روزنامه جمهوري اسلامي 13/12/1381 صفحه جبهه و جنگ

نديده ايم , نشنيده ايم
عبور از سيم خاردار

يادها و يادمانها
حجله خوبان
گريه در شب عروسي

* خدا رحمان را رحمت كند
نديده ايم , نشنيده ايم
عبور از سيم خاردار


ث در عمليات كربلاي 5 من و چند نفر از دوستانم ماموريت داشتيم كه جلو برويم و پشت شهر دو عيجي خودروهاي دشمن را بزنيم . همين كار را كرديم . اما پس از زدن چند خودرو مجبور شديم عقب نشيني كنيم . در همين حين عراقي ها ما را محاصره كردند. راه فرار نداشتيم . يكي از بچه ها داوطلب شد كه به صورت درازكش روي سيم بخوابد و بقيه از روي او رد بشوند تا حداقل يك نفر نجات پيدا كند و موقعيت ما را به لشكر اطلاع بدهد. با هم مشورت مي كرديم كه يك آر پي جي يازده عراقي به پاي درخت خرمايي خورد. درخت خرما هم روي سيم افتاده و همه مانجات پيدا كرديم .
راوي : محمد حرمتي ـ گردان ثارالله لشكر : 33 المهدي (عج ) ـ فارس

يادها و يادمانها


به منظور تجليل از مقام شامخ 55 تن از شهداي روستاي « تركالكي » حومه گتوند خوزستان و انتقال و ترويج فرهنگ شهيد و شهادت به نسل آينده , يادواره اي به همت مسوولين سپاه پاسداران , بسيج روستاي تركالكي روز پنج شنبه مورخه 81,12,15 ساعت 14,30 بعد از ظهر جنب مسجد سيدالشهدا(ع ) برگزار مي گردد.
همچنين مراسم دعاي كميل نيز همان شب بعد از نماز مغرب و عشا در گلزار شهدا برگزار خواهد شد.
ستاد يادواره شهداي تركالكي با صدور اطلاعيه اي از مردم و مسوولين جهت شركت در اين يادواره دعوت بعمل آورده است .

حجله خوبان
گريه در شب عروسي


سال 1358 بود و ما در چوبار زندگي مي كرديم . روزي يكي از همسايه ها كه با ننه طاهره دوست بود , آمد خانه ما و به مادرم گفت : « ننه طاهره براي پسرخوانده اش كه پاسدار است , دنبال دختري نجيب و مومن مي گردد. من هم دختر شما را معرفي كرده ام , اگر موافقيد بيايند خواستگاري . »
مادرم جواب داد : « اشكالي ندارد بيايند از نزديك همديگر را ببينيم ... »
چند روز بعد حميد با مادر خوانده اش ننه طاهره به خانه ما آمدند. نيم ساعت نشستند. من هم همان طور كه معمول است , چند لحظه اي در اتاق نشستم و همديگر را ديديم . چند روز بعد جواب خواستند. حميد گفته بود جز ننه طاهره و برادرش كسي را ندارد. پدر ومادرش هر دو مرحوم شده بودند. من شرط اولم رضايت مادرم بود و برادرانم , چون پدرم در سال 1352 فوت كرده بود . مادرم حرفي نداشت . حميد خيلي به دلش نشسته بود. مي گفت پيداست مرد زندگي است . برادرهايم هم همين طور. حالت حميد طوري بود كه در برخورد اول خيلي به دل مي نشست . بي تكلف , راحت . وقتي به خانه ما مي آمد , با خود شور و حال مي آورد فضا را دلنشين مي كرد. نديدم كسي در كنار او معذب باشد.
با آن كه باوقار بود , اما محجوب و سر به زير نبود. مادرم مي گفت تو اين يكي دو جلسه طوري رفتار كرده كه انگار سال هاست مي شناسيمش . شوخي هايش مخصوصا خيلي شيرين و به جا بود. به قول همسايه مان آدم كنار حميد باشد , پير نمي شود. من هميشه دلم مي خواست شوهرم آدم مومن و متديني باشد. شرط اولم هم براي خواستگاري اين بود كه اهل نماز و روزه باشد. باقي مسائل و ماديات اصلا برايم مهم نبود. اين كه حميد مثلا خانه دارد يا نه , وضع زندگي اش چطور است , درآمدش چقدر است , براي من اصل نبود. شكر خدا حميد از نظر ديني و ايمان كم نداشت . البته شرط حميد هم براي دختر موردنظرش همين بود.
از خواهر ناتني اش شنيدم كه دليل رضايت حميد با اين وصلت باحجاب بودن من و پاكي و عفتي بود كه در من ديده بود و اين كه مثل او معتقد به انقلاب و ولايت فقيه و شيفته امام رحمت الله بودم . حميد هم دنبال ماديات نبود , در صورتي كه اگر مي خواست , مي توانست با دخترهاي پولدار ازدواج كند. البته وضع ما بد نبود. پدرم قالي باف بود و ما هم پس از فوتش كار او را دنبال و زندگي مان را اداره مي كرديم . حميد نه به خانه و زندگي ما كار داشت نه با جهيزيه و اين جور چيزهالله
مراسم خواستگاري با حضور حميد , ننه طاهره و برادر حميد و خانواده خودم انجام و قرار خريد گذاشته شد. مهريه هم (هفتاد و پنج هزار تومان ) وجه نقد تعيين شد. جالب اين كه وقتي مهريه تعيين مي كردند , مادرم مي گفت كافي است و حميد آقا چانه مي زد كه نه , بايد بيشتر باشد و بيشترين رقم را هم پيشنهاد كرد. خريد ما يك دست آينه و شمعدان بود و حلقه ازدواج . هم من هم حميد به كمترين چيزها راضي بوديم . مهمترين چيز براي من خلوص نيت و ديانت حميد بود و بس .
مراسم عقد و عروسي ما در چوبار سه روز مانده به ماه مبارك رمضان انجام شد. تعدادي از دوستان و همكاران و جمعي از اقوام در مراسم ساده ما شركت داشتند. طي مراسم عقد حميد مرتب قرآن مي خواند وگريه مي كرد. همه تعجب كرده بودند و برايشان سئوال بود كه مگر كسي شب عروسي گريه مي كند نمي دانستند گريه حميد براي چيست گريه او به مجلس حال و هوايي روحاني بخشيده بود و همين باعث شد كسي به خود اجازه بزن و بكوب ندهد.
راوي : خواهر فاطمه حسني سعدي
همسر سردار شهيد « حميد ايرانمنش »

خدا رحمان را رحمت كند




خاطره اي خواندني از درياي دلاوري رزمندگان نيروي دريايي ارتش
اشاره : در راستاي حفظ و انتشار خاطرات و پيامهاي دريادلان نيروي دريايي كه در دوران دفاع مقدس افتخارات عظيم و بزرگي را رقم زدند , خاطره اي تلخ اما پرمعنا را از يكي از دريادلان عاشق و جانباز تهيه كرده ايم كه توجه شما خوانندگان عزيز را به آن جلب مي كنيم :

فردين كاكاوندي , 36 ساله از تهران , متولد سال 1345 است در سال 1362 با تخصص راه و عمليات در منطقه دوم دريايي بوشهر و در ناوچه موشك انداز شمشير مشغول به خدمت مي شود. در بحبوحه جنگ تحميلي عراق عليه ايران بعد از طي دو سال از خدمت او در ناوچه شمشير در سال 64 به عنوان راداريست به سكوي نفتي ابوذر اعزام مي گردد. اين موارد مقدمه يادآوري خاطره تلخ اما پر معناي كاكاوند است , خاطره اي كه رعشه و لرزه بر تن و اندام هر ايراني وطن دوست مي افكند , كاكاوند خاطره تلخ خود را چنين آغاز مي كند :

در تاريخ دوم آبان سال 64 راس ساعت 2 بعدازظهر از ايستگاه رادار مرزي خبر رسيد كه پنج فروند هواپيماي جنگنده دشمن به طرف مرزهاي آبي و خليج فارس حمله ور شده اند . حدود 5 دقيقه بعد از اعلام وضعيت قرمز خطر , ناگهان صداي انفجار مهيبي را شنيدم , انفجار در يكي از اسكله هاي نزديك و وابسته به اسكله ابوذر به وقوع پيوست از اين حادثه هراسان و متاثر شدم ولي بعد از گذشت مدت زمان بسيار كوتاه ناگهان انفجار عظيم ديگري در اسكله مركزي ابوذر به وقوع پيوست كه ما در عرشه پروازي آن بوديم يك آن خود را در ارتفاع 5 متري عرشه ديدم بلافاصله به زمين برگشتم و ضربه شديدي به كمرم وارد شد و بعد از آن از روي عرشه از ارتفاع 30 متري به داخل آب دريا افتادم در حالت بي هوشي ناشي از ضربه و انفجار بودم كه سردي آب دريا مرا به هوش آورد , موج ناشي از آب دريا مرا از اسكله دور كرد. به زور شنا مي كردم . خسته شده بودم و ديگر توان روي آب ماندن را نداشتم كه در اين حين امداد غيبي اي مرا از اين مهلكه نجات داد يك قطعه چوب متوسط را در كنار خود ديدم آنرا گرفته و خودم را به آن چسباندم در حدود نيم ساعت توسط اين چوب خدادادي بر روي آب دريا بودم در اطراف خود جنازه هاي تكه تكه شده دوستان و همرزمان خود اين گلهاي پرپر بوستان شهادت را مي ديدم كه توسط امواج سهمگين دريا به اين سو و آن سو مي رفتند و ماهيان مرده و قطعات جدا شده از اسكله و اسكله فروزان كه از انفجار ناشي از موشكها در آتش مي سوخت . در آن موقعيت تنها به خدا توكل كردم و نجات جان خود را از او خواستم كه در اين حين ناگهان يدك كشي را از دور ديدم كه به طرف اسكله مي آمد و جنازه شهدا را جمع مي كرد , فرياد كشيدم و دست خود را به علامت كمك تكان دادم . ناخداي يدك كش مرا ديد , يدك كش را به طرف من هدايت كرد , وقتي كه يدك كش به من رسيد در مجاورت خودم و يدك كش چوب را رها كردم و دست خود را به لاستيك حمايل يدك كش گرفتم از خستگي زياد , ناگهان دستم سر خورد و تا آمدم به خود بجنبم با موج ناشي از يدك كش و مكش موتور به زير يدك كش رفتم , در داخل آب و زير يدك كش جاي تنفس و روي آب آمدن وجود نداشت , از گير كردن بدنم با پره هاي يدك كش در هراس و وحشت بودم كه در اين حين صداي خاموش شدن موتور را شنيدم در يك قدمي مرگ بودم در نفس هاي غيراختياري كه مي كشيدم مقدار زيادي آب دريا كه آغشته با نفت اسكله بود به داخل شش ها و معده ام رفت به زور خودم را از زير يدك كش به بيرون كشيدم كه در اين حين دستم به طنابي خورد و آنرا سفت چسبيدم وقتي به روي آب آمدم كاركنان يدك كش مرا از آب گرفتند و بر روي عرشه يدك كش آوردند. بعد از گذشت مدت كوتاهي حالت تهوع به من دست داد و هر چه از آب و كثافات دريا خورده بودم بالا آوردم بعد از استفراغ براي مدت زمان بسيار كوتاه نفسم در سينه حبس شد. ديگر احساس كردم كه اين نفس , آخرين نفس قبل از مرگ بود ولي به حول و قوه الهي نفس دوباره برگشت و زنده ماندن و زندگي ام از سر گرفته شد. به اطراف خود نگاه مي كردم , و به تلاطم اسكله خميده كه در آتش مي سوخت و به جنازه دوستان همرزمم كه در گوشه اي از عرشه يدك كش به روي آنها تكه پارچه هايي انداخته بودند. و به كف عرشه كه پر از خون شده بود. در اين وانفسا , صحنه ايي توجه مرا به خود جلب كرد , يكي دو نفر از همرزمان خود را ديدم كه بدن سربازي را در بغل گرفته اند و با او نجوا مي كنند , ناخودآگاه به سوي آنها كشيده شدم . آري لحظه وصال و لقاالله بود , دوستان گريه مي كردند و به او اميد مي دادند و مي گفتند كه نترسد , و ناراحت نباشد , او نيز نمي ترسيد و ناراحت هم نبود چون خودم با گوش خود شنيدم كه در آخرين لحظات قبل از شهادتش گفت : حيف كه يك جان دارم , اگر صد جان هم داشتم فداي خليج فارس كشور اسلامي ام مي كردم . آن حادثه تلخ گذشت اما تمام فكر و حواس من به آخرين حرف آن سرباز دلير و شجاع بود كه با چنين قدرت و روحيه بالايي عاشقانه شهيد شد , تا اينكه بعد از گذشت چند روز از پايان آن خاطره تلخ , در بيمارستان بوشهر , سربازي از سربازان مستقر در اسكله بغل تخت من خوابيده بود كه وقتي صحبت آن سرباز شهيد شد گفت : رحمان فلاحتي به وطن خود و به خليج فارس عشق مي ورزيد , يادم مي آيد وقتي كه اخبارگوي تلويزيون برخي كشورهاي هم جوار , در اخبار خود به جاي گفتن خليج فارس , خليج عربي را بر زبان مي راندند , بسيار متاثر و ناراحت مي شد و مي گفت : اينها حقده حقارت دارند از چندين هزار سال قبل اين خليج به نام فارس بوده است , اينها همه از حس خودبزرگ بيني و حقارت است ; آري او راست مي گفت , چون اين حقارتها و خودبزرگ بيني ها بود كه دشمن بعثي هشت سال جنگ خانمانسوز را عليه ملت مظلوم و بزرگ ايران اسلامي تحميل كرد. سرباز بعد از مكثي كوتاه آهي كشيد و گفت : خدا رحمان را رحمت كند.
تهيه و تنظيم : سيد جلال موسوي
با تشكر از روابط عمومي نيروي دريايي ارتش