روزنامه جمهوري اسلامي 28/08/1381 صفحه جبهه و جنگ

با دمپايي پيش من حاضر شد!
* چهارسال غربت , پشت ميله هاي اسارت
* اين فصل را با من بخوان
براس نسل امروز و فردا ـ 16
ايثار ديروز و از خودگذشتگي امروز

منظومه زينبيه
پدرم , رزمنده دلير اسلام
با دمپايي پيش من حاضر شد!


رعايت ظواهر نظامي , خيلي مهم است . بدون شك , در امر نظامي , ظواهر عنوان بواطن است . يعني آن شخص نظامي كه جلوي شما مي آيد , چنانچه ديديد يقه اش باز است , يا دكمه اش افتاده , بدانيد كه قطعا در ميدان جنگ كم خواهد آورد! نه اين كه اگر يقه اش بسته بود و دكمه اش نيفتاده بود , كار را تمام خواهد كرد نه , اين جزو موضوع است ; تمام موضوع نيست . يعني اگر همه چيزش تكميل باشد , اما مثلا وقتي پيش شما مي آيد , ببينيد بند پوتينش باز يا شل است , يقين كنيد كه او در ميدان جنگ آن كاري كه شما مي خواهيد , نخواهد كرد. بايد كارش شسته , رفته , مرتب , منظم و پر و پيمان ـ در همان زي يي كه از او متوقع است ـ باشد; شل و ول راه رفتن معنا ندارد.
يك وقت يك افسر عالي رتبه ي حزب اللهي مشهور در ارتش نزد من آمد و از بس مقدس مآب بود , با دمپايي پيش من حاضر شد! به او گفتم اگر بعداز اين تو را اين طوري ديدم , راهت نمي دهم ; برو! ردش كردم ; بعد دفعه ي ديگر كه آمد , ديدم بله , پوتين مرتبي به پا كرده است !
بعضيها حزب اللهي گري را با شل و ول بودن و بي نظم و بي ترتيبي اشتباه مي گيرند; حزب اللهي گري كه اين نيست . رئيس حزب اللهي هاي همه ي تاريخ , ـ يعني اميرالمومنين (عليه السلام ) ـ مي فرمايد : « ونظم امركم » ; بايد منظم باشيد. نظم چيست همان آييني است كه از هر كسي خواسته اند. هرجا نظمي دارد; ميدان جنگ هم نظمي دارد; زي نظامي هم نظم خاصي دارد; بايد آن نظم را رعايت كنيد.
راوي : رهبر معظم انقلاب

چهارسال غربت , پشت ميله هاي اسارت




مروري اجمالي بر زندگي آزاده سرافراز سركار خانم فاطمه ناهيدي
اشاره :
زنان قهرمان ايران حماسه سازان گمنامي هستند كه در عرصه هاي گوناگون با ايثار و فداكاري خود , صفحاتي زرين و گرانقدر از حضور پرافتخارشان در تاريخ اين سرزمين را رقم زدند كه نقل و حكايتشان همواره باعث غرور و افتخار مي باشد.
سركار خانم فاطمه ناهيدي از جمله آزادگان سرافراز و نستوهي است كه با مقاومت و پايداري خود در زندانهاي بعثيون عراقي , يكي از زنان سرافرازي هستند كه براي نسل جوان امروز مي تواند الگويي مناسب و عملي به شمار آيد.
در اين نوشتار مروري اجمالي به زندگي پرفراز و نشيب او خواهيم داشت كه در ادامه مي خوانيد.
فاطمه ناهيدي اصالتا بندرعباسي است . در روزهاي آغازين جنگ تحميلي , به همراه چند نفر پزشك و پزشكيار راهي سرپل ذهاب مي شود و از آن جا به گيلانغرب مي رود. چند روز در آنجا مي ماند و به مداواي مجروحين جنگ مي پردازد. پس از آنكه شدت جنگ در جنوب را به او گزارش مي كنند , به همراه اكيپ خود راهي دزفول مي شود و از آنجا به خرمشهر مي رود تا در ميدان درگيري به كمك رزمندگان بشتابد.
فاطمه به اتفاق همراهان , درمانگاهي را در خرمشهر مرتب مي كند تا كار مداواي سلحشوران تسريع يابد او در همان جا با سخنانش به رزمندگان روحيه مي بخشد.
در خرمشهر به او خبر مي دهند كه در خط مقدم شلمچه درگيري شديدي واقع شده است و در آنجا به نيروي امدادگر نياز دارند. فاطمه به همراه يكي از پزشكياران و به راهنمايي دو سرباز , به شلمچه مي رود. قبل از ورود آنها به شلمچه , خط مقدم به دست عراقيها مي افتد و آنان بي خبر از همه جا در دام عراقيها گرفتار مي شوند.
پزشكيار همراه فاطمه , در آن لحظه تير مي خورد و فاطمه در همانجا به مداواي اومي پردازد وسپس در كانالي مخفي مي شود. عراقيها به بالاي سر او مي آيند. يك سرباز عراقي مي خواهد دستش را بگيرد و از كانال بيرون آورد كه مانع مي شود و مي گويد : « به من دست نزن ! » سرباز ديگري قنداق تفنگش را جلو مي آورد و فاطمه به كمك آن از كانال بيرون مي آيد. عراقيها دست و پا و چشم هايش را مي بندند و با يك نفر بر , او و ديگر همرزمانش را به عقب منتقل مي كنند.
اسارت يك زن براي عراقيها تازگي داشت . شايد تصور آنها اين بود كه فاطمه « فرمانده » است ! او در همان لحظات اضطراب كه نمي دانست , چه آينده اي را در پيش دارد , مشغول خواندن نماز امام زمان (عج ) مي شود.
فاطمه ناهيدي هرگز در طول اسارت , روحيه خود را نباخت . در همان روزهاي نخستين اسارت , يك فرمانده عراقي , پس از يك بازجويي مفصل , به وي مي گويد : « آيا دوست داري به كربلا بروي » او در جواب پاسخ مي دهد : « معلوم است كه دوست دارم . » فرمانده عراقي نگاهي شطينت آميز مي اندازد و مي گويد : « خب مي بريمت » فاطمه با اطمينان وصلابت پاسخ مي دهد. « ولي دوست ندارم شما مرا ببريد. دوست دارم خودم بروم و انشاالله هم مي روم . »
« چگونه مي خواهي بروي ما كه نمي گذاريم . »
« انشاالله جنگ كه تمام شد و اينجا حكومت اسلامي بر پا شد مي روم . » فرمانده لبخندي مي زند و ادامه مي دهد : « اگر قول همكاري با ما را بدهي هم به كربلا مي فرستيمت و هم مي روي ايران پيش خانواده ات ! » اين پيشنهاد كينه و نفرت فاطمه را از عراقيها دو چندان مي كند تا جائيكه مي گويد : « نه من آن كربلا را مي خواهم و نه امام حسين (ع ) اين زيارت را از من قبول خواهد كرد... و همان طور كه اسير شدم . هر وقت كه خداوند خواست آزاد مي شوم ! »
فاطمه را پس از دستگيري به زندان انفرادي مي فرستند . در آنجا بود كه سه زن مجاهده ديگر نيز به او پيوستند. در همان روزها بود كه آنها متوجه حضور تعدادي از برادران ايراني , در اردوگاهي نزديك خودشان مي شوند و سپس تصميم مي گيرند كه خود را از زندان خلاص كنند و به اردوگاه بروند. تصميمشان را به عراقيها مي گويند اما در مقابل دژخيمان بعثي با كابل به شكنجه آنها مي پردازند تولي بالاخره خستگي عراقيها , آزار را از بدن زنان برداشت . صورت و بدن فاطمه مجروح شده بود و از دستانش خون مي چكيد . خود را با زحمت به درب سلول رساند. با سختي قامتي راست كرد و با انگشت هاي خون آلودش , بر شكاف دريچه كوچك سلول نوشت , « الله اكبر » سختيهاي زندان , زنان قهرمان ايراني را آرام نكرد , آنها دست به اعتصاب غذا زدند و گفتند : « حرف ما همان است كه گفتيم , آزادي از زندان و اقامت در كنار ديگر اسرا در اردوگاه » هفده روز از اعتصاب غذاي آنها مي گذشت كه به وزارت دفاع عراق منتقل شدند. قرار بود كه « صليب سرخ » به ديدن آنها بيايد. از اين رو فرماندهان عراقي مي گفتند : « به زور هم كه شده به آنها سرم و خون وصل كنيد! در روز بيستم اعتصاب غذا دست و پاهاي زنان مسلمان و آزاده ايراني را بسته و به زور به آنها خون تزريق كردند. نيروهاي صليب سرخ , آمدند و از فاطمه و همراهان او كه حالشان بسيار وخيم بود بازديد كردند . بعد از آن يك ماه در بيمارستان بستري بودند و طولي نكشيد كه به ايران اسلامي بازگشتند. بدين گونه بودكه اسارت چهارساله آزاده شجاع و قهرمان « فاطمه ناهيدي » به پايان رسيد اما يادو خاطره حماسه و غيرت او در اسارتگاههاي دشمن , هيچگاه به پايان نخواهد رسيد و همواره درسي شگرف براي همگان و آيندگان خواهد بود.
صورت و بدن فاطمه مجروح شده بود و از دستانش خون مي چكيد. خود را با زحمت به درب سلول رساند , با سختي قامت راست كردو با انگشت هاي خون آلودش بر شكاف دريچه كوچك سلول نوشت : « الله اكبر »
اسارت يك زن براي عراقيها تازگي داشت . شايد تصور آنها اين بود كه فاطمه « فرمانده است ! » اودر همان لحظات اضطراب كه نمي دانست چه آينده اي را در پيش دارد , مشغول خواندن نماز امام زمان (عج ) شد
فاطمه ناهيدي در پاسخ به پيشنهاد همكاري و سفر به كربلا توسط يك فرمانده عراقي : « نه من آن كربلا را مي خواهم و نه امام حسين (ع ) اين زيارت را از من قبول خواهد كرد... همان طور كه اسير شدم . هر وقت كه خداوند خواست , آزاد مي شوم !
فاطمه ناهيدي در كانالي مخفي مي شود. عراقي ها بالاي سر او مي آيند . يك سرباز عراقي مي خواهد دستش را بگيرد و از كانال بيرون آورد كه مانع مي شود و مي گويد « به من دست نزن » سرباز ديگري قنداق تفنگش را جلو مي آورد و فاطمه به كمك آن از كانال بيرون مي آيد.

اين فصل را با من بخوان




برادرانم ! محكم باشيد و در راه خدا جهاد كنيد و هميشه و در هر لحظه خدا را به ياد داشته باشيد
شهيد علي فلكيان

براس نسل امروز و فردا ـ 16
ايثار ديروز و از خودگذشتگي امروز


« ايثار » كلمه زيبا و دلنوازي است . از آن زمان كه همه ما در دبستان تحصيل مي كرديم , در كتابهايمان خوانديم كه درصدر اسلام و در غزوات پيامبر(ص ) عليه كفار , مجروحين لشكر آن حضرت , از خود ايثار و از خودگذشتگي نشان مي دادند و زماني كه برايشان آب گوارا مي بردند علي رغم اينكه تشنه بودند , نمي نوشيدند و خطاب به ساقي مي گفتند : « به آن برادر ديگر بدهيد كه مجروحيتش سخت تر و زخمش كاري تر از زخم من است . »
اين داستانهاي واقعي روايتي بود از سالها پيش اما يادگاران جنگ و دفاع هشت ساله ما كه در كنار ما هستند و زندگي مي كنند , در اين هشت سال كه هنوز دو دهه هم از آن نگذشته است ديدند بسياري از اين صحنه ها را و براي ما روايت نمودند كه چگونه شهداي عزيز ما ايثار و از خودگذشتگي مي كردند و اين روايتي است كه در عصر ما ديده شده و در باور آن هيچ شك و شبهه اي وارد نخواهد بود.
به نظر شما , اين روزها چقدر قلب روحيه ايثار و از خودگذشتگي در جامعه ما مي تپد. زود جواب نگوئيد , ابتدا فكر كنيد و بعد پاسخ ...
حال كه صحبت از ايثار و ايثارگري شد , بد نيست خاطره اي را كه از زبان برادر بسيجي « سيدمحمد مطهري » بيان شده , با هم بخوانيم تا شايد كمي در زندگي روزمره مان موثر باشد. انشاالله
« دست و پايم را كم گرده و حسابي خود را باخته بودم . در آن عمليات يعني كربلاي پنج , با شهدا و مجروحان بي شماري روبرو شده بودم اما اين با مابقي فرق داشت . هيچ جاي بدنش سالم نبود. آنقدر خون آلود بود كه انگار او را در بشكه اي پر از خون فرو كرده و در آورده باشند. هر دو دستش قطع شده و رگ هايش به پوست و گوشت لهيده آويزان بود و مانند كشي درحال نوسان هاي منظم و موزون . خونريزي ايش هم خيال بند آمدن نداشت .
به نزديكش رفتم و درحالي كه سعي داشتم خود را كنترل كنم و آرام باشم از او خواستم كه آماده شود تا به عقبه منتقلش كنم . امتناع كرد و با تكان دادن سرش به سمت راست به من فهماند كه بروم و به مجروحين ديگر كمك كنم . لب هايش تكان مي خورد. فكر كردم دارد چيزي به من مي گويد. با التماس گفتم كه وضعش از بقيه برادران وخيم تر است اما زير بار نمي رفت و مجددا مدام آن واكنش را تكرار مي كرد. جلوتر رفتم گوشم را به لب هاي خونيش نزديك كردم تا بفهمم چه مي خواهد بگويد. درحال نجوا كردن زيارت عاشورا بود. باز هم سماجت كردم اما جوابش همان حرف اول بود. عاقبت ناچار شدم كه همه ي برادران مجروح را جهت انتقال به عقبه , سوار آمبولانس كنم و در آخر به سراغ او رفتم . مشاهده كردم كه ديگر خوني در بدنش براي خون ريزي باقي نمانده و از هوش رفته است . »
حسين ذكريائي

منظومه زينبيه
پدرم , رزمنده دلير اسلام


چند صباحي را به همراه خانواده در اهواز; خانه سازماني پايگاه شهيد بهشتي سكونت داشتيم . ابتدا فكر مي كرديم با حضورمان در نزديكي منطقه هر روز مي توانيم حاجي را ببينيم , اما اصلا اينگونه نبود. خيلي كم به منزل مي آمد و معمولا وقتي از راه مي رسيد خيلي خسته و ضعيف بود.
يادم مي آيد هر وقت مي آمد پوتينش را مي شستم و واكس مي زدم . بار اول كه اين كار را برايش انجام دادم , هيچ نگفت , ولي بعد از مدتي به مادرم گفت كه چقدر از ديدن پوتين تميز شده اش خوشحال شده بود.
اين كار هميشگي ام بود چون از اين كار لذت مي بردم . زيرا او را علاوه بر يك پدر يك رزمنده دلير اسلام مي ديدم .
راوي : دختر سردار شهيد « حاج حسين بصير » همسر سردار شهيد « مرتضي جباري »