تشخيص اين مصلحت كيست
ث بالاخره مصلحت در هر وقتي و هر جايي بايد يك مميز و تشخيص دهنده اي داشته باشد. وقتي كه صحبت از امام حسين (ع ) است خود ايشان امام و رهبر است و ملاك برايشان روشن است . براي ماها هم اينطور نيست كه مسائل شخصي باشد , تخصص و صلاحيت تشخيص و فهم مي خواهد و به نظر من ملاك عمومي آن همين « صلاحيت » است . آنجائي كه صلاحيت علمي لازم است مرجع بايد عالم باشد و آنجا كه صلاحيت ورع و تقوا لازم است بايد داشته باشد. اگر جايي تخصص جامعه شناسي لازم دارد يا هر تخصص ديگر بايد باشد , بالاخره بي پايه نيست ملاك مشخص دارد , اينطور نيست كه بشود دست هر كسي داد كه بگويد من اين را تشخيص دادم و اين جوري عمل كردم , اين طور نمي شود. ما يك سري ملاك هاي مشخص داريم .
براي اين كه بحث روشن تر شود , مقداري مصداقي بحث مي كنيم . در مورد حضرت امير(ع ) بعضي اشكال دم دستي مي كنند كه آن حضرت در شوراي شش نفره مي توانست به ظاهر , عمل به سيره شيخين را بپذيرد و بعد از به دست آوردن حكومت به آن شرط عمل نكند , همان كاري كه عثمان كرد.
برخي تحليل مي كنند كه اصلا در آن زمان , اساسا چنين امري امكان نداشت , زيرا وقتي بعد از آن , با وجود آن اقبال عمومي بي نظير كه امام حكومت را بدون شرط مي پذيرد. با آن همه پيمان شكني و مخالفت رو به رو مي شود , قهرا اگر در شوراي شش نفره شرط را مي پذيرفت و بعد فقط طبق تشخيص خود عمل مي كرد. با مشكلات بيشتري رو به رو مي شد. كما اينكه در برابر تاكيد اصحابش بر كوتاه آمدن در مقابل باج خواهي كساني چون معاويه و سران قريش , به هدف تثبيت موقعيت حكومت مي فرمود : « اتامروني ان اطلب النصر بالجور في من وليت عليه ! »
حال سئوال اين است كه حفظ نظام و حفظ حكومت تا كجا به ما اجازه مي دهد پيش برويم مثلا اگر براي حفظ نظام لازم است در برابر آمريكا كوتاه بياييم , تا كجا كوتاه بياييم آيا مي توانيم يكي يكي اصول را زير پا بگذاريم تا به ظاهر حكومت اسلامي را حفظ كنيم
در حركت امام حسين (ع ) نيز چون هدف امام (ع ) تشكيل حكومت بود و اين هدف از همه هدف ها بالاتر بود. آيا با توجه به اهم و مهم تا كجا مي توانست پيش برود آيا حفظ اصول و ارزش هاي ديني بر حفظ يا تشكيل نظام مقدم است يا عكس آن
ث با اين فرض كه شما مطرح كرديد كه همه اصول را زير پا بگذاريم كه حكومت تشكيل بدهيم يا حكومت تشكيل يافته را حفظ كنيم , در چنين فرض , حفظ همه اصول اهم است و حفظ نظام با تشكيل حكومت مهم و اهم بر مهم مقدم است . بنابراين حفظ نظام به قيمت فراموش كردن و رها كردن همه اصول و اخلاق و عدل و مروت , اصلا صحيح نيست و اگر از اين راه بخواهيم به حكومت برسيم , آن ديگر حكومت اسلامي نيست و زمينه اسلاميت آن از بين مي رود. در اين فرض بهتر حفظ اصول است حتي اگر حكومت نداشته باشيم و حكومت را از دست بدهيم زيرا اين ارزش ها در جامعه مي ماند و بعد ممكن است از خود اينها حكومت حاصل شود. آنچه من مطرح كردم موردي بود. يعني مواردي اتفاق مي افتد كه مثلا انسان مي خواهد تشكيل حكومت بدهد يا حفظ نظام بكند , امر داير مي شود بين حفظ نظام و تشكيل حكومت يا رعايت يك ارزش . در اين جا بايد بررسي شود و اهم و مهم ملاحظه گردد , چه بسا غالبا حفظ نظام بر رعايت آن ارزش موردي مقدم باشد. لذا اين به صورت يك حكم كلي نيست . ما فقط مي توانيم بگوييم كه مراعات اهم و مهم لازم است و بايد فرد يا افراد متخصص و شايسته صلاحيت تشخيص , اهم را تشخيص دهند. بايد مهم را فداي اهم كرد. تشخيص اهم و مهم به زمان و مكان و شرايط و موضوعات بستگي دارد و اينها پس بايد موردي تشخيص [هم با هم تفاوت هاي بسيار دارند ]داد و حكم كلي نمي توان صادر كرد.
آيت الله رفسنجاني : من فكر مي كنم در مكتب ما يعني مكتب ولايي تشيع , حداقل , خواست مردم شرط عملي كار و شرط توفيقي هست . اگر بخواهيم كار ما عبث نباشد , اسلام را حفظ كنيم و آن را عزيز نگه داريم , مردم بايد احساس كنند كه خواسته هايشان تامين مي شود و بايد با رضايت مردم همراه باشيم و اگر نباشد به هدف حكومت نخواهيم رسيد.

نخستين بانگ بيداري و استعمار ستيزي در جهان اسلام




به مناسبت سالروز شهادت سيد جمال الدين اسدآبادي
پس از ركود و رخوتي كه ساليان دراز دامنگير جوامع اسلامي شده بود و مسلمان ها در اثر تبليغات و تهاجمات استعمار و همچنين در اثر فرمانروايان بي كفايت , در سستي , كم تحركي و جهل و خواب به سر ميبردند , سرانجام از ميان اقشار و گروه هاي مختلف و متعددي كه در حوزه هاي مختلف در بطن جوامع اسلامي حضور داشتند , بانگ بيداري و استعمار ستيزي از ميان نهاد روحانيت , آن هم روحانيت شيعه برخاست و بدين ترتيب عصر بيدارگري و دعوت به تحرك و پويايي و مقابله با استعمار و حاكمان بي كفايت آغاز شد. در اين زمان يعني حدود يك قرن و نيم پيش , سيدي از تبار امام سجاد عليه السلام كه سيد جمال الدين اسد آبادي نام داشت , پس از تحصيل در حوزه هاي شيعي مثل همدان , قزوين , تهران و نجف اشرف , به اين نتيجه رسيد كه بايد جوامع خفته اسلامي در سرزمين هاي مختلف بيدار كرد و آن ها را براي مقابله با استعمار , فرمانروايان بي كفايت و عوامل مزدور بيگانه به تكاپو واداشت . علاوه براين , سيد پنداشت كه فرمانروايان ممالك اسلامي نيز قابل اصلاح هستند و با اصلاح و تاثيرگذاري بر روي آن ها , مي توان با بزرگ ترين مشكل جهان اسلام يعني تهاجمات گسترده سياسي , فرهنگي و اقتصادي استعمارگران مقابله كرد. بالاخره سيد جمال الدين اسدآبادي براي دست يافتن به اهداف بزرگي كه در سر داشت , پيش از هر چيز تكاپو و تحرك را در وجود خودش شعله ور كرد و آرام و قرار در عصري را كه ديگران خفته بودند , بر خود حرام نمود و سير هدفدار در سرزمين هاي مسلمان نشين و همچنين سرزمين هاي غير مسلمان نشين را در پيش گرفت .
سيد جمال الدين اسدآبادي پس از آن كه به بسياري از شهرها و سرزمين هاي مهم جهان اسلام سفر كرد , به هندوستان كه از جنبه هاي مختلف قابل بررسي و تجربه آميز بود , عزيمت كرد. هند از يك سو بخش هاي بزرگ آن مسلمان نشين محسوب مي شدند و از سوي ديگر استعمار انگليس در آن جا با تمام وجود احساس مي شد , بنابر اين براي مبارزه با استعمار , نقطه آغاز مناسبي به حساب مي آمد. اما سيد به زودي دريافت كه استعمار انگليس در اين سرزمين مسلط تر از آن است كه بتوان موجي به راه انداخت . بنابراين , پس از كسب تجربياتي و بررسي نقاط ضعف و قوت استعمارگران , از هندوستان خارج شد و يك مرحله ديگر از سفرهاي دوره اي و هدفدار خود را آغاز كرد. او سرانجام به افغانستان كه تازه از ايران جدا شده بود , رهسپار شد و در آن جا مبارزات جدي خود را شروع كرد. سيد جمال الدين اسدآبادي در افغانستان ضمن سامان دادن به امور حكومتي و سياسي و اجرايي آن جا و انجام دادن برخي امور عمراني و اصلاحي در حوزه اجتماعي و اقتصادي , فعاليت هاي فكري و فرهنگي موثري را نيز آغاز كرد , فعاليت هايي مثل منتشر كردن روزنامه « شمس النهار » تاليف و نشر كتاب « تتمه البيان في تاريخ الافغان » و...
از آنجا كه فعاليت هاي همه جانبه سيد جمال الدين اسد آبادي , به سرعت زمينه بهبود و سامان يافتن افغانستان را فراهم مي كرد , استعمارگران و عوامل آن ها عرصه را بر او چنان تنگ كردند كه نتوانست به فعاليت خود ادامه دهد و مجبور به ترك افغانستان شد و به هندوستان بازگشت . سيد جمال الدين اسد آبادي اين بار با جديت بيشتر مشغول مبارزه با استعمار انگليس در هند شد و براي تشويق و تحريك هندي ها براي مبارزه با استعمار , گفت : اگر شما صدها ميليون اهالي هند پشه شويد و در گوش انگليس زمزمه كنيد و يا اگر خداوند شما را مسخ كند و به لاك پشت تبديل نمايد , با اين حال در جزيره انگليس فرود آييد , مي توانيد آزاد شويد.
استعمارگران انگليس كه احساس كردند مبارزات سيد جمال الدين بنيان آن ها را لرزان مي كند , با اين كه از ابتدا پذيرفته بودند سيد جمال الدين اقامت دو ماهه در هند داشته باشد ولي هنوز يك ماه نيز نشده بود كه تصميم گرفتند اين مبارز بزرگ را از هند اخراج نمايند. سيد جمال الدين از هند به مصر و تركيه سفر كرد و مدتي در اين دو سرزمين به روشنگري و مبارزه مشغول شد. مبارزات سيد جمال الدين در مصر و تركيه چنان تاثيري نهاد كه استعمارگران و عوامل آن ها او را از آن جا نيز تبعيد كردند. گر چه سيد جمال الدين به هر سرزميني كه وارد مي شد , بعد از مدتي در اثر فشار استعمارگران و عوامل آن ها مجبور به ترك آن سرزمين مي گرديد ولي اين فشارها و صدمات هرگز تاثيري در كاهش روند مبارزات او نداشت . به همين دليل سيد جمال الدين اسدآبادي بار ديگر در هند , پاريس , لندن , ايران و... به مبارزات بيدارگرانه خود ادامه داد.
سيد جمال الدين اسد آباد در آخرين سفر خود به وطن (ايران ) , بيش از شش ماه نتوانست بماند , زيرا ناصرالدين شاه دستور اخراج او را صادر كرد. سيد جمال الدين كه نمي خواست وطنش را ترك كند , در آستانه حضرت عبدالعظيم متحصن شد تا به روشنگري بپردازد و مبارزاتش را ادامه دهد , ولي ناصر الدين شاه اعتنايي به اين تحصن نكرد و با وضع خشونت بار و حزن انگيز , سيد جمال الدين را تبعيد كرد. در جريان تبعيد سيد جمال الدين اسدآبادي , ناصر الدين شاه تعدادي از دژخيمان خود را مامور تبعيد كرد. دژخيمان ناصرالدين شاه سيد جمال الدين را به زور و ضربات لگد و چوب از حرم حضرت عبدالعظيم بيرون كشيدند و در حالي كه آن مبارز بزرگ شرق , بيمار بود و در تب شديد مي سوخت , با پاي برهنه و تني نيمه عريان سوار يابويي كردند و به سوي مرز خانقين حركت دادند. نوشته اند هنگامي كه سيدجمال الدين اسد آبادي را با وضعيتي بسيار زشت و ستمگرانه سوار يابو نمودند و پايش را نيز به منظور حركت نكردن , به زير شكم يابو بستند , به دليل تبليغاتي كه عليه سيد جمال الدين شده بود , كسي به ياري او برنخاست . فقط ميرزا رضاي كرماني بود كه با اضطراب به اين سو و آن سو مي دويد و به مردم مي گفت : اي مردم ! اين سيد است , اولاد پيامبر است . او از علماي بزرگ مي باشد , پس غيرتي نشان دهيد و نگذاريد مظلومانه او را تبعيد كنند و بكشند. اي مردمي كه به زيارت اين امامزاده (حضرت عبدالعظيم ) آمده ايد , بدانيد اكنون امامزاده زنده اي را كه سيد جمال الدين نام دارد , با ستمگري و بي شرمي تبعيد مي كنند , پس تماشا نكنيد , فردا جواب جدش را چگونه مي خواهيد بدهيد...
با اين حال , مردمي كه در ناآگاهي به سر مي بردند و تحت تاثير تبليغات استبداد و استعمار قرار داشتند , حركتي نكردند و از ترس دربار , به ياري سيد جمال الدين برنخاستند. در نتيجه , بيدارگر مشرق زمين با زشت ترين و ستمگرانه ترين وضع در محاصره دژخيمان ناصرالدين شاه به عثماني تبعيد شد.
فعاليت ها و مبارزات بيدار گرانه سيد جمال الدين اسد آبادي بسيار گسترده تر از آن است كه حتي بتوان در اين مجال به خلاصه اي از آن اشاره كرد. او دو قاره آسيا و اروپا را در نورديد , با بسياري از جريان ها و شخصيت ها و فرمانروايان ممالك مختلف ديدار كرد , مقالات متعددي نگاشت , نشريه ها و كتاب هايي را عرضه كرد , پيشنهاد و طرح هايي را ارائه داد , سخنراني هاي پر مغز و شور انگيزي ايراد نمود و...
سيد جمال الدين اسد آبادي همه اين تلاش ها را براي بيدار كردن جهان اسلام و مقابله با استعمارگران و احياي احكام و فرامين قرآن , باز آفريني تمدن و عزت اسلامي و... انجام داد , ولي او از تلاش هاي بسيار گسترده و جهاني خود به آن نتيجه اي كه مورد نظرش بود , دست نيافت و ميزان تلاش ها و فعاليت هايش با ميزان موفقيت هايش چندان متناسب نبود. اگر ميزان فعاليت هاي مبارزاتي و تلاش هاي بيدارگرانه سيد جمال الدين اسد آبادي با نتايجي كه مورد نظرش بود , تناسب قابل قبولي داشت , يقينا اكنون جهان اسلام با وضعيت ديگري روبه رو بود و موقعيت سياسي و اقتصادي و نظامي و علمي و اجتماعي بسيار بالاتري در سطح جهان داشت و تمدن اسلامي در مرحله تازه خود توانسته بود , بسياري از مشكلات كنوني جهان را حل كند. يكي از علل مهمي كه سبب شد سيد جمال الدين اسدآبادي نتايج لازم و قابل قبول را از مبارزات و تلاش هاي گسترده و فرا قاره اي خود به دست نياورد , كم توجهي او به توده هاي عظيم مسلمان در جريان مبارزات و تلاش هاي بيدارگرانه بود. امام خميني هم علت كم توفيقي و عدم تناسب مبارزات سيد جمال الدين اسد آبادي با نتايج به دست آمده را در همين امر دانسته مي فرمايد : جمال الدين مرد لايقي بوده است , لكن نقاط ضعفي هم داشته است , و چون پايگاه ملي و مذهبي در بين مردم نداشته , از آن جهت زحمات او با همه كوشش ها , به نتيجه نرسيد , و دليل بر اين كه پايگاه مذهبي نداشته است , اين كه شاه وقت , او را گرفت و با وضع فجيع , تبعيد كرد , عكس العمل نشان داده نشد , زحمات او , چون اين پايگاه را فاقد بود , به نتيجه نرسيد (صحيفه امام , جلد 5 , ص 290 ) .
گر چه سيد جمال الدين اسد آبادي در سطح وسيعي به روشنگري پرداخت , ولي در مورد خودش و اهدافش براي توده مردم روشنگري نكرد تا پشتيباني وسيع و عمومي به دست آورد و با پشت گرمي به حمايت توده ها , نه تنها ناصرالدين شاه نتواند او را تبعيد كند بلكه او ناصرالدين شاه را عزل و يا از كشور خارج نمايد و انقلاب جهاني اسلام را بسيار زودتر به وجود آورد. يعني همان كاري كه امام خميني كردند و با جلب پشتيباني عموم مردم و توده هاي مسلمان در سرزمين ها و كشورهاي مختلف , انقلاب كنوني جهان اسلام و بيدارگري عمومي را در كشورهاي مختلف مسلمان به وجود آوردند. انقلاب جهاني و بزرگي كه هم اكنون شجاعانه در برابر بزرگ ترين قدرت استكباري جهان ايستاده است تا دگرگوني بنيادين در جهان پديد آورد و چهره سياسي و روند عمومي جهان را به طور كلي تغيير دهد.
سيد جمال الدين اسدآبادي بعد از آن كه در سال 1308 هـ.ق از ايران تبعيد شد , بيش از شش سال زنده نمانده و در سال 1314 هـ . ق , يعني حدود ده سال پيش از پيروزي مشروطيت در شهر اسلامبول طبق نقشه اي مسموم شد و به شهادت رسيد. سيد جمال الدين اسد آبادي هنگامي كه به حال تبعيد از ايران خارج مي شد , پس از ورود به بصره , نامه بسيار مهمي به آيت الله ميرزاي شيرازي , مرجع تقليد شيعيان , نوشت و در آن نامه از اوضاع نابسامان ايران , ستمگري هاي شاه قاجار و آزاري كه از حكومت ايران ديده بود , شكايت كرد. علاوه بر اين , سيد در اين نامه از ميرزاي شيرازي خواست عليه ستمگري هاي شاه قاجار و تجاوزات استعمارگران اقدام كند.
سيد جمال الدين اسد آبادي بعد از خروج از ايران , بار ديگر مثل گذشته به شهرها و كشورهاي مختلف سفر كرد و به بيدارگري و دعوت به اتحاد اسلامي در برابر استعمارگران مشغول شد. او مثل گذشته هر جا مي رفت , در ابتداي كار مورد استقبال فرمانروايان قرار مي گرفت , زيرا آن ها مي خواستند از وجود او در راه اغراض خود استفاده كنند , ولي آن نگاه كه ميديدند سيد جمال الدين اهداف بلندي دارد و مي خواهد جهان اسلام را در برابر ستمگري بيگانگان متحد كند و ابزار دست كسي نمي شود , بناي بدرفتاري با سيد را مي نهادند و عليه او توطئه مي كردند. خلاصه اين كه گر چه سيد جمال الدين اسد آبادي بنيانگذار جنبش هاي اسلامي در تاريخ معاصر محسوب مي شود , ولي به همان دليل كه امام خميني به آن اشاره فرمودند , او موفق نشد در حيات خود ثمره تلاش ها و مبارزاتش را مشاهده كند. البته همين نقطه ضعف , بعدها مورد تامل بيدارگران و مبارزان بزرگ ديگر قرار گرفت و آن ها ضمن هماهنگ كردن مبارزات خود با توده مردم و تكيه بر توان عمومي مردم , به موفقيت هاي بزرگي دست يافتند. چنان كه آيت الله ميرزاي شيرازي با برانگيختن شور مذهبي و ميهني مردم مسلمان ايران , با يك فتواي يك سطري , كمر استبداد قاجار و استعمار انگليس را شكست . به عبارت ديگر , چون آيت الله ميرزاي شيرازي پايگاه گسترده مذهبي در ميان عموم مردم داشت , در مبارزه با استعمار , به جاي آن كه به پشتيباني احتمالي فرمانروايان چشم بدوزد , به مردم مسلمان تكيه كرد و در رويارويي با استعمار و استبداد , پيروزي بسيار قاطع و تاريخي به دست آورد. در جريان نهضت مشروطه نيز همين امر اتفاق افتاد و علما و مراجع بزرگ اسلام , مثل آخوند خراساني , آيت الله شيخ فضل الله نوري , آيت الله طباطبايي , آيت الله بهبهاني و... , با تكيه بر مردم و استفاده از پايگاه مذهبي خود در ميان مسلمانان , نهضت را به ثمر رساندند و شاه قاجار را به عقب نشيني وادار نمودند. آيت الله كاشاني هم در نهضت ضد استعماري با همين روش پيروزي بزرگي به دست آورد. بالاتر از همه اين ها , امام خميني هم با اصل قرار دادن مردم در حركت هاي اجتماعي و تكيه بر توان بالاي مسلمانان پرشور , نه تنها بزرگ ترين انقلاب را به ثمر رساند بلكه زمينه انقلاب جهاني اسلام را نيز فراهم آورد و همه ملل مسلمان را در سراسر جهان به جوش و خروش وا داشت . مسلما پويايي و بالندگي مستمر انقلابي كه امام خميني به ياري و پشتيباني مردم مسلمان به وجود آورد , تنها در گروي اين است كه مردم مسلمان همچنان همراه و ياور انقلاب باقي بمانند , زيرا اگر روزي مردم معتقد و پرشور مذهبي دست از حمايت انقلاب بردارند , هيچ يك از گروه هاي كم شمار و ويژه اي كه فقط با انگيزه هاي دنيايي , منصب خواهي , مال طلبي و ... معمولا به انقلاب ها و جريان هاي اجتماعي و سياسي مي پيوندند , قدمي براي حفظ و استمرار انقلاب برنمي دارند و در نتيجه , بر سر انقلاب فراگير و جهاني امروز اسلام , همان خواهد آمد كه بر سر تلاش ها و مبارزات سيد جمال الدين اسدآبادي آمد. به عبارت ديگر , همان طور كه امام خميني انقلاب اسلامي را با تكيه بر عموم مردم مسلمان ايران به پيروزي رساند و در اين راه مثل سيد جمال الدين اسد آبادي به گروه ها و افراد و جريان هاي ويژه اي دل نبست , انقلاب اسلامي نيز براي حفظ و استمرار خود فقط بايد به ياري و حمايت توده هاي پرشور مذهبي دل ببندد تا پويا و قدرتمند باقي بماند.
علي وزوايي
امام خميني : جمال الدين مرد لايقي بوده است , لكن نقاط ضعفي هم داشته است , و چون پايگاه ملي و مذهبي در بين مردم نداشته , از آن جهت زحمات او با همه كوشش ها , به نتيجه نرسيد , و دليل بر اين كه پايگاه مذهبي نداشته است , اين كه شاه وقت , او را گرفت و با وضع فجيع , تبعيد كرد , عكس العملي نشان داده نشد.
امام خميني بر عكس سيد جمال الدين اسدآبادي , پشتيباني و حمايت عموم مردم و اقشار مذهبي را جلب كرد و در نتيجه , نه تنها انقلاب اسلامي را در ايران به ثمر رساند , بلكه زمينه انقلاب جهاني اسلام را كه هم اكنون شجاعانه در برابر بزرگ ترين قدرت استكباري جهان ايستاده است , پديد آورد.
بعد از سيد جمال الدين اسدآبادي , ديگر مبارزان و احيا گران و تحول آفرينان روحانيت , به آنچه مورد غفلت سيد جمال الدين اسدآبادي قرار گرفته بود , توجه كردند و از ميرزاي شيرازي تا رهبران مشروطه (آخوند خراساني , ملا عبدالله مازندراني , آيت الله شيخ فضل الله نوري , آيت الله طباطبايي , آيت الله بهبهاني و...) و رهبر نهضت ضد استعماري (آيت الله كاشاني ) و رهبر انقلاب اسلامي (امام خميني ) , همگي با جلب پشتيباني عموم مردم , به ويژه اقشار مذهبي , به بزرگ ترين پيروزي ها دست يافتند.