روزنامه جمهوري اسلامي 28/07/1381 صفحه جبهه و جنگ

* خانم فتانه عزتي :
جذبه شهادت , او را از ما پرواز داده بود

* اين فصل را با من بخوان
براي نسل امروز و فرداـ14
براي مصطفي ها و...
خانم فتانه عزتي :
جذبه شهادت , او را از ما پرواز داده بود




امير سرلشكر خلبان شهيد « پرويز ذبيحي اترگله » در كلام همسر محترمه شان سركار خانم فتانه عزتي
اشاره :
خانه اي ساده و صميمي , حكايت از روح بزرگ شيرزني داشت كه تا چندي پيش پيكر مطهر همسرش امير سرلشگر خلبان شهيد پرويز ذبيحي را استقبال نمود و در كمال شهامت ورود آن حماسه آفرين هشت سال دفاع مقدس را گرامي داشت . سركارخانم عزتي سالها فراق يار را تحمل كرد و تنها به عشق رضايت حضرت دوست , يادگاران شهيد را تا به مدارج عالي علمي و اخلاقي رساند و هم اينك در كسوت مادري فداكار , الگويي حسنه براي تمام مادران و زناني است كه مي خواهند آزاد و سربلند زندگي كنند. براي آشنايي با اين همسر فداكار و مادر گرانقدر پاي صحبتهاي شيرين او نشستيم كه ما حصل آنرا پيش رو داريد.
زمينه هاي آشنايي تا ازدواج
با ياد و نام خداوند منان خدمتتان عارضم كه بنده در سال 1355 دانشجو بودم . در آن سال توسط خانواده شهيد ذبيحي از من خواستگاري شد. آن موقع بود كه فهميدم پرويز خلبان است و در شهرستان بوشهر خدمت مي كند. تصور اينكه همسرم قرار است خلبان هواپيماهاي جنگي باشد در ابتدا كمي برايم سخت بود , از دوري و فراق و حادثه هاي پيش رو مي ترسيدم . پدرم گفت بايد او را از نزديك ببينم . روزي كه پرويز براي صحبت به خانه مان آمد , دل توي دلم نبود. آشوبي عجيب داشت مرا از پا در مي آورد. در خواستن و نخواستن مانده بودم كه او آمد و صحبتهايش با پدرم گل كرد. از آن به بعد بود كه پدرم شيفته او شد , عليرغم ناراحتيها و حرفهاي ريز و درشتي كه اطرافيان مي زدند. پدرم از من درباره زندگي با او پرسيد و من صادقانه گفتم : « زندگي همه در دست اوست , هر چه خدا بخواهد همانست . » پاسخ من مثبت بود و اين را غير مستقيم به پدرم گفتم , اما مخالفتهاي فاميل تا جايي ادامه يافت كه پدرم مجبور شد به خانواده پرويز جواب منفي بدهد. چند روزي از ماجرا گذشت تا اينكه خواهرم در خواب مي بيند كه ما از جمله پرويز بر سر سفره اي نشسته ايم و مشغول غذا خوردن هستيم كه ناگهان سفره نوراني مي شود و پرويز به آسمان مي رود. پدرم كه شرح اين خواب را مي شنود سخت منقلب مي شود و سرانجام با وصلت ما موافقت مي كند.
آغاز زندگي مشترك
در همان شروع زندگيمان به تبريز منتقل شد و ما در پادگاني اولين روزهاي مشتركمان را آغاز كرديم . تازه آن موقع بود كه من داشتم او را مي شناختم . كسيكه مقيد به نماز اول وقت بود , علي الخصوص نماز صبح كه به آن تاكيد فراوان داشت . كسيكه در وظيفه هيچگاه كوتاهي و سهل انگاري نمي كرد. بي سحر روزه گرفتن را دوست داشت و اينگونه عبادت كردن برايش نهايت لذت بود. من در كنار مردي راه را آغاز كرده بودم كه به راستي چندين گام از من جلوتر بود. سالهاي زندگي ما , شيرين و پرخاطره مي گذشت تا اينكه سفري كاري برايشان در كشور پاكستان پيش آمد. در آنجا با تعدادي از خلبانان فلسطيني آشنا شد و ارتباطات خوبي برقرار كرد تا جائيكه مي گفت اگر به ما نياز نداشته باشند , من به فلسطين مي روم . گر چه من دوست داشتم او باشد و به وطن خودش خدمت كند اما او حرف دلش را گفته بود.
پيروزي انقلاب اسلامي
با پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي ارتش هم دچار تغييرات اساسي شد. خيليها در آن موقع بازخريد شدند و رفتند. پرويز هم در اين فكر بود كه از ارتش مرخص شود و به كشور فلسطين برود كه من مانعش شدم . راستش دوري او را نمي توانستم تحمل كنم . كسيكه ديگر به او متكي شده بودم . او هم كم كم از صرافت رفتن بازماند و تصميم گرفت در كشور خودش تلاش و كوشش نمايد. همان موقعها بود كه زمزمه انتخابات رياست جمهوري بني صدر خائن به گوش مي رسيد كه پرويز به شدت مخالف او بود , چون بني صدر مخالف حتي داشتن ارتش بود و همين امر باعث مي شد افراد متخصصي چون پرويز كه لزوم و نياز ارتش را بخوبي احساس مي كردند , به مخالفت شديد با او بپردازند.
غائله كردستان



با آغاز غائله كردستان , پرويز به اتفاق عده اي از خلبانان ارتش و با كمك و همكاري شهيد چمران , به آنجا رفتند و در خاموش كردن فتنه ضد انقلاب زحمات زيادي كشيدند. يادم مي آيد وقتي شهيد بهشتي به پايگاه شكاري تبريز آمده بود و در ميان جمع سئوال كرد كه چه كسي آماده است تا براي دفاع از ميهن اسلامي به مقابله با دموكرات و ضد انقلاب برود , پرويز اولين كسي بود كه اعلام آمادگي كرده بود. همان وقتها بود كه از او مي پرسيدم كجا بوديد و اين بار در كجا ماموريت داشتيد , مي گفت : « اشدا علي اكفار »
وقايع كردستان كه فروكش كرد , تغييرات زيادي در روحيه پرويز بوجود آمده بود. نمازهايش طولاني و بسيار با سوز و گذار شده بود. با اين حال كه از اين حالات او در باطن راضي و خوشحال بودم وليكن ترس و اضطرابي نا آشنا راحتم نمي گذاشت . بالاخره هم اين احساس را با او در ميان گذاشتم و از او علت اين عبادات زياد و طولاني را پرسيدم و او راز دل باز كرد و گفت : « از خدا مي خواهم كه مرا به مقام شهادت برساند » شنيدن اين كلمات پاهايم را سست كرد. آخر من طاقت فراق او را نداشتم , نه , نه هنوز زود بود , خدايا خودت كمك كن ! اشكهاي مرا كه ديد او هم گريست , نمي دانم براي من يا براي خودش . لحظه عجيبي بود , انگار بايد انتخاب مي كردم و چه سخت داشتم به هجرت او دل مي سپردم . گفتم : « بمانيد و خدمت كنيد , كشور ما و اين مردم خيلي به وجود شما نياز دارد » مي دانستم كه دارم تلاش كودكانه اي انجام مي دهم چرا كه شيريني شهادت چنان جذبه اي داشت كه گويي او را سالها از ما پرواز داده بود.
آغاز جنگ تحميلي
اصرار داشت كه من به اتفاق بچه ها به قائمشهر بروم كه او با خيال راحت بجنگد. مي گفت شما كه هستيد نيمي از وجودم با شماست اما اگر بجاي امني برويد بهتر مي توانم خدمت كنم . با اينحال در كنارش مانديم . دو روز قبل از 31 شهريور 59 يك هواپيماي ميگ عراقي به فضاي آسمان تبريز هجوم آورد و ديوار صوتي را شكست و از آن موقع بود كه كم كم جنگ آغاز شد و پرويز لحظه به لحظه به سرنوشت موعود خود نزديكتر مي شد. در روزهاي شروع جنگ 140 فروند هواپيماي شكاري به عراق حمله ور شدند كه پرويز يكي از آنها بود. عمليات كه تمام شد وقتي كه داشتند هواپيماها به سلامتي به پايگاههايشان باز مي گشتند , من حسابي از خود بيخود شده بودم . دست خودم نبود , اضطراب و تشويش لحظه اي راحتم نمي گذاشت تا اينكه بحمدالله آن عمليات با موفقيت به پيروزي رسيد و پرويز هم بازگشت .
بعد از آن خانواده هاي خلبانان را به هتل استقلال تبريز منتقل كردند كه من به علت آنكه زندگي در هتل را دوست نداشتم , به ناچار به تهران , خانه برادرم رفتم . آنجا خيلي تلاش كردم كه با پادگان تماس بگيرم و حال واحوالي از پرويز بپرسم كه بالاخره ساعت يازده شب توانستم با يكي از همكاران او صحبت كنم و خبر سلامتيش را بگيرم . همكارش در همين ارتباط گفت كه همسر شما واقعا شجاع است و وقتي من علت اين صحبت او را پرسيدم گفت : وقتي پرويز به قصد ماموريت مي خواست باند فرودگاه را ترك كند , مشاهده مي كند كه شش فروند از هواپيماهاي عراقي به پادگان حمله ور شده اند كه با شليك يكي از هواپيماهاي مهاجم عراقي , كابين هواپيماي پرويز شكست و قسمتهايي از سرش نيز زخمي شد. با اينحال پرويز اوج گرفت و روي درياچه اروميه با هواپيماهاي عراقي درگير شد و آنها را وادار كرد كه بمبهاي ناپالمشان را در نقاط كور بريزند. در ضمن دو فروندشان را هم مي زند و چهار فروندشان مجبور به فرار مي شوند. پرويز بعدا خودش براي من تعريف كرد كه براي لحظه اي عرق سردي روي تنم نشست و احساس كردم كه ديگر هواپيمايم دارد سقوط مي كند. ولي انگار نيروي خارق العاده اي مرا بالا كشاند و هواپيما را به حالت افقي درآورد. پرويز آن روز هواپيما را در فرودگاه مسافربري تبريز به زمين نشاند و وقتي همكارانش از زنده بودن او مطلع شدند , همگي با شگفتي به او نگاه مي كردند و هيچكس باورش نمي شد كه او توانسته باشد بعد از آن درگيري سخت , سلامت و زنده بماند. از اين دست ماموريتها گويا پرويز زياد داشته و خيليهايش را به من نمي گفت كه من بعد از شهادتش آنها را مي شنيدم كه چگونه هواپيما را روي جاده خاكي نشانده در حاليكه گلوله هاي زيادي به آن اصابت كرده بود.
آخرين ديدار تا لحظه شهادت
بعد از انجام ماموريتي , به پرويز دو , سه روزي مرخصي دادند كه او به شمال آمد تا ما را ببيند. موقع برگشتن گفتم ما را هم با خود ببر , من ديگر خسته شده ام , كه گفت نه , هنوز وقت آمدن شما نيست . او رفت و ما را در حسرت ديدار خود گذاشت . مدتي گذشت و تنها چند تلفن و مكالمه بين ما رد و بدل شد تا اينكه آن حادثه اتفاق افتاد. يكي از دوستانش براي من تعريف كرد كه قبل از عمليات من مي خواستم به ماموريت بروم كه ديدم نه او و نه حتي گردان پروازي اجازه نمي دهند من بروم . اينطور شد كه پرويز بجاي من به آن ماموريت رفت . يكي دو ساعت كه گذشت , گويي در همان حالت بيداري , شهادت پرويز به من الهام شد. براي يك لحظه از جايم برخاستم و به بچه ها گفتم كه پرويز را زدند , من ديدم كه هواپيمايش آتش گرفت . مدتي بعد وقتي گردان پروازي بازگشت , همه نا باورانه فهميدند كه هواپيماي پرويز مورد اصابت پدافند دشمن قرار گرفته و در خاك عراق سقوط كرده است .
چند تن از دوستان و همكارانش خبر اين سانحه را براي من آوردند ولي من باور نمي كردم و مي گفتم بايد مدركي بياوريد. هر چه بود مي دانستم كه او به آرزوي ديرينه اش رسيده بود و اينها تنها بهانه هايي بودند براي مني كه همراه و همسفرم را از دست داده بودم .
رجعت پيكر شهيد
بيست و دوم آبان سال 1359 واقعه شهادت پرويز اتفاق افتاد و در سي ام تير ماه سال 1381 سرانجام پيكر مطهرش به آغوش ميهن عزيز اسلامي بازگشت . ما تشكر و سپاسگزاري مي كنيم از پرسنل محترم نيروي هوايي , كميته جستجوي مفقودين و تمامي مردم سلحشور و در صحنه ايران كه با حضور و همراهي خود , واقعا دل ما را شاد كردند و ياد و خاطرات آنها را زنده نمودند.


قسمتهايي از وصيتنامه امير سرلشكر خلبان شهيد پرويز ذبيحي
اگر چه نتوانستم سرباز خوبي براي اسلام عزيز و ميهن خود و حافظ دستاوردهاي انقلاب باشم مرا عفو كنيد و اميدوارم كه فرزندان عزيزم جبران نمايند. انتظار دارم مرا با همه بدي هايم عفو كنيد تا روحم در آن دنيا آرامش بگيرد و برايم هميشه در نمازهايتان از پيشگاه خداوند كريم طلب آمرزش كنيد.
علي و ليلي , آرزو و سفارش من به شما اينست نهايت كوشش را كرده تا از كودكي به وادي ايمان اسلامي قرار گيريد.
پس از عمري غريبي بي نشاني
خدا مي خواست در غربت نماني
از آن قد گلت هر چنداي دوست
پلاكي بازگشت و استخواني
ث محمد رضا نصيرزاده



وقتي شهيد بهشتي به پايگاه شكاري تبريز آمده بود و در ميان جمع سئوال كرد كه چه كسي آماده است تا براي دفاع از ميهن اسلامي به مقابله با دموكرات و ضد انقلاب برود , پرويز اولين كسي بود كه اعلام آمادگي كرده بود
نمازهايش طولاني و بسيار با سوز و گداز شده بود... وقتي از او علت اين عبادات زياد و طولاني را پرسيدم , او را زدل بازكرد و گفت : « از خدا مي خواهم كه مرا به مقام شهادت برساند
يكي از همرزمان شهيد ذبيحي : وقتي پرويز به قصد ماموريت مي خواست باند فرودگاه تبريز را ترك كند , مشاهده مي كند كه شش فروند از هواپيماهاي عراقي به پادگان حمله ور شده اند كه با شليك يكي از هواپيماهاي مهاجم عراقي , كابين هواپيماي پرويز شكست و قسمتهايي از سرش نيز زخمي شد , با اينحال پرويز اوج گرفت و روي درياچه اروميه با هواپيماهاي عراقي درگير شد و آنها را وادار كرد كه بمبهاي ناپالمشان را در نقاط كور بريزند. در ضمن دو فروندشان را هم مي زند و چهار فروندشان مجبور به فرار مي شوند

اين فصل را با من بخوان




از طرف من به جوانان بگوييد , چشم شهيدان و تبلور خونشان به شما دوخته شده است . به پاخيزيد! اسلام را و خود را دريابيد.
سردار شهيد حاج محمد ابراهيم همت
فرمانده لشكر 27 حضرت رسول (ص )

براي نسل امروز و فرداـ14
براي مصطفي ها و...


زمستان و سرماي سه ماهه آن در راه است (دي , بهمن واسفند). از همين الان به فكر آن هستيم كه چگونه در اين فصل خودمان را گرم نگه داريم كه خداي ناكرده سرما نخوريم و يالله!
زمستان سال گذشته يكي از دوستانم را در چهارراه وليعصر(عج ) مركز فروش كاپشن هاي چرمي قيمتي ديدم گفتم « اينجا چه مي كني » گفت : « آمدم يك كاپشن چرمي شيك بخرم ! » به سرو وضعش نگاه كردم , ديدم كاپشني به تن كرده كه از ظاهرش معلوم است كه نو و تازه خريده است .
گفتم : « تو كه كاپشن داري ! » گفت : « اتفاقا سه روز پيش همينجا اين كاپشن وخريدم ولي اين دو سه روزي دلم وزده ! » و اضافه كرد : « مي خواهم بندازمش دور! » چيزي نگفتم و خداحافظي كردم .
وقتي به اداره رسيدم حميدرضا خدمتگزارمان را ديدم كه از در اداره مي خواست خارج شود تا مرا ديد گفت : « فلاني ! اگر مي شود پالتويت را بده , مي خواهم بروم از بيرون قند بخرم . »
گفتم : « مگر خودت پالتو نداري » سرش را پائين انداخت و چيزي نگفت . از اينكه چنين سوالي كردم پشيمان شدم و سريع پالتو را درآوردم و به او دادم . وقتي از كنارم گذشت موهاي تنم راست شد و...
تا اينجا خوانديد حال به اين خاطره كه از زبان خواهر شهيد « مصطفي دانش پور » بيان شده دقت كنيد و خودتان را در معرض امتحان قرار دهيد : « يك روز مصطفي به خانه آمد سخت در خودش فرو رفته بود و قطرات اشك بر گونه اش مي درخشيد , پرسيدم : چه شده است پاسخ داد , از خيابان كه مي گذشتم فردي را ديدم كه از شدت سرما به خود مي پيچيد و در گوشه خيابان نشسته بود. ناراحتي ام به خاطر اين است كه لباسم به اندازه او نبود تا به او بدهم ...
خلاصه بسيار به فكر مستضعفان بود. نماز شبش را در گوشه اي از زيرزمين خانه مي خواند , بهترين كتابهايش را به عنوان هديه به دوستان و آشنايانش مي داد. او دانشجوي دانشگاه علوم پزشكي اهواز بود. »
حسين ذكريائي