روزنامه جمهوري اسلامي 16/10/1381 صفحه هنر و ادبيات

مبحث
نفس سبز
مجموعه شعر
كلاسيك گريزي و غزل نو
چند شعر از حميدرضا شكارسري
مبحث


تزاحم خيال
تنظيم : مصطفي محدثي خراساني
چون بميرم , اي نمي دانم كه , باران كن مرا
در مسير خويشتن از رهسپاران كن مرا
خاك و باد و آتش و آبي كزان بسرشتي ام
وامگير از من , روان در روزگاران كن مرا
آب را , گيرم به قدر قطره اي در نيمروز
بر گياهي , در كويري , بار وباران كن مرا
مشت خاكم را به پابوس شقايق ها ببر
وين چنين چشم و چراغ نوبهاران كن مرا
باد را همرزم طوفان كن كه بيخ ظلم را
بركند از خاك و باز از بيقراران كن مرا
ز آتشم شور وشراري در دل عشاق نه
زين قبل دلگرمي انبوه ياران كن مرا
خوش ندارم زير سنگي جاودان خفتن خموش
هر چه خواهي كن ولي از رهسپاران كن مرا


(شفيعي كدكني )


امروز به بيان گوشه اي ديگر , از گستره « بيكران تخيل » مي پردازيم .
به اين بيت از قيصر امين پور توجه كنيد :
گويي كه آسمان سر نطقي فصيح داشت
با رعد سرفه هاي گران , سينه صاف كرد
شاعر صداي رعد را صداي سرفه هايي دانسته است كه آسمان براي صاف كردن سينه اش مي كند , درست مانند كسي كه قبل از آغاز سخنراني با چند سرفه سينه خودش را صاف مي كند , مي بينيم كه اجزاي تصوير از قبل هم در بيان تداول داشته اند , رعد و سخنراني كردن , سرفه , سينه صاف كردن , اما برقراري ارتباط بين اين اجزا كار تخيلي قدرتمند و نگاهي شاعرانه است كه در اين بيت به گونه هنرمندانه اي جمع شده اند.
تراكم تصويرها در يك شعر بايد در حد معقولي باشد , به عبارتي اگر چند تصوير در يك بيت جمع شوند به گونه اي كه براي هم ايجاد مزاحمت كنند و مخاطب شعر را براي دريافت ارتباطهاي تصاوير دچار مشكل كنند , تاثير آن تصاوير به نحو قابل ملاحظه اي كاهش مي يابد اين بيت بيدل را ببينيد :
شعله ادراك , خاكستر كلاه افتاده است
نيست غير از بال قمري پنبه ميناي سرو
بيت از تخيلي « تودرتو » شكل گرفته است و چندين تشبيه در هم تنيده به گونه اي كه در اولين بار مواجهه با بيت , مخاطب در ارتباط برقرار كردن بين اجزاي اين تصويرها دچار مشكل مي شود :
يك بار ديگر به بيت توجه كنيد
شعله ادراك , خاكستر كلاه افتاده است
نيست غير از بال قمري پنبه ميناي سرو
تركيب شعله ادراك حكايت از تشبيه « ادراك به شعله » دارد.
تركيب خاكستر كلاه نيز حكايت از تشبيه « خاكستر به كلاه » و تشبيه « مينا » به « سرو » را نيز در تركيب « ميناي سرو » مي توان سراغ گرفت .
علاوه بر اين ها « بال قمري » به پنبه سر شيشه يا درپوش آن تشبيه شده است , ناچاريم يكبار ديگر بيت را با هم مرور كنيم
شعله ادراك , خاكستر كلاه افتاده است
نيست غير از بال قمري پنبه ميناي سرو
علاوه بر تمام تشبيه هايي كه نام برديم باز مي بينيم كه در كل بيت « مي » به آتش تشبيه شده است و « بال قمري » به « خاكستر » .
گنجاندن شش تشبيه در يك بيت اگر چه كاري استادانه است , اما مخاطب هم بايد به همان ميزان استادي به خرج دهد تا آنها را دريافت كند. اينجاست كه مي گوييم شعرهايي از اين دست به « تزاحم خيال » دچار شده است . بيتي ديگر از بيدل را كه در آن تصاوير متعادل هستند , بعنوان حسن ختام تقديم شما مي كنيم .
بهار ناقه ياران رفته مي آرد
گلي كه واكند آغوش , در برش گيريد

نفس سبز


به هر الفي , الف قدي برآيد , و او از آن الف قدان بود , آدمي وقتي به زندگي برخي از بزرگان كه به تاريخ پيوسته اند و در اذهان تبديل به اسطوره شده اند مي نگرد با خود مي گويد چگونه در اين دنيا و با همين امكاناتي كه ما هم در اختيار داريم آنها توانسته اند به اين مراتب وجودي برسند و بعد آدم فكر مي كند انسان دارد به سمت پراكندگي وجودي حركت مي كند و از آن وحدت و انسجامي كه در ذات خود داشته است دور مي شود و بعيد به نظر مي رسد كه دامان هستي دوباره پرورشگاه انسانهايي از آن دست باشد و به قولي , هر سال دريغ از پارسال با اين حال گاهي جلوه هايي از آن ابعاد وجودي را كم و زياد در صورت و سيرت همين انسانهايي كه دور و برمان هستند و با آنها زندگي مي كنيم مي بينيم و همين جلوه هاست كه ما را به هستي اميدوار مي كند و تحمل آن را آسان , و احمدزارعي آن حاضر غايب , كه بود , اما نبود , « من در ميان جمع و دلم جاي ديگريست » با آن وجود و حضور گرم و صميمي و موثر و آن نگاه غربت زده , آن نزديك دور و آن دور نزديك از آن دست انسانهايي بود كه آمده اند تا خاطره آن حضور انسان كمال يافته و برتر را زنده كنند احمدزارعي با آن فرصت اندكي كه هستي به او داد به اوج ظرفيت هايي كه يك انسان در اين زمانه مي تواند دست بيابد دست يافت , بارها در محضرش كه به طرح مباحث فلسفي مي پرداخت وقتي به بحث پيرامون مراتب وجود مي پرداخت از جماد و نبات و حيوان كه مي گفت و مي گذشت و به انسان مي رسيد اشك در ديدگانش حلقه مي زد و بانگاهي غريب و غمزده در خويش فرو مي ريخت و از خويش بر مي آمد و فرياد برمي آورد كه از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست , احمد زارعي وجودي منسجم و متحد بود و هويتي يكپارچه و يكدست داشت , با تمام سلولهاي هستي اش به دنبال هدفش حركت مي كرد و به همين دليل هستي رام خواسته هاي ارجمند و اوجمند او بود , احمد با نگاهش با كلامش و با رفتارش در عمق روح و روان آدمي نفوذ مي كرد , نظام هاي دروني اطرافيانش كه به تربيت او دل داده بودند را بر هم مي ريخت و از نو آنها را بنا مي كرد , من بارها توسط او به هم ريختم و از نوساخته شدم و بسياري از همين بضاعت اندكي را كه در هستي دارم مديون نگاه و كلام و رفتار اويم .
ث مجله شعرـ مصطفي محدثي خراساني


مجموعه شعر


ث آن شب مهتابي , حسين جهاني تويسركاني , تهران : آتنا.
ث آواي مهر , ملكه مهرافشان , تهران : تبلور دانش
ث بيرون تعريف نشده است , صمد تيمور لو , تهران : مديا.
ث راه چكاوك , مصطفي خليلي فر , شيراز : نويد.
ث زمزمه هاي شبانه , فرخنده ضيا دزفولي , تهران : هنرسراي دانش .
ث سايه تا سايه , تقي تقوايي , قم : ميراث ماندگار.
ث شعر زبان و انديشه رهايي : هفت مقاله از هايدگر , مترجم : عباس منوچهري , تهران : مولي .
ث شوق پروانه , علي سهرابي , قم : نشر مصطفي .
ث شيدا , شيرين برقعي , قم : نشر شهاب الدين
ث عصر آينه , ترانه جوانبخت , تهران : نوين پژوهش .
ث فصل فاصله , محمدرضا تركي , تهران : همسايه .
ث من فقط براي با تو بودن از همه بريده ام , اعظم قارلقي تهران : بهشت انديشه .
ث منظومه شب , اسداله مبشري , تهران : ارغنون .
ث نداي وصل , دوبيتي هاي صابر كرماني , تهران : مولف
ث و اينك رگبار , ساناز كريمي , تهران : پارسي نژاد


كلاسيك گريزي و غزل نو


محمد سعيدشاد
نگارنده به هيچ وجه قصد ندارد چنان كه اين روزها متداول است مانيفست ادبي صادر كند و به پشتيباني از شيوه اي كه آن را مي خواهد به نام خود ثبت كند (كه معمولا صدها سال پيش قدرتمندترش را متقدمين در آثارشان نشان داده اند) تيغ از نيام بركشد و منكر تمام برجستگي هاي آثار قدما و متاخرين كه اين روزها هر كس چند سطر مي نويسد و مي خواند صاحب سبك مي شود و بعد از آن نخستين كاري كه انجام مي دهد اين است كه هر چه ديگران كرده اند را انكار مي كند.
نه !
نگارنده فقط تصميم دارد نيم نگاهي (آن هم كلي ) به جريانات خاصي كه امروزه به عنوان غزل نئوكلاسيك در خراسان و باقي اقليمهاي شعر پارسي مطرح است بياندازد.
امروزه , ديگر با ارايه شدن آثاري برجسته حتي دفاع در مقابل كلاسيك ستيزان (كه سابقه ي كمي در اين كار ندارند) كار بيهوده اي مي نمايد چرا كه , برخي از غزل سرايان معاصر تا حدودي نشان داده اند كه هر چه را كه در شعر آزاد انجام شده است مي توان در غزل هم انجام داد , بحث محدوديتهاي شعر كلاسيك , مسئله اي است كه سالها است پي در پي مورد بررسي قرار گرفته و اين قلم تمام تلاشش را مي كند كه به آن نپردازند.
بزرگان غزل معاصر اثبات كرده اند و مي كنند همان طور كه مي شود در شعر آزاد راحت بود آزادانه غزل سرود و معمولا به اين علت كساني منكر اين جريان مي شوند كه از بيرون به آن مي نگرند و هرگز تجربه ي كار كلاسيك نداشته اند يا حداقل خود در آن ناموفق بوده اند و نمي دانند كه رعايت اين به ظاهر محدوديتها براي برخي از شعرا كه تلاش كرده اند و مطالعه و.... چنان آسان است كه به هيچ وجه به حساب نمي آيد از آن گذشته در آثار موزون و مقفا شيوه هايي هست كه از لحاظ علمي نامحدود مي باشد كه به آنها خواهيم پرداخت .
اتفاق شاعرانه در زبان , مسئله اي است كه در غزل معاصر نقش عمده اي را مي تواند ايفا كند و اين تازگي ندارد كه در سبك هنري شعرا در حد اعلا بدان پرداخته اند و مي توان بيدل را نقطه اي برجسته ي آن دانست .
در سبك هندي اغلب ابياتي كه در آنها اتفاقي روي مي داده , استقلال معناي داشته است و در هر بيت ضربه اي به مخاطب زده مي شده است و بيت بعد به صورت مستقل خود ضربه ي ديگري وارد مي كرده به صورتي كه اگر بيتي از غزل را حذف مي كرديم به سير روايي آن صدمه اي نمي خورده است .
وقتي شاعري در شعري دست به يك اتفاق در زبان مي زند در واقع چيزي را به مخاطبش عرضه مي كند كه مي توان آن را با چيز ديگري مقايسه كرد و همين مسئله باعث نوعي محدود شدن مي شود; گفتني است كه , اين محدوديت به هيچ وجه مختص شعر كلاسيك نيست چرا كه اتفاق مسئله اي نيست كه تنها در شعر كلاسيك وجود داشته باشد و اين باعث مي شود كه عده اي از شعرا با تجربياتي كه در شيوه هاي گوناگون غزل داشته اند گمان كنند كه ظرفيتهاي آن را تكميل كرده اند.
ولي در شيوه ي ياد شده از آن جايي كه شاعر تصميم ندارد ضربه اي به مخاطب بزند اتفاقي نمي آفريند و چيزي براي مقايسه به مخاطب عرضه نمي كند و از طرفي محور عمودي را هم گاهي رعايت نمي كند و حتي گاه محور افقي را.
ظرفيت اين شيوه را از لحاظ علمي نمي توان تكميل كرد به همين دليل اغلب وادي خودكشي شاعرانه است چون , شاعر از آن جا كه مي بيند نمي تواند ظرفيت آن را پر كند براي هميشه در آن دست و پا مي زند.
اينگونه آثار اغلب شباهت زيادي با آثار مبتدي ها دارد و اگر مخاطب , مخاطب حرفه اي شعر نباشد نمي تواند به راحتي بين اين دو تفاوتي ببيند. و اين شباهت از اين جا ناشي مي شود كه شاعر تازه كار توانايي آفريدن اتفاقي و رعايت محور عمودي را ندارد ولي , شاعر گونه ي دوم , تصميم به رعايت اين دو نمي گيرد كه البته در اين شيوه ظرافتهايي است كه منتقد كار كشته آن را به خوبي مي شناسد.
اگر به قفسه هاي ادبي كتاب خانه ها نگاهي بكنيم و به جلسات شعر سري بزنيم در صورتي كه با خود صادق باشيم بدون شك بهت زده خواهيم شد چرا كه , از طرفي با جرياناتي برخورد مي كنيم كه هيچگونه نوآوري را برنمي تابند و از طرف ديگر با موجهاي مدرن و پست مدرن و.... مواجه مي شويم كه هر يك دشمن خوني يك ديگرند , در اين ميانه تنها چيزي كه زير پاي اين گلادياتورهاي ادبي لگدمال مي شود شعر و ادبيات است كه انگار هيچ كدام از طرفين بدان نمي انديشند و اين مسئله از اين ناشي مي شود كه اغلب افراد قبل از اين كه مخاطب حرفه اي ادبيات شوند شاعر حرفه اي مي شوند عده اي به جاي درد دل كردن , شعر مي گويند و تنها چيزي كه برايشان اهميت داد فلسفه و محتوا است , و عده اي چنان درگير بازيهاي زباني و لفاظي شده اند كه از طرف ديگر بام افتاده اند.
در اين ميانه شعر خراسان داراي برجستگي هاي فراواني است و تا حدودي كم تر درگير اين افراط و تفريطها شده است و اگر نيك بنگريم , چون نگيني بر انگشتري ادبيات پارسي مي درخشد.
اگر اندكي به مطالعه ي شعر (غزل ) فرم بپردازيم خواهيم ديد كه مسئله ي خاصي مانع متانت اثر و تلذذ مخاطب مي شود , انگار درگيري هاي زباني و دغدغه هاي ساختاري به نوعي در اين آثار نتوانسته است جاي خالي چيزي را پر كند چنان كه , بعد از خواندن غزلي مي بينيم كه به عنوان مثال با شعر قدرتمندي مواجه هستيم كه با اين حال نمي تواند اثري محكم و ماندگار ارايه دهد.
فخامت و استواري و قدرت زبان در شعر خراسان , (منظور سبك خراساني نيست ) چه در اشعار متقدمين و چه در اشعار متاخرين در قالبهاي غزل و قصيده چشم گيرترين ويژگي آن است , استحكام و سختگي زبان شعر خراسان چنان است كه مانع از هرگونه ابتذال و لقوي در كلام مي شود , نگارنده با اين خود خراساني نيست معتقد است سطحي بودن غزلهاي نئوكلاسيكي كه در آنها دست به انواع و اقسام نوآوريها زده شده است را مي توان با پختگي زبان شعر خراسان از ابتذال دور نگاه داشت .
استخوان بندي خراساني و نوآوريهايي كه در نگاه و زبان روي مي دهد مي تواند غزل برتر امروز را بسازد.
اتفاق شاعرانه در زبان , در اشعار برخي از شاعران خراساني در حد اعلا و با شكل تازه اي به چشم مي خورد , ابيات اينگونه اشعار به شدت مستعد ضرب المثل شدن و اقبال عامه پيدا كردن است . (با اندكي بررسي , اين مسئله را به راحتي مي توان در تاريخ ادبيات پارسي مشاهده كرد).
كاربرد تازه اي كه اين مورد در شعر خراسان دارد اين است كه ابيات شعر اتفاق را علاوه بر اين كه مي توان به عنوان تك بيت مطالعه كرد , مي شود حضورشان را در محور عمودي احساس كرد چنان كه , حذف آنها غيرممكن باشد يعني اتفاق علاوه بر اين كه بيت را تحت الشعاع قرار مي دهد تحولي در كليت شعر و محور عمودي هم مي گذارد.
ويژگيهاي اين چنين ميانه توانسته است به شعر امروز خراسان وزن و قدرت بيشتري دهد و در ضمن امكان حضور در عرصه ي شعر معاصر را براي آن بيشتر فراهم كند , با تمام اين اوصاف عدم حضور خراسان در جامعه ي ادبي كشور مسئله ي قابل بررسي و بغرنجي است كه بايد موشكافانه و با حوصله مورد مطالعه قرار بگيرد.



چند شعر از حميدرضا شكارسري


چشم ها
چشمهايتان كجاست
باز چون هميشه ساكتيد
من ولي شنيده ام
در شبي كه آسمان ستاره اي نداشت
ناگهان فرشتگاني از كنارتان به آسمان پريده اند
و از آن به بعد
آسمان اين ديار را
بي ستاره هيچكس نديده است ...
شب باراني
شب خلوت خيابان و
نم نم باران و
آن داستان هميشگي از زبان چتر
پايان باران و
من و
تنهايي
ث
سكوت و
تق تق عصايي كه كاش چتر بود!
آدم برفي
ث
هر سال
خطي بالاتر از پارسال
بر ديوار حياط قديمي
حالا
سالهاست بالاتر نرفته ام
سالهاست
پايين تر مي كشم
و شايد سال بعد
هيچ خطي به روي ديوار نباشد
دارم كوچك مي شوم
آب مي روم
به خواب مي روم
در مرز فردا
ساعت صفر
و هيچ روزي نيست
من شناورم در شعر
پلك زدن هم نمي توانم
ناگهان عقربه ها مي جنبند
حالا شنبه است
و من يك هفته پيرتر شده ام ...