شعر و دستور زبان
تنظيم : مصطفي محدثي خراساني
خرقه پوشان به وجود تو مباهات كنند
ذكر خير تو در آن سوي سماوات كنند
پارسايان سفر كرده به آفاق شهود
در نسيم صلوات تو مناجات كنند
پيش آيينه پيشاني تو هر شب و روز
ماه و خورشيد تقاضاي ملاقات كنند
پي به يك غمزه اشراقي چشمت بزند
گرچه صد مرحله تحصيل اشارات كنند
بعد از اين حكمتيان نيز به سرفصل حيات
عشق را با نفس بر تو اثبات كنند
قدسيان چون ز تماشاي تو فارغ گردند
عطر انفاس تو را هديه وسوغات كنند
بعد از اين شرط نخستين سلوك اين باشد
كه خط سير نگاه تو مراعات كنند
(زكريا اخلاقي )
جاي ترديد نيست كه درستي زبان از لحاظ دستوري ,
نخستين شرط سلامت آن است , رعايت قواعد دستوري نه تنها
باعث درك درست وسالم شعر توسط مخاطب مي شود , بلكه
رعايت دستور زبان در حفظ ميراث زباني هر ملتي نقشي به سزا
دارد , چون اهل ادب , متوليان اصلي زبان هستند ودر قدم اول , آنها
بايد حرمتش را نگه دارند و مانع شيوع نادرستي ها شوند , در
حرمت شعر و خوب سخن گفتن و سخن خوب گفتن در آن ,
صاحب قابوسنامه , عبارتي حكيمانه و زيبا دارد. او مي گويد :
« سخني كه اندر نثر نگويند تو در نظم مگوي كه نثر چون رعيت
است و نظم چون پادشاه , آن چيز كه رعيت را نشايد , پادشاه را
هم نشايد. »
با تمام اهميتي كه دستور زبان دارد وبا تاكيد بر توصيه اي كلي
كه در رعايت آن در ابتداي بحث امروز كرديم , اين را هم بد نيست
تا حد امكان روشن كنيم كه اين مجموعه قوانيني كه ما آنها را
بعنوان دستور زبان مي شناسيم از كجا آمده و اعتبار آن تا چه حد
است .
زبان در بين انسانها به تدريج پديد آمده و نيز به تدريج كامل
شده است .
اهالي هر زبان , به مرور زمان حس كرده اند كه يك مجموعه
واژگان با ترتيب هاي متفاوت , مي تواند معناي گوناگوني داشته
باشد. بنابر اين به صورت قراردادي , شكلي خاص را در روابط
واژه ها اختيار كرده اند كه ما اينك به آن دستور زبان مي گوييم ,
بنابر اين آنچه دستور زبان گفته مي شود نه يك قانون آسماني و
ثابت , بلكه مجموعه اي از قراردادهايي است كه اهالي يك زبان به
طور طبيعي و تدريجي به آن گردن نهاده اند. اگر اين قرارداد در
طول زمان تغيير كند , دستور زبان هم تغيير خواهد كرد , مثلا در
گذشته جمع بستن اسم هاي جمع عربي رايج بوده وعيبي تلقي
نمي شده كه بيدل « اجزا » را دوبار « تاراج گر كل بود بدمستي
اجزاها » اما امروز عيب تلقي مي شود به نظر مي رسد در مواردي
شاعران حق دارند. حوزه اين قراردادهاي دستور زبان را به طرز
معقولي گسترش دهند , چون در نهايت دستور زبان وسيله است ,
نه هدف واين به معناي قانون شكني نيست , بلكه تلاشي است
براي تكامل بخشيدن به قانون , براي مثال در ا ين بيت تصرف
مولانا در دستور زبان و ساختن تركيب « باده تر » را بطور يقين
گامي توان دانست در جهت تكامل .
« اي مي بترم از تو , من باده ترم از تو
پرجوش ترم از تو , آهسته كه سرمستم . »
|
از كبود شب
|
حميد كرمي
اي بسته ميان به عهد خود با من !
اي آمده از كبود شب تا من !
گلچين شده ي كلام بودايي !
اي چشم تو معبد اهوارايي !
در زخم و عطش هميشه صبر آهنگ
در گريه ي عاشقانه ابر آهنگ
اي غربت جاده هاي تنهايي !
چون جنگل و باغ گل تماشايي
اي روشني ستاره با من باش !
اي روي تو ماه پاره با من باش !
با من همه در كوير جاري شو
چون چشمه ي سر به زير جاري شو
ما هر دو شكوه آبشارانيم
كمياب ترين گل بهارانيم
اي سينه ي تو هميشه مهتابي !
پيشاني سرنوشت تو آبي
از تو همه جا ستاره باران است
چشمان تو شرح آبشاران است
اي آمده , اي ستاره ي روشن !
اي آمده از كبود شب تا من !
اي دوست ! بيا كه باز برگرديم
از اين شب شعله ساز برگرديم
اين جا همه در پناه خنجر بود
حسرتكده اي به خون شناور بود
در غربت سايه چشم وا كرديم
آرامش سبز را رها كرديم
اي جا نه ستاره , ني صفا با ماست
آشوب هزار ماجرا با ماست
ديدي كه در اين سكوت قهرآلود
هر روز ز چشم هاي شهرآلود
از سينه ي ما دريغ گل مي كرد
هر ثانيه زخم تيغ گل مي كرد
اي دوست ! بيا كه باز برگرديم
از اين شب شعله ساز برگرديم
در اين شب شعله ساز نامردي
فرياد نمي زني كه برگردي
روزي همه دشت باصفا بوديم
سرسبزي روح روستا بوديم
چون تابش آفتاب بهتر بود
جولانگه سبزه ها فراتر بود
هم سوسن و سرو و لاله و نسرين
هم سنبل گرم گندم زرين
هم دست چنار رقص مي كردند
با باد بهار رقص مي كردند
هر سبزه پر از هواي باران بود
در باغ سحر بهار باران بود
در صبح دلم بهار گل مي چيد
در شام دلم ستاره مي خنديد
مهتاب رفيق آشنايم بود
خورشيد ميان دستهايم بود
بر شانه ي من بنفشه مي رقصيد
نرگس همه دم كرشمه مي پاشيد
هم صبح سپيده , هم غروبي بود
با ما همه روزهاي خوبي بود
خوش بود هواي گرم و باراني
با نغمه هاي بلبلان غزلخواني
در باغ نشستن و صفا كردن
پروانه ي عشق را صدا كردن
گل گفتن و گل شنيدن مردم
در باد صداي خش خش گندم
ني نامه ي دل : ترانه ي چوپان
دل : هي هي عاشقانه ي چوپان
يك عاطفه دل صداقت و پاكي
آيينه ي عشق هاي افلاكي
در باد صداي خنده سر دادن
از پنجره قاصدك خبر دادن
هم صبح سپيده , هم غروبي بود
آري , همه روزهاي خوبي بود
اي بسته ميان به عهد خود با من !
اي آمده از كبود شب تا من !
گلچين شده ي كلام بودايي !
اي چشم تو معبد اهورايي !
اي دوست ! بيا كه باز برگرديم
از اين شب شعله ساز برگرديم
اي عاشق لحظه هاي باراني !
دلخون شده در حصار توفاني
از چهره ي غم گرفته ات پيداست
در اشك ز چشم رفته ات پيداست
پيداست كه شور ده به سر داري
« كيش كولي » شوق « باغ زر » داري
دستان تو شوق در وجين دارد
آيينه ي عشق آتشين دارد
اي زمزمه ي زبان عاشق ها!
يك نامه رسيده از شقايق ها
مي خوانمش اين چكامه را با درد :
اي مرد! به عشق روستا برگرد
اي از « سرخاني » آب آورده !
در ظلمت شب شهاب آورده !
زين ثانيه ها شكست دل هامان
خاموش شده « پران چورا » مان
از « باند قالا » صداي جار افتاد
زيبايي صبح از « ماغار » افتاد
افتاده به دست سيل پل هامان
در ساكت رودخانه « گل » هامان
آري نفس « بالان باغا » با توست
چشمان « جيرين باغا » تو را مي جست
از ياد تو رفت بوي « توتك » ها
رقصيدن عيد با عروسك ها
بي تو هوس « سرقيا » برگشت
تو رفتي و گله از چرا برگشت
بي تو هوس بهارمان مانده است
عطشاني انتظارمان مانده است
بي تو « دنه ي مشد » نمي خندد
كس بار « كتيل » را نمي بندد
« خانلوق » و هزار عشوه گرگم شد
هم صحبتي پير پدر گم شد
اي روشني چراغ ما اي مرد!
اي رفته ! به عشق روستا برگرد
ياد آر صفاي كوه و صحرا را
در « قصبه » « شينگ » چيدن ما را
ياد را , صفاي عيد را ياد آر
« تاغ » و تب دختران در ماغار
|
ادبيات عرفاني هيچ گاه به پايان نمي رسد
|
مروري بر يك غزل از زكريا اخلاقي
ت محمدكاظم كاظمي
گل دفتر اسرار خداوند گشوده ست
صحرا ورق تازه اي از پند گشوده ست
آيينه عرياني زيباي معاني ست
اين حجله سبزي كه خداوند گشوده ست
شور سحر حشر اگر باورتان نيست
گل , مصحف صد برگ به سوگند گشوده ست
تقرير اديبانه برهان معاد است
فصلي كه نسيم از پي اسفند گشوده ست
بر سجده احساس بنفشه است نشاني
سجاده سبزي كه به الوند گشوده ست
تفسير لطيفي است ز پاكي دل كوه
اين چشمه كه از چشم دماوند گشوده ست
سرشار ز شيريني شيدايي خويش است
اين غنچه كه لب را به شكر خند گشوده ست
پاك است طربنامه خوشبوي سلوكش
اين گل كه چنين چهره خرسند گشوده ست
اين غزل , شعري است با درونمايه اي عقيدتي و عرفاني و ما
در نقد آن موفق نخواهيم بود , مگر با نگاهي به جايگاه اين
مضامين در شعر معاصر و علل كم توجهي ديگر شاعران جوان
اين روزگار به آنها.
اين بحث به صورت اصولي و دقيق سامان نمي پذيرد بدون
سيري در معاني شعر فارسي از آغاز تا امروز , وضعيت شعر قديم
و شعر امروز از اين زاويه و اين مسئله كه بالاخره بايد چه
مضاميني محور توجه شاعران امروز باشد , اما اين تحليل و
ارزيابي كاري چند صفحه اي نيست , بضاعتي علمي مي خواهد و
مجالي به اندازه يك رساله يا كتاب .
پس ما بدون هيچ دليلي مي پذيريم كه در شعر قديم , غلبه با
عقايد و عرفان بوده و در شعر امروز با مضامين سياسي و
اجتماعي . البته تغزل و مديحه سرايي در همه دوره ها كم و بيش
وجود داشته اند...
ت
شعر يك دوره بايد داراي ابعاد مختلف موضوعي باشد و
شاعران , هيچ بخشي را خالي نگذارند , گاه بايد وجدانهاي خفته
را بيدار كرد و گاه بايد وجدانهاي بيدار را هدايت كرد. هر شاعر به
مناسبت شيوه نگرش و توانايي بياني خويش وظيفه اي خاص در
اين ميان خواهد داشت , ولي آيا « زكريا اخلاقي » توانسته اين
وظيفه اش را به طرز ايده آلي به انجام برساند واقعيت اين است
كه او توفيق داشته , ولي توفيقي نسبي . او به خوبي توانسته مفاهيم
قديمي را در لباسي نو ارائه كند و همين , جاي تحسين دارد , اما
خود تصرفي چندان در اين مفاهيم نداشته و باطن كلامش به
تناسب ظاهر آن متحول نشده , حرفهاي او چيزي فراتر از حرف
سعدي و سنايي و نظامي نيستند , البته با بياني متفاوت و
امروزي .
ت
در اين غزل تلفيقي خوب بيني انديشه و خيال رخ داده ; يعني
تصويرها علاوه بر اين كه زيباكننده شعرند , انتقال انديشه را هم بر
دوش دارند و چنين نيست كه شاعر صرف صريحش را فقط در
پوسته اي از تصاوير , بدون اينكه آن تصاوير ربطي به معني داشته
باشند ـ پوشانده باشد. وقتي او مي گويد : « گل , دفتر اسرار خداوند
گشوده ست . » خود اين كه گل دفتر اسرار باشد يك تصوير است ,
اما در عين حال انديشه شاعر هم هست ; يعني : « گل دفتري است
كه ما را با اسرار خداوند آشنا مي كند » اين جا بيان شاعر , بياني
است والا , چون اگر تصوير را برداريم , انديشه هم محو خواهد
شد. از ديگر جلوه هاي بديع شعر زكريا اخلاقي , « حسن
تعليل » هاي اويند , مثلا او در اين بيت برگهاي گل را برگهاي قرآني
دانسته كه براي سوگند خوردن گشوده شده اند :
شور سحر حشر اگر باورتان نيست
گل مصحف صد برگ به سوگند گشوده ست
ويژگي ديگري كه هم در اين شعر و هم در ديگر آثار اين
شاعر سخت قابل ستايش است , استفاده خوب و شاعرانه اش از
اصطلاحات مذهبي و در آميختن آنها با عناصر طبيعت است . اين
مخصوصا از آن جهت ارزشمند است كه به كاربرد ظاهري
اصطلاحات بدون توجه به مفاهيم آنها منحصر نشده و واژگان تا
حد امكان در خدمت معاني قرار گرفته اند.
تقرير اديبانه برهان معاد است
فصلي كه نسيم از پي اسفند گشوده ست
در اين غزل , حداقل اين اصطلاحات مذهبي را مي توان
يافت : اسرار , پند , حشر , مصحف , سوگند , برهان , معاد , سجده ,
سجاده , تفسير , سلوك , اما جالب اين است كه با اين وفور
اصطلاحات , شعر رنگ و بوي آثار فلسفي و مواعظ بعضي از
شاعران قديم يا امروز را نيافته . علت اين توفيق را بايد در گرايش
مذهبي شاعر و تلاش او براي كشف ارتباط هايي بين اين
اصطلاحات و عناصر طبيعت دانست , مثلا او كلمه سجده را
همينطور خشك و خالي وارد شعر نمي كند , بلكه آن را به گل
نسبت مي دهد , آن هم در سجاده اي كه چمن دامنه كوه است و با
چنين فضاسازي اي است كه ما احساس همنشيني خوبي بين
كلمات مي كنيم .
ت
اما در تكنيك شعر , ناگزير به چند اشاره هستيم , يكي رديف
زيباي آن كه هم خيال انگيز است و هم متناسب با فضاي شعر :
(چون شعر حالتي خوشبينانه و طربناك دارد و مصدر « گشودن » به
معناي « باز كردن » به هر حال با اين حالت عاطفي سازگار است ,
چنانكه ما « گشايش دل » , « گشايش چهره » و « گشايش در امور » را
با چنين زمينه اي از اين مصدر به كار مي بريم ) و ديگري , تركيبهاي
اضافي آن كه هر چند خالي از عناصر انتزاعي نيستند به علت
ارتباط و تناسب اجزاي خويش , جدول ضربي و آزاردهنده به نظر
نمي آيند.
جدا از اينها , بايد از پاره اي تناسبهاي لفظي هم غافل نبود ,
مثلا تكرار حرف « ش » در مصرع اول بيت زير كه با عاطفه شعر
هم متناسب است :
سرشار ز شيريني شيدايي خويش است
اين غنچه كه لب را به شكر خند گشوده ست
اما آنچه درباره شعرهاي عرفاني بايد گفت اين است كه : آيا
در اين روزگار , نياز به مضامين شعري تازه نداريم و شعر عرفاني
سرودن مي تواند دارويي براي دردهاي انسان امروز
باشد
واقعيت اين است كه اگر منظور از شعر عرفاني سرودن ,
ماندن در دام الفاظ و تقليد كوركورانه از قدما باشد , واقعا روزگار
اين گونه شعر به سر آمده و همان ميراث گرانمايه و اصيل كهن ما
را كافي است , اما اگر بتوان زاويه ديدي تازه و بينشي غيرتقليدي
در بيان مفاهيم عرفاني داشت , نه , روزگار عرفان هيچگاه به پايان
نمي رسد , همانگونه كه روزگار عشق و دادخواهي و ظلم ستيزي و
ديگر مفاهيم جاودانه , سپري شدني نيست . ما با آن كه شعرهاي
اجتماعي بسياري در ميراث ادبي خويش داريم , باز هم سعي
مي كنيم با بياني امروزي به اين مضامين بپردازيم .
طبيعي است كه براي شعرهاي عرفاني هم مي توان و بايد
چنين كرد , مثلا در همين شعر , شاعر اين حقيقت را كه همه
پديده هاي جهان , جلوه هايي از جمال حق اند , و بدين لحاظ پاكي
ذاتي اي دارند , با اين بيان امروزي به تصوير كشيده :
تفسير لطيفي است ز پاكي دل كوه
اين چشمه كه از چشم دماوند گشوده ست
و در پرسش به اين كه آيا « شعر عرفاني مي تواند دارويي
براي دردهاي انسان امروز باشد » بايد گفت كه اولا همه دردهاي
بشر , مادي و ناشي از تضادهاي اجتماعي و سياسي نيستند كه ما
براي درمان آنها شعر اجتماعي بگوئيم , بلكه ما به همان اندازه
فقر معنويت هم داريم و ثانيا شعرهايي در عوالم معنوي ,
مي توانند براي كاهش تنش هاي مادي هم موثر باشند , چون
بيشتر مشكلات اجتماعي و سياسي هم ناشي از باطن هاي آلوده
افرادند , مي دانيم كه براي دستيابي به آبي گوارا , لجن گيري جويها
كافي نيست , بلكه بايد سرچشمه ها را هم پاك كرد. براي نابودي
زشتي ها و پليدي هاي جامعه بشري نيز تنها بيان آنها در قالب
شعر اجتماعي كافي نيست .
در بسياري موارد خود مستكبرين هم مي دانند كه ستمگرند و
مستضعفين هم آگاهند كه بر آنها ستم شده و در آن صورت اشاره
به تضادهاي اجتماعي از آنگونه كه مثلا در بعضي شعرها مثلا در
شعر « خيابان هاشمي » اثر عبدالملكيان رخ داده , چندان دردي را
دوا نخواهد كرد. اين جا بايد باطن ها را با تذكرهايي هوشيارانه و
هنرمندانه پالايش كرد.
| | |