اشاره :
شعرهاي مذهبي , از همان آغاز گسترش شعر فارسي , از گستردگي و
رواج بسزايي برخوردار بوده است .
شعر مهدوي نيز از زيرمجموعه هاي « شعر آييني » است كه از گستره
دامنه داري در زبان فارسي برخوردار است . در اين جا مروري در اين
قلمرو پنهاور خواهيم كرد :
از « حسن عنصري منجي » شاعر قرن پنج ـ قصيده سراي بلندآوازه ـ به
عنوان اولين سخنور فارسي زبان ياد مي شود كه از مهدي موعود(عج ) به
عنوان « نماد عدالت و ظلم ستيزي » نام مي برد , ولي در مقام تعريف از
ممدوحان خود آنان را با اين ذخيره خداوندي مقايسه مي كند و به قياس
مع الفارقي دست مي يازد كه پاسخ مقنعي براي آن ندارد. اين قصيده سراي
بزرگ بلخي , با مورد خطاب قراردادن سلطان محمود , پايه سخن خود را بر
چنان اغراقي استوار مي سازد كه حتي ذهن ممدوح در عالم خيال , تصور
آن را نكرده است :
درنگ ز امر تو آموخته است خاك زمين !
شتاب زاسب تو آموخته است باد شمال !
زبيم تيغ تو , تيره بود دل كافر
به نور دين تو , روشن بود دل ابدال
سياست توبه گيتي علامت مهدي است
كجا سياست تو , نيست فتنه دجال
ث
ابومنصور قطران تبريزي , ملقب به امام الشعرا نيز رويه عنصري بلخي را در
پيش گرفته و علت زلزله ويران گر شهر تبريز را در بي مهري اهالي آن ديار
به ابونصرمملان جست وجو مي كند! ابوالفرج روني نيز در ستايش ممدوح
خود ـ سيف الدوله محمود ـ چنين مي گويد :
مشهور شد از رايت او , آيت مهدي
منسوخ شد از هيبت او فتنه دجال
اين ها نمونه هايي بود از اولين شعرهاي مهدوي در زبان فارسي كه
آلوده به اغراض دنيوي است و كليم نامداري همانند سنايي غزنوي با
مشاهده اين پيشينه و اوضاع و احوال روزگار خود , حق دارد , كه از ژرفاي
دل بنالد و بخروشد كه :
گرمخالف خواهي اي مهدي , در آ از آسمان
ورموافق خواهي اي دجال يك ره سربرآر
ث
خوشبختانه « شعر مهدوي » زمانه ما با رويكردي بي سابقه به
ارزش هاي اصيل اسلامي و با عنايت به فلسفه غيبت امام مهدي (عج ) و
موضوعاتي كه بايد در شعر مهدوي بدان پرداخت قلم گنجينه گران سنگي
را پيدا كرده است كه ارزش آن از نظر صيرنيان سخن و پژوهشگران
اسلامي بي والاست .(از مقدمه كتاب پرنده ها كه بيايند , انجمن شعر و قصه
قم )
|
گل باغ امامت
|
دوست دارم كه شوم قطره اشكي شايد
هاشمي طلعت من , تكيه به خال تو كنم
دوست دارم كه شود هستي من يكسر چشم
به اميدي كه تماشاي جمال تو كنم
اي گل باغ امامت و ولايت در فراسوي افق بتو مي انديشم كه
راهيست به دريا , به تو اي پاكتر از روح نسيم و خوبتر از عطر
شميم بتو مي انديشم و تو را منتظر!...
در قله تنهايي و در شبي سرد و سياه به انتظار روشنايي و
طلوع و به انتظار ديدنت به شوق دل نشسته ام .
كبوتران معصوم نگاه مشتاقانت زير دروازه گلرنگ نگاه ,
سبزترين شاخه هاي عشق را با نوري از چهره رخشنده ماه به
تماشا نشسته اند شايد از فراسوي افق سوي آغوش دلهاشان پر
بكشي .
نمي دانم با كدامين واژه ها بازي كنم و با كدامين نداها
صدايت كنم و با كدامين عشق كه پاكترين عشقها باشد احساست
كنم .
اي سراپا پاكي و عشق , اي پرنده مهاجر و قلب زمان , تو از
كدامين قطعه زميني و با كدامين عشق آميخته اي براي حس كردن
تو , فهميدن و باور كردن تو , براي دوست بودن و دوست داشتن
تو بايد غرق در آسمان آبي شد.
پس اي آقا! هرچه زودتر بيا و انتظارمان را پايان بده كه
بي نهايت مشتاق آمدن و ديدارت هستيم .
ث امير قلندري
|
بده پياله كه يك خم هنوز سربسته ست
|
بهار سبزپوش
چشم هايت , آسمان , دلت , خدا
خنده هايت انتشار والضحي
دست هايت اقتدار و آشتي
نرم وناز و چابك و گره گشا
دست مي برم براي گفتنت
باز هم به بي كران واژه ها
واژه هايم امشب آسماني اند
مثل چشم هاي حضرت شما
از سپيده تا غروب تا سحر
باز از عرسوب تا پگاه تالله
روبه قبله در نگاه پنجره
چشم مي فرستمت به خاك پا
تا شكوفه در شكوفه بشكفد
واژه هاي شهر من , بيا بيا.
ابراهيم اسماعيلي ـ اصفهان
قسم به خون
تمام چشم مرا آفتاب پر كرده است
نگاه آينه را بوي آب پر كرده است
اميد مي وزد از سمت سايه هاي نياز
و اين قنوت سحر را شهاب پر كرده است
بريزه باده كه از انتظار بريزم
هواي شعر دلم را شراب پر كرده است
قسم به خون كه در اين روزگار ناياب است
تمام فاصله ها را سراب پر كرده است
شميم شهپر مردي سواره مي آيد
و انتظار مرا اضطراب پر كرده است .
ث حامد حجتي , قم
منطق دين
و سامر است چنين , در خودش نمي گنجد
زفرط شوق ببين , در خودش نمي گنجد
هزار پنجره از آسمان گشوده شده ست
به اين دليل , زمين در خودش نمي گنجد
و كيست اين كه به محض شكفتن نامش
مسيح عرش نشين در خودش نمي گنجد
دوباره عطرنفس هاي وحي مي آيد
و جبرئيل امين در خودش نمي گنجد
از اين به بعد , سياه و سفيد مطرح نيست
جهان زمنطق دين در خودش نمي گنجد
تمام شد غم تاريخي بشر امشب
و روزگار يقين در خودش نمي گنجد
چه قدر لحظه آن اتفاق نزديك است
زمان به خاطر اين , در خودش نمي گنجد
ث خديجه پنجي , قم
نسيم
چه مي شد چلچراغ كوچه هايم زود برمي گشت
به پايان شب تاريك و قيراندود برمي گشت
سرود آسمان را هر كه مي خواند , به آهنگ است
خدايا : كاش يك شب در زمين , داوود برمي گشت
همان مردي كه دستارش به رنگ سبز دريا بود
نگاهش تازه تر از فصل گل ها بود , برمي گشت
همان چشمي كه در باغ غزل نقش آفريني مي كرد
به روي شعر من امروز در بگشود , برمي گشت
پس از اين بادهاي هرزه گرد فصل بي رنگي
نسيم روح بخش چشم آن موعود برمي گشت .
ث حميد مبشر
بشارت
اي بشارت بهشتي , اي ظهور ناگهاني
يك غزل به من نظر كن , با دوچشم آسماني
ديدن تو آرزويي , از تبار غيرممكن
پشت خلوت خيالم , مثل بوي گل نهاني
مي دوم نشانه ات را , پابه پاي بوي حسرت
مي دوم نشانه ات را , پابه پاي بي نشاني
تو عبور يك خيالي , ردپا نمانده از تو
از كجا گذشته اي تو , اي نسيم ناگهاني
كي ظهور مي كني تو , آفتاب عالم آرا
كي ظهور مي كني تو , اي فروغ جاوداني
حاجتي ندارم , جز تبسم ظهورت
كي غبار غيبتت را , از دلم تو مي تكاني
رضا اسماعيلي
طلوع
به چشم من ببخش آسماني
افق افق طلوع ناگهاني
بيا و ماه لحظه هاي من باش
در اين هزار و يك شب كتاني
بهار من كه بي تو بي تو بي تو
خزاني ام خزاني ام خزاني
بياد برگ زيستن بياور
براي اين درخت استخواني
تو را به انتظار مي سرايند
تمام سبزهاي ارغواني
تويي كه كوله بار دست هايت
پر است از خدا و مهرباني
دكتر عليرضا فولادي
دري به روي انتظار
جواد محدثي
گرچه خسته ام
گرچه دلشكسته ام
باز هم گشوده ام دري به روي انتظار
تا بگويمت , هنوز هم
به آن صداي آشنا اميد بسته ام
اي تو صاحب زمان
اي تو صاحب زمين
دل , جدا زياد تو
آشيانه اي خراب و بي صفاست
ياد سبز و روح بخش تو
ياد لطف بي نهايت خداست
كوچه باغ سينه ام
اي گل محمدي ! به عطر نامت آشناست
اي كرامت وجود
باد غربتي كه مي رود به كوچه هاي بي تو
بوي مرگ مي دهد
بوي خستگي , فسردگي
كوچه ها در انتظار يك نسيم روح بخش
يك پيام آشنا و دلنواز
سينه را گشوده اند
كوچه هاي ما هميشه عاشق تو بوده اند...
اگر سپيده بيايد
محمدعلي مجاهدي
كليم را چه نيازي كه دل به طور دهد
به طور , جلوه فروشد دلي كه نور دهد...
كجاست پير صفا مشرب خداجويي
كه مثل آينه , ما را زخود عبور دهد
صبا به گلنفسي هاي من برد حسرت
اگر به من نفسي رخصت حضور دهد
از آن به ديده نمناك من نمي آيد
كه بوي در به دري خانه نمور دهد!
زمانه در تب شب اين قدر نمي سوزد
به آفتاب اگر فرصت ظهور دهد
اگر سپيده بيايد , دو چشم منتظرم
به دست هر مژه آيينه بلور دهد
چشم انتظار
خواهي آمد اي سوار سبز پوش
لحظه هايم را بهاري مي كني
با نگاه خويش در متن زمين
عشق را چون رود جاري مي كني
خواهي آمد , خوب مي دانم هنوز
مي نشينم روزها چشم انتظار
خيره بر بي انتهاي جاده ها
مي نشينم با نگاهي اشك بار
اي بهار آخرين , كي مي رسي
من غريب و خسته اين جا مانده ام
در عبور بي دريغ لحظه ها
من كنار خويشتن جا مانده ام
فصل ها را باز هم پر مي كند
گريه من , شيون من , سوز من
تا ببينم لحظه موعود را
جمعه مي شد كاشكي هر روز من
تيمور آقامحمدي
انتظارهاي پياپي
هميشه شب , من و رنج قرارهاي پياپي
دو چشم خيس پر از انتظارهاي پياپي
و ايستگاه كه از من هزار مرتبه پرشد
نشسته خيره به راه قطارهاي پياپي
شدم دچار جهان و فريب جاذبه هايش
چگونه بگذرم از اين حصارهاي پياپي
و بي درخت ـ و بي تو ـ چگونه دل بسپارم
به و هم خاطره اي از بهارهاي پياپي
تو سر پناه ترين , اگر كه بازنيايي
پناه مي برد انسان به غارهاي پياپي
زسمت مشرق حيرت بتاب تا كه نگيرد
دوباره آينه ها را غبارهاي پياپي
هزار چشم ... هر آينه ... هزار تماشا
فداي تو همه اين هزارهاي پياپي .
سيدحبيب الله نظاري
ايستگاه انتظار
فصل هايي كه بي تو مي گذرند
مثل زمستان خواب ها
و مثل پائيزهاي خالي
با برگ هايي كه لحظه هاي شرمگين عشق را
بدرقه مي كردند.
آه اي دختر فروردين
بگو در كدام ايستگاه منتظري
وقتي كه سوزنبان
خاطرات مغشوش قطار را
فراموش كرده است
و مسافران
در جستجوي عشق هاي گمشده
در ايستگاه متروك توهم
سرگردانند.
آي اي دختر فروردين
بگو آيا دوباره ابرها
در دامن سبزت
بارور خواهند شد
ث الف ـ كيا
غزل : « گفتي كه مي آيي »
روحم چو غنچه بي تبسم شد
دل هم اسيرنان و گندم شد
در لابه لاي جنگي از درد
زيباترين لبخند من گم شد
تا ساحل چشمان خوبت رفت
روحم كه امشب پرتلاطم شد
تا ريشه هايم را بسوزانند
دستان تو يكباره هيزم شد
زخمي كه از تو دردلم گل كرد
ضرب المثل در بين مردم شد
در لحظه هاي خوب من جاريست
يادت كه روزي از دلم گم شد
گفتي كه مي آيي ولي اي دوست
شرمنده ام , اين , بار چندم شد
ث هدايت الله برزويي لموكي
غزل : « جرعه اي عشق »
جرعه اي عشق ناب مي خواهم
قطره اي آفتاب مي خواهم
اين , گناه است خوب من آيا
عشق را بي حساب مي خواهم
در ازاي سوال چشمم , آي
با تو هستم , جواب مي خواهم
در هوايم عطش كه مي بارد
از نگاه تو آب مي خواهم
با لبم خنده قهر كرد اي دوست
خنده اي بي سراب مي خواهم
ث هدايت الله برزويي لموكي
| | |