از مجموعه تازه انتشار « فصل فاصله »
نشر همسايه
پيمان شكنان
گفتيد كه در معركه مردان نبرديد
ديديم نه مردان نبرديد و نه مرديد!
گفتيد از اين راه بگرديد , مبادا
زين راه پر از خوف و خطر باز نگرديد!
ديديم برآنيد كه خود تيز برانيد
اي با همه جز اهل وفا گرم تغزل
با دوست بگوئيد چرا اين همه سرديد
وارونگي كار شما شيوه ديو است
نفرين به شما باد كه « كرديد و نكرديد »
سخني مشهور و ژرف از سلمان فارسي كه پس از سقيفه بر زبان راند.
جام واژگون
نه عاقلي به كمالم , نه جاهلي به تمامم
نه آن , نه اين , نه جز اينم , در اين ميانه كدامم
هدايت از كه بجويم , بصيرت از كه بخواهم
كه بوف كور تغافل نشسته بر سر بامم
تمام عمر دويدم , به مقصدي نرسيدم
چه كارها كه در آخر بمانده نيمه تمامم
شروع هاي درخشان , بدون نقطه پايان
شبيه مطلع نابي بدون بيت ختامم
اگر ظلوم و جهولم , اگر ز خويش ملولم
چو دوست كرده قبولم , ببين به جاه و مقامم !
شراب لطف تو باران به كوه ودشت و بيابان
مرا چه حاصلي از آن , كه واژگون شده جامم
تو بي نهايت روحي , فراز و اوج و فتوحي
به يمن ياد تو اينك معطر است مشامم
بز و صخره
براساس يك قصه قديمي كه اولين بار آن را از استاد علي معلم شنيده ام
روزي بزي نحيف كه هر سوي مي دويد
خود را به روي سينه كشي صعب بركشيد
جستي زد و به چابكي آهوان دشت
از شيب تند صخره , به بالاي آن خزيد
بر صخره ايستاد و به هر سو نگاه كرد
برتر ز خويش در همه عالم كسي نديد
گفتا منم كه بر همه عالم سرآمدم
سر مي كشم به دامن شبگير همچو شيد
آن گاه سينه صاف نمود و ز عمق جان
مانند شير , نعره جانانه اي كشيد :
« آنك سرير سروري و برتري مراست
آه اي نهنگ و شير پلنگان , شما كه ايد ! »
شيري غريب و پير از آن دشت مي گذشت
دشنام هاي آن بز مغرور را شنيد
لختي به ناتواني آن بز نظاره كرد
يك چند هم به هيبت آن صخره سپيد
گفت : اين تو نيستي كه چنين نعره مي زند
اين عربده ز سينه صخره ست , اي پليد!
اي بر سرير ملك جهان تكيه دادگان
وينك شرار جنگ و جنون مي پراكنيد
آتشفشان خفته خشم است بي گمان
آسوده بر صلابت صخره , نيارميد
بز روي صخره نيز بز است , آي بزدلان
شير است شير , گر چه به زنجير و نااميد!
|
باغ زمزمه
|
براي تو
پرنده خيال من پريد در هواي تو
تمام هستيم شود فداي خاك پاي تو
در اوج پر سياه شب خدا ترا گزيده است
هنوز نور مي چكد گل من از رداي تو
در آن هجوم تيرگي چنان ظهور كرده اي
كه ماه رقص مي كند در آسمان براي تو
تو در زمين دل از ديار كهكشان ربوده اي
هميشه جلوه مي دهد طلوع دل رباي تو
برابر دميدنت پريد رنگ آفتاب
تلاوت خدا بود ستاره صداي تو
ث محمدناصر عارفي (پرده پوش )
دو شعر از صالح محمدي امين
عطري از سيب
كلماتي كه وزيده ست از آن سو در خاك
ريخته عطر غزل هاي ارسطو در خاك
گو نفس هاي تو در اين شب ويران بوزد
مي درخشد كمي از صبح فرارو در خاك
كاش باران بزند , اشك مرا گرم كند
مثل رقصيدن در آتش هندو...در خاك
نور تو راه بيفتد , برسد اين پايين
تا ببيند چه گذشته ست در اين سو , در خاك
دست تو ظلمت اين پنجره را بشكافد
صبح جاري بشود مثل پر قو در خاك
نام تو ريخته در باد كه هر جا بدمد
عطري از سيب , از اين ميوه جادو در خاك
رنگ تو حل شده در برگ گياهان زمين
عطر تو در جريان است ز هر سو در خاك
در غريبي افق معبد آتش , خورشيد
منتظرمانده تو را چون گل شب بو در خاك
ماه هم آمده تا نور تو از راه رسد
ماه نازل شده اينجاللهزده زانو در خاك
ث آخرين ستاره
اين روزها كه در جرياني در اين حروف
اي كاش شعله اي بتكاني در اين حروف
من را در آسمان غزل ها رها كني
چون بلبلان عشق بماني در اين حروف
مردان شعر سوي طلوعت شناورند
تا آفتاب را برساني در اين حروف
مانند يك پرنده اي , اي شاعر جوان
پرمي زني , هميشه رواني در اين حروف
پر مي زني كه ماه ز يك واژه سرزند
بيدل شوي و شعر بخواني در اين حروف
اي آخرين ستاره شب هاي شاعران !
نوري بده به گمشدگاني در اين حروف
من هم كه گام مي زنم از بين شعرها
در جستجوي توست جهاني در اين حروف
|
عشق عليه السلام , ادامه شبلي و آتش
است
|
مروري بر مجموعه شعر « عشق عليه السلام »
از عليرضا قزوه
صادق رحماني
اخيرا , عليرضا قزوه , آخرين مجموعه شعر خود را با عنوان
« عشق عليه السلام » منتشر ساخته است . اين كتاب را كه « انجمن
شاعران ايران » منتشر كرده , از شش بخش شكل گرفته است :
« شعرهايي از دفتر مرگ مهربان » , « شعرهايي از دفتر عشق
عليه السلام » , « و چند ترانه » , « شعرهايي از دفتر پشت هر سنگ
خداست » , « شعرهايي از دفتر دو نيمه حوا » و « يك قصيده » .
قزوه اين بار نيز مثل مجموعه شعرهاي پيشين خود , از
ساختار واحد و يكساني تبعيت نكرده است .
قزوه , در بخش اول , يعني « شعرهايي از دفتر مرگ مهرباني »
نگاهي متفاوت نسبت به كل مجموعه دارد. نگاه شاعر در اين
بخش عاطفي و احساسي است . مخاطب در اين فضا , گام به گام
پيش مي رود تا به راهي كه شاعر مي خواهد برسد. و اين مسئله
ممكن است كه راه را نا متجانس جلوه دهد , بخشي هموار و
بخشي ناهموار. با اين حال مخاطب هيچ گاه از نيمه راه
برنمي گردد و همچنان مسير پيشنهادي قزوه را ادامه مي دهد تا از
« مرگ مهربان » به قصيده اي بلند برسد :
پس قرار ما اين باشد :
جمعه اگر نشد ,
يكشنبه روز بدي نيست
حتي از مرگ خواسته ام
پيراهن سپيد بپوشد
و چند شاخه گل مريم
در دست من بگذارد
و شمع قلب مرا روشن كند!
مخاطب با توجه به شناختي كه از قزوه دارد , حق دارد كه
انتظاري بيش از بعضي از قسمت هاي مجموعه « عشق
عليه السلام » داشته باشد , برخي از اين قسمت ها نه تنها
برانگيزاننده نيستند , بلكه تا حدودي زيبايي مجموعه و توان بقيه
اشعار را نيز به هدر مي دهد :
من راستش
چيز زيادي به خاطرم نمي رسد
جز اين كه من
در غربتي به نام زمين بودم
و كسي به نام خورشيد بود
درجايي
شايد زمين
شايد آسمان !
در اين شعر نگاه و كشف تازه اي رخ نمي دهد تا مخاطب را به
وجد بياورد. به قول دوستي , گويي قزوه , به دونده اي مي ماند كه
به جاي آن كه در فضايي باز و بي دست انداز بدود , به اتاقي
كوچك بسنده كرده تا قابليت هاي دوندگي خود را نشان دهد.
نتيجه چيزي غير از اتلاف انرژي نخواهد بود. در شعرهاي
آغازين مجموعه « عشق عليه السلام » بيان شاعرانه , با انديشه و
عاطفه همگام و همنشين حركت نمي كند و در گذار از قوه به فعل ,
چيزي كه مخاطب را مجاب كند , در دست نيست :
جهان
با « ني » آغاز شد
با سنتور و تار
ادامه يافت
لطفا در انتظار قسمت آخر باشيد
...
اين عدم كشف ها در شعرهاي « دفتر مرگ مهربان » خود را در
پيرايه هاي كلامي , موسيقي و گاه مضمون پنهان مي سازد و اين
البته از شگردهاي بياني عليرضا قزوه است .
شعرهايي از دفتر عشق عليه السلام
در اين دفتر بيست و دو غزل گنجانيده شده كه زبان شاعر را
به خوبي بازتاب مي دهد. « پل والري » مي گويد : شعر , هنر زبان
است . چرا كه زباني پنهان و مرموز درون زبان عادي وجود دارد
كه كشف آن نيازمند كنجكاوي و تلاش هنرمندانه است . (شعر و
انديشه انتزاعي , پل والري , مجله شعر شماره 10 ) زبان در
شعرهاي قزوه , چيزي است كه خود قزوه را بازتاب مي دهد , چرا
كه هم شاعر متعدل است و هم زباني كه آن را به كار مي گيرد ,
بازي هاي زباني به حد تعادل در شعرهاي قزوه ديده مي شود :
دلم قرباني آن سر , كه با خنجر كند بازي
به روي نيزه دست افشان , رود تا سر كند بازي
مرا روزي خور خوان خسان كردند و مي ترسم
در اين بازار , زر با حرمت بوذر كند بازي
خدا فرمود : جبرائيل ! دنيا جاي بازي نيست
كه با انگشتري , يك لحظه پيغمبر كند بازي (ص 47 )
شاعر در پردازش زباني , خطر نمي كند و حد معمول را
مي پذيرد و به آن تن در مي دهد و بدين سان است كه شعرهايش
نيز از حد معمول خود فراتر نمي رود. اين نوع نگاه به زبان , در
شعرها و غزل هاي مجموعه « شبلي و آتش » نيز ديدني است , هر
چند شاعر توانسته است , انديشه , زبان و بيان خود را ارتقا بدهد ,
اما اين توسعه زباني و بياني چندان از مجموعه شبلي و آتش ـ كه
در سال 1373 ـ منتشر شد , فاصله نگرفته است :
رفته بودم سنگ بردارم , دستهايم دست شيطان شد
ناگهان قلبم ترك برداشت , ناگهان حالم پريشان شد
پيكري سنگي , دلي سنگي , ناگهان از هم فرو پاشيد
هفت سنگ از هفت جا برخاست , كم كمك دستي نمايان شد
اين شعر را از دفتر « شبلي و آتش » برگزيده ايم كه آن را با اين
غزل از دفتر « عشق عليه السلام » مقايسه كنيد :
دلا تا باغ سنگي , در تو فروردين نخواهد شد
به روز مرگ , شعرت , سوره ياسين نخواهد شد
مگر در جست و جوي ربناي تازه اي باشيم
و گرنه صد دعا زين دست , يك نفرين نخواهد شد
اين دو شعر تقريبا از نظر زباني چندان تفاوت محسوسي
ندارند و شاعر از سال 1373 تا اكنون , در جست و جوي زباني نو
نبوده است , يا بوده است و توفيق چنداني نداشته است من فكر
مي كنم در اين غزل و غزل هاي اين چنيني مي توان تشخص زباني
« قزوه » را جست :
اي تبسم آبي , سبزپوش عليين
از بهشت مي آيي , پيش ما كمي بنشين
اي برادر توفان , در تو نوحه مي خوانند
بادهاي آبان ماه , ابرهاي فروردين
اين كه گريه مي خندد , از تبار يعقوب است
آن دو غيرت ناياب , يوسفند و بنيامين
آن دو آشنا هر يك , شعله اي دگر بودند
آفتاب يعني آن , ماهتاب يعني اين
صد كلاغ , يك شاهين
رعد , رعد , صف ياسين
يك فرشته بفرستيد , ماه رفته روي مين
بعد از اين در اين بازار , ضرب عشق بايد كرد
هم به نام خرازي , هم به نام زين الدين
اين گونه غزل ها , نمونه اي است از تشخص هاي زباني و بياني
قزوه كه در بسياري از غزل هايش جريان دارد و اگر قزوه بتواند اين
نوع زبان را در بيان خود توسعه بدهد , به مرزهاي جديدي دست
يافته است . اين نوع زبان در شعرهاي سپيدي كه درونمايه اي
سياسي , اجتماعي دارد , نيز مشهود است , با تصويرسازي هاي
خاص خودش كه به نظر مي رسد برگرفته از شاعران معاصر عرب
باشد مثل اكثر شعرهايي كه در دفتر « پشت هر سنگ خداست »
آمده است :
درخت سيب را مي آورند
با دستبند
به جرم اين كه چرا
سيب هايش را
چون سنگ پرتاب كرده است !
درخت پرتقال را مي آورند
به جرم اين كه چرا
ميوه هاي امسالش خونين است
درخت زيتون را مي آورند
به جرم اين كه چرا
يك در ميان گلوله به دنيا آورده است ...
اين ساختار و تكرار عبارات همگون در شعرهاي شاعران عرب از
جمله محمود درويش , جواد جميل و احمد مطر ديده مي شود.
در « پشت هر سنگ خداست » مضمون شعرهاي قزوه , همه
درباره فلسطين است . شعرهايي با تصوير سازهاي خوب و نو كه
ويژه خود اوست و اندكي تسامح در زبان شاعرانه . قزوه در اين
شعر سعي كرده است با ظرافت و هنرمندي , مضامين اجتماعي ـ
سياسي اين بخش را به شعر نزديك كند , ولي به نظر مي رسد كه به
مضمون بيش از ريتم و فضا و حس شاعرانه اهميت داده است .
به هر كجا كه زنگ مي زني
كسي جواب نمي گويد
تمام مشتركان خاموشند
تمام آتش ها , خاكستر
تنها سنگ ها در دسترسند!
در شعرهاي قزوه , همواره , تعهد و دغدغه حرف اول را زده
است . اين دغدغه ها , بيشتر تعهد انسان در قبال جامعه , دين و
انسان است , شعر و تعهد در آثار قزوه همواره در هم تنيده شده
است و هيچگاه نمي توان شعرهاي او را از تعهد و دغدغه جدا
كرد. اين شعر زيبا را نيز كه به نوعي نشان از دغدغه و تعهد او دارد
بخوانيد :
آغاز ابرها
در ساعت يك است به وقت نجف
كمي پس از دو
باران گرفت در كنار بقيع
درست , ساعت سه
توفان شد در كربلا
حالا به ساعت من
فقط كمي به لحظه موعود مانده است !
| |
|