نماز اول وقت
يكي از بزرگان علم اخلاق مي گفت : « من هرچه در زندگي دارم
از نماز اول وقت است و بس . » به نظر من اين يك واقعيت است و
هيچ شك و ترديدي در آن راه ندارد. اصلا چرا راهمان را دور
مي كنيم . همين شهداي ما! مگر ما معتقد نيستيم كه بالاترين درجه
انسانيت به شهادت ختم مي شود. خب , يكي از اسبابي كه انسان را
به بالاترين درجه انسانيت مي رساند بجا آوردن نماز در اول وقت
آن است .
شهداي ما چون آقا و مولايشان حضرت امام حسين (ع ) نماز
اول وقت را به همه چيز ترجيح داده و به هيچ مسئله و بهانه اي
اجازه نمي دادند در اين هدفشان خلل ايجاد كند حتي باران گلوله ها
و تركش ها و...
و اما يكي از آن شهدا كه خاطره اش را برادر « ابراهيم غلامپور »
برايمان روايت كرده : سال 63 قبل از انجام يكي از عملياتها , جهت
شناسايي منطقه به همراه سردار شهيد حجت الله نعيمي به منطقه
هورالعظيم رفتيم . در بين راه به يك آبراه برخورديم كه براي آقا
حجت ناشناخته بود. در مقابل ما سنگر كمين دشمن قرار داشت و
عراقي ها هم نسبت به ما ديد كامل داشتند. وقتي متوجه آقا حجت
شدم ديدم زيرلب چيزي زمزمه مي كند. فهميدم مشغول خواندن
آيه و جعلناست . به او گفتم : « عراقي ها ما را ديدند » او گفت : « نه !
آقا ابراهيم , آيه وجعلنا را بخوان , چشمان آنها كور
مي شود. »
آن روز واقعا چشمان عراقي ها كور شد , چون با آنكه ما فقط
20 متر با آنها فاصله داشتيم , ما را نديدند و ما توانستيم به راحتي
به شناسايي خودمان ادامه دهيم و سالم به سنگر كمين خودمان
برگرديم .
وقتي به سنگر كمين رسيديم , آقا حجت سريع وضو گرفت و
براي نماز آماده شد. گفتم : « آقا حجت ! براي نماز خيلي وقت
داريم , اينجا كه نمي شود نماز خواند , صبر كنيد وقتي به عقب رفتيم
نماز بخوانيد. »
او نگاهي به من كرد و گفت : « از كجا اينقدر مطمئن هستي كه به
عقب برمي گرديم . شايد در بين راه اتفاقي برايمان بيفتد. بايد نمازم
را بخوانم . در ضمن هرچه نماز به اول وقت نزديكتر باشد , ثوابش
بيشتر است . »
در مدتي كه بنده به عنوان يك نيرو در خدمت سردار نعيمي
بودم , عينا مشاهده مي كردم كه نمازش , نماز اول وقت است . نماز
شب و نافله هايش هم ترك نمي شد و امنيت زماني و مكاني هم
برايش فرق نمي كرد. برايش مهم اين بود كه نمازش را در اول وقت
آن بجا آورد.
|
پياده آمده بودم پياده خواهم رفت
|
واگويه اي به مناسبت شهادت جانباز شهيد داود حسني
اشاره :
حكايت رفتن و پركشيدن جانبازهاي شيميايي چيز تازه اي
نيست , عده اي آنقدر سرفه مي كنند و ريه هايشان خونابه مي زند تا
درهاي آسمان باز شود و عده اي در بغض سكوت خويش
مي شكفند. شهيد داود حسني يكي از همين جانبازان و
زجركشيده هاي انقلاب است . در سكوت , ريه هايش شيميايي شد ,
در سكوت ايام پس از جنگ را گذراند و در سكوت هم رفت ! اما
تمام آن صد هزار نفري كه در سال 65 به همراه سپاه محمد(ص )
آمده بودند , مي دانستند كه داود حسني آمده بود تا برادر پيرمردش
را بدرقه كند. براي شهادت ... و اين چند سالي كه او زنده بود , همه
آن بچه هاي سپاه محمد(ص ) مي دانستند كه او مانده بود تا
مظلوميت « علي حسني » و فرزند برومندش را در سكوت خود
مخفي كند. راستي ! آيا وقتش نشده كه هياهوي زندگي را با
سكوت سرشار از لحظه هاي پاك پيوند بزنيم » شايد رزمندگان
رامسري ; آنهايي كه صبح يك روز پاييزي آمده بودند تا جنازه
شهيد داود حسني را در « بقعه بي بي سكينه چپرسر » به خاك
بسپارند , مي دانستند كه تمام لحظه هاي پاك را امثال شهيد حسني
يافته اند , لحظه هايي كه در تداوم بغض هاي فروخفته و حرفهاي
ناگفته است .
هميشه پاييز بوي سفر را مي دهد , سبزينه هاي بهار در پس
عبور تقويمي روزها و ماهها به مسافري مي ماند كه نجواي
رفتنش را خش خش برگهاي وجودش به تماشا مي نشيند. پاييز
سالي كه سبزتر از ترانه هاي باران بود , پاييز سال 65 و
عاشقانه هايي كه در سپاه محمد(ص ) ترجمان همه خوبي ها و
صداقتها بود. در آن ماه همه آمده بودند تا در محشري با صور
روح الله (ره ) زمزمه هاي عبور را به گوش همه دنيا برسانند و تو با
پيرمردي آمدي كه سبزترين بهار زندگيش را چند سالي پيش
تقديم همين راه رفته خونبار كرد. آنوقت تو گودالي در پس
« هفت تپه » كندي و در آن خوابيدي . چشمان تو صداي كوچه هاي
پر هياهوي بچه ها را معني كرد. چشمان تو خواب را به عمق
لحظه هاي آگاهي مي برد , و تو با پيرمردي آمدي كه او هم ترانه
عشق را با ساز آمدن و ماندن مي سرود.
تو درون گودال خوابيدي , همه مردم آمدند , دسته دسته
تابوت بر بلنداي دستان آشناي همرزم و دوستانت قرار گرفت .
اينجا كجاست گوشه اي از آنچه كه برايت گفته بودم . همه
مي ايستند و بر پيكر بي جانت نماز مي خوانند و تو هنوز چشمانت
را بسته اي , تا برايت دوباره روزهاي هفت تپه برايت مرور شود.
تو چشمانت را بسته اي تا دوباره كودكان فردا , نوجوان امروز
بيايند و خانه ات را حسينيه كني براي قرآن و پشت پلك هاي تو
بنويسند كه او هم يار قرآني ما بود , همه بلند مي گويند دستان او را
بگذاريد روي سينه اش . تو اما چشمانت را بسته اي . خمپاره
مي آيد و خاك مي پاشد.
علي جان ! تو هم با پسرت رفتي اما تو باز هم چشمانت را
مي بندي ! بلندتر مي گويم تا خانه محقر تو , دستان گمشده در
هياهوي بي خبري مسئولان بگويد , امروز داغ تو آمده است تا در
پس آيه هاي قرآني كه كودكان با سوز معصومانه در « مصباح »
مي خوانند , همنشين شود و تو گريزي بزني به خاطرات پيرمرد و
از غربت خويش بگويي :
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پياده آمده بودم پياده خواهم رفت
طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفره ام ـ كه تهي بود ـ بسته خواهد شد
و در حوالي شبهاي عيد , همسايه
صداي گريه نخواهي شنيد , همسايه
تو , اما هنوز چشمانت را بسته اي براي كودكان : براي آنهايي
كه آمده اند از غربت تو ترانه هاي آسماني بشنوند.
اينجا بگذار دوباره خمپاره بيايد , بگذار دوباره آن
هواپيماهاي سياه بيايند و بمب هاي خوشه اي را بريزند توي
دشت هفت تپه و ما بنشينيم و تماشايشان كنيم و با لبخندهاي
پيرمرد به اشراق نور برويم .
پيرمرد با تو بود كه صدايت مي كرد ميان آن همه جمعيتي كه
آمده بودند تا او را ببرند و كنار پسرش بگذارند , گويا مي خواست
آن همه صداقتها و سيادت ها را تو براي كودكي هاي ما تعبير كني ,
اما افسوس كه گرد غفلت پيشاني چشمان مان را گرفته بود و تو را
بي هيچ ترديد نشناختيم .
يادت هست آمده بودم براي پيرمرد چيزي بنويسم از جنس
شهر و تو مي گفتي « آنان كه در چشمه هاي حكمت و عشق
رويين تن شده اند , به راز جاودانگي دست يافته اند و داس مرگ را
بر مزرعه حيات آنان دستي نيست . » اما چه كسي ما را معنا كند
چونان تابشي كه از پس هزاران كلام پر نور مي آيد تو از پس اين
سالهاي بي برادري , حسرت روزهاي ماندن و رفتن را هزاران بار
به نجوا نشسته بودي و تو را جمعي بلند مي كنند كه بگذارند
داخل قبر , همان گودالي كه حاج جعفر شيرسوار; فرمانده گردان
ويژه شهادت براي خودش كنار گذشته بود. تو مي گفتي مثل اين
است كه آدم را از صخره اي بخواهند بياندازند احساس مي كني
زير پايت خالي شده است و تو از آن اوج مي افتي در خلا و هي
پرت مي شوي , فرياد مي زني اما به جز گريه آنهايي كه آمده اند تو
را دفن كنند , چيز ديگري نمي شنوي , ناگاه تمام وجودت مي پاشد
از هم , مثل گردي كه هزاران سال پيش روي آينه اي مانده باشد , تو
خودت را مي بيني و سرت را مي گذاري روي مهري كه سجاده اش
را بارها پيرمرد گذاشته بود براي پيري عمر خودش .
خمپاره مي آيد و مي افتد كنار سنگر , تو اما فرياد نمي زني ,
حاجي شيرسوار دعاي كميل را خوانده بود , پيرمرد بود و تو ,
« جماعتي » هم بود , « ابراهيمي » هم , پيرمرد تو را به آغوش كشيد ,
شانه هاي پيرمرد مي لرزيد , مي ترسيدم . همه چيز تاريك شده بود ,
فقط صدا بود , داخل همان گودالي كه ما به آن سنگر مي گفتيم .
پيرمرد يكبار ديگر فرياد زد , همه جوانترها دورش جمع
شده بودند. خمپاره آمد , بغض گلوي كودكي هاي طفل تازه بدنيا
آمده اش را گرفت , داخل گودال نشستي و چشمانت را بستي تا
عقده هاي آنهايي را كه برايت پيچ و خم تراشيده بودند نبيني !
آنهايي كه گفته بودند , بنشيني گوشه اي و براي مردم شكوائيه
بنويسي از نداشتنشان .
همه جا روشن شد , پيرمرد نبود , سكوت همه جا را گرفته
بود. چشم مي گشايي , آسمان بالاي سرت هيچوقت تاريك
نمي شود , اينجا بوي پاييز را با خودش دارد , اينجا سبزينه هاي
راستي و درستي در هيبت نوري مقدس مي آيند روي شانه هايت
و تو را مي برند تا در خاطره زندگي سرشار از شكفتن شوي و تو
در شلمچه مي نشيني تا شقايق هاي وحشي در حضور نسيم
صبحگاهي تو را وصف كنند :
داغ است دل لاله و نيلي است بر سرو
كز باغ جهان لاله عذاران همه رفتند
گر نادره معدوم شود هيچ عجب نيست
كز كاخ هنر نادره كاران همه رفتند
آن گرد شتابنده كه در دامن صحراست
گويد چه نشيني كه سواران همه رفتند
روزهايي كه در افق به دنبال قامت ايام مي گشتيد , بي آنكه تو
را بشناسيم در سيرت پيرمردي مانديم كه همه وجود تو بود , اما
تو را چه شده بود كه سايه سار حلاوت نگاهش خستگان بيابانهاي
غفلت را به آواز مي خواندي و سيرابشان مي كردي , تو بي او چه
مي كردي كه ما بي تو چگونه شويم :
بي روت به سرو سرنگون مي مانم
چون موي ميان جوي خون مي مانم
از خود عجب آيدم به غايت تا من
از روي تو دور چون مي مانم
تو خواستي كه كسي نشنود ريه هايت زخم شده است ,
سينه ات مي سوزد. همه بخوابيد. صيحه اي بلند مي شود , آسمان
سپيد مي شود و سياه , شيميايي شده است ماسك بزنيد , ماسك .
همه جا تاريك شده است نفس نفس مي زني پشت ماسك
مي دوي , پيرمرد هم زده است . سرفه ات مي گيرد , شانه هايت
مي لرزد , پيرمرد نشسته است , همانجايي كه هميشه مي نشسته ,
وقتي مي رسد كه بگويد حسين جان , سرت را بلند مي كني و او
فرياد مي زند :
جان به فدايت مي كنم
مولا حسينم يا حسين
غريو جوانان مسجد بلند مي شود. براي همين بود كه داخل
اتوبوس شما كه مي رفتيد انديمشك , پر بود از جوانها و پيرمرد
مداحي مي كرد و تو دم مي گرفتي : يا حسين جان يا حسين جان يا
حسين , سرفه ات گرفت , بگذار از اينها كه تو را به دوش گرفته اند
بپرسم , هيچ مي دانند دردت چيست براي چه تو آمده اي كه اينجا
بخوابي
محمود رنجبر ـ رامسر
| |
بهانه جويي
|
رمضان بود; ماه عبادت , ماه مهماني بندگان خدا و ماه روزه .
تعدادي از عراقيها وارد آسايشگاه شدند و به دنباله بهانه اي بودند
براي اذيت كردن ما. گشتند و گشتند تا بالاخره به دروغ بهانه اي پيدا
كردند. بهانه , اين بود : يكي از اسرا به يك نگهبان فحش داده و بايد
از بين شما هزار نفر مشخص شود كه چه كسي بوده است اين بهانه
با اعتراف غير واقعي يكي از اسيران خود فروخته تكميل شده بود.
آن روز , زير رگباري از كابل و باتوم قرار گرفتيم . آنها به همين
هم اكتفا نمي كردند و با سينه خيز بردن وانداختن آزادگان در
منجلاب , دل چركين خود را خنك مي كردند.
بد نيست اين را هم بدانيد كه در آن دو سال اسارت من , صليب
سرخ نتوانست ما را ببيند.
راوي : برادر آزاده محسن كفيلي ـ تهران
|
باز شهادت ; گذر از معبدي تنگ
|
براي شهيد « ابوالفضل تاجيك » كه بعد از سالها به دوستان
شهيدش پيوست
شهادت را لياقت بايد كه در اين وادي , هركس را , راه نيست و
تنها سربداري كه عشق ورزد اذن دخول گيرد , شهادت شاهد است
و عاشقان كوي دوست آنرا مشاهده كنند , اين صحيفه در مورد
شهيدي از تبار حسينيان زمان است كه در اجراي فريضه امر به
معروف و نهي از منكر با اقتدا به سرور شهيدان حضرت
اباعبدالله الحسين (ع ) دعوت حق را لبيك گفت و در جوار
ملكوتيان آرميد. آري ! ابوالفضل تاجيك از سربداراني بود كه از
همه مسئوليتهاي داخل سپاه وظيفه امر به معروف و نهي از منكر
را برگزيد تا با مبارزه خستگي ناپذير با سوداگران مرگ و مروجان
فرهنگ بي غيرتي و بي ديني از به مسلخ رفتن ارزشها و آرمانهاي
شهدا جلوگيري كند. اين شهيد بزرگوار با تلاشهاي شبانه روزي
خود در مسئوليت اطلاعات و عمليات مركز اجرائي امر به
معروف و نهي از منكر سپاه ناحيه ورامين خدمات شايسته اي در
جهت كشف باندهاي فساد و فحشا و پخش مواد مخدر و
مشروبات الكلي انجام داد و تا آخرين لحظه حيات خود از اين
فعاليتها دست نكشيد و جان خود را فداي احيا امر به معروف و
نهي از منكر كرد تا اين فريضه در جامعه اسلامي ما فراموش
نشود. باشد كه ما با الهام گرفتن از شهيدان ادامه دهنده راه اين
عزيزان باشيم و با حضور در عرصه هاي مختلف با پيروي از
ولايت از آرمانهاي شهدا پاسداري كنيم .
|
يادها و يادمانها
|
در آستانه بيستمين سال عروج ملكوتي سردار سرلشكر
پاسدار شهيد « حسن باقري » از فرماندهان عمليات هاي
فتح المبين , ثامن الائمه (ع ) , طريق القدس و بيت المقدس و
پاسداشت انديشه هاي والاي آن شهيد بزرگوار , به همت سازمان
حفظ و نشر آثار و ارزشهاي دفاع مقدس سپاه پاسداران كنگره
بزرگداشتي در مركز همايشهاي صدا و سيماي جمهوري اسلامي
ايران با حضور خانواده محترم شهيد , فرماندهان عالي رتبه ارتش
و سپاه و جمعي از همرزمان وي در روز سه شنبه 81,11,8 برگزار
مي گردد.
|
| | |