علامه محمدتقي جعفري
ويژه سالگشت ارتحال علامه استاد محمدتقي
جعفري
اشاره
25 آبان مصادف است با سالروز ارتحال عالم و متفكر
وارسته , مرحوم علامه استاد محمدتقي جعفري (ره ) , به همين
مناسبت از خرمن دانش او خوشه چيني مي كنيم و گزيده اي از
مباحث ارزشمندش را تقديم خوانندگان گرامي مي نمائيم .
فاتق عبد ربه , نصح نفسه , و قدم توبته , و غلب شهوته , فان
اجله مستور عنه , و امله خادع له , و الشيطان موكل به , يزين له
المعصيه ليركبها , و يمنيه التوبه ليسوفها(1 ) .
آري , آن بنده اي كه تقوا به پروردگارش ورزيد , از اندرز به خود
بهره مند شد و خيرخواه خويشتن گشت و توبه و بازگشت به سوي
خدايش را پيش انداخت و به شهوتش پيروز گشت . زيرا اجل آدمي
از او پوشيده و آرزويش فريبنده و شيطان آماده اغواي او است , كه
معصيت را براي او مي آرايد تا مرتكبش گردد , و توبه را به حالت
آرزو در درونش درمي آورد تا آن را به تاخير بيندازد. (نهج البلاغه ,
خطبه 64 )
خيرخواهي درباره خويشتن ,
شتاب براي توبه ,
پيروزي بر شهوت ,
اين سه نشانه از عالي ترين نشانه هاي تقواست .
هر سه صفت انساني والا كه در جملات مورد تفسير آمده , از
سازنده ترين عوامل رشد و تقويت عقل و وجدان و احساسات
عالي انساني است .
خيرخواهي درباره خويشتن , اين عامل در درون انسان با دو
شرط به وجود مي آيد.
.1 حقايقي براي انسان خير و كمال تلقي شود , تا آن را بخواهد .
.2 نفس خود براي خويشتن مطرح و با اهميت جلوه
كند.
كسي كه خود براي خويشتن داراي اهميت نباشد , درصدد
شناخت خير و شر و مفيد و مضر خود برنمي آيد , تا مفيد و خير را
براي خود جلب و شر و مضر را از خود دفع كند. مي توان گفت :
شرط اول معلول شرط دوم است .
با نظر به اين دو شرط است كه اغلب انسان هاي جوامع
خيرخواه خويشتن نيستند , زيرا خود براي آنان داراي اهميتي نيست
كه محرك و مشوق آنان به سوي تحصيل خيرات بوده
باشد.
بي اهميت تلقي كردن خود به عوامل متعددي مستند است كه
مهم ترين آن ها عبارت است از به وجودآمدن خود بدون كوشش و
تلاش آزادانه . توضيح اين كه انسان پس از سپري كردن دوران
كودكي , بروز خود را در درون خويش احساس مي كند , بدون اين كه
آن را از جهان خارجي با زحمت و تحمل مشقت و آزادانه به دست
بياورد. لذا هيچ اهميتي به آن نمي دهد كه اين خود چگونه به وجود
آمد و چرا به وجود آمد و اين خود چه ماهيتي دارد و
مختصاتش چيست و چه فعاليت هايي را مي تواند انجام بدهد و
محصول عالي آن چيست
اولاد آدم اين گوهر گران بها را ارزان به دست آورده است و
ارزان از دست مي دهد. احتياجي به گفت وگو ندارد كه « خود » ما
همواره اين خطاب و سرزنش را با ما دارد كه :
من ندانم آن چه انديشيده اي
اي دو ديده دوست را چون ديده اي
اي گران جان خوار ديدستي مرا
زان كه بس ارزان خريدستي مرا
هر كه او ارزان خرد ارزان دهد
گوهري طفلي به قرصي نان دهد
در نهان جان از تو افغان مي كند
گرچه هر چه گويي اش آن مي كند
فقط موقعي ارزش اين گوهر گران بها را خواهيم فهميد كه
هنگام وداعش فرارسيده و موضوعي براي خيرخواهي و اثري براي
درك ماهيت خود باقي نمانده باشد.
مولوي در اين باره مطلبي مي آورد كه بسيار جالب توجه است .
مي گويد : در آن هنگام كه مي خواهند تيري را از بدن يك انسان
درآورند , براي جلوگيري از دردكشيدن تير از بدن , ماده مخدر به او
مي دهند و او را بي حس مي كنند. بدان جهت كه آدمي در موقع وداع
با روح و جان , به جهت درك ارزش با عظمت آن , سخت ناراحت
خواهد شد و درد بي اندازه را خواهد چشيد , لذا درد و گيجي
لحظات فرارسيدن مرگ مانند آن ماده مخدر است تا انسان طعم
تلخ از دست دادن چنان سرمايه بزرگ الهي را نچشد.
مي دهند افيون به مردم زخم مند
تا كه پيكان از تنش بيرون كنند
وقت مرگ از رنج او را مي درند
او بدان مشغول شد جان مي برند
از اين جا روشن مي شود كه تكليف تعليم و تربيت درباره
شناساندن خود انساني و اهميت آن چه قدر بزرگ و حياتي است .
متاسفانه آن دسته از جوامعي كه مذهبي و اخلاق را در شئون
زندگي دخالت نمي دهند , براي جان انسان ها ارزشي قائل نيستند ,
تا موجوديت آن را به رسميت بشناسند و با اهميت ترين مسائل
تعليم و تربيت را به خود و جان آدمي اختصاص بدهند. لذا اين
سئوال كه « آيا موجب شرمساري مرگ آور نيست كه جان ها و
خودهاي ميليون ها انسان دستخوش تمايل فرد يا افرادي قرار
بگيرد » بايد ديد براي كدامين انسان مطرح مي شود.
اگر سئوال مزبور را از كسي كه انسان ها را موجوداتي متحرك
مي بيند كه هيچ حقيقتي مهم به نام جان , من , روح , شخصيت در آنان
سراغ ندارد , بپرسيد , پاسخ آنان به سئوال مزبور منفي است .
يعني نه , باعث شرمساري نيست . بازي با مشتي موجودات
متحرك به وسيله تمايل يك يا چند فرد خودخواه كه خود فاقد جان ,
من , روح است , چه جاي تاسف و شرمساري است !
از اين جا بايد دانست كه بيهوده نبوده است كه طلايه داران فكري
بعضي از جوامع امروزي براي انكار روان , جان , خود , شخصيت , آن
همه تلاش مي كنند و آن حقيقه الحقايق را ناديده تلقي مي كنند , و به
اصطلاح خودشان رفتارشناسي و شناخت يك عده معلول هاي دروني
را بدون تحقيق در علل آن ها براي انسان شناسي كافي مي دانند. زيرا
آنان به نوبت خود از اقتدار فكري قابل توجه برخوردارند و مي دانند كه
اگر بگويند : آري جان وجود دارد , من وجود دارد , روان خيال محض
نيست , شخصيت يك پندار نيست . فورا انسان هاي همان جامعه به
طور جدي خواهند پرسيد كه زود باشيد تكليف ما را با اين حقايق
روشن كنيد , تا بدانيم خير ما چيست و آن رابه دست بياوريم , و شر
كدام است تا آن را از خود دور نماييم . شما كه تعليم و تربيت و مديريت
فكري ما را به عهده گرفته ايد , زود باشيد هدف و فلسفه زندگي ما را
بيان كنيد , زيرا ما هرچه انديشيديم نتوانستيم خومان را در اين
زندگاني به خور وخواب و خشم و شهوت قانع كنيم . ما حل اين مسئله
اساسي را كه از آغاز بروز آگاهي در حيات بشري تاكنون همه
خردمندان را به خود مشغول داشته است , از شما مطالبه مي كنيم كه :
روزگار و چرخ و انجم سر به سر بازيستي
گرنه اين روز دراز دهر را فرداستي
اگر پيشتازان فكري حرفه اي جوامع , قدرت پاسخ گويي صحيح به
اين سئوالات را داشتند , و حيات بشري را با آن پاسخ ها توجيه
مي كردند , يقين بدانيد كه تاريخ بشري مسير ديگري را در پيش
مي گرفت و اين همه تلفات جسماني و روحي را كه هيچ مغز بزرگي
نمي تواند كميت و كيفيت آن را درك كند , متحمل نمي شد.
بشر با بي اهميت تلقي كردن جان خود نه به تعقل واقع بينانه اش
اهميتي مي دهد و نه به احساسات عالي اش كه گاه و بي گاه فضاي درون
او را عطرآگين مي كند واز خويشتن مي پرسد :
در اندرون من خسته دل ندانم چيست
كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
« حافظ »
اين صدا در كوه دل ها بانگ كيست
كه پر است زين بانگ اين كه گه تهيست
هركجا هست آن حكيم او ستاد
بانگ او از كوه دل خالي مباد
مي رهاند كوه از آن آواز و قال
صد هزاران چشمه آب زلال
« مولوي »
آيا اين فغان و غوغا و اين صداي پرطنيني كه گاهي در كوه دل
مي پيچد , نبوده است كه نوع بشر را از خاك بلند كرده و او را به
برداشتن عالي ترين گام هاي ترقي و اعتلا وادار كرده است متاسفانه ,
بعضي پيشتازان فكري حرفه اي با عشق بي اساس به يك پديده كه آن
را به عنوان زيربناي تفكرات علمي و جهان بيني و انسان شناسي خود
درآورده اند , نمي توانند اين فغان و غوغا و صداي پرطنين درون را
درك و هضم كنند. اينان خود را مجبور مي بينند (كه البته عامل جبرش
هم خودشان هستند) كه اين جرس خوش آوا و بيداركننده قافله تعقل ها
و انديشه ها و احساسات و تجسيم ها و هدف گرايي ها را به خدمت
اسافل اعضا درآورده و در همان جا تكليفش را روشن كنند , كه بله , از
نظر علمي , (كدام علم !) اين فغان و غوغا و اين صداي پرطنين , چيزي
نيست جز حركات بازتابي سركوفتگي غرايز حيواني كه در راس همه
آن ها غريزه جنسي قرار گرفته است !
اين متفكر حرفه اي كه :
جز ذكرني دين اوني ذكر او
سوي اسفل برد او را فكر او
نمي دانست كه در حدود ششصد سال پيش از او , آگاهاني در اين
قافله بسيار انبوه كه رو به كمال مي روند , وجود داشته اند كه آن چه را
كه امروز به اصطلاح در جامعه متمدن به عنوان بزرگ ترين كشفيات
در علوم انساني , مردم را به بازي با دروازه ورود به زندگي وادار
خواهند كرد , فهميده و خطا بودن آن را گوشزد كرده اند.
حافظان را گر نبيني اي عيار
اختيارات را ببين بي اختيار
روي در انكار حافظ برده اي
نام تهديدات نفسش كرده اي !
آقاي فرويد , با شما هستم .
بگذار , مردم با گوش فرادادن به آن فغان و غوغا و صداي پرطنين
دروني كه بزرگ ترين و آگاه ترين و نيرومندترين حافظ ونگهبان وجود
اوست , قدمي و قدم هايي از حيوانيت فراتر نهند.
وقتي كه اين پيشتازان حرفه اي وجوديت دروني انساني را از
تعهد و ارزش هاي انساني خالي كردند , ديگر ملاكي براي خوبي ها و
بدي ها و صواب و خطا نمي ماند كه احتياجي به تصحيح آن احساس
شود. وقتي كه همه موجوديت و شئون حيات بشري هيچ « بايد » ي
نداشته باشد , بازسازي و تطهير و تهذيب و توبه هم منتفي خواهد شد.
اين احساس بي نيازي از بازسازي و طهارت و تهذب و بازگشت به
فطرت پاك كه در همه حال و در هرجايي امكان پذير است , او را به
بيمارستان هاي رواني و تيمارستان هاروانه خواهد كرد , تا اين
پيشتازان فكري حرفه اي به سراغ آنان بروند و آن بيمار رواني را با
معلومات خود مداوا فرمايند! و از روي رختخواب ها و اطاق ها و
حياط هاي بيمارستان ها روانه منازل و خيابان هاكنند.
آيا تاكنون ديده شده است يك انسان عادل و باتقواو كسي كه خود
را رو به يك هدف اعلا در زندگي مي داند و مطابق آن عمل مي كند و
در صورت ارتكاب گناه و خلاف دستورات عقل و وجدان و رهبران
الهي , توبه و بازگشت مي كند , قدم به بيمارستان رواني گذارد و در
صورت ترقي روانه تيمارستانش كنند !
شما پيشتازان فكري حرفه اي به جاي تعليم طرق پيش گيري از
عقده ها و نابساماني هاي دروني , با تلقين بي بند و باري به نام آزادي ,
آدميان را آماده گرفتاري هاي بيشتر به عقده ها و نابساماني هاي رواني
مي كنيد و با اين كار عالمانه ! افزايش درد را به عنوان دوا تجويز
مي كنيد.
اي كاش , شما مقداري هم درباره وجدان و تعهد و احساس
مسئوليت در برابر تكاليف مي انديشيديد و مي فهميديد كه به قول
بعضي از متفكران آگاه : « براي مضطرب كردن درون يك نفركافي است
كه به او بگوييد تو آزاد مطلق هستي ! »
مي دانيد اين كسي كه شما به او گفته ايد : « تو آزاد مطلق هستي »
چه طوفاني را در درون خود خواهد ديد
من آزاد مطلقم , پس مي توانم قلب خود را از حركت بازداشته و
زندگي كنم !
من آزاد مطلقم , پس مي توانم نفس نكشم و زنده بمانم !
من آزاد مطلقم , پس هيچ كاري را انجام ندهم .
نتيجه و محصول كار با پاي خود و دست به سينه مي آيد و در پيش من
باكمال تسليم و احترام , خود را در اختيار من مي گذارد!
من آزاد مطلقم , اگر بيمار شدم به پزشك مراجعه نكنم , زيرا تندرستي
و بهبودي به خاطر آزادي من , زنگ در خانه را مي زند. البته براي اين
كه آزادي من لكه دار نشود , با اجازه اين جانب وارد اطاق من مي شود و
دست مرا محكم مي فشارد و آن گاه بيماري را از بدن يا روان من
درمي آورد , با لگد و مشت از اطاقم بيرون مي كند و به اين هم قناعت
نمي كند , بلكه فرياد به بيماري زده و مي گويد پس از اين , ديگر تو را
در اين رختخواب نبينم كه آمده و مزاحم آزادي اين آقا بشوي !
من آزاد مطلقم , به طوري كه :
گر فلك يا صبحدم با من گران دارد سرش
شام بيرون مي روم چون آفتاب از كشورش !
من آزاد مطلقم ,
آن قدر بار كدورت به دلم آمده جمع
كه اگر پايم از اين پيچ و خم آيد بيرون
لنگ لنگان دم دروازه هستي گيرم
نگذارم كه كسي از عدم آيد بيرون !
من آزاد مطلقم , هم اكنون اگر بخواهم كه سال گذشته برگردد , بدون
اين كه به دستور شفاهي يا كتبي احتياجي داشته باشد , منظومه شمسي
با تمام كهكشان هاي مربوطه خواسته مرا اطاعت كرده , تكون اوليه
خود را برمي گرداند و ميلياردها سال گذشته بار ديگر از آغاز شروع
مي شود!
من آزاد مطلقم , اگر بخواهم من پدر و واسطه به وجودآورنده پدر و
مادر خود شوم , يعني آنان پسر و دختر من شوند , به هيچ مانعي برخورد
نمي كند!
من آزاد مطلقم , قوانين طبيعي و قراردادي غلط مي كنند كه مرا به
زنجير خود بكشند!
بديهي است كه اين پندارها به اضافه هزاران پندار ديگر طوفاني
را در زير جمجمه اين انسان به وجود مي آورد كه از برخورد آن تخيلات
با واقعيات زندگي آدمي در جهان هستي ناشي مي شود.
من گمان نمي كنم آن پيشتازان حرفه اي با آن قدرت فكري كه
دارند , از درك نامعقول بودن آزادي مطلق ناتوان باشند. اينان فقط يك
ناتواني دارند كه شايد خودشان بهتر از ديگران به آن ناتواني آگاهي
دارند , و آن اين كه از بيان فلسفه و هدف زندگي براي مردم , ناتوان و
عاجزند , براي ناديده گرفتن مطالبه مردم در باره بيان فلسفه و هدف
زندگي , مجبورند آنان را با كلمه آزادي قانع كنند تا انديشه و تعقل
آنان جسارت و فضولي نكند كه بگويند : پس كو فلسفه و هدف اعلاي
حيات ما
(برگرفته از كتاب « در تكاپوي معرفت » جلد 21 , تقواي الهي , دفتر نشر
فرهنگ اسلامي ).
كسي كه خود براي خويشتن داراي اهميت نباشد ,
درصدد شناخت خير و شر و مفيد و مضر خود
برنمي آيد.
آن دسته از جوامعي كه مذهب و اخلاق را در
شئون زندگي دخالت نمي دهند , براي جان و روح
انسان ها ارزشي قائل نيستند.
|
فضيلت و اهميت روزه در كلام پيشوايان دين
|
قسمت هفتم
از دخت گرامي حضرت رسول (ص ) حضرت فاطمه
زهرا(س ) نقل است كه فرمود :
« شخص روزه دار با روزه خويش كاري نكرده در صورتي كه
زبان و گوش و چشم و جوارحش را (از آنچه بر آنها حرام است )
حفظ نكرده باشد . » (18 )
يعني انسان روزه دار چنانچه فقط از خوردن و آشاميدن پرهيز
كند و اعضا و جوارح خويش را از معاصي و گناهان بازندارد ,
حق روزه را ادا نكرده و ثمره و نتيجه اي از روزه خويش بدست
نمي آورد , زيرا يكي از فلسفه هاي بزرگ روزه داري , خودداري از
گناه و رسيدن به پاكي و تقواست و چنانچه كسي به اين هدف
نائل نيايد , آنگونه كه شايسته است شرايط روزه داري را رعايت
نكرده است .
حضرت مولي الموحدين علي بن ابيطالب عليه السلام در اين
باره سخناني ژرف و عميق دارند. حضرت علي (ع ) روزه را به دو
نوع تقسيم مي كنند :
1 ـ روزه بدن .
2 ـ روزه نفس .
آن حضرت درباره اين دو نوع روزه مي فرمايند :
« روزه گرفتن « بدن » امساك از غذاهاست با اراده و اختيار از
ترس عذاب الهي و مايل شدن به ثواب و پاداش روز قيامت .
روزه گرفتن « نفس » امساك حسهاي پنجگانه است از ساير
گناهان و خالي كردن قلب از تمام اسباب شر . » (19 )
يعني شخص روزه دار هم بايد با روزه بدن كه خودداري از
خوردن و آشاميدن مي باشد , روزه بدارد , و هم با روزه نفس كه
حفظ اعضا و جوارح و حواس پنجگانه از گناهان است , به
روزه داري همت گمارد , و تنها در اين صورت است كه روزه دار
واقعي خواهد بود.
18 ـ بحارالانوار , ج 96
19 ـ مجموعه آيات و روايات , ص 144
| |