روزنامه جمهوري اسلامي 18/09/1381 صفحه هنر و ادبيات

صادقانه مي گويم
4 دقيقه در آينه
چهار شعر از غلامرضا كافي
صادقانه مي گويم


مروري بر مجموعه شعر مليحه قدرت پناه
ث احسان طيراني
وقتي « صادقانه مي گويم » را با آن طرح غم انگيز و تاريكش برمي دارم كه تورقي كنم , نخستين نكته اي كه به ذهنم متبادر مي شود اين است كه « مليحه قدرت پناه » (م .سايه ) , بايد دل پردردي داشته باشد كه تصميم گرفته آنها را با من و تمام خوانندگانش در ميان بگذارد. به هر حال كتاب را ورق مي زنم پس از چند صفحه ي اول كه مرسوم هر كتابي است و مقدمه اي كه نبودش , استحكام و اعتماد به نفس سايه را بيش تر مي نماياند , نخستين غزل كتاب با عنوان « راه نفس ... » چنگي به دلم نمي زند.
شروع مي كنم به مطالعه ي جدي تر كتاب , غزل ها را يكي پس از ديگري مرور مي كنم , بسامد واژگاني غم , درد هجران و ... در اشعار سايه به اندازه ي تمام كلمات « صادقانه مي گويم » است ! در مقدمه كتاب خوانده بودم , سايه جواني است بيست و يكي دو ساله , با خود انديشيدم اين نوجوان تازه جوان شده كه باز همان مقدمه نشان نمي دهد كه سختي زياد كشيده باشد , اين همه غم و درد را از كجا آورده است .
اي دل از ماتم مرا ديوانه كردي عاقبت
خود اسير نرگس مستانه كردي عاقبت (ص 36 )
و باز وقتي ناهم آهنگي هايي فاحش در ساختار شعري را ديدم , ناگزير استشهاد نمودم كه اين شعرها نيز مي خواهند اداي شارعي را در آورند. چنان كه كم و بيش مي بينيم امروزه , به كار بدن غم و اندوه در شعر براي شاعران مد روز شده است و لابد براي اين كه شاعر موفق و با احساس جلوه كند بايد در شعرش به هر شكل ممكن از غم و درد و و بي مهري و يار سفركرده و ... به وفور استفاده نمايد تا ابزار شاعري كه نخستين آن دل پردرد است فراهم شود.
تكيه دادم دوش دل را بر ستون شام هجران
صبحدم ديدم ستون از آه دل گرديده ويران (ص 61 )
شعرهاي « صادقانه مي گويم , مي گويند « سايه » اصرار دارد خودش نباشد. واي بر من گر بيايد روزي و گويم تو را
« آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا » (ص 72 )
مضامين « سايه » با قالب هايي (بيش تر غزل ) كه برگزيده است , تناسب ندارند , چرا كه زبان و بيان « سايه » به قالبي در دسترس تر و امروزي تر نياز دارد و گويي اوزان انتخابي بر محتواي انديشه ي « سايه » جامه اي است بيش از اندازه بزرگ !
اگر تخلص « سايه » را از غزل حذف كنيم , در معدود غزلهايي مي توان تشخيص داد كه سراينده ي اين اشعار زن است و اين بار از چالش هاي بسيار تامل برانگيز اشعار « صادقانه مي گويم » است . اگر « سايه » اندكي راحت تر با مخاطبش رو به رو مي شد , خواننده ارتباطي صميمي تر با « صادقانه گويم » برقرار مي كرد , گو اين كه در اين حالت نيز اين ارتباط تا حدودي وجود دارد , اما , انتظاري كه از يك شاعر جوان مي رود اين است كه تلاش كند , آميزه هاي انديشه ورزانه ي خود را در قالب هاي مرسوم روز كه مورد وثوق هم عصرانش قرار گرفته است , ارايه كند , البته يك نكته را نيز فراموش نكنم و آن بستري است كه براي باروري استعداد جوانان خوش قريحه در شهرستان ها ايجاد شده است . متاسفانه , در شهرستان ها هنوز اختلاف هاي پوسيده ميان شعر نو و كلاسيك وجود دارد و از آن جايي كه رسانه ي ارتباطي جوانان با دنياي ادبيات در خارج از حدوده ي شهرستان از طريق پيش كسوت ترها انجام مي شود , گستره ي فكري جوانان نيز به وسيله همان بزرگ ترهاي عصره ي شعر رقم مي خورد و اين نكته , البته جاي بسي تامل دارد. شايد يكي از دلايلي كه بتوان براي گزينش حال و هواي « صادقانه مي گويم » توصيف كرد پرورش « سايه » در چنين محيطي باشد كه با توجه به مقدمه ي كتابش به دست مي آيد.
به هر مجموع « صادقانه مي گويم » نخستين حضور جدي « سايه » در عرصه هاي ادبي و ذوقي است و بدون شك تنها خدمت تجربه هاي آغازين , نماياندن راه كارهاي عملي تر براي موفقيت در گام هاي بعدي است .


4 دقيقه در آينه


اشاره : 4 دقيقه در آينه , جستاري است در بايدها و نبايدهاي گستره ي ذوق آفرين شعر. گريزهاي واژگاني نويسنده از دل پردرد او از وجود چالش هاي معتنابه موجود در عرصه شعر حكايت دارد كه با احتياط به آنها اشاره كرده است تا نكند كه كسي را خوش نيايد.
غلامحسين عليپور
« 1 »
« شعر حادثه اي است كه در زبان روي مي دهد » نگارنده ضمن اعتقاد به اين تعريف از شعر , مايل است آن را بيش تر از اين حيث مورد توجه قرار دهد كه اگر قرار است به اين حادثه كه در زبان روي مي دهد و به ظهور پديده اي به نام شعر مي انجامد , از منظر حادثه بودن آن بنگريم , چاره اي نداريم جز اين كه دايره ي اختيار و حق انتخاب خودآگاهانه و فعال شاعر را چه در حوزه ي معاني و مضامين و چه در حوزه ي لفظ و ساختار , در كم ترين حد آن محدود كنيم . حق انتخاب شاعر در واقع همان كوشش شاعر به هنگام سرودن شعر است كه بعضي آن را در كنار و يا در برابر جوششي بودن شعر او قرار داده اند. اين امر از آن جهت ناشي مي شود كه از ويژگي هاي جدايي ناپذير حادثه , آني , ناگهاني و غيرمنتظره بودن آن است . در زمينه ي حادثه ي شعر , صرف نظر از اين كه آن را از مقوله كشف و شهود و الهام بينگاريم و يا اين كه ظهور و تجلي الهه ي شعر بر جان شاعر به حساب بياوريم , يك نكته ي اساسي حايز اهميت است و آن اين كه شاعر واقعي در لحظه ي سرودن شعر در حالتي شبيه انفعال قرار دارد , درست مانند بيشه اي كه در يك آن صاعقه اي آن را در كام خود فرو مي برد و آتش به بند بندش مي زند :
اي رستخيز ناگهان ! و اي رحمت بي منتها
اي آتش افروخته در بيشه ي انديشه ها
از اين ديدگاه , شعر ناب محصول همين لحظات ناب انفعال شاعر است و در آن ميان شاعر هر چه بي خودتر , شعرش شعرتر است . در اين حالت است كه شعر « آن » خود را مي يابد; همان خصيصه اي كه نه شاعر مي تواند وصفش كند و نه خواننده و ناقد شعر قادر به تجزيه و تحليل آن است . آني كه فقط حس مي شود بر اين اساس , شاعرترين شاعران , گويش به فرمان ترين آنان است در برابر « او » :
گردن اين مثنوي را بسته اي
مي كشي آن جا كه تو دانسته اي
مثنوي پويان , كشنده ناپديد
ناپديد از جاهلي كش نيست ديد
مثنوي را چون تو مبدا بوده اي
گر فزون گردد تواش افزوده اي
نكته ي آخر اين كه شاعر واقعي در اين لحظات ناب جذبه نه تنها براي خود هيچ اختيار و حق انتخابي قايل نيست بلكه , پيچيدن در الفاظ و مضامين را پرده هايي مي انگارد كه بين خود و « او » حايل شده است و بايستي از ميان برداشته شود :
قافيه انديشم و دلدار من
گويدم منديش جز ديدار من
حرف و گفت و صوت را بر هم زنم
تا كه بي اين هر سه با تو دم زنم
« 2 »
اگر شعر را محصول لحظه هاي ناب انفعال شاعر بدانيم , آن را تا حد كلامي فوق بشري و فرازميني كه جز در خدمت خوبي , زيبايي و حقيقت قرار نمي گيرد , بر كشيده ايم . از اين ديدگاه شاعر متعهد , شاعري است كه بيش از همه چيز به شعريت شعر خويش تعهد داشته باشد و آن را از در افتادن به ورطه ي شعار حفظ كند.
در اين حال , شعر او جز شعر متعهد نمي تواند باشد. مگر نه اين است كه شعر واقعي همانند تمامي هنرهاي انساني بر پايه ي اصول كلي زيباشناختي بنا شده است كه خود ريشه در فطرت انساني دارد بر اين اساس در يك شعر واقعي موضع گيري هميشه به نفع حقيقت محض و خوبي و زيبايي مطلق است . شعر واقعي آينه اي است كه جز با تاباندن نور و روشني كاري ندارد و جز آن نمي تواند.
از اين منظر , تركيب « شاعر متعهد » تركيبي حشوآگين به نظر مي رسد , زيرا از آن جايي كه تعهد در ذات شعر واقعي نهفته است و به عبارت ديگر شعر واقعي ذاتا شعري متعهد است , شاعر غيرمتعهد وجود خارجي ندارد; منتها دين تعهد پيش از اين كه به مصاديق باشد متوجه اصول كلي انساني و اخلاقي است . باتوجه به آن چه آمد , مي توان گفت آنان كه به طرفداري از نظريه هايي چون « شعر متعهد » , « شعر در خدمت اخلاق » , « شعر براي شعر » و... به جدال با يك ديگر برخاسته اند , اصولا در تعريف شعر راه به خطا رفته و مرز بين شعر و شعار را به خوبي براي خود مشخص نكرده اند.
« 3 »
شاعر در خلا زندگي نمي كند. هر شاعري ناخودآگاه از محيط اطرافش در جوانب گوناگون تاثير مي پذيرد و متقابلا آن را تحت تاثير خويش قرار مي دهد. جامعه و مناسبات اجتماعي , ساختارهاي سياسي و اقتصادي , محيط جغرافيايي و اقليم و به ويژه جريان هاي فرهنگي و ادبي و نيز مطالب و معارف علمي و مذهبي و... شاعر را از چند سو احاطه كرده و بر او تاثير مي گذارند; به گونه اي كه برخي شعر شاعر را آينه زمان وي مي دانند و به هنگام بررسي و نقد شعر او سعي مي كنند حتما , تاثير محيط و شرايط مكاني و زماني را مورد توجه قرار دهند. در اين زمينه سخن بسيار گفته شده است و صاحب اين قلم سر آن ندارد تا وارد اين بحث دراز دامن شود. فقط در چگونگي فرايند تاثير محيط بر شاعر و بازتاب آن در شعر او يك نكته به نظر مي رسد و آن اين كه , فرايند تاثير محيط بر شاعر و بازتاب آن در شعر او پيچيده تر از آن است كه بسياري از ما مي پنداريم . بدون شك چنين نيست كه محيط مستقيما اثر يك هنرمند و شعر يك شاعر را شكل و رنگ دهد بلكه , ذهن و وجود و جان شاعر تمامي تاثيرات محيطي را پس از جذب و دريافت و هضم و استحاله به رنگ و شكلي كه سبك و يا به عبارتي روح كلي حاكم بر شعر هر شاعر است باز مي تاباند.
در حقيقت جان هر شاعر كارخانه اي است كه تمامي داده هاي محيطي را به محصولاتي با نشان ويژه ي همان شاعر تبديل مي كند. براين اساس , قدرت و قوت هر شاعر را مي توان در قدرت استحاله گري وي دانست , استحاله اي از نوع استحاله ي خون براي تبديل شدن به شير. شايد مولانا در آغاز دفتر دوم مثنوي گران قدرش به همين فرايند معنوي نظر داشته است :
مدتي اين مثنوي تاخير شد
مهلتي بايست تا خون شير شد
تا نزايد بخت نو فرزند تنو
خون , نگردد شير شيرين خوش نو
بي گمان تاثير محيط ادبي و جريان هاي حاكم بر آن بر شعر يك شاعر , نبايستي تاثيري غير از اين گونه باشد.
چندي است جرياني در شعر پديد آمده است كه آن را مي توان به عنوان موجي جديد در شعر جوان معاصر مورد بررسي قرار داد. اين موج كه بسياري از شاعران جوان را در طول بيش از يك دهه ي گذشته تحت تاثير خويش قرار داده است , به دلايلي در حقيقت تقليدي است سطحي از سبك شعر بيدل دهلوي و سهراب سپهري ـ كه خود تحت تاثير بيدل بوده است ـ با واسطه اي آثار شاعراني چون حسن حسيني , احمد عزيزي و چند شاعر ديگر , در اين ميان شايد سهم حسن حسيني از طريق آثاري در قالب غزل , كتبا « بيدل . سپهري و سبك هندي » و نيز مجموعه ي كاريكلماتورهايش تحت عنوان « نوشداروي طرح ژنريك » بيش از ديگران باشد. از ويژگي هاي بارز اين موج اين است كه شاعر در جريان سرايش شعر , واژه را بر صدر مي نشاند و اهميتي بيش از حد براي آن قابل مي شود; به گونه اي كه گاه واژه اي كه به اصرار شاعر در بيت و يا مصرعي حضوريافته است , براي كل مصرع و يا بيت تعيين تكليف مي كند. به عبارت ديگر , در اين جريان شعري گاهي اين واژه نيست كه در خدمت بيت قرار مي گيرد , بلكه بيت است كه محض وجود آن واژه ي خالص سروده مي شود و ساير كلمات , تركيبات و حتي موسيقي و وزن و تصوير و... در جنب آن واژه خاص قرار مي گيرد و نسبت بدان وجودي وابسته پيدا مي كند.


اين همه از آن جا سرچشمه مي گيرد كه در جريان شعري , واژگان و كلمات به دو گونه ي شاعرانه و غيرشاعرانه تقسيم مي شوند و شاعر به انتخاب واژه هاي به اصطلاح شاعرانه تمايلي افراطي نشان مي دهد و از آوردن كلماتي كه به قول بعضي از همين شاعران جواز ورود به عرصه ي شعر را ندارند به شدت پرهيز مي كند.
اين تقسيم بندي با آن كه بر شالوده ي علمي و منطقي استوار باشد و يا دست كم داراي سنجه و معياري مشخص در حيطه ي اجماع ذوقي شاعران باشد , دايره و گنجينه ي واژگاني شاعر را تا حد قابل توجهي كوچك و محدود مي كند و به ويژه وقتي اين وسواس در انتخاب قافيه و رديف نمود پيدا كند. بيش تر اوقات شعر را در چنبره ي قافيه اي تنگ مجال و كم وسعت و يا رديفي سخت تركيب گرفتار مي سازد. اين مضيقه وقتي بيش تر خود را مي نماياند كه شاعر به قيمت اصرار درآوردن قافيه و يا رديفي پيش انديشيده , آن قافيه و يا رديف را بر كل بيت و حتي شعر تحميل كند و عنان همه چيز حتي معني را به دست آن بسپارد.
هم چنين گرايش شاعر به انتخاب قافيه و رديف شاعرانه و نو! به ويژه در غزل باعث شده است كه در اين موج , تعداد ادبيات شعر به كم ترين حد متعارف آن و گاه تا چهار بيت كاهش يابد و حتي در همين تعداد كم ابيات , شاعر جوان گاهي مرتكب تكرار قافيه شود كه در عرصه اي به وسعت چهار يا پنج بيت در لباس يك عيب شديدا به چشم مي آيد. تن دادن شاعر به ساخت تركيبات بي تناسب و بيش تر از نوع جدولي آن , كه چندي است به صورت يك مد در آمده است , نيز از تبعات گرايش فوق الذكر است .
از ديگر خصيصه هاي اين جريان شعري اين است كه شاعر به علت بيش تر اهميت دادن به فرم و شكل , بيش تر تلاش مي كند « شعر قشنگ » بگويد تا « شعر زيبا و محكم » به همين دليل , اين شعر به جاي اين كه خواننده ي خود را به تامل در معاني ژرف خود وادارد و يا او را وارد فضاي احساسي و عاطفي خويش كند و به سير در تصاوير بكر و با روح خود فراخواند , تنها مي تواند به تماشا در خود دعوتش كند , تماشايي سطحي و گاه از سر تفنن و وقت گذراني , بنابر آن چه گفته شد , شعر شاعر دلبسته به اين جريان , در بسياري اوقات از استحكام و انسجام كافي محروم است , هر بيت يا مصرعش ساز خود را مي نوازد و غيبت يك روح كلي پيونددهنده از سر آن شديدا احساس مي شود. البته اين انسجام مبنايي , فقط شامل تداوم محور عمودي شعر كه بعضي ضرورت وجود آن را در غزل انكار مي كنند , نيست .
ديگر اين كه اگرچه شاعر سعي مي كند شعر صميمي و پراحساس بگويد , ولي به دليل اين كه وي بيش تر مي خواهد اين احساس را از طريق صورت و سطح و به اصطلاح لايه ي ابژكتيو كلام وارد شعر خود كند ـ مثلا از طريق انتخاب و بازي با كلمات داراي بار عاطفي و احساسي قوي , رواني و نزديكي سياق جمله ها و عبارات به زبان گفتاري و عاميانه و بازي با كلمات داراي بار عاطفي و احساسي قوي , رواني و نزديكي سياق جمله ها و عبارات به زبان گفتاري و عاميانه و... ـ بسياري سطحي و تصنعي جلوه مي كند و چنگي به دل خواننده نمي زند.
چنان كه گفته شد , اين جريان در بين شاعران جواني كه بعضا از استعداد و توانايي سرشار نيز برخوردارند , طرفداران زيادي پيدا كرده است ; اگرچه اين گرايش را بايستي بيش تر از مقوله ي ميل به تجربه و تفنن دانست تا اقبال به يك كار دي و اثرگذار , نگراني در اين است كه مبادا توليد و مصرف اين نوع شعر , كه مي توان نام « شعر پفكي » را بدان داد , باعث كم اشتهايي يا كوراشتهايي نسل جوان به آثار پخته , پرمغز و جدي شود.


چهار شعر از غلامرضا كافي


از دورهاي جاده
بوي مرد و غبار سفر داشت بافه ي برفي يال هايش
مثل آشوب بوران شب بود تندر شيهه شيهه صدايش
سايه اي طرح شبديز شيرين , آذرخشي كه رخش تهمتن
بوي ليلايي ديگري داشت يال در باد و باران رهايش
نعل كوب مصاف و حماسه در نبرد نفس گير مردان
از دل آب و آتش گذشته مانده بر خاك و خون رد پايش
آن كه بر كوهه ي زين اين رخش مثل كوهي و زين تكيه مي زد
در نشيب شتابنده عمر تكيه دارد به چوب عصايش
يال در يال توفان گذشتند , در غروبي كه خون در نفس داشت
مانده از آن سواران عاشق حسرت خاطراتي برايش
باد مي آيد و برگها را از سر شاخه ها مي تكاند
مي رود آن سوار كهنسال , كودكي مي دود از قفايش
و تو ليلا نديده ...
شراب از خنده مي گيرم نگاه آبدارت را
به خواب سرمه مي بندم پر و بال غبارت را
غبار رفتنت را موج بر مي خيزد از صحرا
كه بر اشكم گذر دادي ركاب راهوارت را
نسيم لطف پنهان ست در زخم عميق عشق
شكوفا كن به آب تيغ باغ بي بهارت را
تو در عمق كدامين دره مي خواني كه مي آرد
نسيمي خسته و محزون رديف بغض تارت را
صداي شيهه ي تلخي ست در اين دشت پيچيده
بگو اي يال و بر خونين چه كردي تك سوارت را
چه محزون مي نوازد در پگاه گرگ و ميش دشت
شبان ني زني اين جا روان بي قرارت را
من اما صوفي آن خانقاهم در نشيب كوه
كه در هر خلسه مي ميرم حضور سايه وارت را
غزل كوه
چه كوهم كه در خود عقابي ندارم
گواراي يك چشمه آبي ندارم
هراس پسينگاه نخجيرها را
رم يك مژه چشم خوابي ندارم
زمستان زمستان بر اين برف سنگين
ردپايي از آفتابي ندارم
چه قرقا ولي صبحم آواز خواند
كه در خود نفير غرابي ندارم
نه يك تيشه از عشق سنگم فرو ريخت
كه فرهاد در خود خرابي ندارم
چه سنگم ! كه از ني ـ سرود شبانان
دل شرحه شرحه كبابي ندارم
تني زخمي از تير صياد , اما
پر مرهمي از عقابي ندارم
به ياد شهيدان به يك ضرب ـ نقشي
غزلواره اي شعر نابي ندارم
غرور گيسوانش را اگر اي كوه مي ديدي
چنين افشان نمي كردي شلال آبشارت را
مرا زخمي رها كردي به پاي دار آويشن
چرا با خود نبردي لاش خونين شكارت را
و تو ليلا نديده مردي و يك صبح باراني
چريد آهوي تنهايي علفهاي مزارت را
بهار در برهوت
همان كه تشنه ي آن جنگل , كهن ترين درختانم
غريب مانده ي اين صحرا بلوط خشك بيابانم
نه سايه اي كه بياسايد به پام رهگذري خسته
نه ميوه اي كه كرامت را به كودكي ش بيفشانم
نه آن كه فصل بهارم را سرود ـ ناله ي مرغي نيست
كه نيست زوزه ي گرگي هم به برفگير زمستانم
بهار را كه نمي دانم , ولي شروع زمستان است
تبر به دوش كه مي آيد سراغ پيكر عريانم
گذشت قافله اي از من كه يك مسافر عشق داشت
و كند نقش دل خود را به روي ساقه ي بي جانم
و هست آن كه برون آرد ز خاك ريشه ي خشكم را
چنين صاعقه مي كوبد به تازيانه ي توفانم