روزنامه جمهوري اسلامي 01/10/1381 صفحه جبهه و جنگ

* اين فصل را با من بخوان
* اسوه نجابت
اين فصل را با من بخوان




اشاره :
هر جا نام و ياد شهدا طنين انداز مي شود آرامش خاطر , وحدت و امنيت ملي به معناي حقيقي برقرار مي شود و استقلال و آزادي معنا پيدا كرده و تحقق مي يابد , چرا كه شهدا ذكرالله بودند و « الابذكرالله تطمئن القلوب »
ستاد عالي يادواره بزرگداشت شهداي دانشجوي كشور در ششمين سال برگزاري توفيق دارد بارويكردي جديد در زمان برگزاري يادواره 16 آذرماه ـ روز دانشجو ـ تا 16 دي ماه ـ روز شهداي دانشجو ـ را به ياد شهداي گلگون كفن انقلاب اسلامي بويژه شهداي دانشجو گرامي داشته و با عطرآگين كردن صحن و سراي مقدس دانشگاه به عطر و بوي روحبخش شهيدان دفاع مقدس , حيات مجددي به اقشار فرهيخته دانشگاه و دانشگاهيان ببخشد.
سازمان بسيج دانشجويي طي اطلاعيه اي ضمن اظهار سپاس و تشكر از وزارتخانه ها , سازمانها و نهادهاي عضو ستاد عالي يادواره كه با همدلي و همراهي بي شائبه موجبات تحقق اين امر مهم را فراهم آوردند زمان و مكان برگزاري كنگره مركزي ششمين يادواره شهداي دانشجوي كشور را به شرح زير اعلام نمود.
زمان : 16 دي ماه سالروز شهادت شهيد علم الهدي و شهداي دانشجوي پيرو خط امام (ره ).
مكان : تبريز
به همين سبب گوشه هايي از وصيت نامه شهداي دانشجوي كشور را از نظر مي گذرانيم .
خدايا! اينكه جانم را نيز در اين راه نثار مي كنم , باز اين تويي كه اين منت را بر سر من مي نهي , درصورتي كه باز مي داني كه اين تن لياقت اين احسان و لطف را ندارد
دانشجوي شهيد سعيد خسروجردي (وحيد)
« شما را به خدا تا مي توانيد براي آخرتتان توشه جمع كنيد و سعي كنيد دنيا را بر خود سخت نكنيد. »
« انفاق پنهاني و دستگيري از يتيمان و فقط به خاطر خدا مي تواند براي آخرت توشه خوبي باشد. »
« شرمم مي آيد كه بخواهم خود را در صف شايستگان شهادت قرار دهم , با اين وجود كه مي دانم خدايم مهربانترين مهربانان و رحيم ترين رحيمان است و شايد با دعاهاي شب زنده داران جبهه هاي حق و ايمان چه با سلاح آتشين و چه با سلاح ارشاد و رهبري و با اشكهاي دردار بر گونه هاي امام جاري و با ناله هاي نيمه شب نايب امام زمان (عج ) در حق برادران و خواهران تلاشگر در راه خدا , چشم دل اين حقير هم باز شود و لياقت آن را بيابم كه به خيل شهيدان ملحق شوم . »
دانشجوي شهيد ايرج و عبدالله اخروي
اي مردم ! نماز جمعه ها , دعاي كميل و توسل را هر چه بهتر برگزار كنيد. به خدا قسم پيروزي ما از اين راه ميسر شده است . تقوي پيشه كنيد , نمازهايتان را فراموش نكنيد. از امام امت و روحانيت پيروي كنيد.
دانشجوي شهيد علي رضا خطيبي اعقدا
سنگرهاي نماز جماعت و بخصوص نماز جمعه را ترك نكنيد و ياوري صديق نسبت به اسلام و امام باشيد. صحنه مبارزه را خالي نكنيد. سعي كنيد پيام رسان خون شهدا باشيد و در اين راه ثابت قدم باشيد.
دانشجوي شهيد ايرج خلوتي
اميدوارم كه هميشه مسلمان و معتقد به ولايت امام بزرگمان باشيد و به چپ و راست منحرف نشويد , خداي از تو ميخواهم كه اگر شهادت نصيبم كردي فقط و فقط بخاطر خودت و رضايت ذات مقدست باشد. از تو ميخواهم كه در لحظه مرگ از تمام وابستگي ها جز وابستگي بخودت و از تمام عشقها جز عشق خودت و از تمام اميدها جز اميد به رحمتت آزادم سازي .
دانشجوي شهيد حسن خوراكياني (خوراكيان )
خدايا به تو شكايت مي آورم از كساني كه خود را مسلمان مي دانند ليكن همانند كوفيان امام را نمي شناسند.
خدايا به تو شكايت مي كنم از كساني كه خود را مسلمان مي خوانند در حالي كه جز ماندن در دنيا هدفي ديگر ندارند.
خدايا شكايت دارم به تو از كساني كه جوانان ما را كه به شوق حسين (ع ) تو اينچنين پر مي كشند , احساساتي تصور مي كنند در حالي كه خود در اين دنيا در ضلالت به سر مي برند و خبر ندارند.
خدايا اگر به عمل پاداشم مي دهي , به من عملي روزي كن كه شهادت در راه تو باشد.
خدايا تو مي داني ما جنگ مي كنيم تا دوباره به رشته گسسته ولايت برسيم , تا دوباره به منابع نور متصل شويم , تا دوباره از طريق ستاره هاي فروزنده ولايت به قرب تو برسيم .
خدايا ما چنين دانشگاهي مي خواهيم كه علمش ذكر تو باشد و همه تشكيلات آن در خدمت مبارزه با دشمنان راه و طريق تو باشد , دانشگاهي كه امام زمان از آن راضي باشد , پيامبر و آلش پدر و مادرم را روسفيد بگرداند. »
دانشجوي شهيد حاج ميرهادي خوشنويس
امام را تنها نگذاريد و جنگ را مهمترين مسئله اسلام بدانيد.
به آنان كه حجاب را شوخي مي گيرند مي گويم كه از اين راه دست بردارند كه روح ائمه اطهار و شهدا ناراضي است . اين كار جز سرسپردگي در دنيا و شرمساري در آخرت چيز ديگري ندارد.
دانشجوي شهيد رضا دادخواه
« اگر شهادت نصيب من شود اميدوارم فقط براي خدا باشد. »
دانشجوي شهيد رضا دادرس
حاكميت ولايت فقيه يعني حكومت اسلام و هركس كه حكومت اسلام را نپذيرد خدا او را نخواهد پذيرفت . ادامه دهنده راه شهيدان باشيد و اين ميسر نمي باشد مگر اينكه اول هدف شهيدان را بشناسيد و هدفشان جز دفاع از اسلام و حاكميت اسلام و رضاي خدا چيز ديگري نيست .
دانشجوي شهيد رمضان علي داغمه چي
سعي كنيد امام عزيز را ياري كنيد و اسلام عزيز را كه ثمره خون شهيدان است دنبال كنيد و قصور در انجام اين مسئله نتيجه اش اين است كه به وظيفه خود عمل نكرده و خطا كرده ايم .
دانشجوي شهيد عبدالمجيد دانش پژوه


اسوه نجابت




براي سردار شهيد حاج يونس زنگي آبادي , فرمانده تيپ امام حسين (ع ) لشكر 41 ثارالله
كوتاه از حيات
يونس زنگي آبادي در خانواده اي مستضعف و متدين , در روستاي زنگي آباد كرمان بدنيا آمد. پدرش ملاحسين مردي مومن و عاشق اهل بيت بود. وقتي در سن هفتادوپنج سالگي از دنيا رفت , يونس دوازده سال بيشتر نداشت . پس از پدر , مادر خانواده با سختي و مشقت براي تامين معاش زندگي همت كرد.
از اين پس , يونس نوجوان , براي كمك به هزينه زندگي در كنار درس خواندن , به كارگري روي آورد. با شروع زمزمه هاي انقلاب , در حالي كه دانش آموز دبيرستان بود در تظاهرات و حركتهاي انقلابي نقش جدي داشت . با پيروزي انقلاب اسلامي به كردستان رفت و در سال 1360 لباس سبز پاسداري را رسما بر تن كرد . تدبير , شجاعت و جسارت او در عمليات مختلف باعث شد تا او را فرماندهي بناميم كه تمام زندگيش در جبهه هاي جنگ خلاصه مي شد.
خاك شلمچه و عمليات كربلاي پنج با شكوهترين فراز زندگي سردار شهيد حاج يونس زنگي آبادي بود. حماسه شورانگيز حاج يونس در اين عمليات , نام زيباي او را براي هميشه در كنار نام مردان بزرگ اين سرزمين جاودانه كرد. از حاج يونس دو فرزند بنامهاي مصطفي و فاطمه به يادگار مانده است . براي آشنايي بيشتر با اين فرمانده دلير , گوشه هايي از خاطرات او را از نظر مي گذرانيم :
فرمانده آينده لشكر
يادم هست تقريبا ساعت 2 بعدازظهر بود كه آقاي شمخاني با آمبولانسي براي بازديد از خط شلمچه به سنگر من آمد. سپس باهم براي بازديد از وضعيت بچه ها و استقرار آنها و آمادگيهاي لازم براي عمليات بيرون آمديم . از دور , حاج يونس را ديدم كه بطرف ما مي آيد , با قيافه اي آرام و مهربان كه كوچكترين خستگي در آن ديده نمي شد. سايه اي از لبخند هم مثل هميشه روي لبش بود. همه مي دانستند كه من چقدر به حاج يونس علاقه داشتم . علاقه من به حاج يونس واقعا مثل علاقه پدري به فرزندش بود. خدا ميداند كه من هر وقت قامتش را نگاه مي كردم , لذت مي بردم و به او افتخار ميكردم . حاج يونس , اميد من بود. با اينكه هنوز آقاي ميرحسيني شهيد نشده بود , من به آقاي شمخاني گفتم : كسي را كه به ما نزديك مي شود مي شناسيد
آقاي شمخاني به دقت به حاج يونس نگاه كرد و گفت : نه , نمي شناسم !
من با قاطعيت گفتم : فرمانده آينده لشكر , برادر حاج يونس زنگي آبادي .
سپس تا حاج يونس به ما برسد , از خصوصيات اخلاقي و نقش او گفتم . همين كه حاج يونس نزديك ما شد , برادر شمخاني , روبوسي بسيار گرم و عاشقانه اي با او كرد و همان طور كه دستهاي حاج يونس را در دستهايش گرفته بود و مي فشرد گفت : خسته نباشي برادر!
حاج يونس هم با چهره اي بشاش , لبخند زنان , خيلي محكم جواب داد : نصرمن الله و فتح قريب
راوي : سردار حاج قاسم سليماني
من به او ايمان داشتم
از سن پانزده سالگي نماز شب حاج يونس ترك نشد. همه ما براي حاج يونس احترام خاصي قائل بوديم من تقريبا 25 سال از حاجي بزرگتر بودم , اما اگر مي گفت كه من صلاح نمي دانم فلان كار را انجام بدهي , من اطاعت مي كردم , چون به حاج يونس ايمان داشتم . ميدانستم كه حاجي واقعا مومن است . در همان سن 15 سالگي رساله آقا (امام خميني ) را داشت . روزها رساله امام را زير كاه پنهان مي كردو شبها آخر وقت بيرون مي آورد و مي خواند. به حلال و حرام خيلي مقيد بود. اين روحيه را از همان دوران نوجواني اش داشت .
راوي : خواهر شهيد
ساده زيستي حاج يونس
خيلي دلم ميخواست يكبار هم كه شده , كفش خوبي به پاي حاج يونس ببينم . لباس هم كه هيچوقت نمي خريد. فقط همان لباسهايي را كه سپاه مي داد , مي پوشيد . در اين 5 ـ 6 سال , حتي يك پيراهن هم براي خودش نخريد. فقط وقتي ميخواست به مكه مشرف شود , ما دو تا پيراهن سفارش داديم كه برايش دوختند.
راوي : همسر شهيد
محبوب ترين فرمانده
يادم هست كه براي عمليات فتح المبين , به اتفاق حاجي براي خداحافظي و بدرقه نيروهاي آموزشي به راه آهن رفتيم . در ايستگاه راه آهن , وقتي بسيجيها حاجي را ديدند , طوري ابراز علاقه مي كردند كه ديدن آن صحنه ها اشك شوق را به چشمها مي آورد. بچه ها صبر نكردند كه حاجي با تك تك آنها روبوسي كند. همگي با هم طوري روي حاجي ريخته بودند و او را مي بوسيدند كه من ترسيدم حاجي زيردست و پا له شود! در آن لحظه واقعا بچه هاي بسيجي , حاجي را چون محبوب ترين كس خود در آغوش گرفته بودند و گريه مي كردند. شايد قدر آموزشهاي سخت حاج يونس را در آن لحظه ها بيشتر فهميده بودند.
راوي : حسين غلامرضا , همرزم شهيد
همراهان هميشگي حاج يونس
همه زندگي حاج يونس , راز و نياز با خدا بود. همه اش عبادت بود. يادم هست شبها اگر ماموريت يا كاري نبود ساعت نه يا ده شب مي خوابيد. سحرها هم ساعت دو يا سه نيمه شب براي نماز شب برميخواست . در طول اين پنج سالي كه با حاج يونس بودم حتي يكروز هم نديدم , نماز شبش ترك شود. هميشه هم سعي مي كرد كه حتي الامكان نماز شبش را در تنهايي و دور از نگاههاي ديگران بخواند. در گرما و سرما , بيرون از چادر مي رفت , اوركتش را روي سر مي كشيد و مشغول نماز شب مي شد. صبح هم كه به چادر برمي گشت , طوري وانمود مي كرد كه مثلا مشغول كاري بود. و يا براي وضو گرفتن بيرون رفته است .
بهرحال , يك جا نماز كوچك , يك قرآن و يك مفاتيح كوچك همراهان صميمي و هميشگي حاج يونس بودند.
راوي : علي نجيب زاده , همرزم شهيد
دست از خميني برنمي دارم
يكي از صحنه هايي كه من هيچگاه فراموش نمي كنم و تقريبا از همان جا بود كه يقين كردم حاجي با اين روحيه اي كه دارد , حتما شهيد مي شود , موقعي بود كه با همديگر در جيپ نشسته بوديم و مي رفتيم . مدت زيادي نبود كه خدا به حاج يونس فرزندي داده بود. به حاجي گفتم : حاجي , دلت براي بچه ات تنگ نشده جبهه و جنگ بس نيست شما به اندازه خودت در جنگ بوده اي ! حاج يونس لبخندي زد و گفت : اگر صدتا بچه هم داشته باشم و روزي صدمرتبه هم خبر بياورند كه بچه ات را ازت گرفته اند , من دست از « خميني » برنمي دارم و جبهه و جنگ را به هر چيز ديگر ترجيح ميدهم .
راوي : پدر همسر شهيد
اهميت جنگ
در عمليات والفجر هشت , صحنه هاي به يادماندن از حاج يونس فراوان است . براي تحويل گرفتن خط والفجر هشت سوار جيپ شديم . به من گفت : « بگذار من خودم بنشينم پشت فرمان تا اقلا بتوانم پايم را بچسبانم به گاز. »
ما در شيارهايي كه تازه براي خاكريز زده بودند به سرعت حركت مي كرديم كه ناگهان يك خمپاره 60 نزديك ماشين بر زمين نشست و گردوخاك و غبار , فضا را پوشاند. چند ضربه به من خورد كه احساس كردم شايد تركش باشد. اما گردوغبار كه فرونشست , خودم را ورانداز كردم و ديدم كه سنگ و كلوخ بوده است . حاج يونس هم انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده باشد , همچنان رانندگي ميكرد و با سرعت دست اندازهاي شيار را بالا و پائين مي رفت سرانجام به خط رسيديم و پياده شديم . همينكه حاجي پائين آمد گفت : « يك تكه پارچه نداري , ما دستمان را ببنديم »
همين كه به دست حاجي نگاه كردم , خيلي ناراحت شدم . تركش به ساعدش خورده بود و خون از دست و آستينش مي چكيد. با عصبانيت گفتم : « بي انصاف ! چرا هيچ نگفتي حداقل مي گذاشتي بعد از تركش خوردن , من پشت فرمان بنشينم . توي اينهمه دست انداز و بالا و پائين رفتن ها چرا چيزي نگفتي »
حاجي با خونسردي جواب داد : ناسلامتي ما ميخواهيم مثلا خط تحويل بگيريم ! اين چيزها توي جنگ مهم نيست . زشت است آدم توي اين شرايط بگويد دستم زخمي شده .
راوي : علي نجيب زاده همرزم شهيد
فرمانده ساده و بي پيرايه
همه مي دانستيم كه حاج يونس , از مال دنيا , غير از دو اتاق با وسايل بسيار كم و يك مادر پير و از كار افتاده , ديگر هيچ چيز ندارد. من با جرات مي گويم كه او يكي از فرماندهاني بود كه بسيار ساده و فقيرانه مي زيست , در حالي كه اگر ميخواست زندگي مرفهي داشته باشد , همه امكانات براي او فراهم بود. خدا هم او را بارها آزموده بود و وقتي او از همه امتحانات سربلند بيرون آمد , عمليات كربلاي پنج را زمان موعود معراج حاجي قرار داده بود.
راوي : همرزم شهيد
لحظه پرواز به ملكوت
دفعه آخري كه حاج يونس زخمي شده بود , يك تركش كوچكي در گلويش گير كرده بود و با همديگر توي آمبولانس به عقب مي آمديم . راننده آمبولانس راه را گم كرده بود و اشتباه مي رفت . حاج يونس با اينكه زخمي بود و نمي توانست حرف بزند , با دستش به راننده فهماند كه راه را اشتباه مي رود. آنقدر در خط مقدم بود كه خوابيده در آمبولانس هم راه را از حفظ بود. وقتي به سه راه مرگ كه زخميها را با قايق از آنجا به عقب مي بردند , رسيديم , من احساس كردم دو تا پاي مزاحم جلوي من است . پاها را از توي آمبولانس به بيرون پرتاب كردم . حاج يونس خنده كنان به من فهماند كه پاهاي خودم را بيرون انداخته ام .
بعد از اينكه ما را از ماشين پائين مي گذاشتند , تا آمدن ماشين بعدي , خمپاره اي آمد و حاجي همان جا شهيد شد.
راوي : برادر جانباز رشيدي , همرزم شهيد
عيادت بعد از شهادت
بعد از مراسم هفتمين روز شهادت حاج يونس , من به سختي مريض شدم . آنقدر بي حوصله بودم كه در حياط و زير آفتاب نشسته بودم و حال آوردن يك زيرانداز را هم نداشتم . روي تكه مقوايي نشسته بودم كه خوابم برد. در خواب ديدم كه حاج يونس آمد. پرسيد : « چطوري »
گفتم : « مريضم . به جان خودت به سختي مريضم . »
حاج يونس , در يك كمپوت را باز كرد و گفت : « بلند شو آبهاي اين كمپوت را بخور , حالت خوب مي شود. »
من به سختي بلند شدم و آب كمپوت را سركشيدم .
شايد ده دقيقه نشد كه از خواب پريدم . احساس كردم خوب خوب شده ام . مادر حاج يونس گفت : « خاله ! چطوري ناراحتي توي خواب داشتي حرف مي زدي ! »
بنا كردم به گريه كردن . ماجراي خواب حاج يونس را گفتم . بعد بلند شدم و بدون كوچكترين كسالتي كارهايم را انجام دادم .
راوي : همسر شهيد
تهيه و تنظيم : دفتر سرپرستي روزنامه جمهوري اسلامي كرمان ـ همتي
ث خاك شلمچه و عمليات كربلاي پنج , باشكوهترين فراز زندگي سردار شهيد حاج يونس زنگي آبادي بود. حماسه شورانگيز حاج يونس در اين عمليات , نام زيباي او را براي هميشه در كنار نام مردان بزرگ اين سرزمين جاودانه كرد.
ث علي نجيب زاده وقتي به خط رسيديم و پياده شديم همينكه حاجي پائين آمد گفت : « يك تكه پارچه نداري , ما دستمان را ببنديم »
همين كه به دست حاجي نگاه كردم , خيلي ناراحت شدم . تركش به ساعدش خورده بود و خون از دست و آستينش مي چكيد. با عصبانيت گفتم : « بي انصاف ! چرا هيچي نگفتي حداقل مي گذاشتي بعد از تركش خوردن , من پشت فرمان بنشينم ... »