قسمت بيستم
حجت الاسلام دكتر علي اكبر كلانتري ارسنجاني
پرستش
هزاران در از خلق بر خود ببندي
گرت باز باشد دري آسماني
مي توان پرستش را مهمترين كمك كار انسان در فرايند
تهذيب و عمده ترين پشتيبان او در طي نمودن مراحل
خودشناسي , خداشناسي و خودسازي و نيل به كمال دانست .
پرستش و نيايش , نه تنها در معرفت دهي انسان و تعميق آگاهي او
موثر است عمل او را نيز جهت و رفتارش را سامان مي بخشد. از
امام صادق (ع ) نقل شده است :
« هيچ حجابي ميان بنده و خداوند متعال , تاريك تر و
وحشتناكتر از نفس و هواي نفس نيست و هيچ سلاحي براي
رودررويي با آن , برنده تر از نياز به درگاه خداوند و خشوع براي او
و گرسنگي و تشنگي در روز و شب زنده داري نيست . پس اگر در
راه مجاهده (با نفس ) بميرد , به شهادت نايل مي گردد و اگر زنده
بماند و استقامت پيشه كند , سرانجام به « رضوان اكبر »
مي رسد . » (39 )
فيلسوف بزرگ اسلامي , شيخ اشراق در بيان نقش عبادت در
تكميل روح و ترقي نفس مي نويسد :
« و از راههاي (كمال نفس ) عبادت مداوم است , همراه با
خواندن قرآن و نماز شب در آن لحظات كه مردم در خوابند و
روزه .... هم چنين بايد در دل شب آيه هايي چند از قرآن بخواند ,
آيه هايي كه صفاي دل و هيجان روح را زياد
مي كند . » (40 )
همانگونه كه ميزان معرفت و شناخت انسان نسبت به خود و
خداوند نيز در چگونگي عبادت موثر است . به عبارت ديگر ميان
شناخت و پرستش , پيوند متقابل برقرار است و از اين رو عبادت ,
به سان شناخت , مراتب و درجات دارد. پايين ترين درجه آن ,
انجام دادن آن است به گونه اي كه باطل نباشد و رفع تكليف كند.
اين نحوه پرستش اگرچه ذمه آدمي را بري مي كند و او را از كيفر
الهي مي رهاند , ولي روح سرگشته انسان به خصوص جوان
جوينده دانش و كمال را ارضا نمي كند.
دانش پژوهي كه موقعيت ممتاز و منحصر به فرد خود را
بازشناخت و با صفاي باطن و انگيزه الهي , در پي تهذيب نفس و
كسب دانش برآمد , و جوهر وجود خود را از كدورتهاي نفساني
پيراسته و به كمالات انساني آراسته نمود و در يك كلام , طريق
پرمخاطره تقرب را پيمود و اذن ورود به جرگه عاشقان و دل
دادگان را دريافت نمود , چنين موجود شريفي , محبوب خود را
عاشقانه مي پرستد و شيفته نيايش او مي گردد. چنان كه در حديث
منسوب به امام صادق (ع ) آمده است : « افضل الناس من عشق
العباده فعانقها » (41 )
« برترين مردم كسي است كه به عبادت عشق ورزد و با آن هم
آغوش گردد. »
چنين پرستشي , كار آزادگان و رهاشدگان از تعلقات و دل
بستگي هاي دنيوي و حتي اخروي است , چنان كه در كلمات عبد
برگزيده خدا , علي (ع ) آمده است : « گروهي خدا را به رغبت
(رسيدن به بهشت ) پرستيدند , اين عبادت تاجران است و گروهي
خدا را به خاطر ترس (از كيفر او) پرستيدند , اين عبادت بردگان
است , و گروهي او را به انگيزه شكر و سپاسگزاري پرستيدند , اين
عبادت آزادگان است . » (42 )
فاش گويم واز گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
كه در اين دامگه حادثه چون افتادم
بهره نقدي كه آزادگان از پرستش و نيايش خود مي برند ,
كاستن تدريجي از دوري ها و تقرب روز افزون به محبوب و در
نهايت فاني شدن در او مي باشد.
از نزديكت نشان مي دهند و برتر از آني ,
و از دورت مي پندارند و نزديك تر از جاني ,
ندانم كه درجاني يا خودجاني ,
جان را زندگي مي بايد
توآني !(43 )
در ميان اسباب و مقدمات , آن چه بيش از همه , دست يابي
به اين مرتبه عالي از پرستش را ممكن مي سازد , توجه و حضور
قلب در انجام آن است . يكي از عالمان وارسته در بيان اهميت
اين عنصر در نماز مي گويد :
« در نماز , براي هر عضوي از اعضاي بدن , وظيفه اي است ,
براي چشم , گوش , كف دست ها , سرزانو , كمر و حتي نوك
انگشت ها , براي همه , وظيفه و حكمي است . و بالاتر از همه , مخ و
مغز انسان است كه آن هم بايد خيلي متوجه باشد , بايد متوجه
باشد مقابل چه كسي ايستاده است , مقابل خانه اي ايستاده كه
خانه خدا است , بايد متوجه باشد كه تمامي اعضا از مغز سر تا
نوك پا در عبادت و بندگي و در خضوع و خشوع او باشد , بايد
بفهمد با كسي حرف مي زند كه آفريدگار آسمان و زمين
است ... » (44 )
و از دانشور وارسته ديگري نقل شده كه گفته است : « در نماز
كه مي ايستم مثل اين است كه با خدا شفاهي صحبت مي كنم و با
او رخ به رخ هستم . » (45 )
شاهد آن وقت بيايد كه تو حاضر گردي
مطرب آن گاه بگويد كه تو خاموش كني
و لذتي كه از ناحيه چنين عبادتي حاصل ميشود , بالاترين
لذت ها است , و همه غم و اندودها را تحت الشعاع قرار مي دهد ,
و دارنده چنين مقامي , به چيزي جز تحصيل رضاي محبوب
نمي انديشد.
در روايات مي خوانيم : روزي موسي (ع ) هنگام مناجات با
خداوند عرض كرد : خدايا محبوب ترين بنده ات را كه بيش از همه
تو را عبادت مي كند , به من نشان ده !
خداوند به او وحي كرد : اي موسي ! به فلان روستا در كنار
دريا رو , محبوب ترين بنده مرا آن جا خواهي يافت . موسي (ع ) به
آن روستا رفت و به جست و جو پرداخت و سرانجام او را يافت ,
مردي بود به شدت بيمار ولي در همان حال , خدا را شكر مي كرد
و تسبيح مي گفت . موسي (ع ) از جبرئيل پرسيد : آن مردي كه
خداوند او را به عنوان محبوب ترين مرد معرفي كرده كيست
جبرئيل گفت : همين مرد بيمار است كه مي بيني . موسي (ع )
گفت : من تصور مي كردم آن مرد پيوسته در حال نماز و روزه
است . جبرئيل گفت : اين مرد در پيشگاه خدا محبوب تر و عابدتر
از كسي است كه پيوسته به نماز و روزه اشتغال دارد.
اينك من فرمان مي دهم چشمانش كور گردد , ببين او در اين
هنگام چه مي گويد : جبرئيل اشاره به آن مرد كرد و چشمان او از
كاسه سرش بيرون زد!
در اين هنگام , موسي (ع ) نه تنها بي تابي و اظهار ناراحتي يي
از آن مرد نديد , بلكه متوجه شد به خدا اين گونه مي گويد :
پروردگارا! مرا آن گونه كه خواستي با دادن دو چشم بهره مند
ساختي و اينك به خواست خودت آن ها را از من گرفتي , اي بسيار
نيكو بخش و اي بسيار عطا كننده !
موسي به آن مرد گفت : من شخصي هستم مستجاب الدعوه ,
اگر بخواهي برايت دعا مي كنم تا از نابينايي و از همه بيماريهايت
نجات يابي !
آن مرد در پاسخ گفت : من رضاي خدا را مي خواهم , آن چه را
كه او برايم بخواهد و انتخاب كند , برايم محبوب تر از انتخاب
خودم هست . موسي گفت : شنيدم به خدا عرض مي كردي « اي
بسيار نيكو بخش و اي بسيار عطا كننده » , خداوند چه نيكي و
عطايي به تو رسانده است آن مرد گفت : نيكي و عطاي بسيار
خداوند به من اين است كه در اين روستا , هيچ كس جز من نيست
كه خدا را پرستش كند! موسي در حالي كه شگفت زده شده بود
گفت : اين مرد , عابدترين فرد دنيا است . (46 ) »
پاورقي :
39 ـ فيض كاشاني , محجه البيضا , ج 8 , ص 170
40 ـ سهروردي , التلويحات , ص 114 ـ 113
41 ـ ابوالفضل طبرسي , مشكاه الانوار , ص 203
42 ـ سيد رضي , نهج البلاغه , ص 510 , حكمت 237
43 ـ خواجه عبدالله انصاري , مناجات , ص 70
44 ـ رضا استادي آينيه صدق و صفا , ص 11 , به نقل از مرحوم آيه
الله شيخ محمد علي اراكي
45 ـ رضا استادي آينيه صدق و صفا , ص 70 , به نقل از مرحوم
آيه الله سيد محمد تقي خوانساري
46 ـ عباس قمي , سفينه البحار , ج 1 , ص 525 ـ524
|
و نفس و ماسويها. فالهمها فجورها و تقويها.
قسم بجان بشر و قسم بخداوندي كه آنرا كامل و موزون آفريد و
نيك و بدش را به وي الهام كرد . (سوره 91 , آيه 7 و 8 )
بشر بفطرت انساني خود بدون مربي و معلم , اصول اوليه
خوبيها و بديها را درك ميكند و طبعا مايل است بخوبيها بگرايد و
از بديها اجتناب نمايد. اين تشخيص فطري كه ناشي از هدايت
تكويني خداوند است در قرآن شريف به الهام الهي تعبير شده
است .
عن ابي عبدالله (ع ) قال « فالهمها فجورها و تقوبها » قال بين
لهاماتاتي و ماتترك .
امام صادق (ع ) در تفسير اين آيه فرموده است : خداوند بر بشر
آشكار فرموده آنرا كه خوبست و بايد عملي كند و آنرا كه بد است
و بايد ترك نمايد.
و هديناه النجدين .
ما بشر را به خير و شرش هدايت نموديم . (سوره 90 , آيه
10 )
الحديث : روايات تربيتي
عن حمزه بن محمد عن ابي عبدالله (ع ) قال سالته عن قول الله
عزوجل : « و هديناه النجدين » قال : نجد الخير و الشر.
حضرت امام صادق (ع ) در تفسير نجدين فرموده است : مراد
خير و شر است .
از اينكه خداوند هدايت خير و شر را در مقام بيان ساختمان
بدن انسان و پس از ذكر نعمت چشم و زبان و لب آورده است
استفاده ميشود كه درك خير و شر فطري و جز ساختمان انسان
است :
الم نجعل له عينين و لسانا و شفتين و هديناه النجدين
از اين چند آيه و حديث و همچنين آيات و احاديث ديگري
كه در اين باب آمده اين نتيجه بدست ميآيد كه اسلام نيروي دراكه
خير و شر را در بشر فطري و جز خلقت او ميداند. ولي بايد توجه
داشت كه درك تمام نيكيها و بديهاي فطري انسان نيست و اگر
چنين بود بعث رسل و قيام پيامبران الهي ضرورت نميداشت .
بايد گفت درك خوبيها و بديهاي اولي و به تعبير ديگر امهات
فضائل و امهات رذائل فطري بشر است ولي نيكيها و بديهاي
بسياري است كه بشر بالفطره درك نميكند و احتياج به معلم دارد.
و بعبارت روشنتر بايد گفت يك دسته از كارها است كه براي
سعادت آدمي ضروريست و دسته ديگري از كارها است كه مضر
به سعادت و كمال انسانست , دسته اول را خوب و دسته دوم را بد
ميناميم .
(الحديث , ج 3 , ص 345 و 346 )
|
پسرانت چه شدند
|
پس از شهادت علي ـ عليه السلام ـ و تسلط مطلق معاويه بن ابي
سفيان بر خلافت اسلامي , خواه و ناخواه , برخوردهايي ميان او و ياران
صميمي علي « ع » واقع مي شد. همه كوشش معاويه اين بود تا از آنها
اعتراف بگيرد كه از دوستي و پيروي علي سودي كه نبرده اند. سهل
است همه چيز خود را در اين راه نيز باخته اند. سعي داشت يك اظهار
ندامت و پشيماني از يكي از آنها با گوش خود بشنود , اما اين آرزوي
معاويه هرگز عملي نشد. پيروان علي بعد از شهادت آن حضرت , بيشتر
واقف به عظمت و شخصيت او شدند. از اين رو بيش از آنكه در حال
حياتش فداكاري مي كردند , براي دوستي او و براي راه و روش او و
زنده نگهداشتن مكتب او. جرئت و جسارت و صراحت به خرج
مي دادند. گاهي كار به جايي مي كشيد كه نتيجه اقدام معاويه معكوس
مي شد و خودش و نزديكانش تحت تاثير احساسات و عقائد پيروان
مكتب علي قرار مي گرفتند.
يكي از پيروان مخلص و فداكار و با بصيرت علي , عدي پسرحاتم
بود. عدي در راس قبيله بزرگ طي قرار داشت . او چندين پسر داشت .
خودش و پسرانش و قبيله اش سرباز فداكار علي بودند. سه نفر از
پسرانش به نام « طرفه » و « طريف » و « طارف » در صفين در ركاب
علي شهيد شدند.
پس از سالها كه از جريان صفين گذشت و علي ـ عليه السلام ـ به
شهادت رسيد , و معاويه خليفه شد , تصادفات روزگار عدي بن حاتم را
با معاويه مواجه كرد.
معاويه براي آنكه خاطره تلخي براي عدي تجديد كند و از او
اقرار و اعتراف بگيرد كه از پيروي علي چه زيان بزرگي ديده است به
او گفت : « اين الطرفات » ـ پسرانت : « طرفه » و « طريف » و « طارف »
چه شدند
« در صفين , پيشاپيش علي بن ابيطالب , شهيد شدند. »
« علي انصاف را در باره تو رعايت نكرد. »
« چرا » .
« چون پسران تو را جلو انداخت و به كشتن داد , و پسران خودش را در
پشت جبهه محفوظ نگاه داشت . »
« من انصاف را در باره علي رعايت نكردم . »
« چرا »
« براي اينكه او كشته شد و من زنده مانده ام , مي بايست جان خود را
در زمان حيات او فدايش مي كردم . »
معاويه ديد منظورش عملي نشد. از طرفي خيلي مايل بود
اوصاف و حالات علي را از كساني كه مدتها با او از نزديك به سر
برده اند و شب و روز با او بوده اند بشنود. از عدي خواهش كرد , اوصاف
علي را همچنانكه از نزديك ديده است برايش بيان كند. عدي
گفت :
« معذورم بدار. »
« حتما بايد برايم تعريف كني . »
« به خدا قسم , علي بسيار دورانديش و نيرومند بود. به عدالت سخن
مي گفت و با قاطعيت فيصله مي داد. علم و حكمت از اطرافش
مي جوشيد. از زرق و برق دنيا متنفر و با شب و تنهايي شب مانوس
بود. زياد اشك مي ريخت و بسيار فكر مي كرد. در خلوتها از نفس خود
حساب مي كشيد و بر گذشته دست ندامت مي سود. لباس كوتاه و
زندگي فقيرانه را مي پسنديد.
در ميان ما كه بود مانند يكي از ما بود. اگر چيزي از او مي خواستيم
مي پذيرفت و اگر به حضورش مي رفتيم ما را نزديك خود مي برد و از
ما فاصله نمي گرفت . با اين همه آن قدر با هيبت بود كه در حضورش
جرئت تكلم نداشتيم , و آن قدر عظمت داشت كه نمي توانستيم به او
خيره شويم . وقتي كه لبخند مي زد دندانهايش مانند يك رشته
مرواريد آشكار مي شد. اهل ديانت و تقوا را احترام مي كرد و نسبت به
بينوايان مهر مي ورزيد. نه نيرومند از او بيم ستم داشت و نه ناتوان از
عدالتش نوميد بود.
به خدا سوگند يك شب به چشم خود ديدم در محراب عبادت
ايستاده بودـ در وقتي كه تاريكي شب همه جا را فرا گرفته بود ـ
اشكهايش بر چهره و ريشش مي غلطيد , مانند مارگزيده به خود
مي پيچيد و مانند مصيبت ديده مي گريست .
« مثل اين است كه الان آوازش را مي شنوم . او خطاب به دنيا
مي گفت : « اي دنيا متعرض من شده اي و به من رو آورده اي برو
ديگري را بفريب , (يا هرگز فرصتي اين چنين تو را نرسد) تو را سه
طلاقه كرده ام و رجوعي در كار نيست , خوشي تو ناچيز و اهميتت
اندك است . آه آه از توشه اندك و سفر دور و مونس كم . »
سخن عدي كه به اينجا رسيد , اشك معاويه بي اختيار فرو ريخت .
با آستين خويش اشكهاي خود را خشك كرد و گفت :
« خدا رحمت كند ابوالحسن را , همين طور بود كه گفتي . اكنون بگو
ببينم حالت تو در فراق او چگونه است »
« شبيه حالت مادري كه عزيزش را در دامنش سربريده باشند. »
« آيا هيچ فراموشش مي كني »
« آيا روزگار مي گذارد فراموشش كنم » (داستان راستان , متفكر
شهيد استاد مرتضي مطهري )
| |