روزنامه جمهوري اسلامي 26/08/1381 صفحه جبهه و جنگ
پدر شهيدان زين الدين : خدامي خواست امتحانمان كند





گفت و گوي « جبهه و جنگ » با پدر شهيدان زين الدين بمناسبت سالگرد شهادت فرزندان شهيدش مهدي و مجيد زين الدين
اشاره :
از افطار ساعتي نگذشته است كه به خانه پدري پير مي رسيم ; پدري كه حوادث روزگار , را سپري كرده است و دو پسرش را براي پاسداشت حريم عشق , به قربانگاه فرستاده است . پدر شهيدان مجيد و مهدي زين الدين ! در را كه باز مي كند , چشم هايش را مي نگرم كه سبدسبد خاطره هاي نوراني از آن مي بارد. به پاي صحبتش كه مي نشينم , ياد دو كبوتر سفر كرده اش , بغض عجيبي را بر سينه اش مي نشاند و حلقه اي زلال از اشك را برگرد چشمانش ! دلم مي گيرد از اين روزگار سياه كه مردان نستوهي چون او را به بوته فراموشي سپرده است و سكه زنان تزوير و نيرنگ را بر اريكه هاي فريب سالارانه قدرت و زور نشانده . چقدر واژه هاي غبار گرفته جنگ , غريب اند , چقدر غريب !
... نام پدرش عبدالرزاق شيخ زين الدين و در سال 1311 در اصفهان متولد شده است . از آن موقع كه خود را شناخته در خدمت انقلاب بوده است . اولين پسر را خداوند در سال 1338 به او ارزاني داشت و نامش را « مهدي » نهاد. فرزندي كه سالها بعد در سايه خيمه عشق , لشكر پرتوان 17 علي بن ابي طالب (ع ) را سازمان دهي نمود و پنج سال بعد پسر ديگرش مجيد كه اسوه اي از اخلاص بود.
حال بمناسبت سالگرد شهادت اين اسطوره هاي عصر روح الله (ره ) پاي صحبت او مي نشينيم تا از ناگفته هايي كه از فرزندانش در سينه دارد برايمان بازگويد.
ث حاج آقا! در ابتدا مي خواهيم آقا مهدي را در يك جمله براي ما معرفي كنيد.
فقط مي توانم بگويم ايشان از ابتدا كه اسلام و قرآن را شناخت سعي كرد رفتار و كردار خود را با آن تطبيق دهد.
ث قبل از شهادت ايشان هم همين طور فكر مي كرديد
باور كنيد چند بار قبل از شهادت , وقتي به نماز مي ايستاد. من خجالت مي كشيدم و با خدا نجوا مي كردم كه : كه خدايا! اگر اين بنده توست من كي هستم . اگر اين نماز است , نماز من چيه كارهاي او اين طور بود.
ث خاطره اي هست كه از ايشان تعريف نكرده باشيد
من با همه خودماني هستم . چيزي را تا به حال مخفي نكرده ام , هر چه بوده , گفته ام .
ث آيا قبل از انقلاب آقامهدي شما را همراهي مي كرد
بله . هركجا نياز بود ايشان در خدمت من بود. و در خدمت خانواده .
ث بعد از انقلاب چطور
سعي مي كرد خود را مطيع ولي فقيه بداند , هر كجا نياز بود حاضر مي شد.
ث مجيد هم همين طور بود
مجيد تا پانزده سالگي با ما همراهي مي كرد. اما جنگ كه شروع شد در خدمت جنگ بود و پافشاري زيادي داشت تا در جبهه باشد.
ث آيا انتظاري داشتيد كه اين دو برآورده نكرده باشند
بله . در طول جنگ ما همه اش انتظار داشتيم كه يكي از آنان در كنار من باشند اما اين انتظار برآورده نشد.
ث مي خواستيد چه كار كنند
يك بار كه آقا مهدي از جبهه آمده بود به او گفتم : بابا معلوم نيست , من تا يك ماه , شش ماه يا يك سال ديگر زنده باشم . موسسه اي كه داير كرده ايم ارثيه آن به شما مي رسد. بايد بتوانيد آن را اداره كنيد. نوبت بگذاريد هر بار يكي از شما بيايد اينجا تا بر كار مسلط شود.
ث خب ! آقا مهدي چه پاسخي داد
يادم مي آيد. دخل مغازه باز بود , مقداري پول در آن وجود داشت . ايشان نگاه كرد و گفت : بابا من از پول بدم مي آيد. از من چنين انتظاري نداشته باش .
ث چه وقت به فكر ازدواج آقامهدي افتاديد.
نيت من اين بود كه جوان بايد زود ازدواج كند چون دستور اسلام است . اما وقتي آقامهدي به فرماندهي تيپ 17 قم منصوب شد , آمد و گفت : حال آمادگي ازدواج دارم .
ث خواستگاري به چه شكلي بود
به اتفاق مادر ايشان جاهاي مختلفي رفتيم . البته بعضي ها تا متوجه مي شدند , كه ايشان پاسدار است جواب منفي مي دادند بعضي جاها هم مي ديدم كه طرف درشان و لايق ايشان نيست تا اين كه مورد دلخواه را پيدا كرديم و توافق نموديم كه همديگر را ببينند.
ث شرايط ازدواج چه بود
اين طور كه بعدها متوجه شده بوديم , آقامهدي به خانم اش گفته بود. من قبل از اين كه با شما ازدواج كنم با جنگ ازدواج كرده ام . تو زن دوم من هستي تا آنجا هستم , نمي توانم اينجا باشم .
ث مهريه ايشان چه بود
خيلي مختصر و ساده بود , در بحبوحه جنگ قرار داشتيم . حتي در مراسم ازدواج , ما بوديم و پدر و مادر همسر ايشان كه رفتيم خدمت يكي از علما , ايشان هم نصيحت كردند و مبناي كلام ايشان اين بود كه نمي شود دونفر يك خواسته داشته باشند. در زندگي گذشت لازم است . در مسائل اساسي توافق داشته باشيد و مسائل ديگر گذشت كنيد.
ث چه خاطره اي از اين مراسم داريد
يادم مي آيد , مادر آقامهدي گفته بود وقتي از امام بگير تا صيغه عقد را ايشان اجرا كنند و ايشان گفته بود , من حاضر نيستم وقت امام را بگيرم . ايشان بايد به كارهاي مهمترشان برسند.
ث اين ازدواج چند سال طول كشيد
دوسال و چند ماه .
ث كجا زندگي مي كردند
من منزلي را تهيه كردم كه مدتي در آن زندگي كردند اما مدتي بعد باروبنديل را جمع كردند و رفتند اهواز و چندماه قبل از شهادت , ايشان خانمش را به قم بازگرداند , تا اينكه وضع حمل كرد , مدتي هم در قم بودند و بعد دوباره برگشتند. تا اين كه آقامهدي شهيد شد.
ث شما فكر مي كرديد روزي آقامهدي فرمانده لشكر شود
ايشان فرمانده لشكر شده بود و من نمي دانستم . حتي چند مرتبه آمد اينجا و گفت من سخنراني دارم , ولي من نتوانستم بروم . وقتي متوجه شدم كه ايشان فرمانده لشكر است كه تيپ تبديل به لشكر شده بود و استان هاي قم , قزوين , سمنان و مركزي را زيرنظر گرفته بود.


ث از خاطرات جنگ هم چيزي براي شما مي گفتند
اين ها سعي مي كردند چيزي براي ما تعريف نكنند. دروغ هم نمي توانستند بگويند. اين طور بگويم , حدود هيجده سال است كه از شهادت اين دو گذشته است و من هر چه فكر مي كنم كه اين ها به من دروغ گفته باشند , چيزي به يادم نمي آيد. يك روز كه آقامهدي آمده بود , سراغ مجيد را گرفتم . گفت : چند روز پيش با هم بوديم . ناهار را با هم خورديم . من ناخودآگاه گفتم : نه بابا! ديدم , آقامهدي ناراحت شد و استغفرالله گفت : بعد متوجه شدم اين نه بابا يعني « تو راست نمي گويي » شرمنده شدم و از ماشين پياده شدم و حالا هر چه فكر مي كنم يك گناه از او سراغ ندارم . من پدر بودم و از طفوليت با آن ها بودم . افراد مختلفي در خانواده ها از بچه هايشان خطا مي بينند و بر آن سرپوش مي گذارند اما , در مورد آقامهدي و مجيد , ما چيزي را نديديم كه بر آن سرپوش بگذاريم .
ث اوج آقامهدي را در چه مي ديديد
در اين كه زندگي او خدايي شده بود. هيچ وقت مرتكب گناه نمي شد , او سعي مي كرد , آن باشد كه خدا مي خواست خودش اهل صحبت كردن نبود , اگر جايي غيبت مي كردند , يا مي گفت : « غيبت نكنيد » يا اين كه از آنجا بيرون مي رفت .
ث مجيد چطور , او از جبهه خاطره اي نمي گفت
تنها خاطره اي كه مجيد تعريف كرد اين بود كه مي گفت : در عمليات خيبر , مسئول شناسايي و بازكردن معبري در هور بودم . شب عمليات ماموريت داشتيم نيروها را هدايت كنيم آن طرف آب و خودمان برگرديم . عمليات كه آغاز شد ما از هور برمي گشتيم كه چندين مرتبه گلوله ها و خمپاره ها اطراف قايق اصابت كرد. ما دونفر داخل قايق بوديم كه قايق واژگون شد و ما افتاديم داخل آب . قايق را برگردانديم , سوار شديم . از طرفي سردي هوا , خيسي لباس و گم كردن راه باعث شد كه ما تلخي كار را متوجه شويم .
ث شيرين ترين خاطره اي كه از آقا مهدي و مجيد داريد.
بعد از شهادت آقامهدي , يك آقاي روحاني كه از مكه آمده بود پيش ما آمد و تعريف مي كرد : در خانه خدا يك لحظه در خواب يا بيداري ديدم , آقامهدي با يك لباس خاصي روي كعبه است , گفتم : تو اينجا چه كار مي كني گفت : من نگهبان هستم . گفتم : چه شد , به اين مقام رسيدي گفت : به خاطر نمازهاي اول وقت . مثل اين خواب را خيلي ها ديدند و براي ما تعريف كردند.
ث بعد از شهادت دو فرزندتان چه احساسي داشتيد
خوشحاليم از اينكه خداوند اين دو شهيد; اين دو امانت را از ما قبول كرده است , احساس نمي كنم كه جاي آنان خالي است . دوستان و همرزمان او هميشه به ما لطف مي كنند , سر مي زنند و ما احساس مي كنيم . اين ها را بچه هاي ما مي فرستند و جاي آن ها را پرمي كنند.
ث تلخ ترين خاطره ...
نمي دانم . شنيدن خبر شهادت اين دو براي ما سنگين نبود , چون ما آمادگي قبلي داشتيم . اما خاطره تلخ بعد از شهادت اين دو اين بود كه عده اي مي خواستند ذهن ما را نسبت به نظام و مسئولين بدبين كنند و شك و ترديد ايجاد نمايند كه ما با فكر و انديشه صحيح پس از تحقيق , متوجه شديم اين ها منافق هستند و مي خواهند اخلال كنند.
ث به نظر شما آقامهدي چه ويژگي هايي داشتند كه به اين درجه رسيد
او قبل از دبستان قرآن را فرا گرفت و از آن روز تا لحظه شهادت هر روز قرآن را تلاوت مي كرد. قرآن را عميق مطالعه مي كرد. در معاني دقت مي نمود و سعي مي كرد خود را با خواسته قرآن تطبيق دهد. اسراف و تبذير نمي كرد كه از معصيت اجتناب كند و خدا را اطاعت كند. نمازش را اول وقت مي خواند. نماز شب , او را به اوج سعادت رساند و ديگر اين كه مطيع ولايت فقيه بود.
ث منظورتان از مطيع بودن چيست
وقتي در عمليات خيبر , سردار محسن رضايي از پشت بي سيم , به آقامهدي گفته بودند , امام فرموده , جزاير مجنون بايد حفظ شود. او علي رغم سختي ها و مشكلات , اطاعت كرد و به همين خاطر پس از اين كه جزاير مجنون حفظ شد و عمليات به پيروزي رسيد او را فاتح خيبر خواندند.
ث اگر آقامهدي بين ما بود چه مي كرد
ايشان گفته بود از كاسبي خوشم نمي آيد , به او گفتم جنگ كه تمام شد چه كار مي كني گفت : كه هركجا جنگ باشد , مي روم يا سعي مي كنم در دانشگاه ها , جنگ و دفاع مقدس را تبيين كنم و حماسه هاي رزمندگان را بازگو نمايم .
ث حالا چه شد كه وقتي ايشان در زمان گذشته در دانشگاه پذيرفته شد به دانشگاه نرفت
در سال 56 در كنكور شركت كرد . آن زمان من به سقز تبعيد شدم و من فعاليت فرهنگي و ارشادي داشتم كه از همه كارهاي من آقا مهدي مطلع بود. من به سنندج آمدم و تلفني پيغام دادم كه به آقامهدي سفارش كنيد درس را ادامه دهد. او هم گفته بود من نمي توانم سنگر پدرم را ترك كنم . لذا رژيم مي خواست سنگر پدر تعطيل شود و من بايد آن را حفظ كنم لذا با اين كه رتبه چهارم دانشگاه پزشكي شيراز را كسب كرده بود به دانشگاه نرفت .
ث گفته شده ايشان براي تحصيل در فرانسه هم پذيرفته شده بودند.
بله .وقتي اعتصاب ها شروع شد و مغازه ها تعطيل شد. ايشان مكاتبه داشتند با چند دانشگاه فرانسه . و با يكي از دوستان كه سه سال در فرانسه تحصيل كرده بود مشورت كرد كه او به ايشان گفته بود : من خدمت امام بودم و با وجودي كه سه سال تحصيل كردم , امام فرمود : شما برگرديد ايران كه به شما نياز است . لذا ايشان از اين كار منصرف شد.
ث از شهادت اين ها ناراحت نيستيد
علاوه بر اين كه ناراحت نيستم , احساس عجيبي دارم كه نمي توانم بيان كنم ولي تا آنجا مي توانم اين طور تشريح مي كنم . اين ها امانت بودند. مثل اين كه كسي امانتي را به شما بدهد و به مسافرت برود. شما چند روز. نگراني داريد. اضطراب داريد , دلهره و... و از اين ها نگهداري مي كنيد تا آسيبي به اين ها نرسد.
تا وقتي كه صاحب اين امانت , آن را پس بگيرد نفس راحتي مي كشيد. ما سال هاي متمادي امانت خدا را حفظ كرديم تا وقتي كه به اين طريق و به صورت اين كه در راه خدا قدم برداشتند و شهيد شدند , احساس آرامش مي كنم . و اگر لحظه لحظه خدا را شكر كنم , كم است . چرا كه خدا ما را لايق دانست .
ث خبر شهادت آقامهدي و مجيد را چگونه آوردند
بچه هاي سپاه ابتدا آمدند و گفتند مجيد مجروح شده و مي خواهيم برويم بيمارستان . سوار ماشين شديم . گفتم كجا مي رويم گفتند برويم عكس مجيد را برداريم . گفتم : انالله و انااليه راجعون . متوجه شدم كه مجيد شهيد شده است . لذا گفتم توي مغازه عكس ندارم . برگشتيم خانه , با ترفند خاصي عكس آقامجيد را با كمك حاجيه خانم پيدا كرديم . به ايشان گفته بودم مهمان داريم . مي خواهم عكس مجيد را به آن ها نشان دهم . اين ها يك دختر دارند. بعد سوار شديم كه برويم . بچه هاي سپاه گفتند : اگر مجيد شهيد نشده باشد , و آقامهدي شهيد شده باشد چي گفتم : انالله و انااليه راجعون ... فهميدم هر دو با هم شهيد شدند.
ث فكر مي كرديد كه اين دو با هم شهيد شوند
ما بارها آمادگي شهادت اين ها را داشتيم . هربار كه اين ها مي آمدند به ما سربزنند مي گفتيم : خدايا! اين ها امانت تو هستند , آن ها را به تو مي سپاريم , اما انتظار نداشتيم , هر دو با هم در يك جا , در يك زمان و در يك ساعت و دقيقه به شهادت برسند.
ث عكس العمل شما بعد از اين خبر چه بود
گفتم خدا مي خواهد ما را امتحان كند. مي خواهد ببيند ما هر چه مي گفتيم كه اين ها امانت هستند , درست مي گفتيم يا نه ...
تآخرين كلام ...
كساني كه مي خواهند خير دنيا و آخرت داشته باشند , گوش به فرمان ولي فقيه باشند. به نماز اهميت بدهند , به نماز نگويند ما كار داريم , بلكه به كار بگويند وقت نماز است . خدا شهيد رجايي را رحمت كند كه اين كلامش را بايد طلا كاري كنند و در تمام ادارات نصب نمايند حتي وقتي تلفن مي شود و شما مي رويد جواب بدهيد , اذان هم كه مي گويند آن طرف گوشي خدا منتظر است .
رزمندگان ما به نماز اول وقت اهميت مي دادند. نبايد وقت نماز اين همه بي اعتنايي باشد , بايد همه به طرف مساجد و نماز بروند.
ث از فرصتي كه در اختيار ما قرار داديد متشكريم .
من هم از شما متشكرم .
گفت و گو : محمد خامه يار
ث آقاي مهدي در زندگي خدايي شده بود. هيچ وقت مرتكب گناه نمي شد و سعي مي كرد آن باشد كه خدا مي خواست و خودش اهل صحبت كردن نبود و اگر جايي غيبت مي كردند يا مي گفت : غيبت نكنيد. يا اينكه از آنجا بيرون مي رفت .
ت بعد از شهادت آقا مهدي , يك آقاي روحاني از مكه آمده بود پيش ما و تعريف مي كرد , در خانه خدا يك لحظه در خواب يا بيداري ديدم , آقا مهدي با يك لباس خاصي روي كعبه است , گفتم : تو اينجا چه مي كني گفت : من نگهبان هستم . گفتم چه شد به اين مقام رسيدي گفت : به خاطر نمازهاي اول وقت . مثل اين خواب را خيلي ها ديدند و براي ما تعريف كردند.
ث بچه هاي سپاه اول آمدند و گفتند : مجيد مجروح شده و مي خواهيم برويم بيمارستان وقتي سوار ماشين شدم گفتند. برويم عكس مجيد را برداريم . گفتم : انالله وانا اليه راجعون متوجه شدم كه مجيد شهيد شده است ... بعد سوار شديم كه برويم بچه ها گفتند : اگر مجيد شهيد نشده باشد و آقا مهدي شهيد شده باشد چي گفتم : انالله و انااليه راجعون ... فهميدم هر دو با هم شهيد شدند.
ث وقتي در عمليات خيبر , سردار محسن رضايي از پشت بي سيم به آقا مهدي گفته بودند امام فرموده : جزاير مجنون بايد حفظ شود. او علي رغم سختي ها و مشكلات اطاعت كرد و به همين خاطر پس از اين كه جزاير مجنون حفظ شد و عمليات به پيروزي رسيد او را فاتح خيبر خواندند.