روزنامه جمهوري اسلامي 23/08/1381 صفحه جبهه و جنگ

* اين فصل را با من بخوان
...كربلا مي خواندم
* يك نيزار غزل
* صبور اما سلحشور
اين فصل را با من بخوان




از هموطنان عزيزم خصوصا جوانان برومند مي خواهم كه نگذارند خون شهيدان پايمال شود.
شهيد يحيي سيفي

...كربلا مي خواندم


دست نوشته اي از شهيد احمد مختاري
كربلا! بخدا سوگند كه دلم براي صحن و سراي حسين تنگ شده است . بخدا سوگند كه آرزوي در بغل گرفتن آن قبر شش گوشه را دارم .
خدايا! خودت ميداني هر بار كه بزيارت امام هشتم ميروم بياد قبر شش گوشه اباعبدالله ضريح ثامن الائمه را در بغل ميگيرم و بر سينه مي فشارم .
كربلا!نمي دانم كه ديدارت نصيب من ميگردد يا نه . نمي دانم كه اول به حسين ميرسم يا به قبر حسين (ع ).
نمي دانم كه آب فرات براي چه در روز عاشورا خود را از خيمه ها پنهان كرد و طفلان حسين در روز عاشورا چگونه تاب آوردند. نمي دانم كه عباس چگونه دستش جدا شد و علي اكبر و قاسم و علي اصغر چگونه شهيد شدند و زينب بعدازظهر عاشورا چگونه ناله كرد نمي دانم كه گودال قتلگاه در كجا واقع است و كربلائي شدن چگونه است نمي دانم ... نمي دانم .... ولي اي كربلا تو مي داني كه جوانان چگونه عاشقت بودند و آرزوي رسيدن به تو را داشتند ولي به تو نرسيدند.
مي داني كه اين ملت براي تو چقدر خون دل خوردند. مي داني كه كربلائي شدن يعني چه و كربلا جاي كيست ولي من نمي دانم . دوست دارم كه بدانم . خدايا توفيق بده كه بدانم و بشناسم . توفيق بده كه بشناسم كربلا و حسين را وبدانم راه حسين را.
خدايا! نمي دانم كه چرا نگاه كردن به چهره بشاش و درخشان بسيجي ها اين قدر لذت دارد و قلبم را شاد مي نمايد. زنگار را از دلم مي زدايد و آنگاه كه چهره هاي نوراني بسيجي ها را مي يبنم ياد خدادر من زنده مي گردد. گويي با يك فرشته برخورد دارم و آن چه كه در چهره آنها مي بينم چيزي جز اخلاص و صفا و صميميت و تقوي و نورانيت نيست و هم اينانند مصداق حقيقي من يذكر كم الله رويته .

يك نيزار غزل




دلنوشته ي فرزند جاويدالاثر حاج علي هاشمي
اشاره :
سومين شماره از ماهنامه راهيان نور منتشر شد. اين نشريه كه به همت اداره فرهنگي ستاد مشترك سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و ستاد كنگره سرداران و 23 هزار شهيد كربلاي خوزستان انتشار مي شود با عناويني چون : پيشاني بندهاي جبهه ـ ابتكارات جنگي ـ كارهاي دستي جبهه ـ حماسه سرزميني ـ اردوگاه اسارت , يك نيزار غزل ـ ارزشهاي ماندگار و نشريات دفاع مقدس و ضرورتها چاپ شده است . يك نيزار غزل , دل نوشته فرزند جاويدالاثر حاج علي هاشمي است كه در ادامه مي خوانيد.
سلام بر صاحب دلاني كه ساحت دلشان حريم محبت پسر فاطمه (س ) ـ حضرت مهدي (عج ) مي باشد.
سلام بر خاك كوي كساني كه در فراق دلبندشان , پاسداران كوي روح الله رحمت الله عليه بودند و اكنون بسيجي حريم آن سيدخراساني آيت بزرگ خداوند ـ خامنه اي عزيزند.
و سلام بر سبكبالان عاشقي كه هم اكنون شميم حضورشان مشام كساني را نوازش مي دهد كه بوي سنگر و مناجات از لباس رزمشان به مشام مي رسد. سلام بر صداقت صادقاني كه لحظات فراق پدر را با من شريك اند و آنجا كه نهال تنهايي ام به گل مي نشيند باغبانان نوازشگري هستند كه مهرباني پدرم را برايم هديه مي آورند. براي آنها قصه اي دارم ; به گوش دل اگر بشنوند برايشان مي گويم : بارها به ميان آبهاي هور رفته ام , حتما شما هم رفته ايد. ني ها در دوري پدرم با من همنوايي مي كنند. گاهي كه با آنها درد دل مي كنم , چه غزل ها كه از پدرم با حنجره ي زخمي شان مي سرايند! نسيم كه مي وزد , صداي او را از لابلاي نيزار عبور مي دهد گويي از قرارگاه نصرت خبر مي آورد. بچه هاي شناسايي مي دانند چه مي گويم ; فرماندهاني كه در عمليات بدر و خيبر در ميان آبهاي هور با جنود شيطان نبرد داشته اند , قدر صبوري پدر و تحمل چند ساله اش را مي دانند. سالهاي نبرد را چه كسي از ياد مي برد من كه هرگز ازياد نمي برم . چرا كه روزها و شب ها و گاهي هفته ها در انتظار مي سوختم تا شايد پدرم به خانه سري بزند و سلامي را كه در سينه ام حبس كرده بودم , نثار لبخندش كنم : « سلام بابا , چرا دير آمدي »
اگر زمان هاي سپري شده در كنار او را روي هم بريزم , به اندازه دختري دو ساله پدرم را ديده ام :
تنهايي ام را مادرم با اشك هاي پنهانش پر مي كند; سالهاست كه او مثل آدمي كه تنگ بلوري را در دست دارد و روي زمين لغزنده ميرود , از من نگهداري مي كند. گاهي كه كاسه ي صبرم از نياز به نوازش پدرم لبريز مي شود , از مادرم مي پرسم ; « پدرم اكنون در ميان پهناي هور است يا پر و بالش را جايي بسته اند كه پروازش را نمي بينم » و او با بغضي كه هميشه سعي دارد در حضور من در گلويش حبس كند , مي گويد : « واقعه ي كه در كربلا به وقوع پيوست , اگر در صحنه هاي تاريخ تكرار نشود , باقي نمي ماند. هر جا ظلم و ظالمي هست بايد حسيني هم باشد تا جوانمردي نميرد; تا دين پايمال شهوت و شهرت و شكم نشود , بايد زينبي باشد كه از اين عاشورا تا عاشوراي ديگر , قصه ي كربلا را به گوش عاشقان حق نوحه كند كه مبادا يزيد را به جاي حسين , امام محراب كند و پدرت به اقتداي 72 لاله ي پرپر كربلا , لبيك حسيني اش را سرداد. اكنون نمي دانم . اما مي دانم كه ما زينب حسين امروزيم ; پاسدار 8 سال دفاع كربلايي يك امت محمدي (ص ) . اگر بغضي داريم بايد درمقابل دشمن , آن را به فريادي تبديل كنيم و اگر شبي با قامتي شكسته در غم پدرت نماز مي خوانيم , بايد در مقابل مهاجماني كه سعي در محو آثار دين دارند آتشي شعله ور و ستم سوز جلوه كنيم . »
آري ! اكنون هرجا كه مي روم شمع يادش را با خود مي برم . گاهي كه گردبادي گرد اين شعله ي اميد شرارت مي كند به هراس مي افتم ; شب بابا شتابان به سراغم مي آيد , دستي آرام بخش بر سرم مي كشد مي گويم ; « نگرانم » با لبخندي پاسخ مي دهد : « همسنگرها , همرزم ها. آنها هستند. چرا نگراني » مدتي است كه كلام زيباي سردار , قبل از نام پدرم در گوشم طنين مي اندازد. با آنچه از تو گفته و مي گويند , سردار يعني كوه صبر , سردار يعني پاره اي آهن هنگام وزش طوفان حادثه . سردار يعني كسي كه يك دستش دردست ولايت باشد و در دست ديگرش سلاح روز. سردار يعني صفا و صداقت يعني زلال معرفت يعني مجاهد نستوه , يعني قله ي رفيع عاشقي يعني حاج علي هاشمي . پدر! نمي دانم چه هنگام به سوي ما مي آيي و چه وقت تو را در آستانه ي خانه مي بينم اما! كلام دلم را به نسيم مي سپارم تا به تو برسانند; پدرم ! جسمت , از ديده ام پنهان است اما در قلبم از تو شمايل يك شهيد را ترسيم كرده ام . آنچه در وصف شاهدان عاشق خوانده و شنيده ام , در آنچه از تو برايم گفته اند چون آيينه اي صاف و بي غبار مي بينم . اكنون نيز ده ها آينه در برابرم نشسته اند كه هر كدام تصويري از تو را دارند. تا آمدند اين آيينه داران نور , ددر هر جا كه باشند تو را تصوير مي كنند. آنها براي من تجلي تو هستند. اميدوارم به لطف الهي در طليعه ي آن نور معرفت , منتظر موعود(عج ) در صف سلحشوران آن روز , تو را و شماري از آنها را با سرانگشت نگاهم بشمارم .
زينب هاشمي

صبور اما سلحشور




كوتاه از امير سرلشكر شهيد مسعود منفرد نياكي
اشاره :
شماره بيستم نشريه سبزسرخ , ويژه نامه كنگره بزرگداشت سرداران و ده هزار شهيد استان مازندران چاپ شد.
در اين شماره مطالب وموضوعات مختلفي طرح شده كه عناوين تعدادي از آنها عبارتند از : من به حاج همت قول دادم كه به پاوه برگردم , فرمانده مقتدر عمليات فاو در منزل اجاره اي زندگي مي كرد , يك پياله آب زلال ـ پنجره اي به آسمان ـ دفتر فداكاري كه جان 199 رزمنده را از خطر نجات داد . قدرت هايي كه خواهان شكست ملت ايران در برابر متجاوز بودند. مردي از نسل حبيب در مازندران شناسايي شد و ...
حضور اين نشريه را در ميان صدها عنوان رنگارنگ از نشريات مغتنم مي شماريم و توجه شما را به مطالعه مطالبي با عنوان « صبور اما سلحشور » جلب مي نمائيم .
با نوك پوتين در ميان خاك ها شياري كشيد كيف پولش را درآورد و به عكس مژگان خيره شد. نگاهي به اطراف كرد محوطه پر بود از آدم هايي كه شايد حالا غريبه بودند. به طرف سنگر رفت يك بار ديگر به تلگراف نگاه كرد. مي خواست گريه كند ولي ترجيح داد حرف بزند. عكس را درآورد آن را درست روبروي گذاشت . سلام مژگان جان , سلام P . R . C خودش روي بي سيم بابايي , بالاخره پريدني شدي بابا , هان بغض نه فقط گلويش كه همه وجودش را دربرگرفت ولي چون هيچ وقت پيش مژگانش گريه نكرده بود. اين بار هم سعي كرد لبخندي بزند. مردمك چشم هاي دخترش با او حرف مي زد. با انگشتانش عكس را لمس كرد. آن را از روي بي سيم قاپيد و به لب هايش نزديك كرد. شانه هايش به وضوح مي لرزيد. خواست بلند شود اما زانوانش توان نداشت خودش را جمع كرد. مژگان داشت به او نگاه مي كرد اين دختر با هوش و دوست داشتني حتي حالا هم خوب پدر را مي فهميد. آره بابا ببخشيد كه نمي تونم باهات خداحافظي كنم , مي دونم منتظري مي دونم روحت پرپر مي زنه براي اينكه براي آخرين بار پدرت رو ببيني , اما چه كنم كه جنگ .
مي دونم كه مي فهمي خوب هم مي فهمي . صورتك خندان دختر درون عكس , آرام و متين به حرف هاي پدر گوش مي داد.
مي دوني بابا اين ها اشك كه نيست , بابا تو چشم هام خاك رفته گريه و خنده مرد درهم آميخت . در حالي كه صدايش مي لرزيد گفت : يادت مي آد بابا وقتي براي معالجه سرطان استخوان مي رفتي خيلي دلم مي خواست باهات باشم تا تو غربت با هم خلوت كنيم تو حرف بزني من بشنوم . و من حرف بزنم و تو بشنوي . بدون اين كه هيچ كس مزاحممون بشه , عين ديگر باباها و ديگر دخترها ولي جنگ بود مي فهمي كه حالا هم جنگ اگر حسودي نكني مي گم اينجا هم من بچه هاي زياد دارم كه به من احتياج دارند , خيلي بيشتر از حالاي تو. حالا تو كسايي داري كه كنارت باشند. برادرهات و خواهرت و از همه مهمتر مادرت بايد به تك تكشون سر بزنم ببينم اگر مشكلي دارن رفع كنم ... چه كنم بابا آدم وقتي پدري باشه بايد پدر همه باشه .
كاغذ تلگراف توي دست مرد مچاله شده بود , دوباره آن را باز كرد و از اول تا آخر خواند , نمي توانست باور كند كه مژگانش رفته باشد. آن همه سرزندگي و نشاط و مهرباني و صفا فقط به خاطر يك سرطان ! حالا مرده بود. ذهن مرد گرفتار كلمه مرده بود , شد چندبار آهسته تكرار كرد مرده . مردن اين كلمه هميشه براي او تداعي كننده يك حركت رو به جلو بود. راهي كه از آغاز تا پايان ادامه مي يافت . كي به دنيا آمده بود. زياد مهم به نظر نمي رسيد. اگرچه تولد چيز مقدس , ولي غريبي بود. او هميشه به مفيد بودن و عمر مفيد فكر مي كرد. امروز و اينجا و جنگ و عمليات بيت المقدس و او كه يك فرمانده بود . شايد حدود سال 1331 بود كه وارد ارتش شد . بله , درست است 1331,7,1 خوب به ياد داشت و درست 1334,7,1 درجه ستوان دومي را گرفته و در 55,2,1 به درجه سرهنگي نائل آمده بود. دوره مقدماتي و عالي زرهي را گذراند و دوره فرماندهي و ستاد و دوره پدافند ملي و اعزام به خارج براي گذراندن دوره هاي عالي تر. از فرماندهي دسته شروع كرد و در 55,10,22 به سمت معاونت تيپ 3 زرهي لشكر 81 رسيد و درست روز آغاز جنگ 59,7,1 به سمت فرماندهي لشگر 88 زرهي زاهدان منسوب شد و خاطره 60,1,20 كه انتصاب به فرماندهي لشگر 92 زرهي بود و مي گفتند به واسطه لياقت و شجاعت مي بايست جانشين صياد شيرازي باشد. جملات حكم رياست جمهوري (آيت الله خامنه اي ) در حالي كه يك سال از بازنشستگي اش گذشته بود در ذهنش تكرار شد.
« ... خدمات صادقانه و مستمر سرهنگ نياكي در نظر و مورد توجه قرار گيرد و با موافقت ايشان و ستاد مشترك ارتش جمهوري اسلامي ايران به عنوان جانشين اداره سوم منتقل كردند. » خاطره عمليات هاي ديگري (والفجر و غيره ) را در ذهنش مرور كرد به زندگيش فكر كرد. دو پسر دو دختر و حالا فقط يك دختر و همسري مهربان و همراه و فهيم از زندگيش راضي بود. كارت شناسايي اش را درآورد. براي زمان بعد از رفتنش هم فكر كرده بود به دست نوشته هاي پشت كارت نگاه كرد. « چنانچه به هر دليل در زمان انجام خدمت جانم را از دست دادم هرجايي كه براي ارتش و دولت كمترين هزينه و زحمت را داشته باشد مرا دفن كنيد. » جمله مرا دفن كنيد او با به خود آورد هنوز صورتك شاد درون عكس به حرف هاي او گوش مي داد. مرد سعي كرد اشك هاي خشك شده گوشه چشم هايش را پاك كند. به عكس لبخند زد و آن را به لب هايش نزديك كرد.
خيلي زود بابا خيلي زودتر از آن چيزي كه فكر كني مي آم پيشت تا اونجا با هم بدون حضور كسي حرف بزنيم و درد دل كنيم تو بگي من بشنوم و من بگم تو بشنوي .
بابا بچه هام منتظر منند بايد برم .
وقتي بلند شد مي دانست راهي را كه شروع كرده آغاز يك پايان جديد است جاده اي كه همه تمجيدها و حكم ها و اراده ي خود او آن را مي ساخت و به پيش مي برد. تا كي و كجا اين جاده به آسمان منتهي شود . (شايد 1364,5,6 ) و شايد روزي ديگر.