روزنامه جمهوري اسلامي 18/12/1381 صفحه جبهه و جنگ

غريبانه ها
انبردست و تركش

خوابيدن كتابي
* مرغ باغ ملكوت
* زندگي خوب بود; نظر و ديدگاهي نو به جنگ
غريبانه ها
انبردست و تركش


دكتر عراقي مي خواست با انبردست , تركشي را از پاي يكي از مجروحها بيرون بكشد. آن عزيز نيز فرياد مي كشيد. در برابر هر فرياد , مشت و لگد بود كه روانه اش مي شد. رفتم نزديك دكتر و خودم را انداختم رويش , انبردست را از دستش كشيدم بيرون و بعد از خوردن يك كتك مفصل گفتم : « من هم دكترم ! » فقط خدا مي دانست كه از طبابت به اندازه سرسوزني هم اطلاع نداشتم .
با رفتن عراقيها , رفتم سراغ آن مجروح , پيراهنم را درآوردم و دهانش را محكم بستم تا صداي آه و ناله اش را كسي نشنود. بعد با احتياط تمام , تركش را بيرون كشيدم .
ث ث ث
عاشوراي سال 69 بود كه به خاطر نتراشيدن ريشم , چنان ضربه اي به صورتم زدند كه فكم آسيب ديد.
الان هم اين فك آسيب ديده و چنان درد مي كند كه حرف زدن برايم مشكل است .
راوي : برادر آزاده امام داد حاجيوند

خوابيدن كتابي


اگر بگويم به خون ايرانيها تشنه بود , اغراق نكرده ام . همان روز اولي كه از مرخصي آمد , كابلي برداشت و افتاد به جان بچه ها. اسمش « صباح » بود و شرارت از تمام وجودش مي باريد. آنهايي كه ريش داشتند , بيشتر در معرض تاخت و تاز پنجه هاي آزار دهنده او بودند.
ث
چهار ماه در يك پادگان بوديم . روز اول , لباسهايمان را گرفتند و فقط با يك زيرپوش و شلوار , روزگار را مي گذرانديم .
ث
شبهاما را روي آسفالت داغ مي خواباندند. حكم هم كرده بودند كه موقع خوابيدن , به صورت كتابي بخوابيم .
اگر كسي به پشت يا به روي سينه مي خوابيد , پوتين مي آمد روي سرش !
راوي : برادر آزاده محمدتقي عابديني

مرغ باغ ملكوت




بمناسبت اولين سالگرد شهادت جانباز شهيد « حاج حسين دخانچي »
دردا! كه جنگ را جز اهلش كسي باور نكرد. دريغا كه شلمچه , طلايه , فكه را جز مردان سبز و سرخ پيشاني بند هيچ كس نفهميد , بايد نفس را زير پا گذاشت تا قامتي بلند به دست آورد و انتهاي دور دست را ديد آن كس كه به زندگي دلبسته باشد شهادت طلب نيست , حسين را مي شناختيم به سادگي و صفا و صداقت , اما هيچگاه نتوانستيم او را درك كنيم حتي به اندازه يك لحظه بيايد نگذاريم مشعلي را كه با تمام وجودشان برافروختند پس از آنها به خاموشي گراييده شود و اگر در حياتشان منزلت آنها را ندانستيم پس از شهادتشان پرچمدار راهشان باشيم و شرح زندگي شان را بخوانيم و چراغ راهمان سازيم به توصيه هاي آنان جامه عمل بپوشانيم ولي زمانمان را تنها نگذاريم و نگذاريم پيشكسوتان جهاد و شهادت در روزمرگي زندگي مان به دست فراموشي سپرده شوند.
شهيد حاج حسين دخانچي در 29 مرداد سال 44 در خانواده مذهبي در شهر مقدس قم چشم به جهان گشود نامش را حسين نهادند تا قرباني مولايش حسين شود. از همان اوان كودكي خون حسين در رگهايش تپيده شد و قرار را از او ربوده بود و با وجود سن كمي كه داشت در تظاهرات و راهپيمايي ها و مبارزات زمان شاه شركت مي جست و به پخش اعلاميه هاي حضرت امام (ره ) مي پرداخت و در اين اثنا چندين نوبت هم دستگير شد بعد از پيروزي انقلاب وارد بسيج و سپاه شد و در سيزده سالگي به آموزش سلاح پرداخت پس از آن به جبهه رفت و موفق به ادامه تحصيل نشد و درس را تا مقطع سوم راهنمايي ادامه داد . در نوزده سالگي يعني در سال 63 عمليات آبي خاكي در ناحيه شرق دجله عمليات بدر حضور يافت و در بيست و چهارم اسفند ماه آن سال به درجه جانبازي از ناحيه نخاع نايل آمد و از ناحيه گردن قطع نخاع شد و سخت زمين گير شد و او عاشقانه تحمل درد مي كرد گويا خدا مي خواست حسين بماند تا سند زنده جنگ باشد و اگر رفتنش را از او گرفتند در وادي سلوك پيش تازش كنند دوران اوليه مجروحيت را در آسايشگاه امام خميني تهران گذراند در آن جا به تشويق چند تن از دوستان به ادامه تحصيل پرداخت و موفق به كسب ديپلم شد. سپس به قم آمد و در رشته مترجمي زبان پذيرفته شد ولي به دليل كثرت مشكلات از تحصيل انصراف داد بعد از مدتي دچار بيماري سختي شد و تمام بدن را عفونت فراگرفت به گونه اي كه دست و پا و فك به حالت جمع به هم قفل شد پس از آن با مشكلات متعدد در سال 67 به آلمان اعزام شد پس از اعزام به آلمان و رفع عفونتها و انجام چند عمل جراحي براي ادامه درمان عوارض ناشي از قطع نخاع به ايران بازگشت حسين در اين دوران مشغول فراگيري دوره هاي كامپيوتري و نقاشي متحرك شد و روز خود را با كار يا كامپيوتر , خواندن كتابهاي مذهبي , قرآن و مفاتيح و مطالعه روزنامه سپري مي كرد . در سال 72 عازم حج شد و با وجود عدم تحرك و شرايط مشكلي جهت احرام از اين آزمون الهي سربلند برون آمد . سال 76 سرآغاز ديگري بود اما اين بار نه براي حسين بلكه براي دختري كه زندگي يا حسين را مدال افتخار خود مي كرد حسين كه حسين وار سختيهاي خود را به دوش كشيده بود زينبي را مي طلبيد تا ادامه دهنده رسالتش باشد اما او كه شرايط سخت زندگي با خود را نگاه مي كرد نه عشق همراهي با او را به همسر آينده اش سختي هاي زندگي با خود را يادآور مي شود و همسرش كه به افق ديگري چشم دوخته بود شيريني همراهي با مسافر زخمي كربلا آن چنان كامش را نوازش مي داد كه هر چه او بيشتر مشكلاتش را خاطرنشان مي كرد او آمادگي بيشتري را اعلام مي كرد بالاخره اين پيوند در نيمه راه شهادت با رسالت سينه شد و سنت زيبايي نبوي در سرزمين وحي و نبوت مدينه منوره اجرا شد در اين سالها حسين با شيريني خاصي كه از اتصالش به منبع لايزال الهي سرچشمه مي گرفت بار ديگر صداي پاي دشمن را در صحنه فرهنگي جامعه احساس كرد از اين رو او كه هرگز نمي خواست معامله خالصانه با پروردگارش را حتي با حضور در مقابل دوربينها و پاسخ به مصاحبه ها به آلودگيهاي دنيوي بيالايند و طبقه خود را حضور در مراكز فرهنگي جامعه داشت تا بار ديگر با جسم نيمه جانش تقويت كننده نظام اسلامي باشد او با تمام سختي روي ويلچر مي نشست و مدارس و مراكز ديگر مي رفت و خاطرات ايثار و نثار برادران ملكوتي اش را براي خاكيان به تصوير مي كشيد به راستي او موزه اي از آثار جنگ بود كه در سراسر وجودش نشانه اي از آن روزهاي دفاع مقدس متجلي شده در طليعه همه آثاري كه او از آن روزها با خود به همراه مي كشيد اخلاص بر تارك زيباي او مي درخشيد سرانجام پس از هفده سال انتظار معشوق , كبوتر پر و بال سوخته عاشق , التهاب جان بي قرارش را پايان دادند. بهشت را به او نماياندند و پس از 22 روز بستري بودن در بيمارستان ساسان روز چهارشنبه اول اسفند ماه سال 80 و تحمل سختيهاي بسيار كه براي او شيرين مي نمود به نداي حق پاسخ گفت .
در سالهاي دفاع مقدس , كه حسين از رفتن و حضور در مناطق جنگي محروم شده بود و نمي توانست مانند گذشته در كنار ديگر رزمندگان باشد دلش پر مي زد و روزي به زبان آورد كه دلش مي خواهد ديداري با رزمنده ها داشته باشد و لااقل خاطراتش را زنده كند. من و با برادر او و يكي از دوستان در ميان گذاشتيم كه او را به منطقه ببريم و با هماهنگي سپاه قم به مناطق جنگي غرب عازم شديم . وقتي ايشان با آن وضعيت خاصي كه داشت به ديدار بچه هاي جبهه رفت , از شور و شوق حضور در منطقه جنگي اشك از چشمانش جاري شد و دلش نمي خواست منطقه را ترك كند. باز او از دوستان خواهش مي كرد كه , منطقه جنوب را هم بروند و اين ماموريت حدود 10 روز طول كشيد اصلا از وضعيت خود ناراحت نبود با آن مشكلاتي كه در مناطق جنگي وجود دارد. خيلي خوشحال و راضي كه بار ديگر توانست در چنين جايي چند روزي را سپري كند.
راوي : يكي از دوستان
در سال 1368 مهندس ميرحسين موسوي زمان تحويل سال و عيد به اتفاق هيات همراه به عيادت و ديدار با معلولين جنگ در آسايشگاه مي رود و با يكايك آنها ديدار مي كند وقتي به جانباز حاج حسين دخانچي مي رسد و با او ديدن مي كند متوجه مي شود كه صورتش خيس عرق است و طبيعي نيست وقتي مشكل را سئوال مي كند آن قدر صبور و مقاوم بودند كه اصلا مشكلش را بروز نمي دهد و با آن حالت خاصي كه داشت آن را طبيعي جلوه مي دهد.
ولي هم اتاقي هاي ايشان مي گويند كه بايد درمان دردش در خارج انجام شود و چند سالي است كه بايد براي مداوا به خارج اعزام شود اما هنوز اقدامي نشده است و به آينده موكول مي كنند. در همان سال مهندس ميرحسين موسوي مساله را پيگيري و از مسئول اعزام خارج از كشور سوال مي كند و علت تاخير را جويا مي شود و آنها هم ترتيب اعزام او را يك ماه بعد مي دهند و با تلاش و پيگيري برادرش به كشور آلمان براي مداوا مي روند و تحت درمان قرار مي گيرند.
جانباز حاج حسين دخانچي فردي بودند صبور و راضي و هيچگاه از فرد يا مسئولي انتقاد يا گلايه نمي كرد مدير بنياد جانبازان قم مي گفت : آرزو به دل ماندم كه اين جانباز براي يك بار هم كه شده به من زنگ بزند و درخواستي داشته باشد اما او به هر آنچه داشت قانع و راضي بود.
راوي : سيد اسماعيل عارفي

زندگي خوب بود; نظر و ديدگاهي نو به جنگ




گزارشي از جلسه نقد كتاب « زندگي خوب بود » نوشته آقاي « حسن رحيم پور »
خاطرات جنگ از مردمي ترين گونه هاي ادبي است كه با قلم شاهدان عيني , نوشته مي شود. اساس در اين نوشته ها واقعيت است , يعني آنچه براي نشان دادن افتخارات و قهرماني هاي يك ملت و هم دستمايه ارزشمندي است براي پژوهشهاي تاريخي , مردم شناسي و فرهنگ پژوهي . ما از پنجره اين خاطرات به دنيايي سفر مي كنيم كه ممكن است امروز با فراموشي زمان كوچك و كوچكتر شده باشد , اما خاطرات اين دنيا را با همان بزرگي حقيقي اش به ما نشان مي دهد. كتاب , زندگي خوب بود گوشه اي از آن دنياي بزرگ و پرهياهو را در برابر چشمان ما قرار مي دهد.
مفهوم كشتن انسان بدست انسان يكي از قديمي ترين مفاهيم در تاريخ بشر ادبيات بوده است كه آقاي « حسن رحيم پور » در كتاب زيباي خود به نام زندگي خوب بود به آن پرداخته اند است . بي شك اين كتاب ارزشمند درباره دفاع مظلومانه مردم كشورمان باقي خواهد ماند. اين كتاب جز كتابهايي است كه در عرصه كتب دفاع مقدس در مقايسه با ساير كارها از يك ديدگاه نو به جنگ نگاه مي كند و اگر ما جنگ را به يك كتاب قطور و پرصفحه تشبيه كنيم سراغ صفحاتي رفته كه كمتر مورد عنايت واقع شده و از اين زاويه نگاه كرده است .
نويسنده كتاب منصفانه جنبه هاي مقدس قهرمانان و آرمان والاي آنها را پر رنگ به تصوير كشيده است . از جنبه هاي شعاري كتاب كه بگذريم , الحق مي توان ادعا كرد كه در اين كار موفق هم بوده است . گر چه همچنانكه از نام كتاب و محتويات آن برمي آيد , كتاب لايه لايه است و مفاهيم زيادي را به خواننده القا مي كند. مثلا در جايي از كتاب گوينده خاطرات در خواب مي بيند كه در بلمي از خون شناور است و رو به بالا مي رود و از دهانه كوه , آتش فوران مي كند و جماعتي بي سر نوحه مي خوانند كه اگر سر را مركز عقل و تصميم بدانيم و انقلاب اسلامي را حركتي در مقابل عقل گرايي مطلق غرب كه دين و سنت را از زندگي خود حذف و عقل محدود انسان را جايگزين جهاني نامحدود كرده و با تمام توان به مقابله با نظر مخالف خود ايستاده است , فوران خون به سوي بالا و آسمان مي تواند هزينه حفظ ارزشهاي مقدس والا باشد. با منفجر شدن كوه و فوران خون و اعضا بدن آدميان , در محيطي هراسناك و وهم انگيز و سقوط آنها در چاهي ژرف لايه ديگري است كه خواننده برداشت مي كند و نشان مي دهد كه نويسنده به رستگاري انسان بدبين است و آدمي را از دست رفته مي داند.
كتاب را نه در خاطرات بلكه در روياهاي نويسنده بايد جستجو كرد. شايد نويسنده به دلائلي دچار خودسانسوري و جامعه سانسوري شده است . در جايي از كتاب پلاك به تسبيح كه مخصوص دعا و ذكر است تشبيه مي شود و همچنين لغزنده بودن آن حاكي از بي ثباتي و سردي آن , بي روحي و مرگي را القا مي كند آن را در دست مي فشارد ـ فايده ندارد گرم نمي شود گوئي دعا هم خنثي و بي اثر شده است .
نويسنده كتاب « زندگي خوب بود » موفق شده تصوير درستي از مكان (بيمارستان صحرايي ) را به ذهن خواننده منتقل كند. در اين نوع نگارش ـ كه بعضا رگه هاي داستاني و خيال پردازي در آن وجود دارد , ـ ابهاماتي وجود دارد كه در واقعيت حادثه و موضوع خاطره موجب سردرگمي خواننده كتاب شده و در خاطرات بعدي نويسنده موجبات تشكيك را فراهم مي سازد. نويسنده كتاب با سبكهاي گوناگون نويسندگي آشنا و از آنها بهره وافر برده است بدون اينكه از كسي تقليد كرده باشد.
يكي ديگر از جنبه هاي مثبت كتاب , قهرمانان خداپرست آن است . كاكو همچنانكه ناگهاني وارد داستان مي شود و عارفانه در جنگ شركت مي كند. در وسط كتاب از آن خارج و ناپديد مي گردد. او مي تواند نمونه تيپ شهداي گمنام باشد. گويش داستان از زبان اول شخص با بياني شيوا موزون و آهنگي محزون آغاز مي گردد كه اين بر واقعيت نمايي كتاب افزوده است .
در اين كتاب شخصيتها بخوبي قابل فهم مي باشند و از پيچيدگي تهي اند و به آساني مي توان آنها را حس كرد و در اجتماع ديد. مهمترين و بهترين و به عبارتي عصاره كتاب گنجاندن سير تحول يك انسان در متن كار , از آغاز تا پايان مي باشد. نه تحولي كه به يكباره با ديدن صحنه اي از ايثار رزمنده اي و يا ديدن يك خواب روياگونه بدست آيد. بلكه اين دگرگوني ماهرانه توسط نويسنده حاصل مي شود و دير باورترين آدمها نيز آن را باور مي كنند. نثر ساده و روان و حجم متعادل آن از ديگر مزيتهاي كار است چرا كه نسل سوم انقلاب , اكثريتشان از كتاب هاي قطور و پيچيده گريزانند و به آسان فهمي و زودفهمي عادت كرده اند.
نويسنده از نسل اول انقلاب كه بار اصلي جنگ را بر شانه هاي زخمي خود كشيدند يادي نكرده است و اين موجب شگفتي است كه چرا در مورد دفاع مقدس صحبت شده اما از نقش آفرينان اصلي آن سخني به ميان نيامده است شخصيتهاي اثر كه به جبهه آمده اند همگي از جنگ گريزان هستند و به اجبار به آن منطقه آمده اند و دغدغه آنان تنها زنده ماندن و سالم برگشتن به ديار خود است نه انجام تكليف ديني و ميهني .
نكته ديگر اينكه فضاي حاكم بر اثر , مادي است و از معنويت هاي بسيار بالايي كه در جبهه ها حاكم بود , هيچ خبري نيست و گاهي از وقايع جبهه نتايج نادرستي گرفته مي شود. در مجموع خواننده با خواندن كتاب از آن لذت مي برد و احساس مي كند چيزي به اطلاعات او اضافه شده است و از لحاظ محتوا , كتاب قابل دفاعي است .
برگرفته از جلسه نقد كتاب دفاع مقدس
تهيه و تنظيم : « فيروزه محمدحسيني »