ث خطبه 37 نهج البلاغه
ث ترجمه و توضيح : علي اكبر مظاهري
اشاره
پس از هشدار نهايي اميرمومنان عليه السلام به آن گروه
باقي مانده « خوارج » و اتمام حجت بر آنان و پاي فشردن
« نهروانيان » بر لجاجت و عداوت و حماقت خويش , سالار
دلاوران عليه السلام تيغ از نيام بيرون كشاند و بر سرهاي پوك آن
خيره سران فرو نشاند و آنان را در كمتر از يك شبانه روز , همچون
گياهان هرزه , فرو غلتاند و بر كرانه ها و پيچاپيچ همان نهر و
گودالهاي همان دشت پراكنده گرداند!
صدچلچراغ داردو بيراهه مي رود
بگذار تا بيفتد و ببيند سزاي خويش !
از آن گروه كثير تنها شماري كمتر از ده نفر , از دم ذوالفقار
پراقتدار امير غيوران عليه السلام گريختند , كه يكي شان همان « ابن
ملجم » بود. لعنه الله عليه ! و باقي شان , همگي به خاك هلاك
افتادند.
پس از آنكه امام دليران عليه السلام چشم فتنه را كور كرد و
آشوب را فرونشاند , به كوفه آمد و بر مردمان , خطبه اي عظيم
خواند , كه در چند فراز آن , چنين فرمود :
شهامت و كرامت
آن هنگام كه ديگران , خوار
و بي مقدار گشتند و واماندند (و
به گوشه اي خزيدند و از ياري
حق , دست كشيدند) اين من
بودم كه برخاستم و به ياري
اسلام پرداختم . (چه در روزگار
آغازين ظهور اسلام و غربت
پيامبر(ص ) و چه در ديگر
روزگاران حيات فرخنده آن
بزرگوار , در مكه و مدينه و ديگر
جاها و ميدانها , و نيز پس از
رحلت رسول الله (ص ) و آنگاه
كه اسلام , ديگر بار به غربت
گراييد و بدعتها رواج گرديد; آن
زمان كه كسي را شهامت امر به
معروف و نهي از منكر نبود و
انحرافها را ديدند و دم
برنياوردند) و سر در گريبان
خويش فرو بردند (و از سر ترس
و عافيت طلبي و نيز
مصلحت انديشي هاي زبونانه و
دنياطلبانه , فرو نشستند و درهم
شكستند) اين من بودم كه
سربرافراشتم و آشكارا به پيش
شتافتم .
آنگاه كه آنان به لكنت زبان
و نااستواري در بيان گرفتار
آمدند , اين من بودم كه سخن
گفتم (و حقايق را , بي پروا و به
وضوح , نماياندم ). و آن زمان كه
ديگران فرو ماندند و (حيران و
ترسان ) واايستادند , اين من بودم
كه در روشناي نور خداوند , راه
نورديدم .
از همه شان آرام گفتارتر
بودم (و از ادعاهاي واهي و
گفتارهاي بي كردار و غوغاهاي
زبونانه , بركنار بودم و آرام و
استوار , راه مي پيمودم ) و اما در
پيشتازي و سبقت جويي (و
پيشگامي در حق پويي و
كرامتخويي , پيشروترين و)
والاترين شان بودم , زمام مركب
مسابقه را ستاندم و آن را از همه
پيشتر جهاندم و خود را به هدف
رساندم و جايزه مسابقه را از آن
خويش گرداندم !
حكومت و صلابت
و آن هنگام كه زمام
حكومت را ستاندم و زعامت
امت را پذيرفتم , و نيز در همه
روزگاران گونه گون حياتم , استوار
ماندم , چونان كوه كه تندبادها
نمي جنبانندش و طوفانها از جا
نمي كنندش , هيچ كس نتوانست
در من كاستي و عيبي بيابد و يا
بر من طعنه اي بزند.
ناتوان خوار شده , نزد من
عزيز و توانمند است تا آنكه
« حق » را (كه از وي ربوده اند و او
را ذليل نموده اند) برايش
بازستانم . و توانمند ستمگر , كه
به ناحق عزيز شده نزدم ناتوان و
ذليل است تا آنكه حق را از وي
بازستانم و به صاحب آن
برسانم .
آري ! ميزان كردار و معيار
گفتار ما , در همه كار و همه حال ,
امر و نهي خداي سبحان است و
به تقدير و قضاي الهي , رضا
داده ايم و بر فرمان خداوند ,
گردن
نهاده ايم .
صداقت , حكمت , مصلحت
آيا در اينكه مي گويم
پيامبر(ص ) از ناحيه خداوند ,
مرا بر مومنان , امير گرداند و كار
زعامت و امامت امت را به من
سپرد , مي پنداريد كه بر رسول
خدا(ص ) دروغ مي بندم واي بر
شما و الله ! من نخستين كسي
بودم كه در امر پيامبري اش او را
تصديق كردم و به وي مومن
شدم ; اما هرگز نخستين كسي
نمي شوم كه پس از رحلتش , در
امر خلافتش به وي دروغ ببندم !
اما راز اينكه چرا پس از آن
حضرت , زمام خلافت , به كف
ديگران افتاد و من براي ستاندن
آن , پيكار نكردم , آن بود كه من
در خويش , انديشيدم و چنين
ديدم كه پيش از كار بيعت , پيمان
طاعت ديگري را برعهده دارم .
(آري ! پيش از آنكه بر سر
خلافت , با ديگران پيكار كنم و يا
با آنان بيعت كنم , پيامبر
خدا(ص ) فرمانم داده بود كه اگر
در كار خلافت , با من به ستيز
برخيزند , با آنان ستيز نكنم .)
|
جرعه
|
كم گويي
كم گوي و گزيده گوي چون در
بسياري از ما به بدگويي عادت كرده ايم , و اين صفت را در خود
عيب نمي دانيم در حاليكه اگر بدانيم :
1 ـ خطاي زياده گويان , زياد است .
2 ـ كلام ما نيز جز عمل ماست و بر اعمال خود بازخواست
مي شويم .
3 ـ چه بسا كلامي كه نعمتي را سلب كرد و نقمتي را جلب كرده
باشد.
آنگاه سعي مي كنيم كه :
همچون نگه داري طلا و نقره , كلمات را نيز نگه داشته و خود را در
بند كلام خود قرار ندهيم .
آنچه نمي دانيم , نگوييم بلكه حتي هر آنچه هم كه مي دانيم نگوئيم .
چرا كه اميرالمومنين عليه السلام فرموده اند :
« من كثر كلامه كثر خطاوه » (1 )
آن كس كه زياد سخن بگويد , خطايش نيز زياد شود.
« من علم ان كلامه من عمله قل كلامه النيما يعنيه » (2 )
هر كس بداند كه كلامش نيز جز عملش محسوب مي شود ,
گفتارش را كم مي كند مگر در آنچه او را به كار آيد.
« فرب كلمه سلبت نعمته و جلبت نقمه » (3 )
پس چه بسا كلمه اي كه نعمتي را سلب كند و نقمتي را جلب كند.
پس بكوشيم تا چنان باشيم كه مولا اميرالمومنين عليه السلام ما
را امر و نهي فرموده اند :
« فاخزن لسانك كما تخزن ذهبك و ورقك » (4 )
پس زبان خود را در دهانت نگه دار , آنگونه كه طلا و نقره ات را
در خزانه نگه مي داري .
« لا تقل ما لا تعلم بل لاتقل كل ماتعلم » (5 )
آنچه نمي داني نگو , بلكه هر آنچه را نيز مي داني نگو.
پاورقي :
(2 ) و (1 ) نهج البلاغه از حكمت .339
(4 ) و (3 ) نهج البلاغه از حكمت .372
(5 ) نهج البلاغه از حكمت .373
|
علي را بهتر بشناسيم
|
سيد محمدجواد مهري
علي عليه السلام را كسي جز خدا و
رسولش نمي شناسد , همين بس كه بگوئيم
علي الگوي هر زمان و هر مكان است .
علي شخصيت كامل است كه جز كمال
مطلق كسي به فضل و مقام او پي نمي برد.
پس اگر ناچار به وصفش باشيم , بايد گفت
علي راد مردي است كه جز به خدا
نمي انديشد و اگر سخن بر زبان براند حق
است زيرا او محور حق است و تمام
فضائل و ملكات انساني و كمالات بشري
و اخلاق و منش هاي متعالي گرداگرد
وجود او مي گردند علي اگر داوري كند جز
به حق داوري نمي كند و اگر قضاوتي كند
جز حقيقت نباشد.
علم و دانش از هر سوي علي بر
مي آيد اوست محور , و دانش ها از فكر و
قلبش تراوش مي كند و اگر او نبود كه در
گير و دارهاي زندگي به فرياد تخت
نشينان نابحق مي رسيد , اسلام محمدي
زير سئوال برده مي شد كه اينها ديگر
كيستند و باب علم پيامبر
كيست
دوري از دنيا
علي به دنيا نه تنها نمي انديشد كه از
آن گريزان است و اگر برترين زاهدان دنيا
در ترازوي زهد قرار گيرند , در برابر علي
كم وزن اند. دنيا به او روي مي آورد و او
روي برگردان است . دنيا را چون زني
فريبكار سه طلاقه مي گويد و از تمام لذائذ
آن چشم پوشي مي كند.
خود مي گويد : « يا دنيا غري غيري
طلقتك ثلاثا لا رجعه بعدها ابدا »
اي دنياي فريبناك , ديگري را فريب
ده من تو را سه طلاقه كرده ام و ديگر
بازگشتي به سوي تو نخواهم داشت كه از
اول نيز به آن روي نياورد و هرگز زرق و
برقش او را فريب نداد.
او از دنيا به دو قرص نان جوين
بسنده مي كند و از لباسهاي بروني به دو
لباس پشمين .
به سخنان دلربايش گوش فرا دهيد تا
ببينيد چه زمامداري داريد و به دنيا فخر
فروشيد كه پيرو چه شخصيتي هستيد ...
شيعيان !
« الا و ان امامكم قد اكتفي من دنياه
بطمريه و من طعمه بقرصيه »
هان ... آگاه باشيد! پيشواي شما از
دنياي خود به دوپاره تن پوش و از
خوردنيهايش به دو قرص نان بسنده كرد.
و همانا شما نمي توانيد چنين باشيد ولي
با عفت و دورانديشي و با ورع و پيشتازي
ياريم دهيد.
و در جائي ديگر مي فرمايد :
« فو الله ماكنزت من دنياكم تبرا و لا
ادخرت من غنائمها و فرا , و لا اعددت
لبالي ثوبي طمرا , و لا ادخرت من ارضها
شبرا » (1 ) به خدا سوگند از دنيايتان نه زري
اندوخته ام و نه از غنائمش ثروتي
انباشته ام و حتي براي كهن جامه خود
تن پوش ديگري و يا از سرزمين هاي شما
يك وجب در اختيار نگرفته ام . او آنقدر با
مردم همدردي مي كند كه از تمام لذائذ
دنيا چشم مي پوشد , نكند در زاويه اي از
زواياي كشور پهناور اسلامي , مستمندي
بي چاره باشد كه از آن همه نعمت ها
محروم است . خود را با بي نواترين انسانها
مقايسه مي كند و از او هم كمتر لذت
مي برد. به نان جويني بسنده مي كند و آن
را هم خشك چون سنگ تناول مي كند. و
چيزي جز سركه يا نمك با نان نمي خورد
و هرگز از سر سفره سير بلند نمي شود. اين
چه مقامي است . راستي زمامداران دنيا
چه كسي مي تواند يك روز نه يك عمر ,
مانند علي زندگي كند.
مي فرمايد : « هيهات يغلبني هواي و
يقودني جشعي الي تخير الاطعمه و لعل
بالحجاز او اليمامه من لا طمع له
في القرص و لا عهد له بالشبع او ابيت
مبطانا و حولي بطون غري و اكباد
حري » (2 )
هيات كه هوا و هوسم بر من چيره
شود و شكمبارگي به گزينش غذاهاي
لذيذ و خوشمزه وادارم كند. در حالي كه
چه بسا در يمامه و يا حجاز (در اين طرف
يا آن طرف كشور اسلامي ) كساني باشند
كه اميد دستيابي به قرص ناني نداشته و
خاطره اي از سيري ندارند و هرگز مباد كه
من با شكم پر بخوابم در حالي كه شايد
گرداگرد من شكمهاي به پشت چسبيده (از
گرسنگي ) و يا جگرهاي سوخته (از
تشنگي ) وجود داشته باشد.
آنچنان دنيا در نظرش بي ارزش است كه
اگر به خاطر احقاق حق مظلومي نبود ,
هرگز حتي به خلافت كه حق الهي خويش
بود روي نمي آورد. بشنويد چه مي فرمايد :
« والله لقد رقعت مدرعتي هذه حتي
استحييت من راقعها , و لقد قال لي قائل :
الا تنبذها عنك
فقلت : اعزب عني فعند الصباح
يحمد القوم السري » (3 )
به خدا قسم تن پوش خود را آنقدر
وصله زدم كه از وصله كننده اش خجالت
مي كشم
روزي شخصي به من گفت : آيا هنوز
وقت آن نرسيده است كه اين تن پوش كهنه
را بيرون اندازي به او گفتم : دور شو كه
همانا بامدادان فردا شب روان را ستايش
مي كنند.
پيرهن از رخ وصال خجل
كفن از گريه غسال خجل
شب روان مست ولاي تو علي
جان عالم به فداي تو علي
زمامداري
پس اگر علي , حكومت را هم
مي پذيرد به خاطر احقاق حق مظلومان و
ياري رساندن به مستضعفان و محرومان
است و بس .
« لم يكن لا حد في مهمز و لا لقائل
في مغمز , الذليل عندي عزيز حتي آخذ
الحق له و القوي عندي ضعيف حتي آخذ
الحق منه , رضينا عن الله قضاه و سلمنا
لله امره » .
به راستي كه كلمه كلمه نهج البلاغه ,
حكمت است و بايد پيوسته آن را بخوانيم
و به كار بنديم , حضرت مي فرمايد :
در تمام زندگي من , نقطه سياهي
نيست تاعيب جويان باچشم و ابرو اشاره
كنند و سخني (از روي مسخره و طعنه ) بر
زبان رانند. خوارترين افراد نزد من عزيز
است تا حق او را بستانم و نيرومندترين
افراد نزد من ناتوان است تا حق ديگران را
از او باز گيرم . ما با تمام وجود به قضاي
الهي خشنود و در برابر فرمانش تسليم
هستيم .
و اينچنين اند مردان خدا كه در برابر
تقديرات و قضاي الهي تسليم اند , تسليم
محض . نه اعتراض مي كنند و نه
كوچكترين خم به ابرو مي آورند. اگر
روزي دهد خرسند و اگر به فقر مبتلايش
كند خوشحال . در برابر امر او نه تنها صبر
مي كنند كه شكر مي نمايند تا هم جزاي
شاكران را دريابند و هم پاداش صابران
را.
آري ! اينچنين زمامداري مي تواند عدالت
اجتماعي را در ميان مردم اجرا كند زيرا
جز خدا به چيزي نمي انديشد و آن هنگام
كه به خاطر رعايت مساوات در تقسيم
بيت المال مورد سرزنش نابخردان قرار
مي گيرد , فرياد مي زند :
« اتامروني ان اطلب النصر بالجور
فيمن و ليت عليه و الله مااطور به ما
سمر سامر و ما ام نجم في السما نجما. لو
كان المال لي لسويت بينهم فكيف و انما
المال مال الله » (4 )
آيا با اصرار از من مي خواهيد كه
پيروزي را با بهاي ستم بر كساني كه
مسئوليت سرپرستي آنها بر دوشم نهاده
شده است به دست آورم ! به خدا سوگند
تا روزگار در گردش است و ستارگان
آسمان در پي هم حركت مي كنند , چنين
كار ناروائي را انجام نمي دهم . اگر اين
اموال , ثروت شخصي من بود , در تقسيم
آن مساوات را رعايت مي كردم چه رسد
به اينكه مال , مال خداست .
و اين سان علي از ستم بر ديگران
آنقدر فراري و روي گردان است كه از
گرفتن پوست جوي از دهان مورچه اي
خودداري مي كند و بي زار است .
« والله لو اعطيت الاقاليم السبعه بما
تحت افلاكها علي ام اعصي الله في نمله
اسلبها جلب شعيره ما فعلت و ان دنياكم
عندي اهون من ورقه في فم جراده
تقضمها ما لعلي و نعيم يفني و لذه لا
تبقي » .
به خدا سوگند اگر اقليمهاي هفتگانه
زمين را با هر چه در زير آسمان آنها است ,
به من داده شود تا خدا را در حد گرفتن
پوست جوي از دهان موري نافرماني كنم ,
نخواهم كرد چرا كه اين دنياي شما در نزد
من از برگ نيم جويده اي در دهان ملخي
ناچيزتر است . علي را با نعمتهاي ناپذير
و لذتهاي گذرا و ناپايدار چه كار! اين چه
عظمتي است و اين چه مقامي است كه
اگر هفت آسمان و زمينش با آنچه در
آنهاست به او دهند , به اندازه برگرفتن
پوست جوي از دهان موري , خدا را
نافرماني نمي كند و دنيا با آن همه بزرگي و
وسعت در ديدگانش از برگي در دهان
ملخي و عطسه بزي حقيرتر جلوه مي كند.
اين كيست كه ذره ذره وجودش « انما
نطعمكم لوجه » است را زمزمه مي كند.
او آنچنان خود را به خدا سپرده است
كه گوئي خدا از زبان او سخن مي گويد و
از چشم او مي بيند و از گوش او مي شنود
و از قلب او احساس مي كند , ديگر چه جا
براي نافرماني مي ماند!
« والله لان ابيت علي حسك السعدان
مسهدا او اجر في الاغلال مصفدا خير لي
من ان القيالله و رسوله ظالما لبعض العباد
او غاصبا لشي من الحطام »
به خدا قسم اگر شبها را بر خار
مغيلان تا صبح بيدار بمانم يا در غل و
زنجير مرا بر زمين برهنه بكشند , براي من
شيرين تر است كه خدا و رسولش را در
حالي ملاقات كنم كه به يكي از بندگان
ستمي رواداشته ام يا از اين نعمتهاي
ناپايدار دنيا چيز بي ارزشي غصب كرده
باشم . علي , يگانه روزگار , مردي كه عاشق
الله است و پناه امرش و خزينه علمش و
مرجع داوريش و حافظ كتابش و كوهواره
دينش و تفسير علمش و تاويل حلمش و
تعبير عدلش و سمبل رافت و مهرش و
هدف خلقت و آفرينشش مي باشد و در
يك كلام , متصف به صفات او است هر
چند او واجب است و اين ممكن .
و سخن به گزاف نمي گويم كه
خودشان گفته اند : « نزلوناعن الربوبيه و
قولوا فينا ما شئتم » ما را از مقام منيع
ربوبيت پائين آوريد و هر چه دلتان
خواست درباره ما بگوئيد.
علي از زبان پيامبر
در پايان چون تنها رسول الله است كه
علي را خوب مي شناسد با كلماتي چند از
سخنان گهربار حضرتش درباره وصي و
خليفه اش حسن ختام گوئيم :
1 ـ هر كه مي خواهد دانش آدم را ببيند
و بينش نوح را و بردباري ابراهيم را و
پارسائي يحيي را و خشم موسي را , به
علي بن ابي طالب بنگرد . (5 )
2 ـ يا علي ! تو مانند قل هوالله هستي ,
هر كه تو را از ته دل دوست داشته باشد
مانند اين است كه يك سوم قرآن را
خوانده است و هر كه تو را قلبا دوست
بدارد و با زبان ياريت كند گويا دو سوم
قرآن را خوانده است و هر كه تو را در دل
دوست بدارد و با زبان ياريت كند و با
عمل كمكت نمايد , چنان است كه همه
قرآن را خوانده است . (6 )
3 ـ حق علي بر اين امت مانند حق
پدر است بر فرزند (7 )
4 ـ ياد و ذكر علي عبادت است . (8 )
5 ـ علي و پيروانش رستگاران روز
رستاخيزند . (9 )
6 ـ علي ستون دين است . (10 )
7 ـ هر كه نگويد علي بهترين مردم
است , كافر مي باشد . (11 )
8 ـ هر كه علي را بيازارد به يقين مرا
آزرده است . (12 )
9 ـ علي سرور مومنان است . (13 )
10 ـ علي مهتر مومنان است و مال و
ثروت , مهتر منافقان . (14 )
خدايا ما را با او كه الگوي
خليفه اللهي در دنيا و آخرت است
محشور فرما.
پي نوشت ها :
1 ـ نهج البلاغه ـ كتاب 45
2 ـ همان .
3 ـ همان , خطبه .158
4 ـ همان . خطبه .124
5 ـ تاريخ دمشق , .3,280
6 ـ نورالثقلين 5,20
7 ـ تاريخ دمشق , .2,260
8 ـ همان . .2,345
9 ـ همان . 2,311
10 ـ كافي .1,294
11 ـ تاريخ دمشق .2,439
12 ـ همان .1,384
13 ـ كافي .294,1
14 ـ بحار .5,69
| | |