نهمين كنگره سراسري شعر و قصه طلاب , بعد از وقفه دو
ساله , در سال عزت و افتخار حسيني در جوار كريمه
اهل بيت (س ) و ايام مبارك غدير برگزار مي شود. فراخوان
كنگره به تمام نقاط فرستاده شده است و استقبال فوق العاده و
بي نظير هنرمندان حوزي دلگرم كننده است . ارسال بيش از
سيصد اثر از سوي شاعران و نويسندگان حوزوي در طول نه
دوره كنگره بي سابقه است .
شعر و قصه , دو هنر كهن اسلامي ; با نامداراني چون
فردوسي , دعبل , فرزدق , مولانا , حافظ , نظامي , بيدل و شهريار
كه هر يك , ستيغي از اين كوه استوار را به نام خود علم زده اند و
همه به نام « نبي و ولي » گفته اند.
اين جا همدلي حرف اول را مي زند , همه اثر فرستاده اند و
همه آثار آيينه آييني هستند كه پيشوايانش « امرا الكلام »
بودند.
اين جاشاعران و قصه نويساني حضور دارند كه در ميان
كش و قوسهاي اصحاب كهنه و نو , به مصداق (الذين
يستمعون القول ويتعبون احسنه ) فرم را در خدمت محتواي
توحيدي و ولايي قرار داده اند.
اين جا نهالان ارجمند و آفتاب پرست در كنار سروهاي
آزاده كهن وريشه دار و نيش تبرديده , به تمرين آزادگي
سربرافراشته اند , در مصرع ـ مصرع اشعار و خط ـ خط قصه ها
« نام هاي مقدس » چون ستاره مي درخشند , و هركس به زباني :
فارسي , عربي , تركي و... مدح دوست مي گويد; از همه جاي
ايران , كه همه جاي ايران سراي محبان مولا علي (ع ) است .
ث ستاد برگزاري كنگره
تضمين غزل رهبري
جانا ولائي ام كن و آلام ده مرا
با يك اشاره مژده الهام ده مرا
بهر وصال خوددل آرام ده مرا
(حرفي بگوي و از لب خود كام ده مرا)
(ساقي زپا فتاده شدم جام ده مرا)
اي تار و پود و نبودم عيان بيا
دارم به سينه از غم هجرت فعان بيا
ديگر نمانده طاقت و تاب و توان بيا
(فرسود دل زمشغله جسم و جان بيا)
(بستان زخود فراغت ايام ده مرا)
از ديدگان من رخ زيبا نهان مكن
بر تير غمزه سينه زارم نشان مكن
اين هجر را هميشگي و جاودان مكن
(رزق مرا حواله به نامحرمان مكن )
(از دست خويش باده گلفام ده مرا)
مهر رخي مرام مرا تازه ميكند
باد صبا سلام مرا تازه ميكند
با ياد تو پيام مرا تازه ميكند
(بوي گلي مشام مرا تازه ميكند)
(اي گلعذار بوسه به پيغام ده مرا)
يكدم دلم دگر سوي هيچ آب و گل نرفت
رودي چو اشك جاري من متصل نرفت
غوغاي عشقت از دل پرمنفعل نرفت
(عمرم برفت و حسرت مستي زدل نرفت )
(عمري دگر زمعجزه جام ده مرا)
اي دل لبي به لعل لب ماه رو بزن
شانه به چين پرخم او موبمو بزن
پيوسته جام خالي خود بر سبو بزن
(اي عشق شعله بر دل پر آرزو بزن )
(چندي رهايي از هوس خام ده مرا)
بنما تلطفي دگر اي يار بي نظير
يكدم نظاره كن بمن مضطر و فقير
دائم اميد وصل تو در صفحه ضمير
(جانم بگير و جام مي از دست من مگير)
(اي مدعي هر آنچه دهي نام ده مرا)
روزي كه تير غصه بر اين سينه ام رسيد
مرغ شكسته بال دلم از قفس پريد
اندر ميان لشگر غم مانده ام وحيد
(مرغ دلم بياد رفيقان به خون تپيد)
(يا رب اميد رستن از اين دام ده مرا)
آمد نسيم عشق و دلم شد شكوفه زار
اين نغمه را سرود چو بلبل به شاخسار
گفتا « بشير » چشمه لطف است بذل يار
(بشكفت غنچه دلم اي باد نوبهار)
(خندان دلي بسان « امين » وام ده مرا)
ث حجت الاسلام سيد بشير حسيني
بسمه العزيز
ث به مهدي موعود منتظر (عج )
ث جعفر جعفري
آير يليقدان يانميشام ايستكلي ياريم هاردادير
سولموشام گل تك خزاندان , بس بهاريم هاردادير
گوزلريم , جانيم , اولا قربان او شهلا گوزلره
قالدي يولدا گوزلريم , گويچك با خاريم هاردادير
آي لار , ايللر , آيريليقدان , آغلارام يعقوب تك
بيردين يوخ بس منيم يوسف عذاريم هاردادير
كونلوسي محنت سيخو بدي , طاقتيم الدن گيدوب
هجر اودوندا ياندي جانيم , غمگساريم هاردادير
دوشموشم چوللرده , آختار رام اوني مجنون كيمي
بيلمورم آيا منيم نازلي نگاريم هاردادير
كولگه سينده ايستيرم محنت اليندن دينجلم
گوزلريم يولاردا قالدي سايه ساريم هاردادير
يوخ قرار الده , ايشيق گوزده , اوركده صبر و تاب
قالموشام حيران , منيم صبر و قراريم هاردادير
گل تجلي ايله تا عشق آيه سي تفسير اولا
عاشقم من سويلرم پيوسته , ياريم هاردادير
صبحدن شامه يانار « جعفر » سني گوزلر آقا
يانه يانه سويلير اول شهسواريم هاردادير
يك اتفاق ساده
درست مثل غزل ساده اتفاق افتاد
دوشنبه بود , دم عصر چندم خرداد
... آهان هفدهم سال شصت و تنهايي
سه چار هفته به كنكور بچه اش فرهاد
تمام بابت يك مشت قرص و شربت رفت
تمام خرجي ماه كميته ي امداد
ميان گردي ليوان دوباره حلش كرد
و باز نوبت داروي مادرش را داد
سه ترم پيش پدر مرد ترم سختي بود
رياضي 3 و فيزيك و جبر را افتاد
و حال مادر او... نه خدالله زبانم لال
دوباره قصد سفر كرده است اي بيداد
و رفت مادر او رفت مثل پروانه
به شب نشيني يك شمع آشنا در باد
درست مثل غزل ساده اتفاق افتاد :
دوشنبه بود , ... دم عصر... مادري جان داد
ث حامد عسگري
آفتاب شهر ايمان
ث محمد عيسي رحيمي ـ افغانستان
مژده بادا رهبر نيكو سير
از صدف آمد برون , گويا گةهر
آفتاب شهر ايمان آمده
نور حق از هر طرف شد جلوه گر
از صفاي مولد بنت اسد
غرق شادي گشته هر كوه و كمر
وانهد بر آستانش جملگي
تاج فخر و شاهبازي را ز سر ,
تكدرخت سرو گون احمدي
شد شكفته , تاك دين آورده بر
شيرمردي از تبار اهل بيت
« ها , علي بشر; كيف بشر » !
بازگويم نكته اي را از حقوق :
حق مولي برتر از حق پدر.
زائر
ث براي حضرت معصومه (س ) « بانوي آفتاب »
شش گوشه نگاه تو
زائر
كدام چشم
اين همه يكسان نگاه مي كند
بي لب گشودن
تمام خاطره هايم مرور مي شود
بانوي آفتاب
بر دست هاي آفتاب نديده ات
جاي هزار بوسه خورشيد است
ث روشن سليماني
درگير بغض
ث به پيشگاه امام عصر (عج )
ث قنبر علي تابش
اي آخرين ستاره تابيده در زمين
در آسمان شكفته و باليده در زمين
يك لحظه گوش كن سخن سنگ پاره اي
كاز آسمان فتاده و ناليده در زمين
من سالها بدست تو آينه بوده ام
يك لحظه از فروغ تو خالي نبوده ام
كردي ظهور در من و من شعله ور شدم
آينه , نه كه خويشتن آينه گر شدم
گاهي شدم ابوذر و خشمم شراره شد
يك تكه استخوان به كفم ماه پاره شد
ريك روان ز سوز دلم داغ داغ شد
يك باره هر چه ريك به صحرا چراغ شد
گاهي كميل آمد و در من نماز خواند
يارب سرود و هر چه نهان بود راز خواند
سلمان شدم ستاره يثرب مرا گداخت
در آسمان تمام ملايك مرا شناخت
رومي شدم و اژدر نفسم كرخت شد
بر چوب خشك دست كشيدم درخت شد
هر سنگ را كه دست زدم يك ستاره شد
هر خشت را كه سجده نمودم , مناره شد
تبريز را به شمس سپردم كه ني زند
حافظ به سايه سار ني اش جام مي زند
يك روز... هرچه بود سرآمد دريغ و درد
آن اژدهاي هفت سر آمد دريغ و درد
غايب چگونه اي كه جهان غرق نور تو است
خورشيد كوچك آينه اي از حضور تو است
با هم درخت هاي جهان دست داده اند
در محضر تو سبز و بلند ايستاده اند
گلها كه شاد و تازه و مستند يك سره
شب زنده دار روي تو هستند يك سره
بيهوده پيش روي تو ديوار مي زنند
تو را كه بادهاي جهان جار مي زنند
القصيده الرائيه الحسينيه (ع ) « عاشورا عصاره التاريخ »
1 ـ كلما تنظر في تاريخ انبا البشر
او اذا اصغي فوادك من سمير ماسمر
2 ـ لتري فيه كثيرا من عظام الواقعات
دائرات قصد اصبن الناس من خير و شر
3 ـ و لتحكي بفساد و دما سفكت
او سلام و صلاح و عروج و عبر
4 ـ لتري فيه انهزاما لنزاع و فشل
او صمودا و التحاما و نجاه سبحر
5 ـ لتري فيه هجوما و اعتدا ما بقي
منه غير القتل و السبي برعب و شرر
6 ـ فلتعرف دركات رد فيها سبع
اقبل في كل خبث و تولي و كفر
7 ـ وهدي و بينات و رشاد من حكيم
في وجوه المصطفين من عباده قد ظهر
8 ـ سر قول الله اني اعلم ما تجهلون
في طلوع الخمس من آل الكسا قد ضهر
9 ـ و وداد و مواساه و قسط و شرف
ارتقي الناس بها طيب حياه و كبر
10 ـ لتري من كل ما عد عظيم وقعه
سود او بيض صفحه يوم و عبر
11 ـ لو تسير الارض في آفاقها صبح الازل
و تمر كل يوم اثر يوم و اثر
12 ـ لن تري يوماو فيه الكل من خير و شر
و المذبذب بينهم عند اجتماع قد حضر
13 ـ فاذا انت بعاشر يوم من شهر حرام
بعد احدي ثم ستين من الهجره غبر
14 ـ فتري اليوم حديثا قد جري في نينوي
كل حزب منه قوم سارفيه و بدر
15 ـ نهض الحق تمام الوجه في كل الكيان
في تجاه الباطل اذاستهاث و نعر
16 ـ ذروتا الرحمن و الشيطان جا احاربين
من راي الحرب بها الجنه و النار ادكر
همسفر ديده
ث علي اكرم خانه اي ـ ايلام
من همسفر ديده دريايي خويشم
آشفته تر از اين دل شيدايي خويشم
با اينهمه چون گريه پوشيده به خنده
حيرت زده در فكر شكوفايي خويشم
ديريست كه چون شيخ به همراه چراغي
هر لحظه به دنبال شناسايي خويشم
بر من بنمايان كه در اين ظلمت ظالم
راهي برم آنسوي تماشايي خويشم
اي كشتي بي لنگر درياي تلاطم
من همسفر ديده دريايي خويشم
طلوع سرخ
دنيا شنيد آه نيستاني تو را
سرنيزه ديد آئينه گرداني تو را
موج نسيم غمزده حس كرد مو به مو
بر اوج نيزه عمق پريشاني تورا
سنگي كه قلب دخت علي را نشانه رفت
آمد شكست حرمت پيشاني تو را
قومي كه سجده بر بت ابليس برده اند
انكار كرده اند مسلماني تو را
آنها كه گوششان پر از آواز سكه شد
كر مي شدند لهجه قرآني تورا
با اينهمه كسي نتوانست كم كند
يك ذره از تجلي عرفاني تورا
بعد از طلوع سرخ تو اي آفتاب سبز
چشمي نديد مغرب پاياني تورا
ث سيد محمد جواد شرافت
ديده ي غم
ث به آفتاب جماران كه در پگاه غروب كرد
ديري است خشكيده در ما مفهوم چشم انتظاري
عمري است پوسيده در ما مضمون اميدواري
موج هراس آور كوچ ميرانده روح غزل را
خشكانده چشمان غم را سنگيني سوگواري
از دست هامان پريده بوي خوش ياس آمين
از قلب هامان رميده قلب پر از خون جاري
شمشادهامان شكسته گلبرگ هامان دريده
سرو سهي مان خميده از باد تند بهاري
از چشم خون جوش خورشيد صد موج آشفته جاري است
وز دشت تف ديده ي غم آلاله هاي صحاري
برگرد در انتظاريم يك لحظه برگرد اي مرد!
چشمانمان سو بگيرد از واپسين داغداري
فتح اله ذوقي
ث بخت آور
دو غزل از سيد ابوطالب مظفري
بخت آور آمده است پس شيشه يخ زده
ما اين طرح تمام رگ و ريشه يخ زده
او با دو چشم سبز به پرسش كه اي گروه !
يك لقمه از غذاي شما « ميشه » يخ زده
او با نگاه مضطربش منتظر كه كي
« مستر » برآيد آب زده , « نيشه » يخ زده
اين سو گروه هفت خط از هفت سمت خاك
با جيب هاي پر به سر گيشه يخ زده
آن سو ولي قطار عروسان ژنده پوش
بخت آوران همدل و هم پيشه يخ زده
شاعر نشسته در كف او استكان چاي
در پنجه شعر , در سرش انديشه يخ زده
كابل زمستان 80
گلچهره
دلم هواي وطن كرده است و جار زده است
سفر ز روي وطن پرده را كنار زده است
به كوچه هاي پر از خون و خاك شعله ورم
كه سوز آه كه آتش بر اين ديار زده هاس
ث
سراغ خانه گلچهره را به شهر شدم
شبانه گفت : از اين كوچه سار بار زده است
ث
|